باز هم شب بود.نیکی داشت در آشپزخانه چهاردست وپا برای خودش می پلکید.آبتین سی دی نگاه می کرد.برای خودش عالمی داشت احتمالا حالادیگر خودش را مگامن تصور میکرد.همسرم ظرف می شست و آواز سوزناکی می خواند: مردم از مرد بد نامردم...!!!مرسی خانوم جان!والله حق داری......
محو صدای شاملو بودم:ای کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا ....
پق...صدای پاشیدن شیشه وجیغ کوتاه همسرم...نگاه مبهوت آبتین وگریه وفرار نیکی....لیوانی ترکیده بود ..خودبخود.همسرم مضطرب زمزمه کرد:خوب شد سر بچه نریخت نمیدانم یکهو چه شد لیوان را شستم گذاشتم داخل آبچکان بی هوا ترکید...بچه را بغل کرد واز آشپزخانه بیرون امد آبتین بادیدن من جرات پیدا کرده بود: پدرمن با انرژی اتمی مخصوص لیوان را ترکاندم...پسرم ازاین انرژی مخصوص در راه صلح آمیز بهره بگیر...حوصله آژانس واین جور حرفها را نداریم. 
شیشه ها را جمع کردم ومشغول بررسی صحنه حادثه شدم... یعنی کار القاعده بود؟
بوی اسپند مرا به خاطره های کودکی برد....من که می گویم چشم است همسرم اسپند را دور سر من وبچه ها می چرخاندوزیر لب حرف می زد.نگاهش کردم وگفتم:بله خانوم جان امروز آقای صیاد پور کاپشن جدید مرا که دید آه بدی کشید کار کار خودش است....

افق گفت تصادف کرده است.روز شنبه با زن وبچه از اهر برمیگشته که لاستیک جلو۲۰۶ ترکیده وچپ کرده.خدارا شکر آسیبی ندیده بودولی حالش خوب نبود.گفت مریضها به جای آنکه حالش را بپرسند حال ماشینش را می پرسیدند.گفت مریضها می گفتند چشمت زده اند باید قربانی کنی.گفت همه اش تصور می کنم اگر بچه ام چیزی میشد درست مثل همان بچه هایی که بالای جسدشان میروم...گفتم ادامه نده ..گلویم خشک شد....شانس آورده بود هم او هم من که از دار دنیا همین چند رفیق را دارم...ولی خیلی ها هم هستند که شانس نیاورده اند....گفتم تقصیر خودت است صدبار گفتم که این ماشین های وطنی زود چشم می خورند آنوقت باید هرماه قربانی کنی خرجت بالا می رود خنده تلخی کرد وهیچ نگفت

زن گفت حالش خوب شده است چشمان سبز زیبایش درخشش همیشگی را پیدا کرده بود.گفتم خداراشکر...یک هفته ای می شد که هرروز می آمد.یک روز سرش را می گرفت یک روز دلش را یک روز...
حالا لبخند میزد وشاد بود.گفتم خدا را شکر گفته بودم که عصبی هستی داروی اعصاب اثر کرد پوزخندی زد وگفت نه آقای دکتر!من را چشم زده بودند بودند رفتم دعا نویس خدا خیرش بدهد با یک دعا خوب شدم تکانی به خود دادوبلند شد ورفت ومرا با بوی کرم شاندیزش تنها گذاشت

کار وارسی را تمام کردم علت حادثه عمدی نبود گفتم خانوم جان گرمای اجاق گاز آبچکان را گرم کرده لیوان سرد وگرم شده ترکیده....گفت وا من همیشه همین کار را میکنم چرا امروز اینطور شد...به ظرف اسپند خیره شد گفتم باشد ولی سعی کن دیگر اینکار را نکنی.....

نیکی شادمانه آواز می خواند.آبتین می رفت جیش خواب بکندگفتم پسر تا دستشویی نرو خب جیش ات را با انرژی اتمی مخصوص تخلیه کن... لبخندی باطعم فردا صورتش را پر کردومن به افق فکر می کردم...

دیری است که شب قرین وهمصحبت ماست
تسلیم ورضا به تیر گی سنت ماست
بر طلعت صبح گرچه "امیدی" نیست
هرلحظه تماشای" افق" عادت ماست