سرخ وسیاه(3)

لیلی!/چشمت خراج سلطنت شب را/از شاعران شرق/طلب می کند/من آبروی عشقم/هشدار...تا به خاک نریزی/پر کن پیاله را/آرام تر بخوان/آواز فاصله های نگاه را/در کوچه باغ های فرصت و میعاد....
    "نصرت رحمانی"
حاج رضا زیاد اهل حساب و کتاب و معقولات نبود و این یک واقعیت بود.خطاط خوبی بود.دست به قلمش هم حرف نداشت.درست است که فارسی را با لهجه حرف می زد اماکلماتش فاخر بود و جملاتش سلیس.گرچه زیاده روی نمی کرد اما مدام خمره ی آنتیک روسی اش معجون خوش رنگ خللر شیراز را با خود داشت.با موسیقی خاصه سنتی اش انس و الفتی داشت و زکی مورن و شجریان را قدیس وار ستایش می کرد.اینها هیچ کدام خصوصیت یک بازاری سنتی نبود...ومن شب یلدای همان سال بود که راز اینگونه بودن این لولی وش مغموم را دانستم....همان چله شبی که میهمان بانوی شصت و دوساله ای شدیم که مادر حاج رضا بود و چراغ خانه ی ممقانی بزرگ را روشن نگاه می داشت...."آنا" راز اینگونه بودن حاج رضا و خواهرش لیلی بود....همان شب بود که دانستم "آنا" که حالا داشت با بزرگترین فرزندش احمد ــ که مرد فرسوده ی مریض احوالی بود ــ روزگار می گذراند چه غریب زنی است...و بعدها از لیلی شنیدم که پدر آنا از رجال سخندان حکومتی و سال ها یکی از کارگزاران حکومت در بلاد فرنگ بوده...آنا که فرانسه و روسی را به خوبی می دانست و هارپ سی کور می نواخت و دستی هم در شعر و ادب داشت دو فرزند سالم را علی رغم خواست ممقانی بزرگ روانه ی راهی کرده بود که می بایست...اما یک چیز را هیچ گاه ندانستم:چرا او که هیچ سنخیتی با شوهرش نداشت تن به همسری او سپرده بود...چرا؟....
******************************
من اصلا حافظه تصویری خوبی ندارم.هنوز هم نمی توانم بیمارانم را به جا بیاورم و فقط از قطر لبخند آشناشان می فهمم که اندازه ی آشنایی مان چقدر است.به همین خاطر وقتی که آن روز روبروی در دانشکده لبخند آشنای دخترک تپل سرخ گونه را دیدم به جا نیاوردم که او را قبلا کجا دیده ام.تنها وقتی که خودش را معرفی کرد و آدرس را به دستم داد چراغ ذهنم روشن شد....
حالا روبروی لیلی نشسته بودم.در حالی که قوز کرده بودم و برای آن که اضطرابم را پنهان کنم لبخند می زدم.روبروی لیلی که چهره ی سرد و نفاست مبلمان و دکوراسیون بارگاهش٬بارونس نجیب زاده ی مغروری را تداعی می کرد که دارد رعیت دون پایه ی ترس خورده ای را تادیب می کند....
دو ساعت بعد وقتی با صورت داغ و چشم های سرخ داشتم به بیغوله ام بر می گشتم چیزهای زیادی فهمیده بودم.حالا می دانستم که حاج رضا یک مبارز سیاسی زمان شاه بوده که مدتی هم حبس کشیده و درس و دانشگاه را نیمه تمام گذاشته است.حالا می دانستم که او روحیه ای شکننده دارد ویک بار هم خودکشی کرده...حالا می دانستم که باید خیلی مواظب باشم چون که حضور من تا حدودی برای حاج رضا مفید بوده و این خواست آنا و لیلی است که مراقب رضا باشم....من مراقب رضا باشم؟....
