غریبه در شهر

راننده تاکسی انگشتش را تا مرفق کرده بود توی دماغش وباجدیت دنبال چیزی می گشت.بوی عرق وچربی بدن همراه بوی سیروپیازوشنبلیله وگاز روده احتمالا ناشی از قورمه سبزی جستجوی آقای راننده را همراهی می کردند.تامیدان کرج باید می رفتم واین یعنی حداقل نیم ساعت بهره بردن از چنین فضایی.کناردستم پیرمرد چروکیده زپرتویی نشسته بود وکنار دست اوعاقله مردی فرسوده باعینکی ته استکانی وریش کوتاه سیاه وسفید.رادیوی زاغارت داشت با هیجان ازغرورملی که درگروداشتن فن آوری هسته ای بود حرف می زد .مسافر جلویی که مردی چاق و موفرفری بودبالهجه ترکی گفت:این آمریکای قرمساق نمی ذاره اتم درست کنیم ازمغزایرانی می ترسه.راننده که درجستجویش کامیاب شده بود وحالا داشت حاصل کاررا گلوله می کردمتفکرانه گفت:مغزی که ایرانی داره هیچکس نداره حیف که نمی ذارن.ازلهجه اش پیدا بود شمالی است.مردفرسوده عینکش راجابجا کردوگفت:آخه داشتن اتم چه دردی از ما دوا می کنه؟
ـ هه ...برق درست می کنیم دیگه لازم نیست ازخارج وارد کنیم.این آمریکای نامرد نمی خواد ما پیشرفت کنیم.این را مسافر ترک باتحکم گفت.
فرسوده  با تعجب نگاه کرد خواست چیزی بگوید اما پشیمان شد.....  کنار خیابان دخترکی کم سن وسال بامانتوی کوتاه وکفش های رنگی منتظرماشین بود.موفرفری گفت:دخترفراریه ها...راننده باغیظ گفت معلوم نیست پدر ومادر اینا کیه؟همینجور ول میکنن بچه هارو تو خیابون.دختر من الان ۱۸ سالشه تاسرخیابون تنها نمتونه بره... فرسوده باحرارت گفت اینا همه به خاطر عدم درک والدین ومشکلات اقتصادی وفرهنگیه من خودم معلم هستم الان سی ساله ...موفرفری حرفش را قطع کرد.گفت:اینا همه از بی غیرتی پدراس باید سر همچی دخترایی رو برید فقط پای منقل نشستنو بلدن ونگاه معنی داری به پیرمرد زپرتو کرد.... زپرتوگفت:من بیمارستان امام پیاده می شم.تا بیمارستان امام خیلی مانده بود.زپرتو ادامه داد:دخترم یهو بدنش دونه زده حالا چن روزه بستریه دکترا موندن که چشه.بیمه هم نداریم ....راننده گفت:دکترا که حالیشون نیست فقط پول گرفتن بلدن.موفرفری سرش را خاراندوگفت:عفونته.یه بابایی رو آدرس میدم ببر آمپول قوی بزنه خوب می شه ودر همین حین به باسن خودش اشاره کرد...بدمصب مرده رو زنده می کنه.....راننده فکورانه گفت:ازاعصابه .. پسر عمه منم همینطورشده بود....زپرتو گفت بچه سیزده ساله چه میدونه اعصاب چیه....موفرفری پیروزمند ومطمئن گفت حتما عفونته.راننده اما هنوز داشت روی تشخیص خودش پافشاری می کرد واینکه بچه یک ساله همسایه شان اعصابش گرفت وفلج شد....ترافیک عجیبی بود .راننده آروغی زدوگفت :روز به روز شلوغترمی شه همه گاو وگوسفندارو فروختن یه ماشین خریدن یا علی....فرسوده گفت مشکل تعداد ماشین نیست قوانین خوب اجرانمی شه فرهنگ رانندگی پایینه....موفرفری بعداز حل وفصل مسائل اتمی وفرهنگی وطبی حالا بالحن قاطعانه ای به صحنه بازگشته بود:به خدا باید به پلیسا بگن هرکی خلاف کرد باتیر بزننش.دونفرو که اینجوری کنن بقیه غلط می کنن خلاف کنن این ملتو یکی مثل رضاشاه باید آدم کنه...شیشه را پایین کشیدواخ تف پرمایه ای کرد.باد مرا بی نصیب نگذاشت.
سرچهارراه که رسیدیم چراغ قرمز شده بود راننده که حوصله اش سررفته بود گازید ورفت وبه راننده  ماشینی که پیچیده بود فحشی ناموسی داد وگفت نفهم یه دقیقه صبر نمی کنه....موفرفری گفت قربونت پیاده می شم.راننده سرتقاطع ترمزکرد ومرد پیاده شدوصد تومانی چروکیده ای دادومنتظر بقیه اش شد.راننده می خواست حرکت کند اما مرد فریاد زد :چه خبره یه تیکه راه...راننده گفت :کرایه اش همینه موفرفری فحشی داد ودر را کوبید .راننده هم یک دل سیر فحش ناموسی وملیتی داد وحرکت کرد... هنوز دلش خنک نشده بود وداشت غرغر می کرد...فرسوده گفت بابا صلوات بفرست ولش کن...

رادیو داشت آواز شادی می خواند اما زپرتو بغض کرده بود.....

