بوی کافور عطر یاس

....چشمه ها از تابوت می جوشند
وسوگواران ژولیده آبروی جهانند.....
                                                   "شاملو"
داشتند کشان کشان آقا پیره ای ــ که به گفته ی پژوهشگران متعلق به دوره ی پر ِ کامبرین بود ـ را به جایگاه مخصوص هدایت می کردند و من تازه تازه داشتم دلیل حضور آن دو پاسبان واکسیل دار٬آن هم درست روبروی درب ورودی مسجد٬ را درک می کردم:این بابا و دو سه نفر دیگری که در جایگاه برنامه آینده ها نشسته بودند آن قدر عتیقه بودند که بشود جزئی از میراث های فرهنگی این آب و خاک اهورایی به حساب شان آورد حتی اگر یکی شان با آن پوست تیره و اخم هول ناکش٬اهریمن یا یکی از نمایندگانش را در خاطرها تداعی کند.به محض این که آقا پیره بالاخره و بعد از کلی اکش و وکش توانست روی مبل جای بگیرد٬بقیه ی حضار ناگهان از جا جهیدند: انگار روی الاکلنگی نشسته باشند که یک طرف اش را آقا پیره نشسته باشد....یکی از جوجه نوحه خوان ها که چشم های گرد براقش به خروس مغرور بی محلی می مانست به افتخار حضور ایشان تند تند قوقولی قوقو یی سر داد یعنی که حاج آقا شما خیلی ماه هستید و ما و سایر حضار تخم شما هم نیستیم...آن یکی نوحه خوان که سیاهی یکی از چشم هایش از فرط چپولی تقریبا گم شده بود٬هوشیارانه کمین کرده بود که میکرو فون را از چنگ خروسک در آورد٬کاری که بالاخره موفق به انجام اش شد....
حاج حجت اسکاتلندی٬یه زحمت خودش را درون قاب عکسی که بالایش روبان سیاهی چسبانده بودند٬چپانده بود و داشت از آن بالا به جمعیت نگاه می کرد و گاهی زیر لب فحشی نثار ناموس و آباء و اجدادشان می کرد.پدرم روی صندلی کناری داشت هق هق می کرد و من داشتم به فحش هایی فکر می کردم که لابد حالا مهبد داشت زیر لبی نثار ایشان و سایر نیاکان من می کرد:قرار گذاشته بودیم برویم خانه ی سوسمار ولی من از ترس اخم ها و ناسزاهای پدر به این مجلس عزا که به گفته ی نوحه خوان ها "چوخ محترم دی"٬آمده بودم...
دسته های گل لحظه به لحظه بزرگتر می شد و صدای جوجه نوحه خوان ها لحظه به لحظه بالاتر می رفت:اینجا برای شان می توانست سکوی پرتاب باشد.با وجود این همه حاجی شکم گنبدی٬که خیلی هاشان در لیست برنامه ی آینده قرار داشتند باید هرطور شده نظر بازماندگان احتمالی را به خود جلب می کردند....خروسک به گمانم حتی موفق شد قطره اشکی هم به چشم بیاورد اما چه سود که تا خواست هق هق فوری ای هم ایجاد کند ناگهان نوحه خوان ِ چپ ِ اپورتونیست یک بار دیگر میکروفون را از چنگش در آورد و شروع کرد از خدمات حاج حجت و اعمال خیر او گفتن و اینکه حالا محرٌم ها بدون خیراتی های حاجی حجت دیگر لطفی ندارد ....
حاج حجت بعد از اینکه یک کاسه ی بزرگ از آش نذری مادرم را سر کشید٬آروغ سیرداری زد و رو به مادرم و به ترکی گفت:خدا قبول کنه رقیه...پدرم از اینکه آش مادر آنقدر مورد توجه مقتدایش قرار گرفته که آروغ سیردار غلیظی مرحمت فرموده٬ذوق کودکانه ای کرد و دستور کاسه ی دیگری داد اما خدا را شکر که حاجی حجت مانعش شد:همان تعداد نخود و لوبیایی که خورده بود برای معطر کردن عصر روز تعطیل مان بس بود و من همیشه فکر می کردم اگر حاجی به جای عمده فروشی مواد غذایی کارخانه ی تولید گاز می زد٬بسیار میلیاردر تر از حالا می شد...در حالی که سینی را داشتم از کاسه های آش نذری پر می کردم با غیظ از حاجی پرسیدم که چرا هیچ وقت نذری نمی دهد...حاجی با لبخندی حرص در آورانه گفت:والله من چیزی لازم ندارم که براش نذر کنم...نذرو کسایی می کنن که حاجت داشته باشن...این ننه ی تو حاجتاش زیاده:رونق گرفتن کار و بار بابات...قوی تر شدن کمر بابات....قبول شدن بچه هاش با نمره ی خوب....وبه عادت همیشه دماوند را با دست نشان داد و گفت:من تا اون بالاها رسیدم دیگه بسمه...و قهقهه ای زد که بوی سیرش تا نوک دماوند رفت....از همان روز کینه اش را به دل گرفتم و اسمش را گذاشتم حجت اسکاتلندی...
