سرخ وسیاه(3)
لیلی!/چشمت خراج سلطنت شب را/از شاعران شرق/طلب می کند/من آبروی عشقم/هشدار...تا به خاک نریزی/پر کن پیاله را/آرام تر بخوان/آواز فاصله های نگاه را/در کوچه باغ های فرصت و میعاد....
"نصرت رحمانی"
حاج رضا زیاد اهل حساب و کتاب و معقولات نبود و این یک واقعیت بود.خطاط خوبی بود.دست به قلمش هم حرف نداشت.درست است که فارسی را با لهجه حرف می زد اماکلماتش فاخر بود و جملاتش سلیس.گرچه زیاده روی نمی کرد اما مدام خمره ی آنتیک روسی اش معجون خوش رنگ خللر شیراز را با خود داشت.با موسیقی خاصه سنتی اش انس و الفتی داشت و زکی مورن و شجریان را قدیس وار ستایش می کرد.اینها هیچ کدام خصوصیت یک بازاری سنتی نبود...ومن شب یلدای همان سال بود که راز اینگونه بودن این لولی وش مغموم را دانستم....همان چله شبی که میهمان بانوی شصت و دوساله ای شدیم که مادر حاج رضا بود و چراغ خانه ی ممقانی بزرگ را روشن نگاه می داشت...."آنا" راز اینگونه بودن حاج رضا و خواهرش لیلی بود....همان شب بود که دانستم "آنا" که حالا داشت با بزرگترین فرزندش احمد ــ که مرد فرسوده ی مریض احوالی بود ــ روزگار می گذراند چه غریب زنی است...و بعدها از لیلی شنیدم که پدر آنا از رجال سخندان حکومتی و سال ها یکی از کارگزاران حکومت در بلاد فرنگ بوده...آنا که فرانسه و روسی را به خوبی می دانست و هارپ سی کور می نواخت و دستی هم در شعر و ادب داشت دو فرزند سالم را علی رغم خواست ممقانی بزرگ روانه ی راهی کرده بود که می بایست...اما یک چیز را هیچ گاه ندانستم:چرا او که هیچ سنخیتی با شوهرش نداشت تن به همسری او سپرده بود...چرا؟....
******************************
من اصلا حافظه تصویری خوبی ندارم.هنوز هم نمی توانم بیمارانم را به جا بیاورم و فقط از قطر لبخند آشناشان می فهمم که اندازه ی آشنایی مان چقدر است.به همین خاطر وقتی که آن روز روبروی در دانشکده لبخند آشنای دخترک تپل سرخ گونه را دیدم به جا نیاوردم که او را قبلا کجا دیده ام.تنها وقتی که خودش را معرفی کرد و آدرس را به دستم داد چراغ ذهنم روشن شد....
حالا روبروی لیلی نشسته بودم.در حالی که قوز کرده بودم و برای آن که اضطرابم را پنهان کنم لبخند می زدم.روبروی لیلی که چهره ی سرد و نفاست مبلمان و دکوراسیون بارگاهش٬بارونس نجیب زاده ی مغروری را تداعی می کرد که دارد رعیت دون پایه ی ترس خورده ای را تادیب می کند....
دو ساعت بعد وقتی با صورت داغ و چشم های سرخ داشتم به بیغوله ام بر می گشتم چیزهای زیادی فهمیده بودم.حالا می دانستم که حاج رضا یک مبارز سیاسی زمان شاه بوده که مدتی هم حبس کشیده و درس و دانشگاه را نیمه تمام گذاشته است.حالا می دانستم که او روحیه ای شکننده دارد ویک بار هم خودکشی کرده...حالا می دانستم که باید خیلی مواظب باشم چون که حضور من تا حدودی برای حاج رضا مفید بوده و این خواست آنا و لیلی است که مراقب رضا باشم....من مراقب رضا باشم؟....
به خانه برمی گشتم در حالی که نمی دانستم از این به بعد تا سالها کسی در من و با من خواهد بود.کسی من ِ من خواهد شد....از این به بعد امید رفته رفته کوچک تر می شد و خسرو هر روز بیش از روز قبل قد می کشید...خسرو دوست صمیمی رضا و شوهر و عشق لیلی....به خانه می رفتم در حالی که نمی دانستم دلم را در آن خانه ی اشرافی جا گذاشته ام...از بس که گیج بودم تازه وقتی به خانه رسیدم فهمیدم که دلم را جا گذاشته ام و این قطعا نه بار اول بود ونه بار آخر......
