گرامافون عتیقه ی سوزن شکسته

زندگی باید همین باشد
یک فریب ساده وآسان
آنهم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او وجز با او نمی خواهی......              "م.امید"
خانوم فضلی ذره ای غمگین نبود واین قابل پیش بینی بود.پسر و دخترش هم همینطور.بالاخره عمرش را کرده بود پیرمرد غمگین.نامه ای هم گذاشته بود که مثلا کسی مقصر نیست واز زندگی سیر است واین جور حرفها.خانوم فضلی رو به اصحاب که خاضعانه وخاکسار نگاهش می نمودند٬گفت:فضلی شجاعانه مرد.صدایش مثل همیشه فریاد گونه وتحکم آمیز بود.اصحاب سری به تایید تکان دادند گرچه کمی غمزده ومردد. تنها مادر خانمم بود که با نگاه زیر چشمی ترسناکی به خانم فضلی خیره شده بود....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پدر خانم من یک کهنه بازاری مادرزاد بود.سواد محدودی داشت اما درکارش سرآمد بود.حالا سالها بود که حجره را تعطیل وخودش را بازنشسته کرده بود.آقای فضلی اما مرد تحصیلکرده ای بود.فوق لیسانس داشت واز مدیران ارشد بانک مرکزی بود.اوهم بازنشسته بود.پدر خانم من بسیار مذهبی بود اما آقای فضلی کاری به این چیزها نداشت.با اینهمه این دو مرد مشترکات زیادی داشتند:هم سن٬همسایه٬همزبان(هردو ترک بودند)وشاید همدل.لابد برای اینکه دوست صمیمی باشند این مشترکات کافی بود.
هردو خیلی کم حرف بودند وترجیح می دادند وقتی کنار هم هستند بازی کنند.تقریبا اکثر وقتها باهم بودند ودر سکوت بازی می کردند....
من ومادر خانمم مشترکات زیادی داریم:هردو عاشق سیرابی وخوشگوشت هستیم وهردو از خانوم فضلی دل خوشی نداریم.مادر خانم دلایل محکمی دارد: خانم فضلی حجاب ندارد ٬اهل پیاله است واعتقاد درست وحسابی ندارد.زیادی هم ازخود متشکر ومتفرعن است.دلایل من اینها نیست...من ومادرخانم در این مورد همعقیده نیستیم....
اولین بار در یک مهمانی چشمم به دیدار خانم فضلی روشن شد.بعد از اینکه سخنرانی ام که بیشتر جنبه ی اطلاعات نمایی داشت تمام شد٬خانمی که بینی اش مثل جادکمه ی پالتو بود وموهای شرابی کوتاهی داشت کف زنان به طرفم آمد وگفت:واقعا باید به خانم جواهر ساز بخاطر داشتن چنین دامادفهمیده ای تبریک گفت...دست داد وخودش را معرفی کرد...بعد هم ادامه داد:البته حیف که تو این زمونه این چیزا واسه خیلیا ارزش نداره ...ونیشخندی زد که بوی پنیر گندیده می داد....عجیب بود با اینکه خیلی عزت تپانم کرده بود وهمانطور که همه می دانید من می میرم برای ستایش شنیدن٬خانم جادکمه ی پالتو چندان به دلم ننشسته بود.
پسرآقای فضلی پزشک بود وحالا تخصص نمیدانم چه قبول شده بود آنهم در انگلستان واین مهمانی نه بخاطر قبولی او بلکه برای ستایش از مجاهدتهای جادکمه که چنین شاخ شمشادی را تربیت کرده ٬برگزار شده بود.بانوان فدایی٬جا دکمه را مثل نگینی در میان گرفته بودند وستایشش می کردند.جادکمه عینکش را جابجا کرد ورو به جماعت مشتاق گفت:اگر فریبرز به اختیار خودش یا "این" بود حالا حداکثر یک کارمند جزء بود ولی من با کسی شوخی ندارم..."این" یا همان آقای فضلی مثل انجیر لهیده ای که هر لحظه احتمال پرتاب شدنش به سطل آشغال وجود دارد گوشه ای کز کرده بود.....
دختر آقای فضلی زیبا نبود.تحصیلاتی هم نداشت.از دانشگاه سالها قبل اخراج شده بود:به تشویق مادر ودر آن سالها که چریک بازی نوعی پرستیژ بود٬بی آنکه چیزی از این حرفهاسرش بشود٬ چریک وسپس تصفیه شده بود.با اینهمه دلیلی نداشت که جادکمه به او نبالد:با مردی انگلیسی ازدواج کرده وحالا ساکن فرانسه بود.اینها دلایل غیر قابل انکاری برای موفقیتی بود که نقش جادکمه در آن را نمی شد نادیده گرفت:میموند اینجا که چی بشه؟...زن یه مرد ترک مستبد بشه ویه عمر سواری بده....همون بهتره که شناسنامه ی بچه هاش مهر جهان سومی نداشته باشه....در گوشه ای ٬ترک مستبد مثل گرامافونی که سوزنش شکسته باشد لبهایش را تکان می داد بی آنکه صدایی خارج کند....
