کسی که مثل هیچکس نیست...

کاوه ای پیدا نخواهد شد امید
کاشکی اسکندری پیدا شود....
                                               "م.امید"
آقای دکتر سوادی با کلماتی شمرده و حالتی با وقار که مشخصه ی آدمهای با سواد و متواضع است توضیح می داد و خانم مجری هم با لبخند سر تکان می داد و تایید می کرد اما از چشمهایش معلوم بود که حواسش جای دیگری است:خدا کنه دختره حواسش باشه زیر خورش رو کم کنه...کاش این بابا زودتر تموم کنه یه زنگی بزنم خونه....ول کن هم نیس...خیله خب بابا می دونیم خیلی حالیته...از فردا مطبت غلغله می شه جون من بی خیال...اه..این فامیلای شوهره هم که تا وقت گیر می آرن می ریزن خونه ی آدم حالیشونم نیس که من خونه دار نیستم و هزار تا کار دارم...تازه تا یه خرده غذا بی مزه می شه آقا کلی قیافه هم می گیره...آقای دکتر ادامه داد:بله ام اس از اون بیماریهاییه که گاهی اوقات خاموش می شه ولی بعد دوباره عود می کنه..این بیماری ممکنه بعد از زایمان بدتر بشه یا دوباره عود کنه....خانم مجری کلافه حرف دکتر سوادی را قطع کرد و گفت:فرصتمون به انتها رسیده... بینندگان عزیز دیگه بیشتر از این شما رو منتظر نمی ذاریم بریم سریال عشق های در پیتی رو ببینیم.....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینا دکتر نیستن...اینا شمر ذی الجوشن ان ....رحم ندارن که....آدم دردشو پس به کی بگه...
خانم رب انار داشت فریاد می زد و لابد مریض های دیگر داشتند نچ نچ می کردند.دکتر ذی الجوشن داشت مریضش آقای اریک کانتونا را معاینه می کرد.اریک که از فریادهای پیرزن ناگهان رگ لوطی گریش باد کرده بود نگاه لزجش را مثل فرچه ای ملامت آلود به سراپای دکتر ذی الجوشن مالید و غرید:دکتر گناه داره...والله ثواب داره.....جوونه...
با نگاه ذی الجوشنی بدی اریک را از ادامه ی اندرز دهی منصرف کردم.. ایشان هم ادامه ی بحث را در دلشان با فحش های ابتکاری و جدید ٬پی گرفتند...
پسر خانم رب انار معتاد تزریقی بود و آمده بود ترک کند اما ذی الجوشن بی همه چیز تحویلش نگرفته بود......
**************************************
آقای دکتر ذی الجوشن٬هرشب ساعت ده به خانه می رود.هنوز لباسش را درنیاورده سی دی جدید را به پسرکش تحویل می دهد و شکلات دخترش را هم همینطور...بعد از اینکه هندوانه اش را خورد شروع می کند به بازی فوتبال با پسرش.باید گزارش هم بکند.شوتهای پسرش را هم باید اجازه ی گل شدن بدهد اما اگر خودش گل بزند خطا است و کارت زرد می گیرد.ایشان ضمن گزارش و بازی باید به صحبتهای همسرش هم که از توی آشپزخانه اجرا می شود گوش فرا دهد و گاهی تکه هایی را هم به خاطر بسپارد تا اگر خانم پرسید: گوشت با منه؟.. زودی بگوید بله داشتید می گفتید که....وای به روزی که آن تکه را یادش نیاید این یعنی به همسرش اهمیت نمی دهد...وای اگر یادش برود شکلات بگیرد...وای اگر یادش برود سی دی بگیرد........
آقای بارتولومیو فروشگاه بزرگ و شیکی دارد.چندتایی کارمند و دفتر و دستک مرتبی دارد.لوازم التحریر و کتاب و سی دی می فروشد و کار وکاسبی روبراهی دارد اما نگاهش غمزده و مضطرب است.مثل این چک برگشتی های مستاصل...هفته ای دو بار از او خرید می کنم و همه ی کارمندانش مرا می شناسند اما خودش انگار مرا نمی بییند حتی سلامم را هم جواب نمی دهد.یکی از کارمندها یش که شبیه داستین هافمن است هر وقت مرا می بیند توی دلش می گوید به به آقا چاقه ی ببو آمد......و با لبخند به آقا چاقه ی ببو کتاب و سی دی قالب می کند........
اسفند ۸۳برای خانم رب انار ماه خوبی بود.پسرش بعد از مدتها اعتیادش را به لطف آقایی نورانی کنار گذاشته بود.خانم رب انار در حالی که از فرط عرفانیت بغض کرده بود گفت:نمی دونی دکتر چه آقاییه... میگن اومده تا این بلارو از جوونای ما بگیره ...تو نفسش یه چیزیه که مرده رو شفا می ده......
پسر رب انار که حالا چاق هم شده بود و پرنده خوشبختی روی شانه هایش آواز می خواند گفت:دکتر بلا نسبت شما دکترا اصلا چیزی از اعتیاد نمی دونن...این آقا اصلا به دوا اعتقاد نداره...همه رو دور هم جمع می کنه تا صبح ذکر می گن٬صبح که شد پاک پاکی....خداییش چیزی ام نمی گیره ...شصت هزار تومن می دی کار تمومه.می گن تازه این پولو خرج یتیما می کنه...بغض اجازه نداد ادامه بدهد...رب انار گفت: دکتر این همه پارسال خرج پسرم کردم نشد که نشد...منظورش از اینهمه خرج٬ پول یک ویزیت و چهار تا قرص و آمپول بود که آن را هم با کلی ندارم وبدبختم داده بود....پسر خمیازه ای کشید و گفت:دکتر اگه می شه یه قرص خواب وچن تا مسکن و یه خورده ام تقویتی بنویس....رب انار داد زد:ویزیت نمی دما...اینهمه از ما گرفتی خوبش که نکردی...و لبخند چروکیده ی معیوبی لبهایش را تسخیر کرد.....
