گرامافون عتیقه ی سوزن شکسته
زندگی باید همین باشد
یک فریب ساده وآسان
آنهم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او وجز با او نمی خواهی...... "م.امید"
خانوم فضلی ذره ای غمگین نبود واین قابل پیش بینی بود.پسر و دخترش هم همینطور.بالاخره عمرش را کرده بود پیرمرد غمگین.نامه ای هم گذاشته بود که مثلا کسی مقصر نیست واز زندگی سیر است واین جور حرفها.خانوم فضلی رو به اصحاب که خاضعانه وخاکسار نگاهش می نمودند٬گفت:فضلی شجاعانه مرد.صدایش مثل همیشه فریاد گونه وتحکم آمیز بود.اصحاب سری به تایید تکان دادند گرچه کمی غمزده ومردد. تنها مادر خانمم بود که با نگاه زیر چشمی ترسناکی به خانم فضلی خیره شده بود....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پدر خانم من یک کهنه بازاری مادرزاد بود.سواد محدودی داشت اما درکارش سرآمد بود.حالا سالها بود که حجره را تعطیل وخودش را بازنشسته کرده بود.آقای فضلی اما مرد تحصیلکرده ای بود.فوق لیسانس داشت واز مدیران ارشد بانک مرکزی بود.اوهم بازنشسته بود.پدر خانم من بسیار مذهبی بود اما آقای فضلی کاری به این چیزها نداشت.با اینهمه این دو مرد مشترکات زیادی داشتند:هم سن٬همسایه٬همزبان(هردو ترک بودند)وشاید همدل.لابد برای اینکه دوست صمیمی باشند این مشترکات کافی بود.
هردو خیلی کم حرف بودند وترجیح می دادند وقتی کنار هم هستند بازی کنند.تقریبا اکثر وقتها باهم بودند ودر سکوت بازی می کردند....
من ومادر خانمم مشترکات زیادی داریم:هردو عاشق سیرابی وخوشگوشت هستیم وهردو از خانوم فضلی دل خوشی نداریم.مادر خانم دلایل محکمی دارد: خانم فضلی حجاب ندارد ٬اهل پیاله است واعتقاد درست وحسابی ندارد.زیادی هم ازخود متشکر ومتفرعن است.دلایل من اینها نیست...من ومادرخانم در این مورد همعقیده نیستیم....
اولین بار در یک مهمانی چشمم به دیدار خانم فضلی روشن شد.بعد از اینکه سخنرانی ام که بیشتر جنبه ی اطلاعات نمایی داشت تمام شد٬خانمی که بینی اش مثل جادکمه ی پالتو بود وموهای شرابی کوتاهی داشت کف زنان به طرفم آمد وگفت:واقعا باید به خانم جواهر ساز بخاطر داشتن چنین دامادفهمیده ای تبریک گفت...دست داد وخودش را معرفی کرد...بعد هم ادامه داد:البته حیف که تو این زمونه این چیزا واسه خیلیا ارزش نداره ...ونیشخندی زد که بوی پنیر گندیده می داد....عجیب بود با اینکه خیلی عزت تپانم کرده بود وهمانطور که همه می دانید من می میرم برای ستایش شنیدن٬خانم جادکمه ی پالتو چندان به دلم ننشسته بود.
پسرآقای فضلی پزشک بود وحالا تخصص نمیدانم چه قبول شده بود آنهم در انگلستان واین مهمانی نه بخاطر قبولی او بلکه برای ستایش از مجاهدتهای جادکمه که چنین شاخ شمشادی را تربیت کرده ٬برگزار شده بود.بانوان فدایی٬جا دکمه را مثل نگینی در میان گرفته بودند وستایشش می کردند.جادکمه عینکش را جابجا کرد ورو به جماعت مشتاق گفت:اگر فریبرز به اختیار خودش یا "این" بود حالا حداکثر یک کارمند جزء بود ولی من با کسی شوخی ندارم..."این" یا همان آقای فضلی مثل انجیر لهیده ای که هر لحظه احتمال پرتاب شدنش به سطل آشغال وجود دارد گوشه ای کز کرده بود.....