خورشید گمشده

توکه رفتی نفس سهره برید
خنده  از صورت  آلاله   پرید
توکه رفتی آخرین ستاره مرد
ماه شبوبه دست تاریکی سپرد
                            تو که رفتی دل آیینه شکست
                            غم عالم تودل باغچه نشست
بی تو توی آسمون شهرما
ابرای تیره گی غوغا میکنن
پرده ها می گردن وپنجره رو
هرجایی که باشه پیدا میکنن

حالا  شهر  ما پر  از  کلک   شده
روشنی به دست شب فلک شده
روی   سربلندی  کوه   غرور
برف سرشکستگی الک شده
                            تو که رفتی دل آیینه  شکست
                            غم عالم تو دل باغچه نشست
تونباشی کی تو پاییز غریب
هق هق  بارونو  آروم  بکنه؟
کی با لبخنده  شیرین  امید
تکلیف غصه رو معلوم بکنه؟

تونباشی برگارو رو کی تاب  بده؟
کی به دست بچه ها  کتاب  بده؟
کی  بجز تو  میتونه با  یه نگاه
سوال  آینه ها رو  جواب  بده؟
                          تو که رفتی دل آیینه شکست
                          غم عالم تو دل باغچه نشست

حکایت آن روز برفی

چهارسال هم اتاق بودیم.طبقه چهارم خوابگاه.اتاقی کثیف وشلوغ که قرار بود سه نفره باشد اما هیچکس بیشتر از یک هفته کنارما دوام نیاورد.شکل بقیه نبودیم.شکل هم ٬هم نبودیم.من چاق وکم مو(وحالا بی مو)و او قدبلند(دومتر)وپرمو.من کم هوش وپرگو ودست وپا چلفتی واو پرهوش وکم حرف وهمه فن حریف.ما در زخمهامان مشترک بودیم ودر شلخته گی.اتاقمان تا ساعت ۲ شب پاتوق بچه ها بود.از همه رشته ها.بعد او میرفت زیرزمین تمرین ویلون ومن می خواندم یا می نوشتم. شعرها ونوشته هایم را اول بار او می خواند.همیشه هم مسخره می کرد.به نظرش چیز مهمی نبود.نزدیک اجرای نمایش ها تازه یادم می افتاد که دکور نداریم پول هم همینطور.دست به کار می شد٬یکی دوشب بیدار می ماندوبا آت وآشغالها وخرت وپرت های بچه ها معجزه می کرد.بی سروصدا.فقط آخرسر که خسته می شد تهدید می کرد که دفعه بعدی وجود ندارد.تهدیدی که هیچوقت عملی نشد.خیلی شبها تا صبح نشستیم.تا خود صبح.او کم حرف بود اما وقتی درددلش باز می شدحساب کار با کرام الکاتبین بود.باهم چه نقشه هاکه کشیدیم.من می خواستم برتولت برشت یا ویلیام فالکنر بشوم که نشدم.او می خواست صاحب خیلی چیزها بشود که شد.بعد از فارغ التحصیلی هرکدام به راه خود رفتیم.من دوباره عاشق شدم وشدم مردخانواده وفالکنرشدن یادم رفت.او بازهم دل نبست وشد یک بیزینس من.تک وتنها....مثل یک سوسمار......
*******************
عید قربان در خانه اش دور هم جمع شدیم.خانه سوسمار.در یک برج شیک وخوش منظره مشرف به تهران..مهبد که قرار بود مرا برساندمثل همیشه خوش پوش ومرتب منتظرم بود.پیپ گرانقیمتش راپک میزدوبه نایلون دست من خیره شده بود:این چیه؟... شلوار راحتی!...خنده اش ماشین را پر کردوحرکت کرد.عجب برفی بود.
افق از شهری دور آمده بود.مثل همیشه آرام وباوقار.باآن حضورمختصرومفیدش.نیالا زود آمد.جاافتاده تر شده وفوق العاده خوش تیپ.مثل هنرپیشه ها.سر به سرش گذاشتم.مثل گذشته.درسکوت نگاه میکردومی خندید.بعد بچه های دیگریکی یکی آمدند.عجیب بود هیچکدام تغییر نکرده بودند.فقط گذشت زمان به من کارگر افتاده.حسودیم شد.اما به درک.چه چیزم شبیه آدم است که این یکی باشد.شروع کردم به پرحرفی های همیشگی.عباس آرام نگاه می کرد.کچل شده .دلم خنک شد.خیلی مرا دست می انداخت.صحبت ها ازجنس زندگی روزمره بود.صحبت از بچه های دیگرواینکه کی چه کاره شده وکجا رییس شده.حرفهایی که زیاد چنگی به دلم نمی زد....جای آفتابه خالی بود.رفته بود فرانسه برای یکی از این دوره های مدیریتی لابد.تلاجن هم نبود حیف شد.
بعداز ناهار نشستیم به بازی .یوسف باآن چشمهای زیبا ونگاه مهربان  مثل همیشه گیتار میزدومن حین بازی عرعر هم میکردم. به اعتراضهای مهبد توجه نکردم به خودم خیلی حال می داد.
وبعد نشستیم به گفتن از گذشته .اسراری را که مشمول مرور زمان شده بود برای هم گفتیم وکلی خندیدیم.عشق ها ٬شکست ها٬دعواها٬شیطنت هاو..وخیلی چیزهای دیگر.عصر بچه های تلوبزیون هم آمدند.بحث رفتن درگرفت.کانادا آلمان انگلیس...
وبعد کسی آمد که خیلی دلم می خواست ببینمش.حامدتقریبا شبیه تصوراتم بود.مثل روشنفکرهای فرانسوی.نشستیم کنار هم.اما حالت روحی ام اجازه نداد که خیلی حرف بزنیم.نوستالژیک شده بودم .عنقریب بود که اشکم دربیاید.بحث بوس کوچولو وابراهیم گلستان واینجور چیزها بود.نیالا چیزی می گفت که من متوجه نمیشدم.مغزم جای دیگری بود.
وقتی باعباس راجع به محبتهایی که از او دیده بودم صحبت کردم دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم واشکم درآمد...لابد عباس داشت دردلش می گفت مرتیکه خرس گنده هنوز هم زود گریه اش می گیرد.

