کسی که مثل هیچکس نیست...
کاوه ای پیدا نخواهد شد امید
کاشکی اسکندری پیدا شود....
"م.امید"
آقای دکتر سوادی با کلماتی شمرده و حالتی با وقار که مشخصه ی آدمهای با سواد و متواضع است توضیح می داد و خانم مجری هم با لبخند سر تکان می داد و تایید می کرد اما از چشمهایش معلوم بود که حواسش جای دیگری است:خدا کنه دختره حواسش باشه زیر خورش رو کم کنه...کاش این بابا زودتر تموم کنه یه زنگی بزنم خونه....ول کن هم نیس...خیله خب بابا می دونیم خیلی حالیته...از فردا مطبت غلغله می شه جون من بی خیال...اه..این فامیلای شوهره هم که تا وقت گیر می آرن می ریزن خونه ی آدم حالیشونم نیس که من خونه دار نیستم و هزار تا کار دارم...تازه تا یه خرده غذا بی مزه می شه آقا کلی قیافه هم می گیره...آقای دکتر ادامه داد:بله ام اس از اون بیماریهاییه که گاهی اوقات خاموش می شه ولی بعد دوباره عود می کنه..این بیماری ممکنه بعد از زایمان بدتر بشه یا دوباره عود کنه....خانم مجری کلافه حرف دکتر سوادی را قطع کرد و گفت:فرصتمون به انتها رسیده... بینندگان عزیز دیگه بیشتر از این شما رو منتظر نمی ذاریم بریم سریال عشق های در پیتی رو ببینیم.....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینا دکتر نیستن...اینا شمر ذی الجوشن ان ....رحم ندارن که....آدم دردشو پس به کی بگه...
خانم رب انار داشت فریاد می زد و لابد مریض های دیگر داشتند نچ نچ می کردند.دکتر ذی الجوشن داشت مریضش آقای اریک کانتونا را معاینه می کرد.اریک که از فریادهای پیرزن ناگهان رگ لوطی گریش باد کرده بود نگاه لزجش را مثل فرچه ای ملامت آلود به سراپای دکتر ذی الجوشن مالید و غرید:دکتر گناه داره...والله ثواب داره.....جوونه...
با نگاه ذی الجوشنی بدی اریک را از ادامه ی اندرز دهی منصرف کردم.. ایشان هم ادامه ی بحث را در دلشان با فحش های ابتکاری و جدید ٬پی گرفتند...
پسر خانم رب انار معتاد تزریقی بود و آمده بود ترک کند اما ذی الجوشن بی همه چیز تحویلش نگرفته بود......
**************************************
آقای دکتر ذی الجوشن٬هرشب ساعت ده به خانه می رود.هنوز لباسش را درنیاورده سی دی جدید را به پسرکش تحویل می دهد و شکلات دخترش را هم همینطور...بعد از اینکه هندوانه اش را خورد شروع می کند به بازی فوتبال با پسرش.باید گزارش هم بکند.شوتهای پسرش را هم باید اجازه ی گل شدن بدهد اما اگر خودش گل بزند خطا است و کارت زرد می گیرد.ایشان ضمن گزارش و بازی باید به صحبتهای همسرش هم که از توی آشپزخانه اجرا می شود گوش فرا دهد و گاهی تکه هایی را هم به خاطر بسپارد تا اگر خانم پرسید: گوشت با منه؟.. زودی بگوید بله داشتید می گفتید که....وای به روزی که آن تکه را یادش نیاید این یعنی به همسرش اهمیت نمی دهد...وای اگر یادش برود شکلات بگیرد...وای اگر یادش برود سی دی بگیرد........
آقای بارتولومیو فروشگاه بزرگ و شیکی دارد.چندتایی کارمند و دفتر و دستک مرتبی دارد.لوازم التحریر و کتاب و سی دی می فروشد و کار وکاسبی روبراهی دارد اما نگاهش غمزده و مضطرب است.مثل این چک برگشتی های مستاصل...هفته ای دو بار از او خرید می کنم و همه ی کارمندانش مرا می شناسند اما خودش انگار مرا نمی بییند حتی سلامم را هم جواب نمی دهد.یکی از کارمندها یش که شبیه داستین هافمن است هر وقت مرا می بیند توی دلش می گوید به به آقا چاقه ی ببو آمد......و با لبخند به آقا چاقه ی ببو کتاب و سی دی قالب می کند........