یکی از برنامه آینده ها با چنان ولعی داشت حلواها را که به شکل شیرینی تر درست شده بودند٬می لمباند٬انگار می خواست نهایت استفاده از فرصت باقیمانده ــ که به نظر چندان زیاد هم نبود ـ را ببرد.جوجه خروس داشت می گفت که حالا دارند در عالم برزخ فرشته ها شادمانی می کنند چون که مهمان عالی قدری دارند و این را با چنان اطمینانی می گفت که انگار کسی مستقیما این خبر را در گوشش گفته باشد.آن برنامه آینده ای که  چهره اش به اهریمن می مانست داشت چپ چپ به خروسک نگاه می کرد انگار داشت می گفت:آره جان خودت٬حالا حاجی را مستقیما برده اند به اسفل السافلین و دارند نیم سوزها را آماده می کنند که یکی یکی در ماتحتش فرو کنند....
من فکر می کنم یکی از آن نیم سوز هایی که اهریمن گفته بود اشتباها و از قرارْ٬ مستقیما به ماتحت جوجه خروس فرو رفته بود چون چنان از جگر نعره می زد که دل ها را به جای حزن پر از هول می کرد...
حاجی حجت ماهی دو بار به مغازه ی پدرم سر می زد.به راننده اش می گفت توی ماشین منتظر بماند و خودش هن هن کنان می رفت پشت دخل و همراه با پدرم بربری داغ و پنیر لیقوان می خوردند.حاجی پسر نداشت و پدر مرا مثل پسرش دوست داشت.پنجاه و چند سال پیش٬وقتی که پدرم٬مثل جوجه ی بال و پر شکسته ای توی خیابان های تهران٬ویلان و بی کس پرسه می زد٬حاجی که خودش کارگر نانوایی بود پیدایش کرده بود و زیر بال و پرش را گرفته بود و آب و دان و پناهش داده بود و حالا پنجاه و چند سال بود که این رفاقت ادامه داشت...حاجی هر بار که به پدر سر می زد متلکی هم بار من می کرد و ریسه می رفت.....
مخزن آب ِ برف پاک کن ِ ماشین من٬ مدت هاست که خراب شده است و برف پاک کن ها مجبورند خشک خشک روی شیشه اینور و آنور بروند بی اینکه کار مفیدی انجام بدهند حالا این نوحه خوان چپول هم انگار مخزنش خراب شده چون مدام دستمال ها را روی گونه های خشکش می کشد و نعره می زند و از دین داری و تقید حاجی می گوید...
حاجی تنها کسی بود که می توانست پوز عموی مرا بزند.می نشستند کنار هم واز توی دبه ی بیست لیتری پلاستیکی٬استکان استکان عرق سگی می ریختند و می رفتند بالا...عمویم که عرق خور قهاری بود بالاخره جوش می آورد و می زد زیر آواز:قور خورم دوشم ئولم صونا بولبوللر....و بعد شعرهایی به فارسی می خواند که نه قافیه داشت نه معنی:دیدم خودش٬خواهرش٬کاروان٬بر بادم٬من مستم٬ای کهکشان...ای کشتی....اما حاجی حجت فقط قرمز می شد و بی صدا قهقهه می زد....
خدا بیامرز فاطمه کوچولو٬همسایه ی قدیمی ما یک خروسی داشت که خیلی عشقی بود.خیلی با مرغ جماعت کار نداشت فقط گاهی که عشقش می کشید ناگهان می زد زیر آواز و آی می خواند...یک روز سر ظهر من و داریوش به ماتحتش کمی گریس مالیدیم و حیوانکی هر چقدر زور زد به جای آواز از ماتحتش ریق بود که بیرون می ریخت....حالا شیطانه می گوید همان بلا را به سر این خروسک بیاورم که با صدای اعصاب خرد کنش معلوم نیست دارد تعریف چه کسی را می کند: داشت می گفت حاجی به چقدر دخترها جهاز داده و چقدر پسرها را زن داده است....
