بوی کافور عطر یاس
....چشمه ها از تابوت می جوشند
وسوگواران ژولیده آبروی جهانند.....
"شاملو"
داشتند کشان کشان آقا پیره ای ــ که به گفته ی پژوهشگران متعلق به دوره ی پر ِ کامبرین بود ـ را به جایگاه مخصوص هدایت می کردند و من تازه تازه داشتم دلیل حضور آن دو پاسبان واکسیل دار٬آن هم درست روبروی درب ورودی مسجد٬ را درک می کردم:این بابا و دو سه نفر دیگری که در جایگاه برنامه آینده ها نشسته بودند آن قدر عتیقه بودند که بشود جزئی از میراث های فرهنگی این آب و خاک اهورایی به حساب شان آورد حتی اگر یکی شان با آن پوست تیره و اخم هول ناکش٬اهریمن یا یکی از نمایندگانش را در خاطرها تداعی کند.به محض این که آقا پیره بالاخره و بعد از کلی اکش و وکش توانست روی مبل جای بگیرد٬بقیه ی حضار ناگهان از جا جهیدند: انگار روی الاکلنگی نشسته باشند که یک طرف اش را آقا پیره نشسته باشد....یکی از جوجه نوحه خوان ها که چشم های گرد براقش به خروس مغرور بی محلی می مانست به افتخار حضور ایشان تند تند قوقولی قوقو یی سر داد یعنی که حاج آقا شما خیلی ماه هستید و ما و سایر حضار تخم شما هم نیستیم...آن یکی نوحه خوان که سیاهی یکی از چشم هایش از فرط چپولی تقریبا گم شده بود٬هوشیارانه کمین کرده بود که میکرو فون را از چنگ خروسک در آورد٬کاری که بالاخره موفق به انجام اش شد....
حاج حجت اسکاتلندی٬یه زحمت خودش را درون قاب عکسی که بالایش روبان سیاهی چسبانده بودند٬چپانده بود و داشت از آن بالا به جمعیت نگاه می کرد و گاهی زیر لب فحشی نثار ناموس و آباء و اجدادشان می کرد.پدرم روی صندلی کناری داشت هق هق می کرد و من داشتم به فحش هایی فکر می کردم که لابد حالا مهبد داشت زیر لبی نثار ایشان و سایر نیاکان من می کرد:قرار گذاشته بودیم برویم خانه ی سوسمار ولی من از ترس اخم ها و ناسزاهای پدر به این مجلس عزا که به گفته ی نوحه خوان ها "چوخ محترم دی"٬آمده بودم...
دسته های گل لحظه به لحظه بزرگتر می شد و صدای جوجه نوحه خوان ها لحظه به لحظه بالاتر می رفت:اینجا برای شان می توانست سکوی پرتاب باشد.با وجود این همه حاجی شکم گنبدی٬که خیلی هاشان در لیست برنامه ی آینده قرار داشتند باید هرطور شده نظر بازماندگان احتمالی را به خود جلب می کردند....خروسک به گمانم حتی موفق شد قطره اشکی هم به چشم بیاورد اما چه سود که تا خواست هق هق فوری ای هم ایجاد کند ناگهان نوحه خوان ِ چپ ِ اپورتونیست یک بار دیگر میکروفون را از چنگش در آورد و شروع کرد از خدمات حاج حجت و اعمال خیر او گفتن و اینکه حالا محرٌم ها بدون خیراتی های حاجی حجت دیگر لطفی ندارد ....