به خانه برمی گشتم در حالی که نمی دانستم از این به بعد تا سالها کسی در من و با من خواهد بود.کسی من ِ من خواهد شد....از این به بعد امید رفته رفته کوچک تر می شد و خسرو هر روز بیش از روز قبل قد می کشید...خسرو دوست صمیمی رضا و شوهر و عشق لیلی....به خانه می رفتم در حالی که نمی دانستم دلم را در آن خانه ی اشرافی جا گذاشته ام...از بس که گیج بودم تازه وقتی به خانه رسیدم فهمیدم که دلم را جا گذاشته ام و این قطعا نه بار اول بود ونه بار آخر......
در آن خانه ی متروکه ی آبا و اجدادی تنها زندگی می کردم.خوابگاه نصیبم نشده بود و پیدا کردن خانه ی مجردی ــ آن هم در تبریز ــ کار شاقی بود.شبها در آن خانه ی نیمه مخروبه تنهای تنها به زندگی ام فکر می کردم.به روزگارم که حالا حال و هوای دیگری داشت.برای اولین بار بود که از خانه دور می شدم.از کنار خانواده و از آن محله ی قدیمی با آدم ها و قصه هاشان...حالا به دانشگاه فکر می کردم که جاه طلبی ام را ارضا می کرد...عرصه ای که مجال خود نمایی ام بود.خودنمایی هایی که خریدار بسیار داشت گر چه کسانی هم بودند که با نفرت سر تکان می دادند و دیوانه ام می خواندند اما مهم نبود....حالا با حاج رضا و لیلی و خسرو خوش بودم و روزها را می شمردم تا سه شنبه برسد و به خانه ی لیلی بروم وپای خاطرات اش بنشینم.حالا هر سه شنبه وقتی از خانه ی لیلی برمی گشتم چیزهای بیشتری از خسرو و رضا و لیلی دانسته بودم.علاوه بر اینها نصرت رحمانی هم بود.شاعری که لیلی و خسرو عاشقش بودند و لیلی خواسته بود که برایش شعرهای او را دکلمه کنم.با صدایی که به گفته ی او سخت به صدای خسرو می مانست و با نگاهی که باز هم به گفته ی او شبیه خسرو بود.آمیزه ای از شیطنت و مظلومیت...دیگر قوز نمی کردم و خدنگ راه می رفتم.کلاهی هم به سر می گذاشتم که به کلاه خسرو می مانست و شالی به گردن داشتم که آن هم .....
لیلی تنها زندگی می کرد.تنهای تنها که نه...صفیه ــ همان دخترک تپل مپل لپ سرخی ــ و مش حیدر ــ سرایدار سال خورده ای که او هم لابد از یادگارهای پدر بود ــ در آن تنهایی همراهی اش می کردند....

اول بار که عشقی سالمند تر از خود پیدا کردم شش سال داشتم.دل به زری دختر همسایه بسته بودم که پنج سالی بزرگ تر بود و وقتی برایم سرمشق می نوشت عاشقش شدم....بعد عاشق گوگوش شدم.وقتی که او می خواند تلویزیون فیلیپس سیاه و سفید را بغل می کردم و به گونه اش بوسه می دادم....عاشق معلم کلاس پنجم هم شدم و کلی در عشقش سوختم.یک بار هم در هفده سالگی عاشق فریده شدم.زن بیست و چهار ساله ای که اگر تهدید پدر نبود شاید داستان حالا دیگر گونه بود.شاید روزی قصه اش را نوشتم....اما...اما لیلی آخرین و دیرپا ترین عشق سالمندم بود...و غریب عشقی بود.....