برای خواهرم خواستگار آمده بود و پدرم نظر حاجی را پرسیده بود.حاجی خیلی جدی گفته بود:ببین٬مرد خوب٬مردیه که بتونه بیرون از خونه زنشو خوشگل بپوشونه و توی خونه بتونه زنشو خوشگل لخت کنه...بوندا کی من گوردوم بو داشاقلاردان یوخدی(اینی که من دیدم از این خایه ها نداره)....و شکمش با فشار خنده بالا و پایین رفته بود.....
من همیشه فکر می کردم که چپول ها همه چیز را دو برابر می بینند اما حالا به این نتیجه رسیده ام که اشتباه می کرده ام چون این آقا چپوله مثل اینکه همه چیز را صدبرابر می بیند:با سوز عربده می کشد و از خدمات حاجی می گوید....از هزاران نفری که حاجی آب و نانشان داده بود.... 
تازه مطب زده بودم و حاج نصرت داشت نصیحتم می کرد که از مریض های بی بضاعت پول نگیرم...یک هو حاجی حجت با عصبانیت به حاجی نصرت گفت:پخ یمه(گه نخور)...و رو کرد به من و گفت:یادت باشه مردم کاری رو که براشون مفتکی بکنی قدرشو نمی دونن...تازه این می شه وظیفه ات...می دونی حنای اضافی رو کجاها می مالن که...اگه به یه آدم ده هزار تومن بدی خیلی بیشتر کیف می کنه تا این که یه کار یه میلیونی رو براش مفتکی انجام بدی...آدما محبتو نمی تونن حس کنن باید حتما با چشم ببین اش..یادتم باشه که اگه پشت صد تا بدی یه محبت ببینن براشون ارزش بیشتری داره....
داماد کوچک تر حاجی هم سن و سال من بود و حالا حیوانکی از فرط ِ اندوه ِ مفارقت ِ پدرزن مهربانش از حال رفته بود.روی صندلی جلویی٬ کسی آهسته به یغل دستی اش گفت:باید هم از حال بره می دونی چقدر به اش رسیده.....
حاجی سه دختر داشت یکی از یکی بی ریخت تر و خل تر.سه تا داماد هم داشت که به قول خودش غذای دو تا خر را نمی توانستند قسمت کنند.زیر بال و پر هیچ کدام شان را هم نگرفته بود.می گفت: اینها یی که به طمع مال و منال من این ماچه سگ ها را گرفته اند تا زمانی که به پول نرسیده اند احترام من و زن هاشان را نگه می دارند اما روزی که به حاجتشان برسند تازه هوس ممه های گنده تر می کنند...هر چه دیرتر برسند بهتر...یماخ دان اومود ساخلاماق بهتر دی... 
وقتی آن نوحه خوان ِ بزرگ ِ ما ترک ها وارد سالن شد٬ناگهان شور و هیجان عجیبی سالن را فرا گرفت همان حسی که جماعت امروزی با دیدن داریوش و معین و بنیامین دچارش می شوند.نوحه خوان با تبختر پشت میکروفون قرار گرفت و بی توجه به مجیزهای جوجه نوحه خوان ها٬گفت که با این که چند جای دیگر دعوت داشته ٬فقط به خاطر شأن بالای حاجی آمده است......
حاجی قبل از این چند باری هم با مرگ ملاقات کرده بود:بار اول سیزده سال پیش٬وقتی روده هاییش پیچید و مرگ را در چند قدمی اش دید٬زودی چکی نوشت و با کمک جراح مشهوری مرگ را دک کرد و برایش دهن کجی کرد.هنوز هفتاد سالش بود و کمرش می جنبید و دلش عرق سگی می خواست....بار دوم سه سال پیش وقتی که سکته ی قلبی کرد و باز چکی نوشت و از زندگی مهلت دیگری گرفت و به مرگ بیلاخ نشان داد...اما این بار وقتی که نفس مرگ را حس کرد هیچ تلاشی نکرد.چه کار می خواست این زندگی را بی جنبش کمر و بی جوشش عرق سگی...نه.... دیگر بس بود...مرگ که آمد بالای سرش و سبیل هایش را جنباند و گفت:هوم...آمده ام ببرمت....حاجی لب هایش را جمع کرد و با دست به محتویات وسط پاهایش ـ که حالا دیگر خاصیت خود را از دست داده بودند ــ اشاره کرد و گفت:خب ببر...به تخمم....و بی خیال چشم هایش را روی هم گذاشت....