ذهن فضول وخاله زنک یک پزشک پیزوری مشکلی داشت:چرا ترک مستبد خوش سروظاهر تحصیلکرده و عالیرتبه با جادکمه ی شمالی بدزبان که کیلومترها با اولین نشانه های دلبری فاصله داشت٬وصل شده بود؟...جادکمه به پروپای فضلی پیچیده وتورش کرده بود.این را  مادرخانمم با اطمینان میگفت... آنطور که می گفتند جادکمه عاشق دلخسته ی گرامافون قدیمی سوزن شکسته شده بوده...گرامافونی که لابد آنروزها برای خودش سروصدا وبرو وبیایی داشته والبته آن موقعها هم آواز ترکی پخش می کرده...
آقای دکتر٬شما اصلا شبیه ترکا نیستین..این ترکا رو با یه من عسل هم نمی شه خوردشون بس که آدمای گنده دماغ بداخمی ان ...شیوه ی جادکمه همین بود:یک نان به آدم قرض می داد بعد  آفتابه می گرفت.گرچه می دانم منظورش بیشتر متوجه چه کسانی بود...جادکمه جان!ترکها در همه ی احساسات کمی مبالغه می کنند چه در عشق چه در نفرت چه در مهربانی چه در خشونت٬این هم نوعی از بودن است ونحوه ی بروز احساسات ربطی به خوبی وبدی آدمها ندارد.با پنبه هم میشود سر برید....می دانستم جادکمه فقط تایید شدن را دوست دارد وعنقریب سرم را خواهد برید پیش دستی کردم:ماشاالله شما که انسان با هوش وبا مطالعه ای هستین باید به این چیزها پی برده باشین...چشمانش آنسان ورقلمبید که گفتی ایدون ره به آوند پر میوه ی برابرش بخواهد برد با غروری سرخگون چونان هیمه ای افروخته همی نعره آوردکه:اگه جز این بود که اینهمه سال تحمل نمیکردم...

هرچه می گذشت بیشتر با روحیات جادکمه آشنا می شدم.او غیر از خود وعقایدش چیز دیگری را قبول نداشت منتهی می دانست این مخالفت را چطوربسته بندی کندومعمولا به آن رنگ ولعابی محکمه پسند می داد. مثلا یک روز درجمعی که حسابی حال وهوای فمنیستی داشت درآمد که:آقای دکتر این چادر چاقچوریا آب گیرشون نمیاد وگرنه شناگرای قابلی هستن من وشمایی که همه ی عمر باهمه راحت بودیم و همه جوره آزاد بودیم والله پابندتر وقابل اطمینان تریم... دستش داشت به سمتی اشاره می کرد که  خواهر محجبه ی گرامافون نشسته بود...این چیزا ساخته ی مردای نامرده تا خیالشون از جانب زناشون راحت بشه و خودشون هر غلطی دلشون خواست بکنن... ونمی دانم چرانگاهی پراز کینه به گرامافون انداخت.او که اهل این حرفها نبود.مانده بودم چه بگویم که نه جادکمه براق بشودونه بانوان فمنیستی که حالا داشتند به ژاندارک شجاع خود نگاه می کردند٬کینه ام را به دل بگیرند.سکوت کردم..... نگفتم که درد آدمی مذهب ولامذهبی نیست...نگفتم که تشابه وحتی تفاهم برای همزیستی ایده آل کافی نیست....نگفتم که مرزهای آدمیان را تنها اعتقاد وبی اعتقادی رقم نمی زند...خیلی نگفته ها را نگفتم ونخواهم گفت.فایده ای نداشت.آنها تصمیمشان را از قبل گرفته بودند....فقط نگاهی به دو پیرمرد همدرد انداختم که داشتند آرام بازی می کردند ....
فوت پدر خانم٬مارا غمزده وگرامافون را تنهاتر کرد.آخرین پیوندهایش با جهان جانداران بریده شد.جادکمه هم که مدام پیش بچه هایش بود وفقط برای کسب بودجه گاهی سراغی از گرامافون می گرفت.پیرمرد مانده بود وحوض بی جنب وجوش تنهاییش....
روزی که پیرمرد قرصها را همراه دوغ بالا کشید جادکمه ایران بود.شاید می خواست ترحم اورا جلب کند که دیگر تنهایش نگذاردوبه خیال خودش دوغ را به عنوان پادزهر استفاده کرده بود٬اما جا دکمه محلش نداده بود.وقتی فداییان جادکمه پیکر نیمه جان پیرمرد را از داخل وان درآوردند باورشان نشده بود قضیه جدی است.بسکه مقتدایشان گفته بود چیزی نیست ودارد خودش را لوس می کند. مگر می شود جادکمه ی دانشمند وهمه چیز دان اشتباه کند؟هرچه بگوید درست است.جادکمه ی مقتدر وشجاع.هم او که حق فروخورده ی جامعه ی نسوان دلمرده را از مردان مستبد خودخواه باز می ستاند......وپیرمرد رفته بود...آرام وبی صدا....آخرین نفس ها را در مقابل دیدگان کسانش کشید وبا بدنی کبود زیر سنگ سیاهی آرام گرفت.خدا را چه دیده ای شاید حالا با همبازی قدیمش مشغول هستند:در سکوت وبدون جرزنی بازی می کنند...فداییان شوکه شده بودند اما جا دکمه با نطقی آتشین آرامشان کرده بود
حالا نوبت بعضی از قوم وخویشهای گرامافون بود که قیام کنند تا انتقام خون ناحقش  را بستانند.باید همینجا حسابها تصفیه می شد.حساب خیلی چیزها....باید این زن را سرجایش بنشانند...مدتی زمان برد تا متقاعدشان کنم که دست بردارند....