حاج حجت بعد از اینکه یک کاسه ی بزرگ از آش نذری مادرم را سر کشید٬آروغ سیرداری زد و رو به مادرم و به ترکی گفت:خدا قبول کنه رقیه...پدرم از اینکه آش مادر آنقدر مورد توجه مقتدایش قرار گرفته که آروغ سیردار غلیظی مرحمت فرموده٬ذوق کودکانه ای کرد و دستور کاسه ی دیگری داد اما خدا را شکر که حاجی حجت مانعش شد:همان تعداد نخود و لوبیایی که خورده بود برای معطر کردن عصر روز تعطیل مان بس بود و من همیشه فکر می کردم اگر حاجی به جای عمده فروشی مواد غذایی کارخانه ی تولید گاز می زد٬بسیار میلیاردر تر از حالا می شد...در حالی که سینی را داشتم از کاسه های آش نذری پر می کردم با غیظ از حاجی پرسیدم که چرا هیچ وقت نذری نمی دهد...حاجی با لبخندی حرص در آورانه گفت:والله من چیزی لازم ندارم که براش نذر کنم...نذرو کسایی می کنن که حاجت داشته باشن...این ننه ی تو حاجتاش زیاده:رونق گرفتن کار و بار بابات...قوی تر شدن کمر بابات....قبول شدن بچه هاش با نمره ی خوب....وبه عادت همیشه دماوند را با دست نشان داد و گفت:من تا اون بالاها رسیدم دیگه بسمه...و قهقهه ای زد که بوی سیرش تا نوک دماوند رفت....از همان روز کینه اش را به دل گرفتم و اسمش را گذاشتم حجت اسکاتلندی...
یکی از برنامه آینده ها با چنان ولعی داشت حلواها را که به شکل شیرینی تر درست شده بودند٬می لمباند٬انگار می خواست نهایت استفاده از فرصت باقیمانده ــ که به نظر چندان زیاد هم نبود ـ را ببرد.جوجه خروس داشت می گفت که حالا دارند در عالم برزخ فرشته ها شادمانی می کنند چون که مهمان عالی قدری دارند و این را با چنان اطمینانی می گفت که انگار کسی مستقیما این خبر را در گوشش گفته باشد.آن برنامه آینده ای که چهره اش به اهریمن می مانست داشت چپ چپ به خروسک نگاه می کرد انگار داشت می گفت:آره جان خودت٬حالا حاجی را مستقیما برده اند به اسفل السافلین و دارند نیم سوزها را آماده می کنند که یکی یکی در ماتحتش فرو کنند....
من فکر می کنم یکی از آن نیم سوز هایی که اهریمن گفته بود اشتباها و از قرارْ٬ مستقیما به ماتحت جوجه خروس فرو رفته بود چون چنان از جگر نعره می زد که دل ها را به جای حزن پر از هول می کرد...
حاجی حجت ماهی دو بار به مغازه ی پدرم سر می زد.به راننده اش می گفت توی ماشین منتظر بماند و خودش هن هن کنان می رفت پشت دخل و همراه با پدرم بربری داغ و پنیر لیقوان می خوردند.حاجی پسر نداشت و پدر مرا مثل پسرش دوست داشت.پنجاه و چند سال پیش٬وقتی که پدرم٬مثل جوجه ی بال و پر شکسته ای توی خیابان های تهران٬ویلان و بی کس پرسه می زد٬حاجی که خودش کارگر نانوایی بود پیدایش کرده بود و زیر بال و پرش را گرفته بود و آب و دان و پناهش داده بود و حالا پنجاه و چند سال بود که این رفاقت ادامه داشت...حاجی هر بار که به پدر سر می زد متلکی هم بار من می کرد و ریسه می رفت.....
مخزن آب ِ برف پاک کن ِ ماشین من٬ مدت هاست که خراب شده است و برف پاک کن ها مجبورند خشک خشک روی شیشه اینور و آنور بروند بی اینکه کار مفیدی انجام بدهند حالا این نوحه خوان چپول هم انگار مخزنش خراب شده چون مدام دستمال ها را روی گونه های خشکش می کشد و نعره می زند و از دین داری و تقید حاجی می گوید...