من دیگر شعرهای عشقی سبک نمی نوشتم.همان ها که به گفته ی لیلی به درد دختر مدرسه ای ها می خورد.حالا شعرهایم پر بود از رنج مردم و امید به فردایی بهتر.از همان شعرها که خسرو می نوشت...حال عجیبی بود.حس هنرپیشه ای را داشتم که باید نقشی را بازی کند که دوست ندارد اما باید خوب بازی کند که به دل بنشیند.خسرو را دوست نداشتم.به او حسادتم می شد.چرا لیلی این قدر او را دوست داشت.چرا هیچ گاه مرا نمی دید.اصلا چرا باید هر سه شنبه به دیدن او می رفتم؟او که فقط از قهرمانی های خسرو می گفت و از خاطره ی عشق اهورایی شان.از سبییل مردانه اش و نگاه های نافذش و سر نترس اش....عذاب وجدان داشتم.نباید از این دیدارهای پر از شعر و خاطره و اندوه چیزی به حاج رضا می گفتم.این را لیلی خواسته بود...این خیانت نبود؟...این نامردی نبود؟....اما...اما...من که گناهی نمی کردم فقط به خاطرات زنی سی و هفت ساله گوش می سپردم.زنی که با دندان های برآمده ی فک فوقانی و دهانی که به قلک می مانست و نگاهی که آمیزه ی سرگردانی و تفاخر و اندوه بود نمی توانست دلبر شهرآشوب فتانی باشد.گرچه من مدتی بود که دلم را در گوشه ای از آن خانه جا گذاشته بودم و هر چه پی اش می گشتم نشانه ای نمی یافتم....زن افسرده خوی لرزان چشم با موهای صاف کوتاه و بینی سر به هوایش پاک هوایی ام کرده بود....
شب ها در بیغوله ی تنهایی ام شعرهای نصرت رحمانی را از بر می کردم و در برابر شیشه ی پنجره که در تاریکی شب آیینه ی روشن تمام قدی می شد تمرین خسرو شدن می کردم و از چشم های حاج رضا شرم می کردم.....برای چندمین بار حساب می کردم که ببینم وقتی درسم تمام بشود لیلی چند ساله است......یک بار خواب دیدم که مادرم عروسش را دارد در آغوش می گیرد...یکی دو بار هم خواب عل عسگر را دیدم که داشت زمین را با جاروی دسته بلندش  از لوث وجود فارس دزد ناموس پاک می کرد و هر قدر مش ممدحوسین به ترک بودن این آلایش بی منتهی اشاره می کرد سودنداشت.......

باقی این حکایت تا حوصله ای دیگر....

سرخ وسیاه(2)

منم آری منم که از این گونه تلخ می گریم/که اینک زایش من از پس دردی چهل ساله/در نگرانی این نیمروز تفته/بر آستان تو که اطمینان است و پذیرش است/که نوازش و بخشش است....
                          "احمد شاملو"
حاج آقا ممقانی دو کارمند داشت.مش ممد حوسین(محمد حسین) که پیرمرد یک چشم اخمویی بود و یکی از مواریث حاج أقا ممقانی بزرگ برای ورثه ی نیک بختش محسوب می شد وعملا همه کاره ی حجره بود.ممدحوسین آدم بدجنسی نبود اما حال و حوصله ی درست و حسابی نداشت.تا آخر هم دلش با من گرم نشد.آن یکی٬عل عسگر (علی اصغر) که چهل ساله می زد و مدیریت تشریفات و تزیینات حجره را عهده دار بود.او تقوای چای را می فهمید و استکان های کمر باریک و زیر استکان ها و قندان های نقلی برنجی و سماور ورشویی نفتی را همان طور نگاه می کرد که مارشال رومل ارتش تا دندان مسلح تحت فرمانش را.بعد از پاک کردن شیشه ها چنان لکه های احتمالی باقی مانده را پی گیری می کرد که دکتر بارنارد عوارض احتمالی پس از پیوند قلب را.عل عسگر از هر چه فارس نامرد دزد ناموس بی زار بود.به همین دلیل هم بود که در همان دیدار اول بعد از بررسی سرتا پای فارس مشکوک پدرسوخته زیر لب و با غیظ هرچه تمام تر گفت:تهران اوشاخ لاری هاموسی گُت دی....وعتاب ممدحوسین را که به ترک بودن موجود حاضر اشاره می کرد ناشنیده گرفت.....
*****************************************
پرسان پرسان حجره را پیدا کرده بودم و حالا مشغول مصافحه با حاج آقا بودم.آبان ماه سال یک هزار و سیصد و شصت و هفت خورشیدی بود و از آن روز که ناگهان آدم مهمی شده بودم دو ماهی می گذشت.