نگاهشان می کردم.بجه ها را.کسانی که لحظات تلخ وشیرین را باهم طی کرده بودیم.کسانی که تنها در خاطرات بود که مشترک بودیم.امروزمان به هم نمی مانست.ما تغییرکرده بودیم.خیلی زیاد.تنها مهرداد را شبیه گذشته دیدم.اما او هم بیهوده پافشاری می کند.زمان از ما قویتر است.باید بپذیریم....
مابچه های خوب وحرف گوش کن نسلی بودیم که خیلی چیزها از سر گذرانده بود.انقلاب ٬جنگ٬درگیری٬سیل زلزله وخیلی چیزهای دیگر.ازسخت جانیمان است شاید که تا به حال باقیمانده ایم.شاید هم نان سربه زیری وترسو بودنمان را می خوریم.هرچه که باشد امروز را عشق است.باهمه تنگناهاوگرفتاری هایش....هنگام خداحافظی قرار دیدارهای آینده گذاشته شد.ازهمان قرارها که برای خالی نبودن عریضه است وگرنه این دیدارها کمتر تازه خواهد شد...
********************
شب را تا دیر وقت با سوسمار صحبت کردیم به یاد گذشته وآرزوهامان...برف می بارید وسالواتوره آدامو داشت می خواندtomb la neige
برای دیدن متن وترجمه ترانه به وبلاگ دریا خانم مراجعه کنید

تذکر مهم:برای دانلود راست کلیک کنید وگزینهsave target asرا انتخاب کنیدوپس از دانلود با نرم افزار
real oneگوش کنید

گلایه های برفی ومعدنچی

۱.جلوی تلویزیون خوابم برده بود.داشتم نود نگاه میکردم.این مربی های ما ماشاالله همگی در حرافی استاد شده اند کاش همینقدر هم فوتبال بلد بودند.قد کوتاه داور٬زمین بد٬مشکل مالی٬دستهای پنهان وصد البته معدنچی اگر نبودنداحتمالا رئال ماد...ریدهم جلودار ما نبود.
۲.کمی سرما خورده ام.خانوم نامردی نکرده وهیچ چیز رویم نکشیده بود.بچه ها خسته اش کرده بودند٬کمی عصبی بود.من سعی کردم دست ازپا خطا نکنم ولی خب وقتی پرتقال می خوردم یک هسته لعنتی نمیدانم چطور به زمین افتاد که ندیدم٬خانوم پیدایش کرد وحسابم را رسید.من ومعدنچی اگر نبودیم دنیا برای خیلی ها کسل کننده میشد.
۳.صبح بدو رفتم خرید.برف خوبی باریده بود.داشتم ماشین را گرم می کردم وویکتور خارای عهد عتیق را گوش می کردم که سروکله همسایه خوش تیپ مهندسمان پیدا شد.زانتیا را روشن کرد ومنتظر شد درگاراژ را برایش باز کنم.سلامش کردم با اخم سری تکان داد وگازید ورفت٬حتما بازهم...ای بابابه خدا من بی گناهم٬همه خانمها به دلایل فیزیولوژیک ماهی یک هفته معذورند٬آقای مهندس شما که با این تیپتون نباید مشکل خاصی داشته باشید....ای خدا اگر من ومعدنچی را نیافریده بودی....
...ای بابا میوه یک دفعه گران شد ومیوه فروشها بداخلاقتر... چه سری در این باران وبرف وسرما وباد وآفتاب وزلزله وسیل وعید ومعدنچی است که آدمها را بداخم ومیوه وگوشت ومرغ را گران می کند؟
۴.راننده تاکسی با عصبانیت گفت آخرالزمون شده یه ریزه بچه داره گلوله برفی پرت می کنه..و بچه ده ساله ای را نشان داد..... بچه راست میگه دیگه٬چرا توکار بزرگترا دخالت می کنی ؟
۵.این فیلم بوس کوچولو علیرغم خوش ساختی٬مناظرزیبا وبازیگرهای خوب عجیب آبگوشتی است.همان مضمون همیشگی مرگ که موضوع مورد علاقه فرمان آراست با نماد هایی به شدت تکراری ومثلا یک فضای سوررال.آخر سر هم دیوار کوتاه روشنفکر تبعیدی وعلو درجات هنرمند مانده دروطن.من نمیدانم اگر این روشنفکرهاومعدنچی نبودند حکومتها ٬نویسندگان متعهدوپروین حین عصبانیت باید به چه کسی گیر می دادند.آخر فیلم وقتی هدیه تهرانی با لباس سپیدوبزکی دوست داشتنی بایک بوس نه چندان کوچولو ومحکم جان شبلی را گرفت(جای ماتیکش بدجوری روی صورت مشایخی ماسیده بود ومن تازه فهمیدم چرا این هنرمند مسن همچنان سرزنده است) من حسابی احساساتی شدم وفریاد زدم: اگر مرگ اینگونه باشد ..حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.
امروز که احوالاتم طعم زهر مارمیدهدوآرزوی مرگ دارم کاش صدبار اینچنین می مردم

*پانوشت:درهزار جریب هیچ کس گناهکار نیست حتی معدنچی.