غمگینم.نه بخاطر رفتن گرامافون.چه فایده دارد گرامافون بی سوزن آنهم در زمانه ای که دیگر مدتهاست صفحه ای پر نمی شود.گلایه ای از جادکمه ندارم.همه تان فهمیدیدکه او یک بیمار بود.یک نارسیستیک. نوعی اختلال شخصیت تاحدی شایع.بیماری که تشنه ی ستایش وتوجه است.منتقدینش را حسود ودشمن می پندارد.خود را مرکز جهان وهمه چیز دان میداند.به زیبایی وتوانایی هایش می بالد ودر رفتارهایش نوعی تفرعن وخودنمایی بیداد می کند.ازهرچه وهرکس که بتواند جلوه ی بهتری به او بدهد بهره می گیرد.او از آدمها بهره می کشد ووقتی به مقصدش رسید نابودشان می کند.احساس برای او چیزی در حوالی هیچ است.دست خودش هم نیست.همه ی گلایه ام از کسانی است که این آدم بیمار را به عنوان انسانی قوی پذیرفته اند وازاوامرش اطاعت بی چون وچرا می کنند.همه ی بهتم از آنانی است که بیماران٬ قهرمانان بی چون وچرایشان می شوندوبه تشجیعشان سرودها می خوانند ...خودشیفته ها را حقارت پیرامونیان مجال ابراز وجود می دهد و"شیدایی جمعی" شکوفاشان  می کند.....حتی پسر پزشکش هم این را ندید یا نخواست ببیند....
در عبور ناگزیر سال وماه ٬زمین باز بدور خود می چرخد وزمین باز به گرد خورشیدخود می گردد... وآدمی باز بدور خود می چرخد وآدمی باز به گرد خورشیدهایش می گردد...زمین کهنه می شود وآدمی پیر می شود...واین قصه باز تکرار می شود وبازتکرار می شود...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیرپرست قصه را که شنید مثل جغد شاخدار لحظه ای توی صورتم زل زد وبعد گفت:هوم...بگو چرا اینقدر از خانم فضلی بدت میاد...بنده خدا همه ی خصوصیات خودتو داره....اصلا خودشیفته ها هیچکدوم از همدیگه خوششون نمیاد.......
سیرپرست جان می دانم که این حرفها را از روی حسادت می زنی وگرنه با اینهمه دانایی وتوانایی وجذابیتهایی که خداوند به من داده از من متواضع تر پیدا نمی شود...گرچه این دلیل نمی شود که گردنت را خرد نکنم....

سفرنامه ی حکیم امید عدسکی

من فکر میکنم هیچ اسم گذاری ای بی حکمت نیست.لابد شازده های قجر به اینجا که می رسیده اند بینی گنده شان کیپ می شده ومجبور می شدند هی فین کنند.حالا هم یک آقای دماغ هویجی دچار چنین حالتی شده بود وداشت هی فین می کرد.کسی چه می داند شاید اوهم از تخم وترکه ی بیشمار قجرها باشد.ماشاالله کمرهاشان که بد کار نمی کرده.اماعجیب بهشتی است این باغ فین.آن هم وسط کویر.خواهرم تند تند داشت از معماری وتاریخچه ی باغ می گفت ودامادمان آقای قمر طلعت هم از جاذبه های توریستی وعلل پانگرفتن این صنعت در ایران داد سخن داده بود ومن داشتم فکر می کردم این قمر طلعت کی اینکاره شده وما نمی دانستیم؟راستی که چقدربینی این قمر طلعت شبیه قجرهاست:به طرز تحسین برانگیزی بزرگ است وقوز اعجاب آوری دارد.....درست روبروی کوشک قجری بچه ای جیشش گرفته بودوپدرداشت آماده اش می کرد تاپای درختی راحتش کند.جمعیت زیادی آمده بودند که از افتخارات تاریخی دیدن کنند وعبرت بگیرند واز حمام فین که در می آمدند فحش های عجیبی به روح پدر قجرها می دادند.بی پدرمادرها امیرکبیر را کشتند همان کسی که سد کرج را ساخت وبین اصفهان وکاشان اتوبان کشیدودانشگاه صنعتی امیرکبیر را ساخت.اگر مانده بود شاید موشک هم می ساخت واتم هم کشف می کرد.کسی چه می داند شاید به دستور آمریکایی ها سرش را زیر آب کردند...
گازهای پیک نیکی این مظاهر صنعت توریسم در ایران ٬جابجا خدمت رسانی می کردند.رختخوابها روی سقف ماشینها شب را انتظار می کشیدند....داشتم به زیبایی عمارتها ورنج انسانهایی فکر می کردم که با وسایل ابتدایی حتی با ناخن وچنگالهاشان این یادگارها را خلق کرده بودند که ناگهان زوج تازه نامزدی را دیدم که گوشه ای سرگرم خلق یادگاری بودند:دخترک غمزه هایی می آمد که بوی گوشت کوبیده ی از شب مانده می داد وپسر با نگاهی سرخ از عشق وغریزه وبا دماغی که از فرط احساس سوراخهایش سر به آسمان کشیده بود داشت با ناخن گیر روی گوشه ای از عمارت تصویر باسن برعکس کودکی تپل که توسط تیر غداری سوراخ وخون چکان شده بود را نقش می کرد لابد به یاد قلبش که از فرط عشق مجروح شده بود.زیرش هم قشنگ نوشت:سمیه ورضا۱۲/۳/۸۵......قیافه ی قمرطلعت دیدن داشت...