این از مواهب زیستن در سرزمین اهورایی است که می شود یک شبه دولتمند شد و می شود یک شبه دولت مرد شد و می شود یک شبه ناگهان دانشمند محترم دولت افروزی شد....
وقتی روزنامه نام پسرک را چاپ کرد پدر ناگهان پیشانی اش را ماچ گنده ای کرد و قول داد که دیگر سرکوفتش نزند و پسر می دانست که به این عهد وفا خواهد کرد.چهارسال پیش تر وقتی پانزده ساله بود پدر قول داده بود که دیگر لگد کوبش نکند و تا به حال سر حرفش ایستاده بود....اصغر بوقی همسایه ی تریاکی شان که به دلیل آوازه خوانی های هر روزه ی ایشان به خونش تشنه بود حالا اعتقاد پیدا کرده بود که این جوان علاوه بر  داشتن صدای خوب دکتر خوبی هم می باشد و دستش شفاست .جلیل آقای خان مرادی هم زیر لبی و با غرور اعلام می کرد که اول بار او بوده که متوجه استعداد عمیق این پسر شده.او قویا این مسئله را که اول بار او بوده که نام این پسر را امید چاخان گذاشته تکذیب کرد و در حالی که انگشت اشاره اش را به شدت در هوا تکان می داد گفت که پدر تهمت زن را در می آورد....حاج حجت ــ دوست و مقتدای پدرـ هم عهد کرد که دیگر جلوی مردم نگوید:اوغول شومبولوندان موقیّد اول(پسر مواظب شومبولت باش)...عهدی که البته هیچگاه وفا نگردید و ایشان تا دم مرگ نه تنها این عالی جاه بلکه فرزند مهترشان ـ جناب آقای آبتین ـ را نیز بدین جمله مورد ملاطفت قرار دادند......
درست است که از بوی بیمارستان بیزار بودم.درست است که علاقه ای به طبابت نداشتم.درست است که از این چوب بستنی هایی که داخل دهان مریض می گذارند چندشم می شد(هنوز هم می شود) و برخورد این چوب ها با لب و دندان افراد حالم را به هم می زد(هنوز هم سیرپرست وقتی فجایع روزگار قلبش را مالامال اندوه می سازد چوب بستنی ای را زیر دندان می فشارد و از دیدن چشم های از حدقه در آمده ام دچار انبساط خاطر می شود)....اما هیچ کدام اینها مهم نبود.حالا یک شبه قبای ملیله دوزی فاخری را صاحب شده بودم که ناراستی ها را می پوشاند...حالا جوشن مرصعی داشتم که هراس هایم را پناه می داد....
نمی دانم ...شاید به دلیل خوفی که آن هیولای دوران کودکی(که قبلا در اینجا ذکر خیرش رفته است)بود یا به سبب تنبیه ها و تحقیر های پدر بود ـکه دلش می خواست پسر زرنگ یکه بزن چابکی داشته باشد و من اینگونه نبودم ـ که همواره هراسی به دل داشتم.آدمک حقیر تیپا خورده ای که همه گان را برتر از خود می پنداشت و بودن خود را باور نمی داشت.نمی دانستم چگونه باید بود.چگونه باید رفتار کرد..تنها دلم می خواست مقبول دیگران باشم.من همیشه بازی می کردم.نقش های تماشاگر پسند.جایی لوده گی می کردم جایی دیگر پهلوان دلاور قوی پنجه ای که از هیچ هیولایی باکش نیست.لحظه ای شاعر سوته دل پر مغز نازک احساسی و لحظه ای طاغی بی مغز آشتی ناپذیری...جایی هم نوشته ام که آدم ها به راه سیاه چاله هاشان می روند..سیاه چاله های بی مروت بدکرداری که خود هیچ نقشی در پیدایش شان نداشته اند...