حاجی تنها کسی بود که می توانست پوز عموی مرا بزند.می نشستند کنار هم واز توی دبه ی بیست لیتری پلاستیکی٬استکان استکان عرق سگی می ریختند و می رفتند بالا...عمویم که عرق خور قهاری بود بالاخره جوش می آورد و می زد زیر آواز:قور خورم دوشم ئولم صونا بولبوللر....و بعد شعرهایی به فارسی می خواند که نه قافیه داشت نه معنی:دیدم خودش٬خواهرش٬کاروان٬بر بادم٬من مستم٬ای کهکشان...ای کشتی....اما حاجی حجت فقط قرمز می شد و بی صدا قهقهه می زد....
خدا بیامرز فاطمه کوچولو٬همسایه ی قدیمی ما یک خروسی داشت که خیلی عشقی بود.خیلی با مرغ جماعت کار نداشت فقط گاهی که عشقش می کشید ناگهان می زد زیر آواز و آی می خواند...یک روز سر ظهر من و داریوش به ماتحتش کمی گریس مالیدیم و حیوانکی هر چقدر زور زد به جای آواز از ماتحتش ریق بود که بیرون می ریخت....حالا شیطانه می گوید همان بلا را به سر این خروسک بیاورم که با صدای اعصاب خرد کنش معلوم نیست دارد تعریف چه کسی را می کند: داشت می گفت حاجی به چقدر دخترها جهاز داده و چقدر پسرها را زن داده است....
برای خواهرم خواستگار آمده بود و پدرم نظر حاجی را پرسیده بود.حاجی خیلی جدی گفته بود:ببین٬مرد خوب٬مردیه که بتونه بیرون از خونه زنشو خوشگل بپوشونه و توی خونه بتونه زنشو خوشگل لخت کنه...بوندا کی من گوردوم بو داشاقلاردان یوخدی(اینی که من دیدم از این خایه ها نداره)....و شکمش با فشار خنده بالا و پایین رفته بود.....
من همیشه فکر می کردم که چپول ها همه چیز را دو برابر می بینند اما حالا به این نتیجه رسیده ام که اشتباه می کرده ام چون این آقا چپوله مثل اینکه همه چیز را صدبرابر می بیند:با سوز عربده می کشد و از خدمات حاجی می گوید....از هزاران نفری که حاجی آب و نانشان داده بود....
تازه مطب زده بودم و حاج نصرت داشت نصیحتم می کرد که از مریض های بی بضاعت پول نگیرم...یک هو حاجی حجت با عصبانیت به حاجی نصرت گفت:پخ یمه(گه نخور)...و رو کرد به من و گفت:یادت باشه مردم کاری رو که براشون مفتکی بکنی قدرشو نمی دونن...تازه این می شه وظیفه ات...می دونی حنای اضافی رو کجاها می مالن که...اگه به یه آدم ده هزار تومن بدی خیلی بیشتر کیف می کنه تا این که یه کار یه میلیونی رو براش مفتکی انجام بدی...آدما محبتو نمی تونن حس کنن باید حتما با چشم ببین اش..یادتم باشه که اگه پشت صد تا بدی یه محبت ببینن براشون ارزش بیشتری داره....
داماد کوچک تر حاجی هم سن و سال من بود و حالا حیوانکی از فرط ِ اندوه ِ مفارقت ِ پدرزن مهربانش از حال رفته بود.روی صندلی جلویی٬ کسی آهسته به یغل دستی اش گفت:باید هم از حال بره می دونی چقدر به اش رسیده.....
حاجی سه دختر داشت یکی از یکی بی ریخت تر و خل تر.سه تا داماد هم داشت که به قول خودش غذای دو تا خر را نمی توانستند قسمت کنند.زیر بال و پر هیچ کدام شان را هم نگرفته بود.می گفت: اینها یی که به طمع مال و منال من این ماچه سگ ها را گرفته اند تا زمانی که به پول نرسیده اند احترام من و زن هاشان را نگه می دارند اما روزی که به حاجتشان برسند تازه هوس ممه های گنده تر می کنند...هر چه دیرتر برسند بهتر...یماخ دان اومود ساخلاماق بهتر دی...