داستین هافمن داشت با لبخند به آقا چاقه ی ببو دوره ی کامل تفسیر سور آبادی را می انداخت اما آقا چاقه حواسش پیش بارتولومیو بود که حالا داشت شادمانه و با هیجان برای کسی تعریف می کرد:آقایی که شما باشی این دختره رو خیلی جاها بردیم...دکترای بلا نسبت شما خر هیچی نفهم....ویزیت می دادیم ده هزار تومن...الکی چهارتا قرص و آمپول..هی پشت سر هم عکس و ام آر آی...آخرش هم گفتن ام اسه...درمون نداره....باید آمپولای خارجی گرونقیمت بزنه بلکه کنترل بشه....گفته بودن خارج هم ببری فایده نداره....خدا پدرشو بیامرزه یکی از مشتریا آدرس این آقارو داد....من خودم به این حرفا اعتقاد نداشتم اما بچه ها اصرار کردن...وبا چهار انگشت به هم چسبیده  به سمت هافمن اشاره کرد٬شستش داشت به آسمان اشاره می کرد...تف کوچولوی سفید رنگی کنار لبهای هافمن ماسید:چه روز خوبی هم ارباب تعریفش را کرده بود هم به آقا چاقه کلی جنس فروخته بود.....بارتولومیو خط ریش بلند فرفری اش را خاراند و ادامه داد:بله...دختره رو با مادرش فرستادم پیش آقا.... یه دست کشیده بود سرش و انرژی داده بود...دختره که از پیشش اومد دو روز حالی به حالی بود...ولی بعد خوب خوب شد...عین روز اول...بخدا راضی بودم همه ی زندگیمو بفروشم خرج دختره کنم...خداییش هر کاری کرده بودن پول نگرفته بوده با زور به اش یه چک صد تومنی داده بودن...می گن این پولارم بطور ناشناس خرج آدمای نیازمند می کنه.....سفارش دادم یه تابلو فرش ابریشم از تبریز آوردن فرستادم خدمت آقا.....مخاطب بارتولومیو که کت و شلوار و کراواتش نشان می داد مرد محترم و دانشمندی است صدایش را صاف کرد و گفت:ما ایرانیا از خود بیگانه شدیم آقا...انگشت شستش به غیر از انگشت اشاره سه انگشت دیگر را محکم چسبیده بود.انگشت اشاره رو به آسمان بود و آزادانه این طرف و آنطرف می رفت...بارتولومیو با هیجان گفت:ما ایرانیا اینقدر وجدان نداریم...و انگشت شستش را روی بند دوم انگشت اشاره گذاشت تا اندازه ی وجدان ایرانی ها را نشان دهد...پول هافمن که از هیجان به هاف هاف افتاده بود را دادم و محضر اساتید ایرانی شناس را ترک کردم...
از دهان رب انار نفرت بیرون می ریخت.از چشمهایش هم همینطور:دکتر چه دوایی بود به این بچه دادی دوباره برگشت سر خونه ی اول...آقا می گفت اون دواهارو نباید می خورد....زحمتمون هدر رفت... اینهمه خرج کرده بودیم دود هوا شد.....هیشکی ام جواب آدمو نمی ده بچه رو بدبخت کردی رفت....می دانستم حالا می رود همه جا پشت سرم صفحه می گذارد...می دانستم خیلی ها هم باور می کنند و به حال شاخ شمشادی که به دست دکتر بی سواد بی مسئولیت پرپر شده افسوس می خورند و به بی سوادی و خریتش نفرین می فرستند.شاخ شمشادی که برای خود مخی بود و رفقای ناباب به این روزش انداخته بودند وگرنه او اینقدر بچه ی خوبی بود که نگو....بخدا اصلا لب به سیگار هم نمی زد.بالای سرش ز هوشمندی    می تافت ستاره ی بلندی.......نمی دانم که یکهو چه به سر این بچه آمد....زمانه ی بدی شده.هیچکس به داد هیچکس نمی رسد.....
ازت شیکایت می کنم....رب انار در را به هم کوبید ورفت.......
هافمن مگسی بود.بارتولومیو مگسی بود.اوضاع مگسی بود.داشتم کتاب خرمگس را ورق می زدم و به روزگار مگسی فکر می کردم.یکی نیست به این آقا چاقه ی ببو بگوید آخر مرد ناحسابی به تو چه مربوط که سر صبحی حال دختر بارتو لومیو را می پرسی؟....بنده خدا تازه داشت از نوه دار شدن کیف می کرد که زد و باز حال دخترک به هم ریخت...آقا گفته بود اثر آمپولهایی است که موقع زایمان زده اند و حالا بارتولومیو داشت به نفهمی دکترها فحش می داد....وچه فحش های ابتکاری و جالبی.باید جایی یادداشت کنم تا یادم نرود.گاهی به درد می خورد........بارتولومیو تصمیم گرفته بود شکایت کند تا پدرشان را در بیاورد.....دامادش جناب آقای هافمن کله اش را عینهو سگهایی که توی تاکسی ها می گذارند بالا و پایین می کرد تا حرف های پدر خانم را تایید کرده باشد.....
************************
پسر رب انار توی سالن مثلا از حال رفته بود.زیرش را کثیف کرده بود.اریک با دیدن احوالات پسر و نعره های پیرزن ناگهان جرات پیدا کرد و از جیبش مشتی پول درآورد و روی زمین کوبید و فریاد زد:اگه به خاطر پوله که این پول...یاالله د...بچه ی مردم از دست رفت.......