قیامتی بود.نوحه خوان سنگ تمام گذاشته بود و جماعت با سرخوشی مخصوصی همراه او می خواندند.درست مثل ابی که می خوانـَد:هیچ تنها و غریبی...و جماعت همراهش می خوانند:طاقت غربت چشماتو نداره....منتهی اینجا لازم نبود بلیط بخری... تازه اینجا حلوا و سن ایچ مجانی هم می دادند هر چقدر که می خواستی....اینجا همایش شادمانه ی غمگین مآبی است که قواعد خودش را دارد.این  همایشی به نام مرگ و به کام زندگی است. وقتی که مردی٬مهم نیست که چه کسی بودی یا چطور فکر می کردی... مهم نیست که کدام آواز را دوست داشتی...مهم نیست که ستاره را می خواستی یا به فانوس دل بسته بودی ... مهم نیست که پروانه جمع می کردی یا فواره...مهم نیست که عاشق بودی یا نه ...حرف ها را اینجا از روی نوشته  می خوانند ...نوشته ای دست مالی شده و تکراری...سخت تکراری...من به یاد بالکن ِ دل باز  ِخانه ی سوسمار بغض کرده بودم و پدرم داشت با تحسین پسر محزون ِ خلفش را به مهندس صادق ِ موشی معرفی می کرد....
ده ساله بودم که برای اولین بار گریه ی حاجی را دیدم:بلند بلند و با هق هقی که هر لحظه ممکن بود شکمش را منفجر کند...اکبر موشی٬شاگرد جوانش که دندانهایی شبیه موش صحرایی داشت و توی مهمانی های خانه ی حاجی چای و شربت پخش می کرد٬جوان مرگ شده بود.می خواست کرکره ی مغازه را پایین بکشد و کرکره که به سیم برق ِ چراغ سر در اتصالی پیدا کرده بود٬ خشکش کرده بود.خودم جنازه اش را توی غسال خانه دیدم.شده بود شبیه موش های دزدی که از مغازه ی پدر مغز گردو و تخم مرغ کش می رفتند و پدر با خربزه ی مسموم حسابشان را می رسید...اگر اکبر موشی زنده مانده بود حالا پسرش صادق موشی ای بیش نبود اما مرگ پدر٬پسر را مهندس صادق کرد .حاجی خرج تحصیل صادق موشی را داد و تا مهندسش نکرد و برایش خانه و زندگی ای روبراه نکرد٬دست برنداشت...و این ازحاجی که یک قران هم به گدا نمی داد بعید بود....
من از بچه گی عاشق این لامپ ریزه های رنگی ای بودم که توی جشن ها روی ریسه های نازک کنار هم می نشستند و به نوبت روشن  وخاموش می شدند...حالا٬آخرهای مراسم سوگواری حاجی حجت بود و چشم های حضار٬درست مثل آن لامپ ریزه ها روشن و خاموش می شدند:یک نفر آدم نخ نمایی که بوی عطر مشهدی اش تا ته ته های سالن می آمد٬داشت نام یکایک خانواده های عزادار را می خواند و هر یک از حضار که نام خود را می شنید ناگهان چشم هایش چراغ ِ مفتخر ِ شادمانه ای می شد که شعله اش تا دورهای دور زبانه می کشید.می دانستم که مثل همیشه نام فامیلی ما را که سخت است و یگانه٬غلط می خواند و همه ی سالن یک صدا و هماهنگ٬ غلطش را اصلاح خواهند کرد...می دانستم که بعد از تمام شدن ِ کار  ِ خواندن ِنام ها٬ که نیم ساعتی طول کشید٬باز هم عده ای خواهند بود که با چهره های در هم و گرفته ای که به چهره ی اصحاب شمال در روز واقعه می ماند٬ناراحتی خود را از جا ماندن اسم شان ابراز کنند و گناه را به گردن این کوپک اوغلو و آن کوپک اوغلو بی اندازند...می دانستم و می دانم که تا چند روز و چند ماه بعد از این٬پیرزن های کپک زده ی صورت مچاله ای که توی مراسم حاجی به اشان کم محلی شده بوده یا حلوا شان کم بوده و به جای سینه ی مرغ که نرم است و پر گوشت٬با نامردی هرچه تمامتر ران پر رگ و ریشه ای نصیب شان کرده بودند٬حاجی را به خواب خواهند دید که چهره اش نورانی اما خیلی عصبانی است و می گوید چرا برای من خرج نمی دهید و به مردم نمی رسید...می دانم که توی این مراسم خیلی ها که با خیلی ها قهر بوده اند آشتی می کنند و روی هم را می بوسند و از بی وفایی دنیا می گویند... 