دختر آقای فضلی زیبا نبود.تحصیلاتی هم نداشت.از دانشگاه سالها قبل اخراج شده بود:به تشویق مادر ودر آن سالها که چریک بازی نوعی پرستیژ بود٬بی آنکه چیزی از این حرفهاسرش بشود٬ چریک وسپس تصفیه شده بود.با اینهمه دلیلی نداشت که جادکمه به او نبالد:با مردی انگلیسی ازدواج کرده وحالا ساکن فرانسه بود.اینها دلایل غیر قابل انکاری برای موفقیتی بود که نقش جادکمه در آن را نمی شد نادیده گرفت:میموند اینجا که چی بشه؟...زن یه مرد ترک مستبد بشه ویه عمر سواری بده....همون بهتره که شناسنامه ی بچه هاش مهر جهان سومی نداشته باشه....در گوشه ای ٬ترک مستبد مثل گرامافونی که سوزنش شکسته باشد لبهایش را تکان می داد بی آنکه صدایی خارج کند....
ذهن فضول وخاله زنک یک پزشک پیزوری مشکلی داشت:چرا ترک مستبد خوش سروظاهر تحصیلکرده و عالیرتبه با جادکمه ی شمالی بدزبان که کیلومترها با اولین نشانه های دلبری فاصله داشت٬وصل شده بود؟...جادکمه به پروپای فضلی پیچیده وتورش کرده بود.این را مادرخانمم با اطمینان میگفت... آنطور که می گفتند جادکمه عاشق دلخسته ی گرامافون قدیمی سوزن شکسته شده بوده...گرامافونی که لابد آنروزها برای خودش سروصدا وبرو وبیایی داشته والبته آن موقعها هم آواز ترکی پخش می کرده...
آقای دکتر٬شما اصلا شبیه ترکا نیستین..این ترکا رو با یه من عسل هم نمی شه خوردشون بس که آدمای گنده دماغ بداخمی ان ...شیوه ی جادکمه همین بود:یک نان به آدم قرض می داد بعد آفتابه می گرفت.گرچه می دانم منظورش بیشتر متوجه چه کسانی بود...جادکمه جان!ترکها در همه ی احساسات کمی مبالغه می کنند چه در عشق چه در نفرت چه در مهربانی چه در خشونت٬این هم نوعی از بودن است ونحوه ی بروز احساسات ربطی به خوبی وبدی آدمها ندارد.با پنبه هم میشود سر برید....می دانستم جادکمه فقط تایید شدن را دوست دارد وعنقریب سرم را خواهد برید پیش دستی کردم:ماشاالله شما که انسان با هوش وبا مطالعه ای هستین باید به این چیزها پی برده باشین...چشمانش آنسان ورقلمبید که گفتی ایدون ره به آوند پر میوه ی برابرش بخواهد برد با غروری سرخگون چونان هیمه ای افروخته همی نعره آوردکه:اگه جز این بود که اینهمه سال تحمل نمیکردم...
هرچه می گذشت بیشتر با روحیات جادکمه آشنا می شدم.او غیر از خود وعقایدش چیز دیگری را قبول نداشت منتهی می دانست این مخالفت را چطوربسته بندی کندومعمولا به آن رنگ ولعابی محکمه پسند می داد. مثلا یک روز درجمعی که حسابی حال وهوای فمنیستی داشت درآمد که:آقای دکتر این چادر چاقچوریا آب گیرشون نمیاد وگرنه شناگرای قابلی هستن من وشمایی که همه ی عمر باهمه راحت بودیم و همه جوره آزاد بودیم والله پابندتر وقابل اطمینان تریم... دستش داشت به سمتی اشاره می کرد که خواهر محجبه ی گرامافون نشسته بود...این چیزا ساخته ی مردای نامرده تا خیالشون از جانب زناشون راحت بشه و خودشون هر غلطی دلشون خواست بکنن... ونمی دانم چرانگاهی پراز کینه به گرامافون انداخت.او که اهل این حرفها نبود.مانده بودم چه بگویم که نه جادکمه براق بشودونه بانوان فمنیستی که حالا داشتند به ژاندارک شجاع خود نگاه می کردند٬کینه ام را به دل بگیرند.سکوت کردم..... نگفتم که درد آدمی مذهب ولامذهبی نیست...نگفتم که تشابه وحتی تفاهم برای همزیستی ایده آل کافی نیست....نگفتم که مرزهای آدمیان را تنها اعتقاد وبی اعتقادی رقم نمی زند...خیلی نگفته ها را نگفتم ونخواهم گفت.فایده ای نداشت.آنها تصمیمشان را از قبل گرفته بودند....فقط نگاهی به دو پیرمرد همدرد انداختم که داشتند آرام بازی می کردند ....
فوت پدر خانم٬مارا غمزده وگرامافون را تنهاتر کرد.آخرین پیوندهایش با جهان جانداران بریده شد.جادکمه هم که مدام پیش بچه هایش بود وفقط برای کسب بودجه گاهی سراغی از گرامافون می گرفت.پیرمرد مانده بود وحوض بی جنب وجوش تنهاییش....