بیچاره اریک نمی دانست با چه کسی طرف است.فکر می کرد ذی الجوشن هم از آن دکترهایی است که پخ کنی جا می زنند...دکتر ذی الجوشن که حسابی کلافه شده بود عصبانیتش را سر اریک خالی کرد...  رب انار و پسرش که دیدند هوا پس است فلنگ را بستند و شستوی فضولات را به اریک جوانمرد محول کردند.......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 قهقهه ی بلند سیرپرست فضای رستوران را پر از بوی سیر کرد.با رضایت دنداهایش را خلال کرد و گفت: هوم...تا حالا دیدی کسی دندوناشو بده این آقاها با انرژی و ورد و اینجور چیزا پر کنن؟دندونپزشکی کار هر عطار و بقالی نیس...و شستش را به سمتم گرفت که یعنی:اوکی....
 سیرپرست جان دو تا دندان قابل این حرفها را ندارد که برایش انرژی و ورد مصرف کنند...کسانی هستند که بتوانند دندانهای خراب را با کلبتین بکشند و به جایش چیزی بگذارند که بشود راحت غذا خورد...من چندتاشان را می شناسم...وشستم را به سمتش گرفتم یعنی که:......

وسپس هیچ نبود....

دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج ودرد پر خوردن ودرد اختگی.....      " فروغ فرخزاد"
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
همسرم درست در آخرین ردیف خانمها نشست و من درست در آخرین ردیف آقایان کناردستش.جمع خوبی بود.همدوره ای های خانمم دور هم جمع شده بودند و شوهرهاشان که کمابیش همدیگر را می شناختند محفل گرمی داشتند.آقایان از تولیدات ایران خودرو شروع کرده بودند وبعد رسیده بودند به ایرادهای مدیریتی و خرابی مملکت و راه نجات...یکی که موهای کوتاه زیگزاگی اش مثل تشتک نوشابه روی پیشانی سیاهش ریخته بود وظاهری شبیه پپسی کولاداشت ٬با حرارت از حمله ی آمریکا دفاع می کردالبته حیف که موبایلش تند تند زنگ می زد ونمی گذاشت سخنرانی اش تمام شود.مهندس شیمی بود اما بنگاه ماشین داشت....یکی بود که چشمهای سبز گود افتاده اش شبیه تمساح های بد جنسی بود که با نامردی از توی شط العرب بیرون می آیند و حیوانکی بره آهوهای کوچولو را شکار می کنند.این بابا دبیر ریاضی بود و موقع حل کردن مسایل پیچیده ی ایران و جهان مدام با چسباندن پنج انگشتش به همدیگر یک هرم می ساخت و جلوی دهانش می گرفت....یک آقای خراسانی سبیل تابیده ای که می گفتند چگور می نوازد و فیلسوف قابلی هم هست اعتقاد داشت اصولا بشر به انتهای تمدن و حیات خود رسیده است و رو به قهقرا می رود....اینها را ولش...یکی بود که من از سر شب توی کوکش بودم.چهل ساله می زد و متخصص داخلی بود.این بابا در کمال سکوت یکی دو بطری ویسکی را هپلی هپو کرده بود ولی فقط کمی قرمز شده بودو چشمهایش هم کمی چپ...چیپس می خورد و ماهواره نگاه می کرد....وضعیت بغرنجی بود از یک طرف باید به حرف آقایان گوش می کردم واز طرفی گوش و هوشم پیش خانمها بود...یک خانمی بودکه صورت گرد و سفیدش شبیه بستنی قیفی بود ومدام تخمه کدو می خورد و با فواصلی کاملا مساوی داد می زد:عرفان...عرفان پسر چهار ساله ای بود که خواهر مادر خانه ی صاحبخانه و بچه های دیگر را به حباله ی نکاح خود در آورده بود...هر از گاهی چیزی می شکست و گریه ی بچه ای را در می آورد و وقتی پدرش که پوزه ای مثل مورچه خوار داشت اعتراض می کرد خانم بستنی قیفی با اعتراض می گفت چی کارش داری....
اه...این خانمها چرا اینجوری هستند تا بحث به جاهای حساسش می رسد صداشان را می آورند پایین آدم نمی فهمد چه می گویند......
آها...بچه بستنی یک گلدان گرانقیمت را شکست و خانم صاحبخانه گفت فدای سرت...می دانستم که دارد توی دلش سر بستنی قیفی چه بلاهایی می آورد....
اوهو...خانمها خاطره گویی راتمام کرده و حالاداشتند از تفاوت و تبعیض و ستمهایی که در حق زنان می رود حرف می زدند.یکی شان که حقوق خوانده و لباس بلندش مثل ماری آنتوانت بود از لزوم بازنگری در امر ازدواج و تصحیح روابط زناشویی می گفت.کمی هم از خانمهایی نالید که قشری و عقب افتاده هستند و مردان را جری می کنند و با آهی جگر سوز گفت: از ماست که برماست...آن یکی هم که معلوم بود همین دیشب کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی را خوانده از تفاوتهای مرد و زن گفت واز بی مطالعه گی جامعه نالید....و او هم به زنان بی سواد خاله خانباجی لعنت فرستاد....
این خانم هایی که عینک دور مشکی می زنند به نظرم موجودات فکور وعمیقی هستند یکی شان همین حالا پیش پای شما داشت از ارج وقرب زنان در دوران بدویت بشر میگفت واز اینکه امروز چنین بلایی به سر بانوان آمده اظهار تاسف می کرد...