اما دیگر این برای کسی اهمیت ندارد که حاجی عاشق ترین زنده ها بود با آن نگاه کهربایی موشکاف و نیوغ سر به گردون سای ناخرسندش... ودیگر به درد کسی نمی خورد که بداند که حاجی عین مسافر کوچولو در برابر گلش مسئول بود و مسئول ماند... و کسی را سر آن نیست تا که بداند حاجی مرام خاص خودش را داشت و از این آدم های چاپی نبود...نه...دیگر نه لزومی دارد و نه فرصتی که آدمی حال زندگان را دریابد چه برسد به مردگان که همه گی شبیه یک دیگرند...نه...اینها دیگر اصلا مهم نیست... مرگ صفات خودش را دارد...صفاتی که برای همه یک سان است..."پایان" نام کوچک مرگ است و "سکوت" که سرشت مرگ است  و"فراموشی" که تقدیر مرگ است.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 سیرپرست با لحنی فیلسوفانه گفت:این مرگ است که به زندگی طعم و رنگ و بو می بخشد...ونگاهش مثل کرکسی بود که به مرداری خوش طعم و خوش آب و رنگ می نگرد...      

گناه نگاه؟

اما نه خدا و نه شیطان/سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگران می پرستیدند/بتی که دیگرانش می پرستیدند......
                               "شاملو"
دیکتاتور را به دار کشیدند و گفتند دیگر تمام شد.دیگر هیچ کس به هیچ کس ستم نخواهد کرد.دیگر هیچ کس به سرزمین دیگران چنگ نخواهد انداخت.دیگر هیچ کس دخترکان را بی عفت نخواهد کرد و هیچ خانه ای بی پسر و سر و همسر نخواهد شد.دیگر هیچ کس مخالفانش را بردار نخواهد کرد و زندان هارا نخواهد انباشت.دیگر هیچ زمینی گور دسته جمعی بی گناهان نخواهد شد و دیگر جهان پر از زمزمه ی سرود مهربانی و برادری خواهد شد که همه ی این پلشتی ها گناه آن زنگی مرد تیغ در مشت بود و همه این پلیدی ها فتنه ی او بود....
و من می اندیشم که چرا دیکتاتورهای گناه کار سنگین دل همواره در این حوالی است که زاده می شوند.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
نامه را با احترام به دست دخترک دادم و لبخند زدم.او هم با لبخند نامه را توی کلاسورش گذاشت بدون اینکه دچار لرزش و اضطرابی شود که معمولا خانم های جوان در چنین لحظاتی دچارش می شوند...

آن موقع ها مثل حالا نبود...امروزه به یمن پیشرفت های تکنولوژیک و از برکت حضور دولت خدمت گزار اغلب جوانان این مرز و بوم واجد یک دستگاه موبایل مجهز به سیستم بلوتوس و سایر امکانات می باشند و کافی است با فشار یک دکمه و به میزان انبوه پیغام خود را به شخص یا اشخاص مورد نظر برسانند٬اما آن وقت ها برای ایجاد چنین روابط حیاتی و ضروری ای باید از شیوه ی قدیمی و منسوخ نامه نگاری آن هم بر روی کاغذ هایی که دارای حاشیه هایی منقش به تصاویر شمع و گل و پروانه ای که عنقریب تن به آتش می سپرد٬ استفاده می کردی.علاوه بر این باید از وجود اشخاصی که حکم نامه رسان را داشتند نیز سود می بردی.این اشخاص که افرادی کاملا فضول و کمی خل وضع بودند با جان فشانی و صرف وقت و مایه گذاشتن از وجود مبارک بیضتین٬بدون هیچگونه چشم داشت مادی و معنوی ای این امر خطیر را به انجام می رسانیدند....من خود یکی از این نامه رسانان بودم با سابقه ای طولانی و تبحری کافی....

زمستان ۶۷ بود و فرزاد زیر یکی از چنارهای پر کلاغ و برف گرفته ی دانشگاه تبریز انتظارم را می کشید...
با گردنی افراشته و غروری که به غرور خلبانی می مانست که با موفقیت از بمباران مواضع دشمن باز می گردد٬انجام موفقیت عملیات را به فرزاد گزارش کردم.فرزاد کمی مضطرب بود.نگاه هایش داشت این را فریاد می کرد....
