آرزوی هرکز
ناز چشمای قشنگت هنوزم دل میبره
لحظه رفتن تو عروسکا زار زدن
کفترا گریه کنون اسم تورو جارزدن
توکه رفتی قصه هاازعاشقی خالی شدن
پهلوونای قدیمی همه پوشالی شدن
هنوزم بهوونه رفتن و رفتن منی
خسته وشکسته باهفتاعصای آهنی
وعده دیدن تو لحظه گل دادن نی شد
دل مردادی من کوچه یخ بسته دی شد
کاش میشد دیوارای کاگلی رو کاشی کنیم
توی زمهریر غم خورشیدو نقاشی کنیم
بیا تا معبد عشقو دوباره بپا کنیم
مث بودا واسه شادی دلا دعا کنیم
شیرین وفرهادو اینبار پای هم پیر کنیم
پای بیستون ضحاک غمو زنجیر کنیم
بیا امامیدونم که اومدن یادتو نیس
لااقل دوخط خبرگوشه ابری بنویس
وعده دیدن تو لحظه گل دادن نی شد
دل مردادی من کوچه یخ بسته دی شد
+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی ۱۳۸۴ ساعت توسط امید مرجمکی
|
سالهاست که در کرج طبابت می کنم.در مطبی فکسنی وکم نور ودر حضور هر روزه ی درد وزخم وچرک وخون دلخوشی ام رایانه ای است که مرا با آن جا و آنانی که دوستشان می دارم پیوند می دهد.روزنه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت می نگرم