بله... به محض رسیدن به اصفهان وگشتی مختصردر شهر من کشف بزرگی کردم:ما ترکها عجب اطمینان به نفسی داریم...وقتی کوچکتر بودم٬هروقت کسی می گفت اصفهان نصف جهان ٬مادرم با عجله وکمی هم افتخار فریاد می زد:اگر نباشد تبریز!...حالا خدا وکیلی توی دلم هی می گفتم:"بو هارا او هارا"(این کجا وآن کجا)....داشتم فکر می کردم چه می کند این جغرافیای بی پیر.اگر نبود این زاینده رود واین اقلیم خاص کجا می توانست چنین زیبایی ای شکل بگیردواگرنبود این فاصله ی بعید از مرزها وامنیت جغرافیایی چگونه یک پادشاه ترک تبار آن را پایتخت می کرد وکمر به آبادی اش می بست؟..... تبریز ما مورد بی مهری تاریخ وجغرافیا قرار گرفته:یا زلزله ویرانش کرده یا سالداتهای زبان نفهم روس و افندی های بی رحم عثمانی به جانش افتاده اند...حالا خوب می دانم دلیل این محافظه کاری بی نهایت ما چیست..حالا می دانم علاقه ی بی حد وحصر تبار من به جواهر وسایر منقولات قیمتی مثل فرش ابریشم وغیره برای چه بوده:باید هر لحظه آماده ی مصیبتی از زمین وآسمان بود وآماده برای دل کندن وجان به در بردن....حالا می دانم چراتبارمن علاقه ی چندانی به ابنیه سازی ندارد...با این جغرافیای نامهربانش ٬هرچند که خاکش از طلا وآبش از نقره ی ناب است.....همین است که قصه ها وترانه های ما عجیب رنگ غم دارد...حتی لالایی های ما...آنوقتها موقعی که مادرم برای خواهرها وبرادرهایم لالایی می خواند همیشه گریه ام می گرفت.......
عباس معروفی توی کتاب سمفونی مردگان می گوید:یک ایران را خراب کردند تا تهران را بسازند.شاید درست بگوید اما نه در مورد اصفهان.اینجاآباد است وازهمه مهمتر هویت خودش را دارد بی آنکه بخواهد ادای تهران را دربیاورد.مردمانش سرزنده وبذله گو هستند واطمینان به نفس خوبی دارند...اصفهان زیباست وستودنی...وقتی نگاهش می کنی به ایرانی بودنت می بالی وغبغبت باد می کند.. وقتی نگاه ستایشگر توریستهای خارجی را می بینی حالت زنی را پیدا می کنی که جواهرات گران قیمت وزیبایش را دیگر زنان با تحسین وحسادت نگاه می کنند وآماده می شوند تا پدر شوهرهایشان را در بیاورند. .قمر طلعت با افسوس به توریستهای پیر نگاه می کرد ومی گفت:چه فایده.. اینها همه رژیم دارند وپولی خرج نمی کنند حداکثر دو لیوان شیر وکمی خرت وپرت.....جوانهاشان هم که شرایط ما را نمی پذیرند ونمی آیند....توریستهای وطنی هم که اغلب با کمک گاز پیک نیکی از پول خرج کردن معاف هستند:گوشه ای اطراق می کنند چایی درست می کنند ومی نوشند وبعد تخم مرغ و سیب زمینی آب پزشان را می خورندوبطری خالی نوشابه شان راکه خیلی با غذا میچسبدروی زاینده رودپرت می کنند و آشغالهاشان  را هم به طبیعت هبه می کنند.اگر اهل بخیه هم باشند با کمک همین گازهای مهربان پیک نیکی دود ودمشان را راه می اندازند وکیفور...
اینجا هم عشاق٬ چنگال وناخن گیر به دست با چه پشتکاری در کار خلق یادگاری بودند...
دنیا چه دنیای دشواری بود وقتی که دوربین عکاسی نبود.این را توی عمارت چهل ستون فهمیدم: روی دیوار ها وبا چه دقت وزحمتی تصاویری کشیده بودند از پادشاهان کتک خورده ی گدا گشنه ای که مورد رحمت پادشاهان قدرقدرت ما قرار گرفته بودند ...اما حالا از در عمارت وارد نشده وبا یک کلیک می توانی تصویر خودت را درتاریخ ثبت کنی اصلا فلسفه ی حضور در اصفهان همین عکس گرفتن هاست وگرنه مگر خر مخت را گاز گرفته بیایی چهارتا ساختمان پیزوری را ببینی خوب می روی شمال حالت را می کنی. بی خیال نوشته هایی که در مورد مضرات فلاشها هشدار می دهند عکس ات را بگیر باباجان....من هم با موبایلم چندتا عکس از آبتین گرفتم که بی حوصله می پرسید چقدر عکس پدر؟...آره جان خودت فردا که بزرگ شدی وطلبکار یقه ام را گرفتی که تو برایم چه کار کرده ای این عکسهامدرک وشاهد من خواهند بود فقط ترا خدا به خواهرت نشان نده چون اورا نیاورده ایم تا دو سه روزی از جیغ وجیش وپی پی در امان باشیم.....جلوی عمارت بچه ها روی نرده های تاریخی اسب سواری می کردند وبزرگترها قربان صدقه شان می رفتند....