آنکه مرگش میلاد پرهیاهای هزار شهزاده بود

قصه رستم وسهراب که تمام شد پسرم گفت پدر!رستم قوی تر است یا مگا من؟گفتم مگا من٬اما رستم انسان بهتری است.....
***************
اول بار که نام تختی را شنیدم سال ۵۷ بود.غوغای انقلاب بود.صمد بهرنگی٬آل احمد٬تختی و... اسمهایی بودند که مردم  ازمرگ مشکوکشان گردن آویز سنگین وننگینی برای حکومت ساخته بودند.مادر برایم گفت که روزی جهان پهلوان به ورزشگاهی رفته  که همزمان شاهپورغلامرضا نیز درآنجا حضور داشته.تماشاچیان بادیدن تختی هلهله کنان نامش رافریاد کرده بودند اما شاهپوررا کس محلی نگذاشته واین چنان برشاهپور گران آمده  که دسیسه نابودی تختی را چیده بود.من باور کردم وهمانند بسیار شیدایان دیگر کینه شاهپور را به دل گرفتم.
تاچند سال پیش هرجاکه بودم٬تهران٬تبریز یا کرج٬هفدهم دی ماه هرطور بود خود را به ابن بابویه میرساندم تا سالمرگ پهلوان را درکنار شیدایان دیگر سرکنم.قصه ها می شنیدم از جوانمردی اش٬از بیریایی اش وازمرگ نابهنگامش توسط دستگاه.هرچندکه حالا میدانستم که اینها بیشتر قصه هایی بوده برای بدنام کردن دستگاه واین مرگهای مشکوک بیشتر دستاویزی برای کوبیدن رژیم بوده اند وواقعیت نه آن است که می گویند.اما این هیچ از قدروقیمت این شیرآهنکوه مرد نمی کاهد.محبوبیت یل جنوب شهری بواسطه مرگش ـحتی اگر بخواهیم بااصراربه حکومتش منتسب کنیم ـنبودکه بسیاری درآن سالها جان برسرمبارزه باختندوامروزتوده حتی نامی ازآنان نمی داند.رنگ مدالهاوزور بازو نیز چندان نقشی دراین اسطوره سازی ندارند که در این سالها مدالهایی بس خوشرنگتروبازوانی بسیار زورآورتر به خود دیده ایم ...نه٬به قول آل احمد تختی کسی بودکه خلقی غم شکستهاونداشته هایش را در وجود او ازیاد میبرد٬بی ادعا مردی که هرگز به طبقه خود پشت نکرد ٬برای پیروزی٬ دست مجروح هماورد را نشانه نگرفت٬از محبوبیت برای وکالت ووزارت بهره نبرد٬هیچگاه مجیز قدرت حاکم را نگفت و منافع مردمش را فدای خود نکرد. شاید اگر گستردگی ارتباطات وانفجار اطلاعات اجازه می دادند خلایق سودایی از تختی چیزی به مراتب بزرگتر از رستم می ساختند وتحویل آیندگان می دادنداما ویژگیهای امروز چنین افسانه هایی را برنمی تابد.مردم ما هرگز نخواسته اند واقعیت را آنگونه که هست ببینندوبپذیرند بلکه جهان را آنگونه که خود میپسندند تصور وبازسازی می کنند حتی زندگی ومرگ قهرمان تنهای خود را.قهرمانی که اگر تنها نمی ماند شاید پایان قصه چیز دیگری بود.کسی چه می داند شاید مرده او ارزش بیشتری می داشت..

باخود می گویم دیگر بس است .ای کاش می شد امروز و فرداییان را بیاموزیم که آنچه ستودنی است انسان است با همه کاستی هاوافزونی هایش.ای کاش می شد بپذیریم که سواری درراه نیست وباید همین پیادگان امروزرا قدر بدانیم ومشق سواری انجام دهیم.ای کاش خلایق اسطوره ساز یارای آن داشتندتا اعتراف کنند آنچه تختی ها را به مسلخ مرگ برد درد تنهایی وفراموش شدگی بود.خلایق بهانه جوی فراموشکاری که ازاسب افتاده را زود ازیاد میبرند وتنها تلنگر مرگ قهرمانشان را چنان هیاهایی میکنندکه میلاد هزار شهزاده را.
شاید بهتر باشد حالا که مرگ تختی کارکرد تبلیغاتی اش علیه طاغوت را از دست داده٬سالروز ولادتش را به جشن بنشینیم هرچند که شرمسارانه باید اعتراف کنم که سالروز میلاداو را هیچگاه جویا نشده ام...
ما درعتاب تو میشکوفیم درکتابت
دردفاع از لبخند تو که اطمینان است وباور است
دریا به جرعه ای که تو از چاه نوشیده ای حسادت میکند.....

آرزوی هرکز

ای سفرکرده هنوز اینجا صدای تو پره
ناز چشمای قشنگت هنوزم دل میبره

لحظه  رفتن تو  عروسکا زار  زدن
کفترا گریه کنون اسم تورو جارزدن

توکه رفتی قصه هاازعاشقی خالی شدن
پهلوونای  قدیمی  همه  پوشالی  شدن

هنوزم  بهوونه  رفتن و  رفتن  منی
خسته وشکسته باهفتاعصای آهنی

                            وعده دیدن تو  لحظه گل دادن  نی شد
                            دل مردادی من کوچه یخ بسته دی شد

کاش میشد دیوارای کاگلی رو کاشی کنیم
توی زمهریر  غم خورشیدو  نقاشی  کنیم

بیا تا معبد عشقو  دوباره بپا  کنیم
مث بودا واسه شادی دلا دعا کنیم

شیرین وفرهادو اینبار پای هم پیر کنیم
پای بیستون  ضحاک غمو  زنجیر کنیم

بیا امامیدونم که اومدن یادتو  نیس
لااقل دوخط خبرگوشه ابری بنویس

                           وعده دیدن تو لحظه گل دادن  نی  شد
                           دل مردادی من کوچه یخ بسته دی شد