اسفند ۸۳برای خانم رب انار ماه خوبی بود.پسرش بعد از مدتها اعتیادش را به لطف آقایی نورانی کنار گذاشته بود.خانم رب انار در حالی که از فرط عرفانیت بغض کرده بود گفت:نمی دونی دکتر چه آقاییه... میگن اومده تا این بلارو از جوونای ما بگیره ...تو نفسش یه چیزیه که مرده رو شفا می ده......
پسر رب انار که حالا چاق هم شده بود و پرنده خوشبختی روی شانه هایش آواز می خواند گفت:دکتر بلا نسبت شما دکترا اصلا چیزی از اعتیاد نمی دونن...این آقا اصلا به دوا اعتقاد نداره...همه رو دور هم جمع می کنه تا صبح ذکر می گن٬صبح که شد پاک پاکی....خداییش چیزی ام نمی گیره ...شصت هزار تومن می دی کار تمومه.می گن تازه این پولو خرج یتیما می کنه...بغض اجازه نداد ادامه بدهد...رب انار گفت: دکتر این همه پارسال خرج پسرم کردم نشد که نشد...منظورش از اینهمه خرج٬ پول یک ویزیت و چهار تا قرص و آمپول بود که آن را هم با کلی ندارم وبدبختم داده بود....پسر خمیازه ای کشید و گفت:دکتر اگه می شه یه قرص خواب وچن تا مسکن و یه خورده ام تقویتی بنویس....رب انار داد زد:ویزیت نمی دما...اینهمه از ما گرفتی خوبش که نکردی...و لبخند چروکیده ی معیوبی لبهایش را تسخیر کرد.....
داستین هافمن داشت با لبخند به آقا چاقه ی ببو دوره ی کامل تفسیر سور آبادی را می انداخت اما آقا چاقه حواسش پیش بارتولومیو بود که حالا داشت شادمانه و با هیجان برای کسی تعریف می کرد:آقایی که شما باشی این دختره رو خیلی جاها بردیم...دکترای بلا نسبت شما خر هیچی نفهم....ویزیت می دادیم ده هزار تومن...الکی چهارتا قرص و آمپول..هی پشت سر هم عکس و ام آر آی...آخرش هم گفتن ام اسه...درمون نداره....باید آمپولای خارجی گرونقیمت بزنه بلکه کنترل بشه....گفته بودن خارج هم ببری فایده نداره....خدا پدرشو بیامرزه یکی از مشتریا آدرس این آقارو داد....من خودم به این حرفا اعتقاد نداشتم اما بچه ها اصرار کردن...وبا چهار انگشت به هم چسبیده به سمت هافمن اشاره کرد٬شستش داشت به آسمان اشاره می کرد...تف کوچولوی سفید رنگی کنار لبهای هافمن ماسید:چه روز خوبی هم ارباب تعریفش را کرده بود هم به آقا چاقه کلی جنس فروخته بود.....بارتولومیو خط ریش بلند فرفری اش را خاراند و ادامه داد:بله...دختره رو با مادرش فرستادم پیش آقا.... یه دست کشیده بود سرش و انرژی داده بود...دختره که از پیشش اومد دو روز حالی به حالی بود...ولی بعد خوب خوب شد...عین روز اول...بخدا راضی بودم همه ی زندگیمو بفروشم خرج دختره کنم...خداییش هر کاری کرده بودن پول نگرفته بوده با زور به اش یه چک صد تومنی داده بودن...می گن این پولارم بطور ناشناس خرج آدمای نیازمند می کنه.....سفارش دادم یه تابلو فرش ابریشم از تبریز آوردن فرستادم خدمت آقا.....مخاطب بارتولومیو که کت و شلوار و کراواتش نشان می داد مرد محترم و دانشمندی است صدایش را صاف کرد و گفت:ما ایرانیا از خود بیگانه شدیم آقا...انگشت شستش به غیر از انگشت اشاره سه انگشت دیگر را محکم چسبیده بود.انگشت اشاره رو به آسمان بود و آزادانه این طرف و آنطرف می رفت...بارتولومیو با هیجان گفت:ما ایرانیا اینقدر وجدان نداریم...و انگشت شستش را روی بند دوم انگشت اشاره گذاشت تا اندازه ی وجدان ایرانی ها را نشان دهد...پول هافمن که از هیجان به هاف هاف افتاده بود را دادم و محضر اساتید ایرانی شناس را ترک کردم...