حالا لااقل در محیط اطراف دیگر لازم نبود که نقش عوض کنم.یک شبه قالب مقبول مشعشعی یافته بودم که چشم ها را خیره می کرد.یادتان باشد که آن سال ها هنوز تق طبابت درنیامده بود و این جماعت جایگاه کبریایی پر ابهتی برای خود داشتند.... اما این آغاز ماجرا بود.کسی که عمری به اسارت خو کرده باشد آزادی را تاب اش نیست٬که آزادی هیولای مخوف پرقساوتی است اگر یک باره سراغت بیاید.آزادی وادی ناشناخته ی راز آلودی است که در هر قدمش چاله ی ژرف پر نیزه ای نهان کرده و در پناه هر صخره اش جانور درنده خوی بی مروتی در کمین است...امان از آزادی و مسئولیتی که با خود به ارمغان می آورد...من آزاد شده بودم؟...گمان نکنم..تنها لباس مبدلی به تن کرده بودم و بیم ناک در پی ملجا خود می گشتم...من پی آن منبع لایزال همه چیز دان می گشتم تا هستی ام را معنا کند و در گوی جهان بین اش فرداهایم را نشان دهد و ناتوانی ام را زیر بال و پر گیرد....  

حالا ضمن اینکه داشتم زیر نگاه های چرکین عل عسگر با حاج آقا ممقانی خوش وبش می کردم کمی هم متعجب بودم.من قشر بازاری سنتی را خوب می شناختم.البته شناختن آنها کار دشواری نبودچون بعد از آن که قادر متعال یکی شان را تولید کرد بقیه شان را داد یکی از این فرشته های دم دستش و گفت از روی این تند تند کپی کن.همه شان شبیه همین عکسی بودند که توی حجره از توی قاب منبت کاری شده داشت همه چیز را به دقت می پایید.از میان یک یقه ی کاملا بسته یک عدد کله با کلاه شاپو بیرون زده بود.ریش سپیدش را به دقت ماشین کرده بود و لب و چانه اش را طوری جلو داده بود انگار که آماده است از لبهای حضار بوسه ی طولانی آب داری بگیرد.حاج آقا ممقانی بزرگ لابد چند سالی می شد که به سرای باقی شتافته بود و داشت از فرشته ها بوسه های طولانی می گرفت....چیزی در نگاه این جماعت بود که مرا مجذوب خود می کرد.نگاه پر نخوت بی اعتنایی که گرچه به چهره ات دوخته می شد اما انگار که تو رانمی دید.مثل یک رب النوع که گرچه از جنس آدمی است اما توانی فرابشری دارد و جهان و آدمیان را از جبروت بی منتهای خود به نظاره ای تمسخر آلود نشسته است.قدرت همواره مرا با جذبه ای مقاومت ناپذیر به خود می خواند و مرا به تحسینی مبالغه آمیز وا می داشت....
حاج رضا ممقانی اما از این دست نبود.به رغم آن بارگاه پرشوکت نگاه میشی آرام اش تبختری با خود نداشت.برخلاف همگنان مرد خوش پوش خوش مشربی بود.حضورش اطمینان و پذیرش بود٬نوازش و بخشش بود واین من بودم که ناگهان در نگرانی آن نیم روز زمهریری در آستانش تولدی دیگر یافته بودم....
رفته بودم پیغام حاج حجت را برسانم و امانتی اش را بگیرم و بگریزم اما به شعبده ای شاید پای گیر و پای بند آن بارگاه پرسخاوت بی منتها شدم.مسافر تشنه ی سرگردان شط شیرین پرشوکت اش را یافته بود..
حاج رضا٬ چهل و چند ساله مرد نرم رفتاری بود.برای خود عالمی داشت.با کتاب هایش با کلماتش با حضور هشیوارش و با خلوت همواره سکر آلوده از باده ی کهن اش...شدم هم بازی تخته نرد و همراه همواره اش در دیزی فروشی های میارمیار و چلوکبابی حاج علی و چای خانه ی شاه گلی...او بود که با حوصله شعرهای ام را گوش می سپرد و دلهره هایم را...او بود که ناخوشی های ام را جادوی مرهمی خوش کردار بود...