بالای عالی قاپو یک نفر داشت از شگفتیهای معماری بنا می گفت ویک ژاپنی با زن وبچه اش داشتند سعی می کردند بفهمند چه می گوید..بقیه هم که داشتند از زوایای مختلف عکس می گرفتند در حالی که سعی می کردند بگویند هلو تا لبهاشان غنچه بشود و به دوربین نگاه نکنند تا فتوژنیک تر شوند.من به عکس گرفتن در فضاهای باز علاقه ای ندارم:نور زیاد است وکله ام مثل گنبد منار جنبان می شود وآفتاب چشمهایم را می زند واز زیباییش کم می کند٬ چشمهایی که با ظرافت وهنرمندی نگارگری شده اند.....
اصفهان بازارهای خوبی دارد:از سه روزی که آنجا بودیم دو روز ونیمش را به خرید گز وسوهان ومجسمه وتابلو گذراندیم...هرقدر التماس کردم خانمم نگذاشت از آن تپانچه های تاریخی دکوری ای بخرم که روی شومینه می گذارند ومی گویند این یادگار جداعلای ماست ودماغهاشان از فرط اصالت اندازه ی بادمجان می شود...خیلی حیف شد...اما تازه فهمیده ام به چه کاری علاقه دارم:می خواهم پولهایم را جمع کنم تا یک مغازه ی گز فروشی توی میدان نقش جهان باز کنم....پول خوب وبی دردسری دارد.روزی دوسه مشتری ببو مثل خودم گیر بیاورم وبه بهانه ی درجه یک بودن ازآن پشت ها سوهان وگز در بیاورم وقالبشان کنم بس است.....
اما از مفاخر ونفایس اصفهان یکی هم پسرعمه ی شخص بنده٬ آقای جلال دوغی است:خدا وکیلی نه بخاطر دستپخت خوبی که خانمش داردوشام خوبی که مهمانش شدیم ونه بخاطر آنکه ما را حسابی توی اصفهان گرداند وچون رشته تحصیلی اش همینجور چیزهاست توضیحات خوبی داد...نه!...آقا جلال اولین ترکی است که ترکی را با لهجه ی اصفهانی صحبت می کند وابتکار این مرد بزرگ باعث اتحاد ونزدیکی اقوام ایرانی شده است...زنده باشی آقا جلال فقط موقع رانندگی کمی احتیاط کن باباجان....
راستش کمی به اصفهانیها حسودی ام می شود:شهرشان خواهرخوانده ی پاریس شده وحالا هی خاله پاریس باکلاسشان را به رخ ما پاپتی های بی کس وکار می کشند......
روز یکشنبه ودرست روبروی کلیسای تاریخی وانگ چهره ی توریستی که خودش از میراث های تاریخی محسوب می شد دیدن داشت:کلیسا مثل سایر بناهای تاریخی این دو روز تعطیل شده بود و او هم مثل بقیه خبر نداشت.به یکی از کارمندها گفتم:قربان حالا ما هیچ لا اقل این زبان بسته ها را راه بدهید به خدا می روند توی مملکتشان پشت سرمان صفحه می گذارند...لبخند کمرنگش شاید به این معنی بود که عمر خیلی از اینها به بازگشت به وطنشان قد نمی دهد......
هی...چاره ای نبود...گفتیم برمی گردیم ومی رویم ابیانه را می بینیم غافل از اینکه جماعت چنگال وپیک نیکی به دست زودتر از ما این تصمیم را گرفته اند....عجیب قیامتی بود روستای تاریخی وآرامش بخش ابیانه........با عجله عکسی گرفتیم وفرار کردیم ....

دلمه بادمجان همراه با سیر فراوان

من اینجا بس دلم تنگ است
وهرسازی که می بینم بدآهنگ است
بیا ره توشه برداریم٬قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟....
                                                                         " م.امید"
خبر رسیده که خلق قهرمان آنگولا عده ای از چریکهای گروه یونیتا ـگروهی که برای آزادی خلق در زنجیر آنگولا مبارزه می کند ـرا دستگیر کرده وهم اکنون درحال پختن آنان برای ناهار می باشند.یکی از آشپزها به خبرنگاران گفت:این چریکها چون مدتهاست حمام نرفته اند و پایشان در پوتین بوده است نیازبه هیچگونه سس وادویه ای برای طبخ ندارند وخدا عالم است که چه مزه خوبی دارند...
هم اکنون اطفال تا آماده شدن غذا در کنار دیگ مشغول رقص وشادمانی هستند.....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عجیب است آبتین ونیکی هردو به استقبالم آمده اندوسلام میکنند ورویم را می بوسند.نه آبتین میپرسد پدر برام چی خریدی؟ ونه نیکی کیفم را جستجو میکند...بانو با محبت فراوان خسته نباشید می گوید در حالیکه لبخند مهربانی به لب دارد.اوه چه عطر خوبی همه جا را پر کرده.فضا سرشار از جلوه های محبت ویگانگی است کلبه ی ما امشب نورباران است چه خبر شده؟...کمی شرمنده شده ام:تا همین چند لحظه پیش داشتیم با سیرپرست همراه با بغض واندوه پشت سر خانمهایمان صفحه می گذاشتیم...ولی حالا ببین بانو چه محیط دلپذیری فراهم کرده...اصلا این سیرپرست با آن چشمهای قورباغه ایش آدم رااز راه به در می کند......اخلاقت را درست کن مرد!....بنده خدا خانمت از دست تو چه می کشد....