فادو(fado)

۱.پرتغالی ها(حریف ما در جام جهانی)یک نوع موسیقی دارند که خیلی به آن علاقه دارند نام این سبک موسیقی فادو(fado)است.در مورد ریشه های این موسیقی بین اساتید اختلاف وجود داردبعضی آنرا برگرفته از موسیقی برزیل می دانند برخی هم آن را متاثر از موسیقی
ادامه نوشته

مهرورزی

صبح اصلاح کرده وکت وشلوار پوشیده داشتم راه می افتادم که خانمم با تعجب پرسید:کجا به این زودی؟گفتم:اداره مالیات خانوم جان....-ای بابا تو که همیشه شلخته و ژولی پولی هستی چرا عدل امروز هوس کردی لباس عیداتو بپوشی ؟...گفتم:خانوم جان مالیات من توافقیه نیازی به گریه زاری نداره!

نفر هفتم بودم .یکی یکی برگه های مالیاتی را می گرفتندومثل شاگرد مدرسه ای ها نگاه می کردند .بعضی با دیدن برگه ها مثل شاگرد زرنگها ذوق می کردندوبدو میر فتند پایین شعبه بانک ملی. عده ای هم با دیدن کارنامه بغض می کردندولبشان را می گزیدند.یکی از شاگرد تنبلها که پسرک ریقویی بودبا دیدن برگه با صدایی گریه آلود  گفت :من فقط چهار ماه بود مطب زده بودم این خیلی زیاده !مامور با بی اعتنایی گفت:باید اظهار نامه میدادید.روی یکی از صندلیها خانم دکتری که متخصص پوست بود با کلی قیافه لم داده بود ومنتظر بود .چشمهای کشیده اش شبیه روباه بود.همان روباهی که در کتاب کلاس دوم یا نمیدانم سوم بود.کنار میز ممیز مرد مسنی نشسته بود که قیافه اش خیلی آشنا بود داشت برگه های دیگران را دید میزد...
آبدارچی پیر روی تک تک میزها چایی گذاشت.یک چایی را که اضافه بود به خانم دکتر تعارف کرد.خانم دکتر اخمی کردوآدم حسابش نکرد.پیرمرد بور وخیط چایی را در سینی گذاشت ونمیدانم چرا گوشه ای ایستاد وبا خشم به حاضرین نگاه کرد.....ها یادم آمد ...مرد مسن کنار میز شکل اژدهایی بود که آرم شرکت پرسی گاز است فقط شکمش کمی گنده تر بود.حالا داشت با صدای بلند ممیز را خطاب قرار میداد:من پدر خانوم آقای دکتر هستم خودشون وقت ندارن که ....ماشالله دستشون خیلی خوبه از کجاها میان پیششون.....پیرمرد آبدارچی  ریشش را می خاراندونگاهم می کرد.چشمش مرا گفته بود.شده بودم عینهو دکترهای مرفه بیدرد.روکرد به من وبا لهجه ترکی گفت:ما قدیما یه دکتری داشتیم خیلی آدم خوبی بود خودشو نمی گرفت اصلا هم پولکی نبود مثل حالایی ها....ونگاهی به من کرد که یعنی:پدرسگ دیوث مال مردم خور مستکبر بی عاطفه....
اژدها پرید وسط حرفش:والله دکترمام همینجوره! شده خیلیا گفتن نداریم پول نگرفته هیچ پول دواهاشونم داده....درحین گفتن جمله آخری بغض کردوحالتی روحانی وعرفانی به خود گرفت احتمالا بالای سر خود هاله ای از نور حس میکرد....شاگرد تنبل ریقو حالا داشت التماس می کرد....
نوبت من شده بود برگه پر شده را تحویل دادم ویواشکی نگاهی به برگه مرد مسن که آماده بود انداختم.دکتر را می شناختم. راست می گفت.ویزیت کم می گرفت اما میدانست چطور تیغ بزند که درد نیاورد.نمیدانم چرا اژدها نمی رفت.شاید منتظر بود خلوت شود....اژدها که متوجه من شده بود یک دفعه درآمد که:آقای دکتر اگه یه مریضی بگه ندارم شوما چیکار میکنی؟..حوصله نداشتم.چیزی نگفتم.اژدها ول کن نبود:بالاخره با پول همین مردم دکتر شدین یه وظیفه وجدانی...بی حوصله گفتم که:خیله خب پول آگهیش با من میدم تو روزنامه چاپ کنن هرکی نداره به دکتر شما مراجعه کنه....اژدها خنده مسخره ای کرد وآماده شد که بعد از رفتنم پشت سرم صفحه بگذارد....
برگه را گرفتم وخارج شدم.وسط راهرو آبدارچی سرراهم سبز شد ونفسش را که بوی آبگوشت مانده میداد به صورتم پف کرد:آقای دچتر به فچر مردوم هم باشین...داشت انتقام سگ محلی خانوم دکتر را میگرفت......
ا

واترلو

صبح سرد اولین جمعه زمستان بود ومن به فرمان سرکار علیا مخدره قدر قدرت عازم صف نان بربری بودم کاری که همه عمراز آن ابا داشته ام.با کلاه وبارانی مشکی وریش پروفسوری حالا دیگر سپید٬ هیچ چیزم به پزشک زن ذلیلی نمی مانست که کله سحر روز تعطیل مهیای صف نان است بیشتر شبیه رفیق "لنین" بودم که جهت انجام یک نشست حزبی به دیدن رفقا می رود.
نبم ساعت بعد وقتی ظفرمند ومغرور همراه بربری ها به خانه برمی گشتم ..مسلما سرخوش تر از ناپلئون بعد از فتحی دیگر بودم...آه ژوزفین...ژوزفین دوست داشتنی ..به خانه می آیم....چه روز زیبایی..