آهان...یکی از خانمها که ماما یی خوانده خیلی از مشکلات را در مسایل جنسی و نگرش غلط خانمها و آقایان دانست ودر مورد نحوه ی صحیح ارتباط زناشویی شروع به سخنرانی کرد....یواشکی خیاری برداشتم که مثلا من مشغولم وحواسم آنجا نیست...چرا نمی ری قاطی مردا؟...خانمم با مهربانی٬قصد داشت مرا پی نخود سیاه بفرستد  ...چه فرق می کنه خانم من دارم خیارم را پوست می کنم و قیافه ی طلبکاری گرفتم...آره معلومه...این را خانمم گفت در حالیکه داشت به خیار و چنگالی که از زور عجله به جای کارد برداشته بودم اشاره می کرد....بخشکی شانس ...به سمت آقایان تبعید شدم و کنار دکتر مسکوت نشستم...
آقایان به حمدالله کلیه ی مشکلات ایران وکره ی زمین وسایر سیارات منظومه ی شمسی را حل وفصل کرده بودند وانشاالله قصد داشتند عنقریب باب مباحثه راجع به سایر منظومه های کهکشان راه شیری را باز کنند.چگور هم بعد از یکی دو استکان یاس فلسفی اش گل کرده بود وشبیه چگور شکسته شده بود...درست در زمانی که تمساح شط العرب یک بار دیگر با به هم چسباندن پنج انگشتش یک هرم ساخت و نوک آن را به سمت دهانش گرفت تا نشان دهد حرفش منطقی است واز ته ته های دلش بیرون می آید٬در باز شد وخانم و آقایی وارد شدند که هردو را خوب می شناختم: شراره قادری بود که با مردش به مهمانی آمده بود.....
جلسات شعر خوانی دانشکده ی ادبیات تا قبل از او چیزی بود در حوالی ناله های سوختم سوختم و صد البته از فراغ دلبر غدار ابرو کمان سرو بالای چشم شهلا که با مژه هایش از این تیرهایی می انداخت که عدل می خورد به یک جاهایی و خیلی درد می آورد...خوب حقشان بود:مگر قد کوتاه های چشم و ابرو معمولی دل ندارند که شما همه اش عاشق این دلبران دو متری چشم پیاله ای می شوید....
او که آمد اما اوضاع عوض شد.نه سرو قد بود نه چشمهایش اندازه ی نعلبکی.دختری بود با ظاهری معمولی که حوصله ی تیراندازی نداشت اما شعرهایش عجیب به دل می نشست.....
شراره قادری دانشجوی سال اول علوم اجتماعی شاعر خوبی بود.نگاهش تازه بود و زبان شعری پخته ای داشت.لحظه ها را می شناخت و آدمها را.ذره ای خودنمایی نداشت اما عجیب چشمگیر بود این دختر. چشمگیر و تاثیر گذار.همین بود که  تغییر عجیب جو جلسات را باعث شد.حالا ناگهان همه می سوختند اما از درد بی درمان مردم.همه می نالیدند اما از درد جهل پیرامون.از جامعه ای که بی راهه می رفت و اینان باید هشیارشان می کردند.البته حالا همه گی از چیز دیگری هم می سوختند:کم محلی دلبری که بیشتر به نهال نازک کم بار وبرگی می مانست تا سرو تیرانداز پر شاخ وبرگ.....همان موقع ها با هم سلام وعلیکی پیدا کرده بودیم...

درست است که شوهر شراره قدری اسلوموشن است اما فوق العاده جنتلمن و آقاست:تا مرا دید در نگاهش ستاره ای درخشید و قربان صدقه ام رفت....از مطرودین ونامحرمانی بودکه سال ۶۷ بالاخره توانست به دانشگاه برگردد و درسش را تمام کند.دورادور می شناختمش و بیو گرافی اش را شنیده بودم.می گفتند قبل از انقلاب فرهنگی آدم پر شور وشری بوده ولی حالا آدم آرامی بود.خیلی چیزها راجع به او می دانستم.می دانستم که آدم با مطالعه و فهمیده ای است.می دانستم که آدم با حالی است اما نه تا این حد...آقا نمی دانید چقدر از من تعریف کرد...آنقدر گفت و گفت که حس کردم پپسی کولا الان است که تشتکش در برودو کار دستمان بدهد.شراره هم ـ که حالا دکتر شراره شده بود ـ با حرکات سر تایید می کرد.....مرا بگو که نمی خواستم بیایم و بنده خدا خانمم چقدر التماس کرده بود......
خانم دکترشراره استاد برتر دانشگاه و دارای تحقیقات ونظریات مهم در زمینه ی جامعه شناسی نوازنده ی خوبی هم هست.وقتی که با پیانوی دختر دایی اش ـ که صاحبخانه هم بود ـ آهنگ گل گلدون من را با همراهی آواز غم گرفته ی شوهرش اجرا کرد٬تحسین آقایان و تا حدی خانمهارا برانگیخت اما خوب چشمهای خانمها کمی رعد وبرق پیدا کرده بود....
بعد از شام با تدبیر و درایت هرچه تمامتر جای خود را پس گرفتم و با نگاهی عاشقانه به خانمم ابراز عشق کردم در حالی که حالا راجع به اتومبیلهای دارای سوخت دوگانه و سیاستهای دو گانه ی آمریکا در خاور میانه و دلتنگی های آدمهای با تربیت دوگانه در این دور و زمانه٬ اطلاعات مبسوطی داشتم و مطمئن بودم دکتر مسکوت سومین بطری را هم عنقریب افتتاح خواهد کرد.....
سر شام شنیده بودم که همان خانم با مطالعه ی ونوسی یواشکی به خانمی که موهایش را مثل درختچه های تزیینی درست کرده بود٬ گفته بود که:بچه شون نمی شه...و شراره را نشان داده بود.حالا همان خانم ونوسی با لبخند به شراره گفت:شراره جون دیگه بسه چقد درس ...بذار بشه ولبخندی پر از صفا و صداقت زد و با چهار انگشت دست راست به شکم و احتمالا زیر شکمش اشاره کرد..انگشت شست بقیه ی انگشت ها را همراهی نکرد....