من شربت آبلیمو را ستایش می کنم.بانو هم امشب یک پارچ همراه با یخ فراوان درست کرده.عیشمان براه است....راستی امشب چرا اینجوری است؟اینهمه مهربانی کمی مشکوک است...آهان فکر کنم حاج آقا شیرازی دخترش را برای بار سوم شوهر داده.بانو می خواهد دلم را بدست بیاورد تا پنجشنبه ی دیگر مطب را تعطیل کنم وبرویم عروسی....خوب می رویم ..فدای سرت بانوی من...اصلا من فکر می کنم این جواب محبتی است که امروز به یکی از مریضها کرده ام...خدایا شماهم عجب دست به نقد هستیدها از همه ی بیمه ها بهترید...نه بازرس می فرستید نه پول آدم را چند ماه نگه می دارید ٬نه کسورات می زنیدو نه سقف تعیین می کنید...اصلا از این به بعد با شما قرارداد می بندم.....
بوی خورش بادمجان هوش از سر می رباید....ای بادمجان می دانی چقدر دوستت دارم.حیف که دیر دیر سراغ ما می آیی....ببینم جریان چیست؟...اگر برای عروسی باشد که شربت آبلیمو کافی است... نه به گمانم خبر دیگری است...بگذار ببینم...بله احتمالا حاج خانوم بلور فروشان دوباره از مکه برگشته اندو لابد باید برویم فرودگاه دیدنشان...بله ...عیبی ندارد می رویم بانوی من ...اصلا قربانی هم می کنیم....ما عجب خوشبختیم بخدا ...یادم باشد برای ستون "بیایید اینگونه باشیم "مجله خانواده نامه بنویسم وخوشبختی خود را فریاد کنم....
یعنی چه؟...بانو می گوید دلت می خواهد قهوه ات را بیاورم پای کامپیوتر؟....خوب وقتی زنی حاضر می شود برای شوهر وهوویش قهوه ببرد احتمالا خبرهایی است...کم کم دارد ترس برم می دارد... نکند اتفاقی افتاده باشد؟نکنداین جرعه ی آبی باشد که به کبوتران می نوشاننداز آن پیشتر که خنجر بر  گلوگاهشان نهند؟...
اینجا بهشت است شعبه ی گوهردشت:شنوندگان عزیزگوش کنید ببینید بانو چه دارد می گوید:امید من وبچه ها واقعا از تو ممنونیم تو بهترین مرد دنیایی...تو همیشه مارو به خودت ترجیح دادی ..ما محبتهای تورو فراموش نمی کنیم...یادمون نمی ره که هیچوقت سعی نکردی غصه هاتو با ما قسمت کنی...هر چقدر هم که غم داشته باشی باز به خونه که می آی لبخند رو لباته...تو دست ودلبازترین مرد دنیایی عزیزم....
نه..نه..اگه این فقط یه خوابه تا ابد بذار بخوابم.بانوی من شما همیشه از من تعریف می کنید ولی قبول بفرمایید این بار پنیرش کمی زیاد است.....
آهان پس بگو...یادتان باشد هروقت خانمی بیش از حد با شوهرش مهربان شد حتما دوستی٬ فامیلی ٬کسی جلویش درد دل کرده واز شوهر شمر صفت ملعونش گلایه کرده....
درست است که من عاشق دلمه بادمجان هستم اما این به شرطی است که سیر نداشته باشد.این خانم پورسعید همسایه ی ما  با آن هیکل خپل ومانتوی سیاهش از آن دلمه بادمجانهایی است که خیلی سیر دارد وحال آدم را می گیرد.باآن که همیشه کینه اش را به دل داشته ام اما حالا حس  میکنم  مهرش به دلم افتاده:اگر او پیش بانویم از آن شوهرش که شبیه لوبیا چیتی هایی است که تبریزی ها توی قورمه سبزی می ریزند وانصافا خیلی هم نفاخ است گلایه نکرده بود٬ حالا چطور بانو قدر مرا می دانست؟... بی انصاف فقط فکر خودش وآن ماشین مکش مرگ مایش است.نمی گوید خانم پورسعیدهم آدم است ودلش ماتیک ومانتو می خواهد.توکه اینقدر به خودت می رسی وحتی جورابها ولباس زیرهایت هم خارجی است خوب به خانمت هم برس..بیچاره خسته شد بسکه این مانتوی سیاه را پوشید. خوب یک مانتوی سبز برایش بخر تا شبیه فلفل دلمه بشود....سفید نخری ها !...باسفید شبیه این سلاخها یا کارکنان غسالخانه می شود...نه !رنگ روشن اصلا خوب نیست....خداییش این دلمه بادمجان خیلی هم بد نیست اما خوب خوشگل شدن خرج دارد...از شما چه پنهان مثل اینکه این آقای مهندس زیر سرش هم بلند شده.مدام به خودش می رسد وادوکلنهای گران قیمت می زند ومعلوم نیست که کدام خراب شده ای میرود...بیچاره خانم پورسعید...شیطانه می گوید بروم روی ماشینش خط بیاندازم حالش جا بیاید...اما اگر بفهمد پدرم را در می آورد با آن گردن وبازوهای کلفتش...نه زورم به او نمی رسد...نه اصلا به طور ناشناس زنگ می زنم خانه اش وفحشش می دهم...نه بابا از یک دکتر روشنفکر گفتگو مدار بعید است اصلا می نشینم نصیحتش می کنم ومی گویم:مرد مومن ما را ببین چه زوج موفقی هستیم...چرا اینقدر خودخواهی...بابا یک کمی هم به این دلمه بادمجان بیچاره بها بده...به خدا با کمی زردچوبه وادویه قابل تحمل می شود..ترا خدا دیگر این پیراهن گل بهی را هم نپوش مناسب سنت نیست بخدا....