سلام آقای" دچتر" .سبیلهای جارویی ودماغی با سوراخهایی که از فرط بزرگی به اسب آبی می مانست از داخل پرشیای مشکی بیرون زده بود:آقای دچتر خودت نون می خری؟...بابا بگو بیارن دم خونه ات... جواد کرگدن بود از مریض های سابق.بنگاه داشت.نزدیک مطب.سه چهار سال قبل زمین مادر مرده ای را به همراه دوستش هپلی هپو کرد وپولش را زد به بساز بفروشی.صاحب زمین هم هر چقدر دوید دستش به جایی بند نشد.جواد کرگدنی که تا دیروز اشکنه می خوردو آروغهای صدا دار بدبو می زد وبدنش بوی ترشیدگی میدادوبوی جورابهایش کافی بود تا گلزار را به شوره زار تبدیل کندوهر وقت به مطب می آمد با خجالت نگاه می کرد وسرش را بالا نمی کرد٬  یک دفعه شد آقا جواد.کت وشلواری خریده بود ودر ادوکلنهایی که اسمشان را هم نمیدانست آب تنی می کرد.هفته ای یک بار به محل سابق می آمد وخانواده هایی را که دختر یا زن خوشگلی داشتند برای صواب ودر راه رضای خدا کمک می کرد وگاهی نیز به مطب سری می زد تا تریاکش را ترک کند وپیف پیفی می کرد ومی گفت دچتر بابا جاتو عوض کن اینجا در شان شوما نیست.

حاج جواد حالا دیگر پیاده شده بود:دچتر خونه اینجاهاست؟سری تکان دادم...صورتش را در هم کشید:بابا ایول ..گوهردشت دیگه جای شوما نیست پر از داهاتی شده جمع کن بیا عظیمیه.دست کرد واز جیبش کارتی درآورد..این کارت منه دارم تو عظیمیه مجتمع می سازم از پولش نترس باهات راه میام ...خنده چندش آوری کرد وبا دست به پشتم زد که یعنی: نازی....از داخل ماشین دختر جوانی زل زده بود ونگاهم می کرد.جواد پیروزمندانه نگاهم کرد٬سرش را آورد جلو:دچتر ...تقاضای دارویی کرد که مربوط به پایین تنه می شد.....

لنین در نظریاتش شکست خورد وناپلئون به واترلو رسید....آه پدر ...اگر تو آن گندم را نخورده بودی!!!.....

پایان کاریزماها

وقتی پروین یا آنگونه که هوادارانش می گویند"سلطان" بابغضی تلخ وچشمانی اشکبار که از فرط اندوه به خون نشسته بود٬کناره گیریش را از فوتبال اعلام کرد با خود گفتم این جبر روزگار است.پایان خدامرد فوتبال ایران٬ کسی که بسیاری اورا نماد فوتبال ما می دانند٬ نه پایان یک شخص بلکه اعلام انقراض نسلی بود که هنوز راه وصول به مقصود را در ویژگیهایی چون غیرت٬تعصب٬عرق پیراهن ومعرفت جستجو می کنند چنانکه خود در مقابل دوربینهای تلویزیونی وبا صدایی لرزان والفاظی که به شیوه خاص وی نوک زبانی ادا میشد٬یارانش را " بی معرفت" نامیدوازفوتبال کنار رفت.
دیگرگونه دورانی است امروز٬دیگر کاریزماها آنان که بواسطه" اتوریته"وشخصیت محکمشان هوش از سر پیروان می ربودندوهر غیر ممکنی را به گوشه چشمی مهر امکان می بخشیدند٬محلی از اعراب ندارند.عصر مرید پروری ونوچه بازی٬عصر اطاعت مطلق وبدون تفکردیگر به پایان رسیده است.امروز فرمان اطاعت را نه عشق ٬که سود است که صادرمیکند.
زمانی نه چندان دور٬کسانی چون محرمی ٬عاشوری و...تنها با نیم نگاهی از علی آقا حساب کار دستشان میآمدوسر مقابل توپ قرار می دادند چرا که عشق وتعصب هنوز واژه هایی مقدس بودند اندر عجبم چگونه پروین درنمی یابد که این حرفها امروز بیش از اندازه کهنه وتهوع برانگیزند.آن جوانک روستایی فقیرکه طعم بسیار لذتها را پس از ورود به عرصه فوتبال چشیده است ویک شبه به تمام آرزوهای خود واقوامش رسیده است البته مدل مو وچیزهای مهمتری برای اندیشیدن داردورضایت یا ناخرسندی امثال پروین برایش پشیزی نمی ارزد راستی که رشد" کاریکاتوری"در هر عرصه ای مصیبت بار است.

 باید اعتراف کنم که از پایان چنین نگرشی بسیار خرسندم  اماخوش خیالی است اگر تصور کنیم پروین نماد "سنتی" است که در مقابل مدرنیته وعلم روز سر خم می کند..خیر!!این عرصه ٬عرصه نبرد سنت با "هیچ" است٬جدال سنت ونوکیسه گی است٬اینجا سنت میدان را به بی هویتی وتازه به دوران رسیدگی وا می گذارد چنانکه این واقعه در سایر عرصه ها بیش وکم روی داده یا روی خواهد داد.