شراره لبخندی زد و چیزی نگفت.حتما توی ذهنش از این که حرفش را قطع کرده بود کمی مکدر بود.داشت راجع به علل تاریخی واجتماعی استبداد زدگی حرف می زد....
ماری آنتوانت درآمد که :بابا چی کار می خواد ما که داریم چه گلی به سرمون زدن...ولبهایش را به نشانه ی گلایه ای رضامند به هم فشرد و به سمت چپ و بالا منحرف کرد....شراره باز هم لبخند زد و گفت:بگذارید بزرگ بشن حتما گل هم می زنن هنوز زوده.....
خانم ماما کمی به جلو خم شد و صدایش را پایین آورد و گفت:می دونی حالا شاید واسه خود آدم مهم نباشه اما بهونه می ده دست مردا...ابروی راستش را بالا داد٬چشمهایش را بست و سرش را دو بار بالا و پایین آورد:یعنی که به نکته ی مهمی اشاره کرده ام.......حالا همه با همدردی و حرکاتی موزون کله ها را بالا پایین می کردند و برای شراره دل می سوزاندند....
بستنی قیفی با محبتی خواهرانه و حالتی عرفانی رو به جمع گفت:یه سیدی هست تو مشهد از شاگردای مرحوم نخودی بوده...دستش خیلی خوبه یه دعایی می ده که خیلی اثر داره...هر کی رفته نتیجه گرفته....من آدرسشو دارم...یه آشناییتی هم با ما داره.....درختچه ی تزیینی و خانم عینک دور مشکی فلسفی هم از قافله عقب نماندند....
حالا هر کسی چیزی می گفت...ماری آنتوانت:دکتر صاحب کشاف....ونوسی:کتاب روشهای.....ماما:قرص ویتامین ای... کپسول روی...قرص کلو میفن....بستنی قیفی:سنگ جهنم...دارچین...یوهمبین.....درختچه:موسسه ی رویان...فیلسوف:.....
شراره:لبخند سرد تلخ...خانمم:نگاه چپ چپ به من.....من:داشتم فکر می کردم اگر خانمها هم مثل من از آنچه که به سر شوهر شراره امده بود وباعث بیماری مزمنش شده بود خبر داشتند مطمئنا باز هم این حرف ها را می زدند...مطمئنا......
خدا پدر بچه بستی را بیامرزد: بس که یکی از بچه ها را کتک زد پدر بچه از کوره در رفت و سیلی محکمی به گوش بچه بستنی زد.مورچه خوار نعره زنان به دفاع از کیان وناموس خود قیام کرد.اوضاع کیشمیشی شد و شراره از یاد رفت......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیر پرست جان امشب اصلا حوصله ات را ندارم.خفقان بگیر بابا جان با آن چشمهای مثل وزغ استرالیایی ات.....

تابستان گرم وطولانی

دستم کوتاه است
مرا ببخش چشم آبی جان
                                     "علی رضا قزوه"
آه ...حرفهای مادرم.جملاتی که سر نوشت مرا رقم زدند.....
آن روزها هر وقت کار بدی می کردم مادرم بغض می کرد و به سینه اش می کوبید و می گفت:ایشالا جز جیگر بزنی امید.خیلی فکر کردم اما هیچوقت نفهمیدم جز جگر یعنی چه؟...توی هیچ کتابی هم ننوشته بود.این شد که با همه ی تنفری که از خون و بیماری و طبابت داشتم تصمیم گرفتم که پزشکی بخوانم تا بفهمم بالاخره این جز جگر یعنی چه؟.....
فکر کنم باز این آه مادرم بود که مرا گرفت بسکه ایراد گیر بودم.هرغذایی درست می کرد نق می زدم.مادرم هم خط ونشان می کشیدو میگفت:صبر کن سرنوشت جایی میندازدت که حسرت این چیزهارا بخوری... این شد که سرنوشت مرا به غربتی هفت ساله برد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من آدم بزرگی هستم:تنها من بودم که توانستم چهار سال با دراز ترین٬شلخته ترین و عجیب ترین آدم جهان هم اتاق بشوم.سوسمار را می گویم.حالا آقا پررو پررو هر جا می نشیند می گوید این من بودم که توانستم چهار سال با دیوانه ترین٬ شلخته ترین و کودن ترین آدم دنیا هم اتاق بشوم...و با نامردی اسم مرا می گوید و با ظفرمندی گوشه ی سمت چپ لبش را بالا می آورد و دندانهایش را نشان می دهد. یعنی که دارد لبخند می زند
هی...روزگار...همه ی اتاقها سه نفره یا چهار نفره بودند.یکی می شد بابا یکی می شد مامان وبقیه فرزندان.مثلاتوی اتاق "گداها "مهرداد پدر٬یوسف مادر و فربد دخترشان بودیا اتاق جونها که حسن جون پدر صفر جون مادر وعظیم جون پسرشان بود.البته حسن جون سر پیری شیطانی کرده بود وصمد جون را سر صفر جون هوو آورده بود.اما صفر جون مانده بود وسوخته بود وساخته بود.....اتاق مهبد هم مثل خانه ی بیوه های داستانهای کازانتزاکیس بود:هرتازه واردی تا وقتی که جای بهتری پیدا کند چند روزی را پیش او می گذراند تا اینکه یک حاج حسین نامی پیدا شد و برای رضای خدا تا پایان هم اتاق او باقی ماند...