من در حاج رضا غول زیبای آرزوهایم را یافته بودم واین مرا به او پیوند داده بود.می خواستم همچون او باشم.قدرت مند و دولتمند و پرشعور...اما... اما چه چیزی او را به من پیوند داده بود؟....من پاپتی بی مقدار...آه از آدم ها و پیوند هاشان...پیوندهایی که حلقه هایش همه از جنس نیاز است...
باقی این حکایت تا حوصله ای دیگر.....

سرخ وسیاه (1)

دو روز قبل از عید با بانو توافق کردیم که امسال ــ به غیر از موارد ضروری و اجتناب ناپذیر ــ زیاد عید دیدنی نرویم و بیشتر استراحت کنیم.پس عمه ها و خاله ها و سایر اقوام مرا که جزو اقلام غیر ضروری بودند از قلم انداختیم و فقط به دیدن خاله ها و دایی ها و عموهای همسرم که از موارد اجتناب ناپذیر بودند رفتیم.حاج آقا کار ساز ــ که قدیم ها برای پدر خانم از تبریز پنیر لیقوان اصل تهیه می کرد ـ و حاج آقا میر آقایی ـ که مبلمان جهاز دخترها را می ساخت ـ و حاج خانم شفقی ـ که معلم قران مادر خانمم سرکار بانو ماج الملوک جواهر چیان است ـ و مرحوم حاج آقا اسکندری ــ که تازه مرحوم شده و عید اولش است ـ و حاج آقا معماری ــ که همراه بانو تازه از سفر حج بازگشته اند ــ و حاج خانم تقی نیا ــ که تازه فتق اش را عمل نموده است ــ از دیگر موارد اجتناب ناپذیر بودند.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من برای اینکه بدانم یک نفر چقدر مهم و کار درست است راه تازه ای پیدا کرده ام.کافی است ببینم باجناقم جناب آقای حاج محمد جواد اسپرماتوزویید حین تعریف از فرد مورد نظر چقدر دست چپش را بالا می برد و تا چه اندازه صدایش را پایین می آورد و با لحنی ته گلویی از طرف یاد می کند.حالا اگر ضمن همه ی این کارها سرش را هم به طرف راست خم بکند متوجه می شوم یارو از آن دم کلفت هاست.اما اگر اسپرماتوزویید ضمن تعریف از کسی چشمهایش را با دل سوزی تنگ کند و سرش را به سمت چپ خم کند و با پشت چهار انگشت به هم چسبیده ی دست راست به سمت پایین اشاره کند معنی و مفهوم این است که بنده ی خدا آدم نداری است و از بالا به پایین آمده است.....
حالا کمی خوف برم داشته بود: این حاج آقای کارساز باید از برادرهای تنی شخص خداوند بوده باشد چون اسپرماتوزویید ضمن یاد کردن از ایشان دستش را تا جایی که مقدور بود بالا برده بود و با سری که کاملا روی شانه ی راست لنگر انداخته بود و با صدایی که با مشقت از اسفل السافلین گلو خارج می شد شان بالای ایشان را ستوده بود....ویلای نهصد متری قلهک و فرش های ابریشمینی که علاوه بر زمین دیوارها را هم احاطه کرده بودند شواهد فاخر گفتار اسپرماتوزویید بودند......
نه عطر چای سیلان تازه دم٬نه طعم شیرینی جات تازه ی دست پخت قنادی "تشریفات ِ" تبریز که با هواپیما و در اسرع وقت به تهران آورده شده بود٬نه دیدار دخترک چشم کهربایی کشیده قامت که از قرار نوه ی دختری حاج آقا بود و حین پذیرایی علاوه بر تنقلات٬ از زیر چادر عطر مرموز مطبوعی را به آدم تعارف می کرد٬و نه چشم انداز باغچه ای که از پشت پنجره٬ اشانتیون بهشت را به جماعت رستگار ِمنتظر عرضه می کرد هیچ کدام نتوانستند فشاری را که در لحظه ی حاضر داشت جمجمه ام را به تلاشی جانفرسا به تلاشی وا می داشت٬ از میان بردارند: یکی از میهمان ها که با چشم های دور سیاه و کله ی به شدت طاس درست روبرویم روی مبلی رسوب کرده بود سخت آشنا به نظر می آمد و من درحال تقلای جانانه ای برای بازشناسی این تجلی ناگهانی بودم....