تا صبح خواب کشمکش با آقای پورسعیدونجات دلمه بادمجان از زیر بار ستمهای ایشان را دیدم درحالیکه دور سرم فرشتگان آواز خوشبختی را  همسرایی می کردند
*****************************
صبح جمعه ی دل انگیزی بود :تصمیم داشتیم بچه ها را ببریم پارک و رستوران واینجور چیزها.....
عجب..توی پارکینگ خانم پورسعید داشت با خوشحالی شیشه ی ماشین نویی که لابد تازه خریده بودند را پاک می کرد... از قرار شوهرش قول داده بود اگر خوب پاک کند اجازه بدهد دو تا بوق بلند با ماشینش بزند...مارا که توی ماشین زاغارتمان دید لبخندی زد وبا تبختر گفت:خانم دکتر شمام این ماشینو عوض کنین والله به کلاستون نمیاد ...زبانش را در آورد وبا حرارت و وسواس به دستمال کشیدن ادامه داد...
هوا کمی پس بود...با مهربانی گفتم:کدوم رستوران؟...بانو با کمی تکدر فرمودند:امید خیلی وقته می خوام یه چیزی رو بهت بگم...تو خیلی بی حساب وکتاب وولخرجی مرد...این کارا چیه ..از پارک که برگشتیم میایم خونه املت می خوریم...اینقدر شکمو نباش...ونگاهی به دلمه بادمجان انداخت که حالا داشت فاتحانه لبخند می زد ومهیای بوق زدن می شد..... 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیرپرست با دریدگی گفت:برو بابا ...اصلا فایده ی وبلاگ نویسی چیه؟
با طمانینه ای که برخاسته از یک روح بزرگ است گفتم:اینجا فضایی است برای گفتگو وطرح اندیشه... ما نیاز به نقدوتضارب آرا وافزایش سطح تحمل داریم....با بی تربیتی ای که به دلیل سطح پایین شعورش بود فریاد زد:جان خودت...تضارب آرا...شما که دارین فقط به هم نون قرض می دین واز قلم خوب وعمق اندیشه ی همدیگه تعریف می کنین...یکی مث من هم که می خواد دوکلمه حرف حساب بزنه می ریزید سرش....دهانش را کجتر کرد وگفت:تضارب آرا.... 
سیرپرست جان حتی دهانت بسته هم که باشد از چشمهایت بوی سیر می آید.... 

پهلوان امید

گربرسر نفس خودامیری مردی                   گر  بر دگری خرده نگیری مردی
مردی  نبود  فتاده را  پای  زدن                   گردست فتاده ای بگیری مردی
                                                                                                          "پوریای ولی"
آبتین گفت بابا چرا عصبانی هستی؟.....
داشتیم برنامه ی نود را نگاه می کردیم ومن اخم کرده بودم.داشت جام جهانی ۷۸ را نشان می داد ومن بیاد قهرمانهای کودکی ام افتاده بودم.از خیلی هاشان خبری نیست.خیلی هاشان در هیاهوی آن سالها گم شدند.اسکندریان٬حسن نظری...وخیلی های دیگر.نمی دانم چرا..شاید هم بدانم...اصلا ولش کن...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به محض رسیدن به اصفهان فهمیدم اینجا همان بازار مسگرهایی است که می شود بدون ترس از رسوا شدن هر گونه صدایی را از خود خارج نمود.در میان تیم کشتی فقط من مدتی تمرین کرده بودم وچند تایی فن بلد بودم.شروع کردم آخرین اطلاعات ناقص را خود را به رخ کشیدن وژست گرفتن ...غفار مربی تیم که دربان سالن ورزش بودبا تحسین مرا نگاهی کرد وزیر گوش صابر دستیار خود که مسئول بوفه ی سالن ورزش بود گفت:این پسره مقام میاره.صابر با حرکات سر حرف اورا تائید کرد در حالیکه داشت به ساندیس هایی که از غذاخوری کش رفته بود ومی خواست توی بوفه اش آب کند فکر می کرد...
اسفند  ۶۸بودومسابقات ورزشی دانشجویان دانشگاههای علوم پزشکی دراصفهان برگزارمی شد. من٬آفتابه٬ تلاجن وآرش عضو تیم کشتی شده بودیم.درست است که هیچکدام درست وحسابی از کشتی سر در نمی آوردیم ولی به دلیل احساس مسئولیت وتعهدی که به دانشگاه خود داشتیم پا در این راه دشوار گذاشتیم.درست است که دانشجویان گداگشنه ای بودیم اما سفر واقامت مفت ومجانی در اصفهان ٬میوه وغذای درست وحسابی٬ساک ووسایل ورزشی وچند امتیاز دیگر دلیل نمی شد که درس ودانشگاه را که خیلی هم به آن علاقه داشتیم رها کنیم وبه این عرصه ی پر مخاطره قدم بگذاریم.الگوی ما پوریای ولی بود ومی خواستیم پهلوان باشیم نه قهرمان.ما احساس تعهد می کردیم ومجبوربودیم.می فهمید که...مجبور....
 واینک آغاز برنامه ی حماسه سازی ما ٬شروع شده بود....