اجاق ما کور بود.من محمد حسن بودم وسوسمار ملیحه....خیلیها آمدند که فرزند ما بشوند اما دوام نیاوردند.نمی دانم چرا؟...برنامه ی منظمی داشتیم:ساعت هفت عصر از خواب بیدار می شدیم .کتری را بار می گذاشتیم و برنامه شروع می شد.هرکس می خواست استراحتی بکند و نفسی تازه کند سری به اتاق ما می زد.یکدست ورق بازی داشتیم که کاملا پاک شده بود.اما همه می دانستیم که هر کدام از ورقها در گذشته چه خالی بوده وراحت بازی مان را می کردیم.احمد کایا یا احمد شاملو هم پای ثابت بازی هامان بودند و از توی ضبط صوت کهنه ای که حالا گوشه ای از مطبم دارد خاک می خورد٬ما را همراهی می کردند.اتاق ما تلویزیون هم داشت.یک تلویزیون سیاه وسفید هفت اینچ.یخچال هم سوسمار با خودش آورده بود.یخچالی که همان روز اول سوخت و نقش کمد را بازی می کرد.هی....
بعد از شام دسته های دیگری می آمدند:دسته ای که عینکی بودند و گوشه ی سبیلهاشان را نازک کرده بودند و نگاهشان رنگ غروب کوچه باغهای نیشابور را داشت و در دستشان چیز درازی بود.اینها دوستان سوسمار بودند وبا هم راجع به ویوالدی و پاگانینی و اسدالله ملک ویاحقی صحبت می کردند و سر تکان می دادند.بعد از کلی تعارف از توی چیز سیاهی که می شد حدس زد در دوران غارنشینی کیف بوده٬چیز چوبی پوسیده ای را در می آوردند و با کیف روی آن دست می کشیدند.این چیز  ویلونهایی فسیلی بود که با کلی گرسنگی کشیدن خریده بودند.بعد از تبادل کلی تعارف بالاخره یکیشان چانه اش را روی سنگواره می گذاشت وچوب آلبالویی را به نیت آرشه روی سیمهای زنگ زده می کشید و با استادی هرچه تمامتر صدای باز شدن در روغن نخورده یا بوق کشتی در حال پهلو گرفتن را در می آورد وبقیه به به می گفتند.نمی دانم چرا اشکهاشان هم سرازیر می شد.یکی یکی این صحنه را تکرار می کردند وچون به علت گریه ی فراوان آب بدنشان کم شده بودنفری ده لیوان چایی میخوردند و یکهو بی صدا غیبشان می زد...
دسته ی بعد کسان سیاه سوخته ی ریش بلندی بودند که هرکدام زیر بغلشان کاغذی چیزی داشتند.اینها اصحاب من بودند.می نشستیم و از شاملو و بیلیتیس و یانیس ریتسوس می گفتیم. بیضایی ٬ مخملباف ٬ مارسل مارسو ٬پیتر بروک وجشنواره ی آوینیون از دهانمان نمی افتاد....از آدینه و فیلم و دنیای سخن نقل قول می کردیم و تند تند نچ نچ می کردیم...اتاق از دود سیگار سیاه می شد...بعد از چار سال وقتی در حرکتی حماسی و خود جوش پرده ی اتاق را شستم فهمیدم چه بر سر ریه هامان آورده ایم....
حوالی یک صبح تک و توک کسان دیگری می آمدند:عشاق دل شکسته٬به پوچی رسیده ها٬اسکیزوفرنها و....من اینها را راهنمایی می کردم وسوسمار زیر لب فحش می داد......
از ساعت دو تا حوالی پنج صبح هم باهم درددل می کردیم و بعد یکی دو ساعتی خواب وبعد هم دانشگاه......
جمعه ها روز نظافت بود:پاچه های پیژامه را بالا می زدم و لگنی که پر از ظرفهای یک هفته بود را به حمام می بردم.لگن دیگر پر از لباس چرکهایی بود که گوشه ی حمام ترشی انداخته بودم.آواز می خواندم و می شستم:داریوش٬گوگوش٬احمد کایا٬زکی مورن...ترانه ها تمام می شد اما شستنی ها نه...ناچار نوحه های آهنگران و سلیم موذن زاده را می خواندم....سوسمار هم اتاق را حسابی تمیز کرده بود وحالا اگر روی زمین می نشستی به پشتت آشغال نمی چسبید.یک بار دیگر به هم قول می دادیم که مرتب تر بشویم وبا خوشحالی مصافحه می کردیم.البته این قرار درلحظه ی وقوع شکسته می شد...
اتاق" گداها" و اتاق" مواظبها "برای جمعه ها برنامه ی خوبی داشتند.اینها نفری صد تومان می گذاشتند و گوشت می خریدند و آبگوشت بار می گذاشتند و دو وعده آبگوشت حسابی می خوردند وبا رضایت از سوراخهای گوارشی شان بادهای گوناگون خارج می کردند.من و سوسمار از اولش مغز اقتصادی نداشتیم.نفری پانصد تومان می گذاشتیم و کلی سس و ماست و سیب زمینی می خریدیم و سیب زمینی آب پز با سس و ماست و خرت وپرت می خوردیم.....
گاهی هم با هم دعوامان می شد.من داد می زدم :برو بابا تو هم با  آن رفقای گداگشنه ات که به طمع چایی می ریزند اینجا و سر آدم را می برند.سوسمار هم می گفت:نه که همپالکی های خودت به خاطر چیزی به جز سیگار مفت سراغت می آیند و الکی هندوانه زیر بغلت می دهند...اما خوب زودی آشتی می کردیم و از دل هم در می آوردیم.......