وقتی آن نوحه خوان ِ بزرگ ِ ما ترک ها وارد سالن شد٬ناگهان شور و هیجان عجیبی سالن را فرا گرفت همان حسی که جماعت امروزی با دیدن داریوش و معین و بنیامین دچارش می شوند.نوحه خوان با تبختر پشت میکروفون قرار گرفت و بی توجه به مجیزهای جوجه نوحه خوان ها٬گفت که با این که چند جای دیگر دعوت داشته ٬فقط به خاطر شأن بالای حاجی آمده است......
حاجی قبل از این چند باری هم با مرگ ملاقات کرده بود:بار اول سیزده سال پیش٬وقتی روده هاییش پیچید و مرگ را در چند قدمی اش دید٬زودی چکی نوشت و با کمک جراح مشهوری مرگ را دک کرد و برایش دهن کجی کرد.هنوز هفتاد سالش بود و کمرش می جنبید و دلش عرق سگی می خواست....بار دوم سه سال پیش وقتی که سکته ی قلبی کرد و باز چکی نوشت و از زندگی مهلت دیگری گرفت و به مرگ بیلاخ نشان داد...اما این بار وقتی که نفس مرگ را حس کرد هیچ تلاشی نکرد.چه کار می خواست این زندگی را بی جنبش کمر و بی جوشش عرق سگی...نه.... دیگر بس بود...مرگ که آمد بالای سرش و سبیل هایش را جنباند و گفت:هوم...آمده ام ببرمت....حاجی لب هایش را جمع کرد و با دست به محتویات وسط پاهایش ـ که حالا دیگر خاصیت خود را از دست داده بودند ــ اشاره کرد و گفت:خب ببر...به تخمم....و بی خیال چشم هایش را روی هم گذاشت....
قیامتی بود.نوحه خوان سنگ تمام گذاشته بود و جماعت با سرخوشی مخصوصی همراه او می خواندند.درست مثل ابی که می خوانـَد:هیچ تنها و غریبی...و جماعت همراهش می خوانند:طاقت غربت چشماتو نداره....منتهی اینجا لازم نبود بلیط بخری... تازه اینجا حلوا و سن ایچ مجانی هم می دادند هر چقدر که می خواستی....اینجا همایش شادمانه ی غمگین مآبی است که قواعد خودش را دارد.این همایشی به نام مرگ و به کام زندگی است. وقتی که مردی٬مهم نیست که چه کسی بودی یا چطور فکر می کردی... مهم نیست که کدام آواز را دوست داشتی...مهم نیست که ستاره را می خواستی یا به فانوس دل بسته بودی ... مهم نیست که پروانه جمع می کردی یا فواره...مهم نیست که عاشق بودی یا نه ...حرف ها را اینجا از روی نوشته می خوانند ...نوشته ای دست مالی شده و تکراری...سخت تکراری...من به یاد بالکن ِ دل باز ِخانه ی سوسمار بغض کرده بودم و پدرم داشت با تحسین پسر محزون ِ خلفش را به مهندس صادق ِ موشی معرفی می کرد....
ده ساله بودم که برای اولین بار گریه ی حاجی را دیدم:بلند بلند و با هق هقی که هر لحظه ممکن بود شکمش را منفجر کند...اکبر موشی٬شاگرد جوانش که دندانهایی شبیه موش صحرایی داشت و توی مهمانی های خانه ی حاجی چای و شربت پخش می کرد٬جوان مرگ شده بود.می خواست کرکره ی مغازه را پایین بکشد و کرکره که به سیم برق ِ چراغ سر در اتصالی پیدا کرده بود٬ خشکش کرده بود.خودم جنازه اش را توی غسال خانه دیدم.شده بود شبیه موش های دزدی که از مغازه ی پدر مغز گردو و تخم مرغ کش می رفتند و پدر با خربزه ی مسموم حسابشان را می رسید...اگر اکبر موشی زنده مانده بود حالا پسرش صادق موشی ای بیش نبود اما مرگ پدر٬پسر را مهندس صادق کرد .حاجی خرج تحصیل صادق موشی را داد و تا مهندسش نکرد و برایش خانه و زندگی ای روبراه نکرد٬دست برنداشت...و این ازحاجی که یک قران هم به گدا نمی داد بعید بود....