یک روز توی دانشگاه کلاغی به سیمهای برق گیر کرد وآنقدر جیغ کشید وبال بال زد تا جزغاله شد.الهی بمیرم٬حالا حیوانکی تلاجن توی دستهای حریف چنین حالتی داشت:جیغ می کشید وبالا وپایین می رفت.الهی صدهزار مرتبه شکر که طرف به ضربه کردن تلاجن رضایت داد.......
اکوان دیو داشت آرش را مثل یک گونی شکر روی تشک٬ قشنگ اینور وآنور می کرد.غفار کنار تشک نشسته بود وگاهی مثل این پرنده های داخل ساعت شماطه دار کله اش را می آوردجلو ومی گفت: فشار...فشار...آرش رنگ پریده وبیحال توی دستهای اکوان مثل آمکهای تمرینی اینور آنور می شد. غفار باز هم گفت:فشار...فشار...آرش هم ناگهان با فشار هرچه تمامتر مقدار زیادی ماهیچه وجوجه کباب ونوشابه به بیرون پرتاب کرد.تماشاچیان در شگفت از گنجایش شکم آرش او را تشویق کردند...
آفتابه اما چیز دیگری بود.او که ازمیان دوبنده ی تنگ٬ لوله اش به سمت آسمان سر برافراشته بود٬ مردانه خود را گرم می کرد .نگاه مصممی به سوی من انداخت وبا بغضی که از غیرت وعزم راسخ او خبر می داد گفت:امید می خوام هرچی دارم رو کنم.میخوام تانفس دارم بجنگم. وبا روحیه ای قوی به سمت تشک رفت....او به سمت تشک رفت در حالیکه به چیزی جز پهلوانی نمی اندیشید...او به سمت تشک رفت چونان آرش که به دماوند می رود با تیر آخر...آه ...او به سمت تشک رفت بادلی آرام وقلبی پر شور.. ولحظاتی بعد بازگشت...او از تشک باز گشت٬ازپافتاده وسرنگون...او از تشک بازگشت...به روی برانکار واژگون...او بازگشت با دنده ای شکسته ولوله ای که از آن آب می چکید...او به عهد خود وفا کرده بود. هرچه داشت از میان دوبنده اش رو کرده بود...او آخرین نفس را روی تشک وآخرین قطره ی ادرار خود را روی برانکار خالی کرده بود...برو آفتابه..به هیا بانگ شور انگیز پروا مکن...بخسب...بیارام...پرواز کن..سالن را به کثافت کشیدی......
آخرین تیر ...آخرین امید وتنهاترین امید من بودم ومن هستم....کشتی اول استراحت خوردم.کشتی دوم را حریف به دلیل ضربخوردگی حاضر نشد وبرنده اعلام شدم.واماکشتی سوم ...کشتی سوم به تور حریف مازندرانی سیاه سوخته ای خوردم .پسرک فکر می کنم از فک وفامیل رستم بود.چنان هیبتی داشت که دل شیررامیلرزاند.امامن بیدی نبودم که ازاین بادها بلرزم.من معمولااز آن یکی بادهامی ترسم. قبل از رفتن به روی تشک نگاهی به اطراف کردم...آرش داشت ساندیس پنجم را سرمی کشید بانگاهی که طعم تاسف داشت:حیف از آنهمه ماهیچه....صابر فکورانه به دوردستها خیره شده بود:چطور می شد جعبه خرمای دیگری دودره کرد....غفار...غفار...آه غفار بازهم به دستشویی رفته بودماءالشعیرها کار خود را کرده بودند.بابک که ازاعضای تیم دو ومیدانی بودداشت دوربینش رابرای ثبت حماسه آماده می کرد  ...تلاجن آهسته در گوشم گفت:امید ببری می ری فینال ها......
برای آنکه خود را بی خیال نشان دهم آرام قدم برمی داشتم...سالن باز هم منفجر شد...تقریبا داشتم قر میدادم.مثل این مانکنهایی که برای نمایش بهترلباس پاهایشان راضربدری جلوی هم می گذارند.نگاه مردانه ام را توی چشم حریف انداختم .فکر کنم ابهتم او را گرفت چون زیر لبی گفت خیلی چاکریم.دست دادیم وبا سوت داور شروع کردیم...
خوب٬من همه ی عمر دیگر گونه بوده ام ورکوردهای زیادی هم برجای گذاشته ام از جمله همین یکی:۸ ثانیه ...فقط ۸ثانیه....هنوز کمی گیج بودم.دیوسیاه جوری توی سرم زده بود که از حال رفته بودم.بابک حتی فرصت نکرده بود دوربینش را تنظیم کند.خیلی حیف شد.فینال را از دست دادم اما عیبی نداشت...
حریف بعدی دچار مسمومیت غذایی شده بودومن بدون مسابقه به مقام سوم ومدال برنز دست پیدا کردم...اعضای تیم اشک شوق می ریختند وسجده ی شکر بجای آوردند..غفار با نگاهی نافذ وفکورانه گفت:من که گفته بودم این پسره یه چیزی می شه وماءالشعیر دیگری سر کشید..... 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داشتم با آب و تاب فراوان برای سیرپرست از خاطرات جوانی وپهلوانی ام تعریف می کردم.خمیازه ای کشید وگفت:درست است که توی بازارمسگرها گوش آدم نمی شنود ولی یادت باشد که من شامه ی تیزی دارم.....