تابستان بدی بود سلف سرویس تعطیل بود و غذای بیمارستان را نمی شد خورد.انگار با گوشت مرده ها درست می کردند.باید چاره ای می کردیم....مهبد پیشنهاد خوبی کرد:
نفری ده کیلو بادمجان خریدیم٬با دقت پوست کندیم٬نمک زدیم وروی روزنامه پهن کردیم.با هیتر برقی و گاز پیک نیکی بادمجانها را سرخ کردیم و توی جا یخی یخچال واحد گذاشتیم.حالا برای مدتی خیالمان راحت بود.زنگ زدم به مادرم ودستور طبخ کشک بادمجان وخورش بادمجان را گرفتم.از توی یک کتاب آشپزی هم دستور چند جور خوراک بادمجان را خواندم و کیفور....فقط از یک چیز نگران بودم:این یخچال واحد مشترک بود و می ترسیدم نکند یک نفر اشتباهی بادمجانهای ما را بردارد.کار است دیگر. مثلا خود من یک بار سطل بزرگ پراز ماست پرچرب حسن جون اینهارا با سطل کوچک خودمان که ته اش کمی ماست کپک زده داشت اشتباه گرفتم وبا سوسمار همه را خوردیم.یا یک بار دو کیلو زردآلوی تازه ی زگیل اینها را اشتباهی خوردیم اما بعد یادمان افتاد که ما اصلا زردآلو نداشتیم...کار است دیگر...باید خیلی مواظب می شدم.تا صدای در یخچال را می شنیدم دزدکی از سوراخ کلید نگاه می کردم تا کسی اشتباهی مرتکب نشود......
بله.....هنوز که هنوز است وقتی به یاد آن بادمجانهایی که با آنهمه زحمت سرخ کردم می افتم جگرم می سوزد وتازه می فهمم جز جگر یعنی چه.....
خدا نصیب نکند این سوسمار جز جگر زده انگار در حال انجام ماموریتی خطیر است:هر دو ساعت یک بار
با جدیتی غیر قابل توصیف یکی از بسته ها را باز کرد و تا همه را تمام نکرد از پا ننشست...
هنوز که هنوز است وقتی بوی بادمجان سرخ کرده می آید دهانم پر آب می شود و دیده ام پر آب می شود و جز جگر می زنم...... 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درست است که این شبنم داروساز است اما خداییش اصلا گدا نیست.برایم یک بسته از این شکلات هایی که تویش شیره ی خوشمزه دارد آورده بود و من هم گذاشته بودم برای روز مبادا.این سیرپرست جز جگر زده نمی دانم چطوری محل اختفای شکلات را پیدا کرد و همه را یک نفس بالا کشید....
حالا خدا را شکر که شکلاتها تاریخ گذشته بود وگرنه غمباد می گرفتم...... 

ریگها و ستاره ها

....من از کجا می آیم؟
من از کجا می آیم٬که اینچنین به بوی شب آغشته ام؟.....
                                                                               "فروغ فرخزاد"
عجیب آدم باهوشی است این خلیل خان فرهادی.سرعت انتقال خوبی هم دارد.یک بار که داشت انگشتش را با لذتی شهوتناک توی دماغش می کردومن مچش را سر بزنگاه گرفتم٬اصلا خودش را نباخت زود از توی دماغش موی سفیدی درآورد و انداخت روی میزش و سرش را میان دستهایش گرفت وبا ناراحتی گفت: امید آدم چه زود پیر می شه.حتی موی دماغم هم سفید شده...سعی کن هیچوقت بیخودی حرص نخوری...و انگشتش را برای محکم کاری به طرفم نشانه گرفت....
هی خلیل خان! قبول که توی دماغت دنبال چیزی نمی گشتی ولی لااقل آن چیز نرم سبز را از نوک انگشتت پاک کن......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
قدش نصف ٬وزنش یک سوم ٬موهایش سه برابر وریش وسبیلش یک دهم من بود. سه سال هم از من بزرگتر بود.اصغر دیددا بالا.این درست که درس درست وحسابی نخوانده بود و اغلب کلمه ها را درست ادا نمی کرد اما دلیل نمی شد که او رییس من نباشد.اقتدار خوبی داشت و پیروانش را که البته فقط من بودم با قدرت و خردمندی هر چه تمامتر رهبری می کرد.دیددا بالا هیچوقت اشتباه نمی کرد.همه ی کارهایش روی حساب وکتاب بود....
امید به جای این چرت وپرتا درستو بخون تا دل این بابای بدبختت خنک شه...ببین من خودم می خوام مهندس بشم ...دیددا بالا اینها را می گفت و برای محکم کاری انگشتش را به طرفم نشانه می گرفت.... روزی که فقط به خاطر یک نمره ردش کردند برای همیشه قید درس را زد.معدلش شده بود "نه"و در خرداد یکضرب رد شده بود او هم به دلیل اینهمه بی عدالتی درس و مشق را ول کرد و زد به کاسبی.اعنقاد داشت که من هم به جای حفظ چهارتا فرمول خشکه بهتر است کاسبی کنم تا کمک خرج بابایم بشوم...

وقتی نامحرمی را دیدی اگر به آسمان نگاه کنی به اندازه ی ستاره های آسمان و اگر به زمین نگاه کنی به اندازه ی ریگهای روی زمین برایت ثواب نوشته می شود.این را دیددا بالا گفته بود.من سعی می کردم در هنگام رویت نامحرم زمین را نگاه کنم:هرچه باشد تعداد ریگها بیشتر از ستاره هاست.تا نامحرمی از آن دورها رد می شد بدو بدو خودم را به نزدیکش می رساندم و زمین را نگاه می کردم....البته شراره دختر همسایه و سپیده از این قاعده مستثنی بودند.اینها را نمی شد نگاه نکرد.چون پس انداز ثوابم هم خوب بود خیالم راحت بود......
