غریبه در شهر
ـ هه ...برق درست می کنیم دیگه لازم نیست ازخارج وارد کنیم.این آمریکای نامرد نمی خواد ما پیشرفت کنیم.این را مسافر ترک باتحکم گفت.
فرسوده با تعجب نگاه کرد خواست چیزی بگوید اما پشیمان شد..... کنار خیابان دخترکی کم سن وسال بامانتوی کوتاه وکفش های رنگی منتظرماشین بود.موفرفری گفت:دخترفراریه ها...راننده باغیظ گفت معلوم نیست پدر ومادر اینا کیه؟همینجور ول میکنن بچه هارو تو خیابون.دختر من الان ۱۸ سالشه تاسرخیابون تنها نمتونه بره... فرسوده باحرارت گفت اینا همه به خاطر عدم درک والدین ومشکلات اقتصادی وفرهنگیه من خودم معلم هستم الان سی ساله ...موفرفری حرفش را قطع کرد.گفت:اینا همه از بی غیرتی پدراس باید سر همچی دخترایی رو برید فقط پای منقل نشستنو بلدن ونگاه معنی داری به پیرمرد زپرتو کرد.... زپرتوگفت:من بیمارستان امام پیاده می شم.تا بیمارستان امام خیلی مانده بود.زپرتو ادامه داد:دخترم یهو بدنش دونه زده حالا چن روزه بستریه دکترا موندن که چشه.بیمه هم نداریم ....راننده گفت:دکترا که حالیشون نیست فقط پول گرفتن بلدن.موفرفری سرش را خاراندوگفت:عفونته.یه بابایی رو آدرس میدم ببر آمپول قوی بزنه خوب می شه ودر همین حین به باسن خودش اشاره کرد...بدمصب مرده رو زنده می کنه.....راننده فکورانه گفت:ازاعصابه .. پسر عمه منم همینطورشده بود....زپرتو گفت بچه سیزده ساله چه میدونه اعصاب چیه....موفرفری پیروزمند ومطمئن گفت حتما عفونته.راننده اما هنوز داشت روی تشخیص خودش پافشاری می کرد واینکه بچه یک ساله همسایه شان اعصابش گرفت وفلج شد....ترافیک عجیبی بود .راننده آروغی زدوگفت :روز به روز شلوغترمی شه همه گاو وگوسفندارو فروختن یه ماشین خریدن یا علی....فرسوده گفت مشکل تعداد ماشین نیست قوانین خوب اجرانمی شه فرهنگ رانندگی پایینه....موفرفری بعداز حل وفصل مسائل اتمی وفرهنگی وطبی حالا بالحن قاطعانه ای به صحنه بازگشته بود:به خدا باید به پلیسا بگن هرکی خلاف کرد باتیر بزننش.دونفرو که اینجوری کنن بقیه غلط می کنن خلاف کنن این ملتو یکی مثل رضاشاه باید آدم کنه...شیشه را پایین کشیدواخ تف پرمایه ای کرد.باد مرا بی نصیب نگذاشت.
سرچهارراه که رسیدیم چراغ قرمز شده بود راننده که حوصله اش سررفته بود گازید ورفت وبه راننده ماشینی که پیچیده بود فحشی ناموسی داد وگفت نفهم یه دقیقه صبر نمی کنه....موفرفری گفت قربونت پیاده می شم.راننده سرتقاطع ترمزکرد ومرد پیاده شدوصد تومانی چروکیده ای دادومنتظر بقیه اش شد.راننده می خواست حرکت کند اما مرد فریاد زد :چه خبره یه تیکه راه...راننده گفت :کرایه اش همینه موفرفری فحشی داد ودر را کوبید .راننده هم یک دل سیر فحش ناموسی وملیتی داد وحرکت کرد... هنوز دلش خنک نشده بود وداشت غرغر می کرد...فرسوده گفت بابا صلوات بفرست ولش کن...
رادیو داشت آواز شادی می خواند اما زپرتو بغض کرده بود.....
انسان بهتری است.....
وقتی پروین یا آنگونه که هوادارانش می گویند"سلطان" بابغضی تلخ وچشمانی اشکبار که از فرط اندوه به خون نشسته بود٬کناره گیریش را از فوتبال اعلام کرد با خود گفتم این جبر روزگار است.پایان خدامرد فوتبال ایران٬ کسی که بسیاری اورا نماد فوتبال ما می دانند٬ نه پایان یک شخص بلکه اعلام انقراض نسلی بود که هنوز راه وصول به مقصود را در ویژگیهایی چون غیرت٬تعصب٬عرق پیراهن ومعرفت جستجو می کنند چنانکه خود در مقابل دوربینهای تلویزیونی وبا صدایی لرزان والفاظی که به شیوه خاص وی نوک زبانی ادا میشد٬یارانش را " بی معرفت" نامیدوازفوتبال کنار رفت.
سالهاست که در کرج طبابت می کنم.در مطبی فکسنی وکم نور ودر حضور هر روزه ی درد وزخم وچرک وخون دلخوشی ام رایانه ای است که مرا با آن جا و آنانی که دوستشان می دارم پیوند می دهد.روزنه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت می نگرم