من از پایان هر کاریزمایی استقبال می کنم من هراطاعت بی چون وچرایی را نفی می کنم .زنده باد تفکر زنده باد علم زنده باد انسان آزاده....اما  ازشهری که مملو از" دیو و دد"  است وشیخی نیز چراغ در دست ندارد بیمناکم

dreamers

داروخانه دکتر رازی
*************
رازی گرم گفتگوی متملقانه ای با شاه اسماعیل است.ازسمت چپ صحنه رستم خمیده قامت وافسرده بدون خفتان بدون سپر وآلات رزم وارد می شود.درمیان دستانش کاغذی دیده می شود.رو می کند به رازی وپس از سرفه خشکی میگوید:آقای دکتر ببخشید این دارو رو دارید؟
رازی نسخه را می گیرد وبی اعتنا نگاه می کند:هوم...نوشدارو...یه چند تایی خارجیش رسیده...منتهی کمی گرونه...بیمه هم قبولش نداره...
رستم(باخجالت):چقدره...؟
رازی:۱۰۰ سکه...رستم:۱۰۰سکه...ولی من فقط ده سکه دارم....رازی:موردی نداره من برات نگه می دارم برو بیار...رستم سرخورده می خواهد برود که شاه اسماعیل صدایش می زند:وایسا ببینم...تو..تو رستم نیستی؟...رستم(بااکراه):چرا ...خودممم...شاه اسماعیل:رستم کجایی مرد تو خواب دنبالت می گشتم بابا.رو می کندبه رازی:دکتر لطفا داروشونو بدید من حساب می کنم...(رستم با تنفر نگاهش میکند)...شاه اسماعیل:چیه...چرا اینطور نگاه میکنی من دارم به تکلیفم عمل می کنم تو رستمی گردن همه ما حق داری ...(رستم بی اعتنا راه خروج در پیش می گیرد)شاه اسماعیل (سرآسیمه):ببین رستم ..یه دقیقه گوش کن...من..من سالهاست دنبال سرداری مثل تو میگردم آخه میدونی این عثمانی های پدر سوخته روشون خیلی زیاد شده ..وطن به سرداری مثل تو نیاز داره ...ببین اصلا تورو سردار سپاهم می کنم ...میدونم...میدونم تو هنوز بابت سهراب دلخوری ولی...راستی تو نوشدارو رو برای چی می خوای؟...(رستم با شنیدن نام سهراب برآشفته می شود):بس کن ...بس کن مرد چی از جون من می خواید دست از سرم وردارید ...دیگه نمی تونم ...اون همه جنگیدم بس نبود؟...سهرابمو کشتم بس نبود؟...تیر به چشم اسفندیار زدم بس نبود؟....(مرد کوری عصا زنان وارد میشود):به من بدبخت کمک کنید...خدا عوضتون بده...عاجزم..بیکسم....(رستم تعجب زده به سمت صدا می چرخد):اسفندیار ..اسفندیار...مرد کور:رستم؟!..رستم:آره...آره خودمم مرد ..می بینی به چه روزی افتادم....دیدی بالاخره آهت منو گرفت..اسفندیار:نه رستم نه...نامردی اونا یقه مونو گرفت... اونایی که یه عمر براشون جنگیدیم  یه جون هم افتادیم....اون کیکاووس نامرد... اون گشتاسب بی همه چیز ...سهراب تو رو... چشمای منو ...اونا گرفتن وحالا با کیسه های پراز پولشون به ما می خندن  نه..تو بی تقصیری مرد ..ما بی تقصیریم....(عصا زنان دور می شودورستم را فرو ریخته برجای میگذارد)
***************
این صحنه ای بود از نمایش دریغا لیلی که سال ۷۳ در جشنواره دانشجویی اجرا کردیم.مهرداد وهومان در این نمایش بیداد کردندواشک خیلی ها را درآوردند.هنوز هم با یادآوری این صحنه وصحنه مواجهه منه لاس وآشیل وبازی بی نظیر این دو بغض گلویم را می فشارد.یادش بخیر چه شبهایی بود.چه صمیمیتهایی حالا هر کدام گوشه ای از دنیا.حالا هرکدام ناخشنودوآزرده دل. واین تقدیر بی چون وچرای کسانی است شاید که بیش از اندازه خوش باور بودند.آیاماهمان "خیالبافان "برناردوبرتولوچی نبودیم؟

ادامه نوشته

برچشم بد لعنت

 باز هم شب بود.نیکی داشت در آشپزخانه چهاردست وپا برای خودش می پلکید.آبتین سی دی نگاه می کرد.برای خودش عالمی داشت احتمالا حالادیگر خودش را مگامن تصور میکرد.همسرم ظرف می شست و آواز سوزناکی می خواند: مردم از مرد بد نامردم...!!!مرسی خانوم جان!والله حق داری......
محو صدای شاملو بودم:ای کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا ....