از دهان رب انار نفرت بیرون می ریخت.از چشمهایش هم همینطور:دکتر چه دوایی بود به این بچه دادی دوباره برگشت سر خونه ی اول...آقا می گفت اون دواهارو نباید می خورد....زحمتمون هدر رفت... اینهمه خرج کرده بودیم دود هوا شد.....هیشکی ام جواب آدمو نمی ده بچه رو بدبخت کردی رفت....می دانستم حالا می رود همه جا پشت سرم صفحه می گذارد...می دانستم خیلی ها هم باور می کنند و به حال شاخ شمشادی که به دست دکتر بی سواد بی مسئولیت پرپر شده افسوس می خورند و به بی سوادی و خریتش نفرین می فرستند.شاخ شمشادی که برای خود مخی بود و رفقای ناباب به این روزش انداخته بودند وگرنه او اینقدر بچه ی خوبی بود که نگو....بخدا اصلا لب به سیگار هم نمی زد.بالای سرش ز هوشمندی می تافت ستاره ی بلندی.......نمی دانم که یکهو چه به سر این بچه آمد....زمانه ی بدی شده.هیچکس به داد هیچکس نمی رسد.....
ازت شیکایت می کنم....رب انار در را به هم کوبید ورفت.......
هافمن مگسی بود.بارتولومیو مگسی بود.اوضاع مگسی بود.داشتم کتاب خرمگس را ورق می زدم و به روزگار مگسی فکر می کردم.یکی نیست به این آقا چاقه ی ببو بگوید آخر مرد ناحسابی به تو چه مربوط که سر صبحی حال دختر بارتو لومیو را می پرسی؟....بنده خدا تازه داشت از نوه دار شدن کیف می کرد که زد و باز حال دخترک به هم ریخت...آقا گفته بود اثر آمپولهایی است که موقع زایمان زده اند و حالا بارتولومیو داشت به نفهمی دکترها فحش می داد....وچه فحش های ابتکاری و جالبی.باید جایی یادداشت کنم تا یادم نرود.گاهی به درد می خورد........بارتولومیو تصمیم گرفته بود شکایت کند تا پدرشان را در بیاورد.....دامادش جناب آقای هافمن کله اش را عینهو سگهایی که توی تاکسی ها می گذارند بالا و پایین می کرد تا حرف های پدر خانم را تایید کرده باشد.....
************************
پسر رب انار توی سالن مثلا از حال رفته بود.زیرش را کثیف کرده بود.اریک با دیدن احوالات پسر و نعره های پیرزن ناگهان جرات پیدا کرد و از جیبش مشتی پول درآورد و روی زمین کوبید و فریاد زد:اگه به خاطر پوله که این پول...یاالله د...بچه ی مردم از دست رفت.......
بیچاره اریک نمی دانست با چه کسی طرف است.فکر می کرد ذی الجوشن هم از آن دکترهایی است که پخ کنی جا می زنند...دکتر ذی الجوشن که حسابی کلافه شده بود عصبانیتش را سر اریک خالی کرد... رب انار و پسرش که دیدند هوا پس است فلنگ را بستند و شستوی فضولات را به اریک جوانمرد محول کردند.......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قهقهه ی بلند سیرپرست فضای رستوران را پر از بوی سیر کرد.با رضایت دنداهایش را خلال کرد و گفت: هوم...تا حالا دیدی کسی دندوناشو بده این آقاها با انرژی و ورد و اینجور چیزا پر کنن؟دندونپزشکی کار هر عطار و بقالی نیس...و شستش را به سمتم گرفت که یعنی:اوکی....
سیرپرست جان دو تا دندان قابل این حرفها را ندارد که برایش انرژی و ورد مصرف کنند...کسانی هستند که بتوانند دندانهای خراب را با کلبتین بکشند و به جایش چیزی بگذارند که بشود راحت غذا خورد...من چندتاشان را می شناسم...وشستم را به سمتش گرفتم یعنی که:......
سالهاست که در کرج طبابت می کنم.در مطبی فکسنی وکم نور ودر حضور هر روزه ی درد وزخم وچرک وخون دلخوشی ام رایانه ای است که مرا با آن جا و آنانی که دوستشان می دارم پیوند می دهد.روزنه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت می نگرم