در آن خانه ی متروکه ی آبا و اجدادی تنها زندگی می کردم.خوابگاه نصیبم نشده بود و پیدا کردن خانه ی مجردی ــ آن هم در تبریز ــ کار شاقی بود.شبها در آن خانه ی نیمه مخروبه تنهای تنها به زندگی ام فکر می کردم.به روزگارم که حالا حال و هوای دیگری داشت.برای اولین بار بود که از خانه دور می شدم.از کنار خانواده و از آن محله ی قدیمی با آدم ها و قصه هاشان...حالا به دانشگاه فکر می کردم که جاه طلبی ام را ارضا می کرد...عرصه ای که مجال خود نمایی ام بود.خودنمایی هایی که خریدار بسیار داشت گر چه کسانی هم بودند که با نفرت سر تکان می دادند و دیوانه ام می خواندند اما مهم نبود....حالا با حاج رضا و لیلی و خسرو خوش بودم و روزها را می شمردم تا سه شنبه برسد و به خانه ی لیلی بروم وپای خاطرات اش بنشینم.حالا هر سه شنبه وقتی از خانه ی لیلی برمی گشتم چیزهای بیشتری از خسرو و رضا و لیلی دانسته بودم.علاوه بر اینها نصرت رحمانی هم بود.شاعری که لیلی و خسرو عاشقش بودند و لیلی خواسته بود که برایش شعرهای او را دکلمه کنم.با صدایی که به گفته ی او سخت به صدای خسرو می مانست و با نگاهی که باز هم به گفته ی او شبیه خسرو بود.آمیزه ای از شیطنت و مظلومیت...دیگر قوز نمی کردم و خدنگ راه می رفتم.کلاهی هم به سر می گذاشتم که به کلاه خسرو می مانست و شالی به گردن داشتم که آن هم .....
لیلی تنها زندگی می کرد.تنهای تنها که نه...صفیه ــ همان دخترک تپل مپل لپ سرخی ــ و مش حیدر ــ سرایدار سال خورده ای که او هم لابد از یادگارهای پدر بود ــ در آن تنهایی همراهی اش می کردند....
اول بار که عشقی سالمند تر از خود پیدا کردم شش سال داشتم.دل به زری دختر همسایه بسته بودم که پنج سالی بزرگ تر بود و وقتی برایم سرمشق می نوشت عاشقش شدم....بعد عاشق گوگوش شدم.وقتی که او می خواند تلویزیون فیلیپس سیاه و سفید را بغل می کردم و به گونه اش بوسه می دادم....عاشق معلم کلاس پنجم هم شدم و کلی در عشقش سوختم.یک بار هم در هفده سالگی عاشق فریده شدم.زن بیست و چهار ساله ای که اگر تهدید پدر نبود شاید داستان حالا دیگر گونه بود.شاید روزی قصه اش را نوشتم....اما...اما لیلی آخرین و دیرپا ترین عشق سالمندم بود...و غریب عشقی بود.....
من دیگر شعرهای عشقی سبک نمی نوشتم.همان ها که به گفته ی لیلی به درد دختر مدرسه ای ها می خورد.حالا شعرهایم پر بود از رنج مردم و امید به فردایی بهتر.از همان شعرها که خسرو می نوشت...حال عجیبی بود.حس هنرپیشه ای را داشتم که باید نقشی را بازی کند که دوست ندارد اما باید خوب بازی کند که به دل بنشیند.خسرو را دوست نداشتم.به او حسادتم می شد.چرا لیلی این قدر او را دوست داشت.چرا هیچ گاه مرا نمی دید.اصلا چرا باید هر سه شنبه به دیدن او می رفتم؟او که فقط از قهرمانی های خسرو می گفت و از خاطره ی عشق اهورایی شان.از سبییل مردانه اش و نگاه های نافذش و سر نترس اش....عذاب وجدان داشتم.نباید از این دیدارهای پر از شعر و خاطره و اندوه چیزی به حاج رضا می گفتم.این را لیلی خواسته بود...این خیانت نبود؟...این نامردی نبود؟....اما...اما...من که گناهی نمی کردم فقط به خاطرات زنی سی و هفت ساله گوش می سپردم.زنی که با دندان های برآمده ی فک فوقانی و دهانی که به قلک می مانست و نگاهی که آمیزه ی سرگردانی و تفاخر و اندوه بود نمی توانست دلبر شهرآشوب فتانی باشد.گرچه من مدتی بود که دلم را در گوشه ای از آن خانه جا گذاشته بودم و هر چه پی اش می گشتم نشانه ای نمی یافتم....زن افسرده خوی لرزان چشم با موهای صاف کوتاه و بینی سر به هوایش پاک هوایی ام کرده بود....
شب ها در بیغوله ی تنهایی ام شعرهای نصرت رحمانی را از بر می کردم و در برابر شیشه ی پنجره که در تاریکی شب آیینه ی روشن تمام قدی می شد تمرین خسرو شدن می کردم و از چشم های حاج رضا شرم می کردم.....برای چندمین بار حساب می کردم که ببینم وقتی درسم تمام بشود لیلی چند ساله است......یک بار خواب دیدم که مادرم عروسش را دارد در آغوش می گیرد...یکی دو بار هم خواب عل عسگر را دیدم که داشت زمین را با جاروی دسته بلندش از لوث وجود فارس دزد ناموس پاک می کرد و هر قدر مش ممدحوسین به ترک بودن این آلایش بی منتهی اشاره می کرد سودنداشت.......
باقی این حکایت تا حوصله ای دیگر....
سالهاست که در کرج طبابت می کنم.در مطبی فکسنی وکم نور ودر حضور هر روزه ی درد وزخم وچرک وخون دلخوشی ام رایانه ای است که مرا با آن جا و آنانی که دوستشان می دارم پیوند می دهد.روزنه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت می نگرم