حکایت آن روز برفی
*******************
عید قربان در خانه اش دور هم جمع شدیم.خانه سوسمار.در یک برج شیک وخوش منظره مشرف به تهران..مهبد که قرار بود مرا برساندمثل همیشه خوش پوش ومرتب منتظرم بود.پیپ گرانقیمتش راپک میزدوبه نایلون دست من خیره شده بود:این چیه؟...
افق از شهری دور آمده بود.مثل همیشه آرام وباوقار.باآن حضورمختصرومفیدش.نیالا زود آمد.جاافتاده تر شده وفوق العاده خوش تیپ.مثل هنرپیشه ها.سر به سرش گذاشتم.مثل گذشته.درسکوت نگاه میکردومی خندید.بعد بچه های دیگریکی یکی آمدند.عجیب بود هیچکدام تغییر نکرده بودند.فقط گذشت زمان به من کارگر افتاده.حسودیم شد.اما به درک.چه چیزم شبیه آدم است که این یکی باشد.شروع کردم به پرحرفی های همیشگی.عباس آرام نگاه می کرد.کچل شده .دلم خنک شد.خیلی مرا دست می انداخت.صحبت ها ازجنس زندگی روزمره بود.صحبت از بچه های دیگرواینکه کی چه کاره شده وکجا رییس شده.حرفهایی که زیاد چنگی به دلم نمی زد....جای آفتابه خالی بود.رفته بود فرانسه برای یکی از این دوره های مدیریتی لابد.تلاجن هم نبود حیف شد.
بعداز ناهار نشستیم به بازی .یوسف باآن چشمهای زیبا ونگاه مهربان مثل همیشه گیتار میزدومن حین بازی عرعر هم میکردم. به اعتراضهای مهبد توجه نکردم به خودم خیلی حال می داد.
وبعد نشستیم به گفتن از گذشته .اسراری را که مشمول مرور زمان شده بود برای هم گفتیم وکلی خندیدیم.عشق ها ٬شکست ها٬دعواها٬شیطنت هاو..وخیلی چیزهای دیگر.عصر بچه های تلوبزیون هم آمدند.بحث رفتن درگرفت.کانادا آلمان انگلیس...
وبعد کسی آمد که خیلی دلم می خواست ببینمش.حامدتقریبا شبیه تصوراتم بود.مثل روشنفکرهای فرانسوی.نشستیم کنار هم.اما حالت روحی ام اجازه نداد که خیلی حرف بزنیم.نوستالژیک شده بودم .عنقریب بود که اشکم دربیاید.بحث بوس کوچولو وابراهیم گلستان واینجور چیزها بود.نیالا چیزی می گفت که من متوجه نمیشدم.مغزم جای دیگری بود.
وقتی باعباس راجع به محبتهایی که از او دیده بودم صحبت کردم دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم واشکم درآمد...لابد عباس داشت دردلش می گفت مرتیکه خرس گنده هنوز هم زود گریه اش می گیرد.
نگاهشان می کردم.بجه ها را.کسانی که لحظات تلخ وشیرین را باهم طی کرده بودیم.کسانی که تنها در خاطرات بود که مشترک بودیم.امروزمان به هم نمی مانست.ما تغییرکرده بودیم.خیلی زیاد.تنها مهرداد را شبیه گذشته دیدم.اما او هم بیهوده پافشاری می کند.زمان از ما قویتر است.باید بپذیریم....
مابچه های خوب وحرف گوش کن نسلی بودیم که خیلی چیزها از سر گذرانده بود.انقلاب ٬جنگ٬درگیری٬سیل زلزله وخیلی چیزهای دیگر.ازسخت جانیمان است شاید که تا به حال باقیمانده ایم.شاید هم نان سربه زیری وترسو بودنمان را می خوریم.هرچه که باشد امروز را عشق است.باهمه تنگناهاوگرفتاری هایش....هنگام خداحافظی قرار دیدارهای آینده گذاشته شد.ازهمان قرارها که برای خالی نبودن عریضه است وگرنه این دیدارها کمتر تازه خواهد شد...
********************
شب را تا دیر وقت با سوسمار صحبت کردیم به یاد گذشته وآرزوهامان...برف می بارید وسالواتوره آدامو داشت می خواندtomb la neige
برای دیدن متن وترجمه ترانه به وبلاگ دریا خانم مراجعه کنید
تذکر مهم:برای دانلود راست کلیک کنید وگزینهsave target asرا انتخاب کنیدوپس از دانلود با نرم افزار
real oneگوش کنید
سالهاست که در کرج طبابت می کنم.در مطبی فکسنی وکم نور ودر حضور هر روزه ی درد وزخم وچرک وخون دلخوشی ام رایانه ای است که مرا با آن جا و آنانی که دوستشان می دارم پیوند می دهد.روزنه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت می نگرم