روزی که پیرمرد قرصها را همراه دوغ بالا کشید جادکمه ایران بود.شاید می خواست ترحم اورا جلب کند که دیگر تنهایش نگذاردوبه خیال خودش دوغ را به عنوان پادزهر استفاده کرده بود٬اما جا دکمه محلش نداده بود.وقتی فداییان جادکمه پیکر نیمه جان پیرمرد را از داخل وان درآوردند باورشان نشده بود قضیه جدی است.بسکه مقتدایشان گفته بود چیزی نیست ودارد خودش را لوس می کند. مگر می شود جادکمه ی دانشمند وهمه چیز دان اشتباه کند؟هرچه بگوید درست است.جادکمه ی مقتدر وشجاع.هم او که حق فروخورده ی جامعه ی نسوان دلمرده را از مردان مستبد خودخواه باز می ستاند......وپیرمرد رفته بود...آرام وبی صدا....آخرین نفس ها را در مقابل دیدگان کسانش کشید وبا بدنی کبود زیر سنگ سیاهی آرام گرفت.خدا را چه دیده ای شاید حالا با همبازی قدیمش مشغول هستند:در سکوت وبدون جرزنی بازی می کنند...فداییان شوکه شده بودند اما جا دکمه با نطقی آتشین آرامشان کرده بود
حالا نوبت بعضی از قوم وخویشهای گرامافون بود که قیام کنند تا انتقام خون ناحقش را بستانند.باید همینجا حسابها تصفیه می شد.حساب خیلی چیزها....باید این زن را سرجایش بنشانند...مدتی زمان برد تا متقاعدشان کنم که دست بردارند....
غمگینم.نه بخاطر رفتن گرامافون.چه فایده دارد گرامافون بی سوزن آنهم در زمانه ای که دیگر مدتهاست صفحه ای پر نمی شود.گلایه ای از جادکمه ندارم.همه تان فهمیدیدکه او یک بیمار بود.یک نارسیستیک. نوعی اختلال شخصیت تاحدی شایع.بیماری که تشنه ی ستایش وتوجه است.منتقدینش را حسود ودشمن می پندارد.خود را مرکز جهان وهمه چیز دان میداند.به زیبایی وتوانایی هایش می بالد ودر رفتارهایش نوعی تفرعن وخودنمایی بیداد می کند.ازهرچه وهرکس که بتواند جلوه ی بهتری به او بدهد بهره می گیرد.او از آدمها بهره می کشد ووقتی به مقصدش رسید نابودشان می کند.احساس برای او چیزی در حوالی هیچ است.دست خودش هم نیست.همه ی گلایه ام از کسانی است که این آدم بیمار را به عنوان انسانی قوی پذیرفته اند وازاوامرش اطاعت بی چون وچرا می کنند.همه ی بهتم از آنانی است که بیماران٬ قهرمانان بی چون وچرایشان می شوندوبه تشجیعشان سرودها می خوانند ...خودشیفته ها را حقارت پیرامونیان مجال ابراز وجود می دهد و"شیدایی جمعی" شکوفاشان می کند.....حتی پسر پزشکش هم این را ندید یا نخواست ببیند....
در عبور ناگزیر سال وماه ٬زمین باز بدور خود می چرخد وزمین باز به گرد خورشیدخود می گردد... وآدمی باز بدور خود می چرخد وآدمی باز به گرد خورشیدهایش می گردد...زمین کهنه می شود وآدمی پیر می شود...واین قصه باز تکرار می شود وبازتکرار می شود...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیرپرست قصه را که شنید مثل جغد شاخدار لحظه ای توی صورتم زل زد وبعد گفت:هوم...بگو چرا اینقدر از خانم فضلی بدت میاد...بنده خدا همه ی خصوصیات خودتو داره....اصلا خودشیفته ها هیچکدوم از همدیگه خوششون نمیاد.......
سیرپرست جان می دانم که این حرفها را از روی حسادت می زنی وگرنه با اینهمه دانایی وتوانایی وجذابیتهایی که خداوند به من داده از من متواضع تر پیدا نمی شود...گرچه این دلیل نمی شود که گردنت را خرد نکنم....
سالهاست که در کرج طبابت می کنم.در مطبی فکسنی وکم نور ودر حضور هر روزه ی درد وزخم وچرک وخون دلخوشی ام رایانه ای است که مرا با آن جا و آنانی که دوستشان می دارم پیوند می دهد.روزنه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت می نگرم