در این هشت سال و اندی که خداوند متعال افتخار هم ریشی با حاج آقا اسپرماتوزویید را به بنده عطا فرموده اند٬در حدود سه بار و نیم از نعمات وجود چنین باجناقی بهره مند گردیده ام:اول بار زمانی بود که درست روز پاگشا در منزل حاج آقا سلیمانی ناگهان در توالت به روی اینجانب طوری قفل شد که گفتی هیچ گاه به نخواهد باز شد.اینجا بود که ناگهان حاج آقا که دستی هم در امور فنی دارد در مستراح را به ظرافت هر چه تمامتر شکست و مرا که وحشت زده در کنجی خزیده بودم نجات داد و به آغوش گرم  خانواده باز گرداند و جمعی را از نگرانی نجات داد.بار دوم شش سال پبش٬ روزی که به منزل ما برای صرف ناهار تشریف آورده بودند لطف بزرگی نموده و با دستان توانمند خود فلاش تانک را که مدت ها از خرابی اش می گذشت تعمیر نمودند.بار سوم دو سال پیش بود.هنگامی که در راه سفر ناگهان احتیاج عجیبی به تخلیه ی مایعات زاید بدن پیدا کرده بودم و ایشان با بزرگواری جای امنی در گوشه ی جاده پیدا کردند و با سپر قرار دادن وجود مبارک مجال دنجی برای فراغت از فشار فراهم آوردند..اما...اما این لطف نصفه نیمه ی اخیر چیز دیگری بود.درست همان لحظه ای که از به خاطر آوردن هویت آقای کله طاس دورچشم سیاه نا امید شده بودم٬ حاج آقا اسپرماتوزویید که تازه از خوردن پنجمین شکلات آیدین سفارشی ــ که احیانا فقط مخصوص حاج آقا کارساز و چند نفر دیگر تهیه می شود ــ فارغ شده بود ناگهان چشم ها را تا آنجا که می شد گشاد کرد و مثلا یواشکی به روبرو اشاره کرد.....این هم از خصوصیات هم ولایتی های من باید باشد که وقتی می خواهند یواشکی کاری انجام بدهند یا اشاره ای بکنندیا مثلا چشمکی بزنند٬تنها کسی که متوجه نمی شود خودشان هستند.پدرم وقتی می خواهد چشمک بزند دهانش باز می شود و سوراخ های دماغش طوری گشاد می شود که قسمت هایی از مغزش نمایان می شود و هر دو چشمش را طوری با آخرین فشار ممکن به هم می زند که صدای به هم خوردن پلک ها یش را می توانی بشنوی....و صد البته که علاوه بر بنده٬ بقیه ی حضار هم فهمیدند که مرد روبرویی٬ حاج آقا ممقانی٬ تاجر بزرگ فرش و از خرپول های بازار تبریز است اما فقط این من بودم که ناگهان به سمت حاج آقا خیز برداشتم وخودم را معرفی کردم...حاج آقا بعد از کمی تنگ و گشاد کردن چشم ها ناگهان چنان فریاد کرد:اومید سن سن (امید تو هستی) که  صدای قورت دادن بغض اسپرماتوزویید به روی سکوت مبهوت فضا خط مضرس کوتاهی کشید......
ظرف بیست دقیقه ای که با حاج آقاممقانی کنار استخر کم آب وسط حیاط ماالشعیر خوردیم و گپ زدیم من شش نخ سیگار کشیدم وتعداد زیادی بغض قورت دادم...
وقت خداحافظی با حاج آقا٬ رویای هجده ساله ای به پایان رسیده بود و من سخت بهت زده بودم......

 باقی این حکایت٬تا حوصله ای دیگر....