ستاره های شادمان در افق به رقص و پایکوبی مشغول بودند:دیددا بالا موفقیت مهمی به دست آورده بود.او بالاخره گواهینامه ی رانندگی اش را گرفته وپیکان پیر و نفس بریده ای خریده بود. چیزی در نگاهش می رقصید.حالا حسابی به نامحرمها نگاه می کرد.ستاره و ریگ رفته بود پی کارش...
امید جوون باید حالشو ببره فقط باید با کسی که اهل حال نیست کاری نداشته باشه مواظب هم باش "کش" طرف گردنت نیفته....پی دود ودم هم نباش...وانگشتش را برای محکم کاری به طرفم نشانه گرفت....
فکر می کنم اولین دختری که به دیددا بالا لبخند زد نه تنها کش بلکه ریسمانش را به گردن و دست وپایش انداخت...سه چهار روز بعد از عروسی٬دیددا بالا با خلوص نیت و کلماتی سوزناک مرا خطاب قرار داد:امید٬من به هر چی می خواستم رسیدم.آدم باید با عشق زندگی کنه.با برنامه.زن و زندگی دست وپای آدمو جمع می کنه.تو هم بعد از کنکور زودتر دست وپاتو جمع کن...."دست وپا جمع کن" با لبخند کرم خورده ای از توی ماشین به رعیت شوهرش نگاه می کرد.......

امید مث این دکترایی نشی که به فلانشون می گن دنبالم نیا بو میدی...از بدبخت بیچاره هام پول نگیر..
این را دیددا بالا گفت و برای محکم کاری انگشتش را به سمتم نشانه گرفت و بعد ماچ گنده ای از لپ پسرش گرفت....چند کلمه ای هم راجع به فواید تریاک واینکه آدم می تواند بیدار بماند وتا صبح مسافر کشی کند و اینکه کمر را سفت می کند گفت...البته او نه به خاطر خودش بلکه به خاطر زنش این کار را می کند بالاخره او هم آدم است و حس دارد.....

هر کدام از زخمهای دیددا بالا را که می بستم دهانش بیشتر باز می شد و فحش هایی را که در دم اختراع کرده بود نثار پسر حروم لقمه اش می کرد.فحش هایی که با نظم وترتیب خاصی به پسوند "کش" و "ده" ختم می شدند.....پسرک که نوجوان شرور ناسازگاری بود حساب پدر را رسیده بود تا دیگر به مادرش زور نگوید.....امید بذار بچه ات بزرگ شه می فهمی چه تخم سگیه.بچه های این دور و زمونه خیلی نامردن.بهشون نباید رو داد...و برای محکم کاری انگشتش را به سمتم نشانه گرفت.....

آخرین بار پارسال جلوی مسجد خنده ا ش را دیده بودم. با چند نفر دیگر می رفتند رای بدهند.در نگاهش امید٬ آواز شادمانه ای می خواند.مرا که دید متلکی پراند و گفت:بفرما....برای چندمین بار ترک کرده بود و چاق شده بود....هی امید گول هیکلتو نخوریا...و برای محکم کاری.......

پنجشنبه شب با چشمهای خودم جنازه ی پسرک راوسط اتوبان نزدیک خانه ی پدری دیده  بودم  موتورش  آهن پاره شده بود.بس که جنازه درب وداغان بود نفهمیده بودم پسر دیددا بالا است.خبر را صبح جمعه پدرم گفت.و حالا دیددا بالا بود که چروکیده و پوسیده توی سرش می زد و از پسرش می گفت.از عصای دستش.از اینکه کمرش شکسته...از اینکه دیگر امیدی ندارد و گریه می کرد...مثل بچه گی هامان...مثل آن روز که جواد تاپاله شش تا بلالش را خورد و او گریه کنان با زبان بزرگ و دندانهای کج وکوله اش داد می زد:دیددا بالا...دیددا بالا...شیش تا بلالش رفته بود وکسی ککش نگزیده بود...برای رفتن پسر هم همینطور......

هی..دیددا بالا..دیددا بالا...هر روز از کنارم می گذری.هروز مرا به مطب می بری و به خانه برمی گردانی....
هی...دیددا بالا...دیددا بالا...هر روز به من گوشت از آن جاهای خوبش می فروشی و میوه را از آن درست و حسابی هایش سوا می کنی و برایم نگاه می داری...گاهی سرم کلاه هم می گذاری و سوبل حساب می کنی..گاهی حتی پولدار هم می شوی واز آن خانه های خوب می خری و دیگر تحویلم نمی گیری و سراغ بالا مالا ها می روی.....
هی...دیددا بالا ...دیددا بالا...هر روز پسرت را که مریض است پیش من می آوری و زنت را.. و خودت را که دیگر مریض و خسته ای...و از خدا عمری می خواهی که جهاز دخترت را بدهی و پسر را داماد کنی و زن ومادرت را زیارت بفرستی......
دیددا بالا...دیددا بالا...خسته ای و به معجزه دل بسته ای...منتظری که کسی بیاید و شربت سیاه سرفه را قسمت کند و سینمای فردین را.....
دیددا بالا...دیددا بالا....من هم دعا می کنم به آرزوهایت برسی اما ای کاش آن کسی که می آید برایت مشتی حوصله٬کف دستی آینه و بند انگشتی پنجره بیاورد.......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیرپرست با چهره ای نورانی گفت دویست هزارتومانی را که ازیکی از مریضهایش طلب داشته بخشیده است...چه کار کند دلش برای مردم می سوزد....وچهره اش عین مارمولکی شد که روی مهتابی مطبم لانه کرده....
جان خودت سیرپرست پوپولیست!حالا که یارو پولت را خورده و دستت هم به او نمی رسد برای من ژست دهقان فداکار را می گیری...
این بقالی روبرو هم هر وقت خرماهایش می ترشد شبهای جمعه خیراتی می دهد....