 

ادامه نوشته

شبی از شبها

ساعت ۱۱ شب بود آبتین داشت فوتبال بازی میکرد وباصدای بلند گزارش میکرد نیکی لبخند موذیانه ای به لب داشت وداشت سی دی ها را به هم میریخت همسرم داشت نماز می خواند ومن کتاب یک مرد اوریانا فالاچی را برای صدمین بار می خواندم.چه گوارا از دسک تاپ کامپیوتر مغرورانه به دوردستها خیره شده بود ومن فکر می کردم این پاناگولیس(قهرمان کتاب)چقدرشبیه چه گواراست ومن داشتم همسرم را که با چادر نماز زیباتر شده بود نگاه می کردم ومن به حرفهای روز جمعه اش فکر می کردم ومن به خیلی چیزهای دیگر فکر می کردم!!!
اوایل ازدواج با چندتا از دوستان همسرم وشوهرهایشان مسافرتی رفتیم که خوش گذشت اما ذهنم را مملو از سوالاتی کرد که بعدها تا حدی برایشان پاسخ" جور "کردم .
درمیان همسفرهایمان زن وشوهری بودند که شراکت جالبی داشتند:زن شاغل بود درخانه هم کار می کرد بچه داری هم میکرد خرید خانه هم با او بود مرد فعلا کار نمی کرداما بقیه امور از قبیل نق زدن وایراد گرفتن را بر عهده داشت.زن اززندگی اش راضی بودبالاخره دراین وانفسا توانسته بود شوهری پیدا کند که گرچه کمی غرغرو وبد دل وایرادگیر بود اما هرچه بودشوهر بوداواززندگیش راضی بود به کسی هم ربطی نداشت
زوج دیگر وضعیتی کماکان مشابه داشتندمنتهی دراین مورد شوهر شاغل بودوکار بدی هم نداشت.خوش سروظاهروآداب دان بودوتحصیلات بالایی داشت.این یکی مدام در جمع زن را مورد خطاب قرار می داد که نخندد سنگین باشد لباسش را مراقب باشدوروسریش را جلو بکشد.مرد مذهبی وسنتی بود وزن غیر مذهبی واز خانواده ای باز.اینها قبل از ازدواج دوست بودندومرد گفته بود من زن سنتی نمی خواهم وحجاب برایم مهم نیست ولی بعد از ازدواج زیر همه چیز زده بودوحتی بارها به خانواده زن به خاطر رفتارشان توهین کرده بود ومدتها روابطش را با آنها قطع کرده بودو زن همه اینها را پذیرفته بود وعلیرغم شکایتهای زیادی که می کرد به زندگی ادامه میداد وظاهرا از زندگیش راضی بود به کسی هم ربطی نداشت ....مرد هرسال چندبار از طرف محل کارش به خارج سفر میکندو آنجا به استخرهای مختلط میرودوعکسهایش را به خانمش نشان میدهد تا اثبات کند آدم روراستی است وچیزی را از همسرش پنهان نمی کند.او دوست ندارد همسرش حتی از پول خودش هم که شده برای خودش اتومبیل بخردواعتقاد دارد که بهتر است خانم درامدش را در اختیار وی بگذارد تادر زندگی هزینه کند درزندگی مشترک من وتو وجود ندارد که.(اما تو ومن وجود دارد)
جمعه همسرم درصحبتهایش گفت این مرد واقعا مرد خوبی است.با چشمهای گرد شده دلیلش را پرسیدم گفت همینکه پی عیاشی نیست همینکه آدم مرتبی است وبه فکر زندگی است همینکه نماز می خواند واهل مشروب واعتیاد نیست همینکه درامد خوبی داردواجتماعی است دلایل کافی برای خوب بودن یک آدم است حالا کمی سخت گیری که به جایی بر نمی خورد.....
چیزی نگفتم....خدایا جوامع  روحی زنانه دارندوحکومتگرها همان مردانی هستند که اگر آب ونان ونیازهای حداقلی را برسانندوگاهی ازسرلطف انگشتری گوشواره ای چیزی نثارزنانشان کنند قدر خواهند دید وحالا اگر ماهی دودست کتک مفصل هم تقدیم زنانشان کنند زود فراموش خواهند کرد که این را از حقوق مسلم حکومتگران یا همان مردها می دانند.بیچاره خوش خیالهایی مثل پاناگولیس واین دوست سابقم چه گوارا که جان بر سر آزادی ودموکراسی وبرابری واینجور حرفها گذاشتند بیچاره آن رفیق ما که برای اثبات حسن نیت مهریه بالایی برای زنش در نظر گرفت وهر چه داشت به نام زنش کرد زنک هم حالا درسوئد با دوست پسرش کیف میکند ایشان هم دارد آب خنک میخورد(این از عوارض دموکراسی یک شبه در جوامع استبداد زده است).
باز به چی داری فکر میکنی؟همسرم بود که می پرسید.گفتم به خاتمی !بنده خدا اگر نتوانست به همه حرفهایش عمل کندلااقل زیر حرفش هم نزد. پرسید حالا چی شد یاد خاتمی افتادی؟گفتم ولش کن ....

نیکی خوابش برده بود.آبتین گل سیصدم را به بایر مونیخ زده بودومیرفت تا جیش خواب بکندمرا هم نصیحت میکرد تا همین کار را بکنم من به چه گوارا ومطلبی که بعدا درباره اش خواهم نوشت فکر می کردم.....

پنجشنبه عزیز

چه خوب است که امروز از یک روز کاری ونوع بیماران ومراجعینم بنویسم شاید خواندنش خالی از لطف نباشد:
زمان:پنجشنبه اول دی ماه ۱۳۸۴ از ساعت۱۰الی۱۳
مکان:جایی به نام مطب ـمحله ای در کرج

۱.زنی میانسال با شکایت از سردرد  بی اشتهایی وکم خوابی.
بییشتر از سنش نشان میداد  موهاش یکدست سپید بود پوست مرطوب ونگاه مضطربش خبر از سر درون میداد پرسیدم ناراحتی ای  چیزی نداری گفت اصلا در زندگیم مشکلی ندارم.گفتم مشکلت از کی شروع شده گفت ده روز پیش که برادرم سکته کرد وخبرشو یهو شنیدم مریضی ام شدت گرفت والله

ادامه نوشته