من از بچه گی عاشق این لامپ ریزه های رنگی ای بودم که توی جشن ها روی ریسه های نازک کنار هم می نشستند و به نوبت روشن وخاموش می شدند...حالا٬آخرهای مراسم سوگواری حاجی حجت بود و چشم های حضار٬درست مثل آن لامپ ریزه ها روشن و خاموش می شدند:یک نفر آدم نخ نمایی که بوی عطر مشهدی اش تا ته ته های سالن می آمد٬داشت نام یکایک خانواده های عزادار را می خواند و هر یک از حضار که نام خود را می شنید ناگهان چشم هایش چراغ ِ مفتخر ِ شادمانه ای می شد که شعله اش تا دورهای دور زبانه می کشید.می دانستم که مثل همیشه نام فامیلی ما را که سخت است و یگانه٬غلط می خواند و همه ی سالن یک صدا و هماهنگ٬ غلطش را اصلاح خواهند کرد...می دانستم که بعد از تمام شدن ِ کار ِ خواندن ِنام ها٬ که نیم ساعتی طول کشید٬باز هم عده ای خواهند بود که با چهره های در هم و گرفته ای که به چهره ی اصحاب شمال در روز واقعه می ماند٬ناراحتی خود را از جا ماندن اسم شان ابراز کنند و گناه را به گردن این کوپک اوغلو و آن کوپک اوغلو بی اندازند...می دانستم و می دانم که تا چند روز و چند ماه بعد از این٬پیرزن های کپک زده ی صورت مچاله ای که توی مراسم حاجی به اشان کم محلی شده بوده یا حلوا شان کم بوده و به جای سینه ی مرغ که نرم است و پر گوشت٬با نامردی هرچه تمامتر ران پر رگ و ریشه ای نصیب شان کرده بودند٬حاجی را به خواب خواهند دید که چهره اش نورانی اما خیلی عصبانی است و می گوید چرا برای من خرج نمی دهید و به مردم نمی رسید...می دانم که توی این مراسم خیلی ها که با خیلی ها قهر بوده اند آشتی می کنند و روی هم را می بوسند و از بی وفایی دنیا می گویند...
اما دیگر این برای کسی اهمیت ندارد که حاجی عاشق ترین زنده ها بود با آن نگاه کهربایی موشکاف و نیوغ سر به گردون سای ناخرسندش... ودیگر به درد کسی نمی خورد که بداند که حاجی عین مسافر کوچولو در برابر گلش مسئول بود و مسئول ماند... و کسی را سر آن نیست تا که بداند حاجی مرام خاص خودش را داشت و از این آدم های چاپی نبود...نه...دیگر نه لزومی دارد و نه فرصتی که آدمی حال زندگان را دریابد چه برسد به مردگان که همه گی شبیه یک دیگرند...نه...اینها دیگر اصلا مهم نیست... مرگ صفات خودش را دارد...صفاتی که برای همه یک سان است..."پایان" نام کوچک مرگ است و "سکوت" که سرشت مرگ است و"فراموشی" که تقدیر مرگ است.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیرپرست با لحنی فیلسوفانه گفت:این مرگ است که به زندگی طعم و رنگ و بو می بخشد...ونگاهش مثل کرکسی بود که به مرداری خوش طعم و خوش آب و رنگ می نگرد...
سالهاست که در کرج طبابت می کنم.در مطبی فکسنی وکم نور ودر حضور هر روزه ی درد وزخم وچرک وخون دلخوشی ام رایانه ای است که مرا با آن جا و آنانی که دوستشان می دارم پیوند می دهد.روزنه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت می نگرم