فرزاد تبریزی بود.بلند قامت و خوش چهره.چشمان درشت و عسلی اش به خرمای شهدآلوده می مانست.لب هایش گوشت آلود و برجسته بود مثل لب های گوگوش.حالا باکت و شلوار و موهای مجعد قهوه ای بیشتر شبیه شاه زاده ای بود که آماده است تا با بوسه ای نجیب٬زیبای خفته را از خواب بیدار کند..."رعنا" نه خیلی زیبا بود نه چندان خفته اما این در عزم شاه زاده ی قصه ی ما برای بوسیدن گونه هایش کوچکترین خللی وارد نمی کرد...گلایه آمیز گفتم:فرزاد این چیزای سخت سخت چیه که تو نامه ات نوشتی بعید می دونم این بنده خدا حالیش بشه...چشم های عسلی گرد گرد شدند و لب های گوگوشی با ناراحتی گفتند:یعنی تو نامه رو خوندی؟....گفتم:فرزاد جون حالا دوره ی پوشیده حرف زدن نیست.ما در دوران شفاف سازی به سر می بریم بابا می نوشتی من از شما خوشم اومده و اگه اجازه بدین با هم آشنا بشیم و اگه قسمت باشه یک جماع درست و درمون راه بندازیم....لب های گوگوشی در حالی که توسط دندان های صدفی فشرده می شدند فریاد زدند:امید این حرفا چیه ؟...عشق من پاک تر از این حرفاس..من توی چشمای رعنا پاکی و نجابتی دیدم که قبل از این هیچ وقت ندیده بودم...فرزاد فریاد می کرد و من داشتم فکر می کردم اگر عشق آدم به حوا هم همین قدر پاک بود حالا دیگر نه از تاک نشان بود ته از تاک نشان.... 

ساعت ۴ بعد از ظهر بود و من هوای مستی به سرم زده بودبس که این داریوش باوندی از نگاه های افیونی معشوقی گفته بود که طعم شراب خللر شیراز داشت و آدم را به اوج خلسه و بی خودی و فنا و عرفانیت می برد.حالا وسط زمستان بی پیر تبریز که نشئه ی شراب و اینجور چیزها را از ماتحت آدم در می آورد گوشه ای کمین کرده بودم و مثلا مراقب بودم تا داریوش که شاعر غزل سرای سوته دلی هم بود پیام عشق خود را به طورحضوری به معشوق نگاهْ نشئه جاتی و عرفانی خود ابلاغ نماید.خانم معشوق البته با لبخندی از همان نوع که صبح بعد از گرفتن نامه ی فرزاد تحویلم داده بود٬پیغام محبت آمیز ایشان را دریافت نمود...

شهرام زیدآبادی جوانک دیلاق خنگی بود.دماغ بزرگ و چشم های ریزی داشت.موقع حرف زدن سعی می کرد طوری صدایش را تغییر دهد که شبیه آلن دلون صحبت کند.از همان اوایل هم معلوم بود کمی گوز کله است.و حالا روبروی سالن تشریح در حالی که چوبی زیر دندان داشت تا سینمایی تر جلوه کند٬ داشت از داغی و شهوت ناکی نگاه های دختری می گفت که آدم را یک جورهایی می کند و زیر لب و یواشکی برای آن که دیگران نشنوند نام رعنا را تکرار می کرد....

به گفته ی دیگران٬نگاه های رعنا البته طعم های دیگری هم داشت:خیارشور٬حلواارده٬تمرهندی٬بادام زمینی٬کاهوسکنجبین و این جور چیزها...اما همه گی در یک مساله اتفاق نظر داشتند:همه شان فکر می کردند رعنا عاشق دل خسته ی آنهاست و البته همانی است که همیشه دنبالش بوده اند....

ما دخترهای دانشکده را به سه گروه تقسم کرده بودیم:شانه ای ها ٬سینه ای ها٬باسنی ها....
شانه ای ها ایده آل بودند٬سینه ای ها مطلوب و باسنی ها قابل اعتنا....
خوانندگان عریر لطفا فکرهای بی تربیتی نکنید.منظور ما از این تقسیم بندی اعضا و جوارح ایشان نبود بلکه مقیاس ما اندازه ی قد آنها در مقایسه با سوسمار ــ که بلند قد ترین دانشجوی پزشکی تاریخ است ــ بود...
نکته ی قابل توجه این بود که رعنا برخلاف نامش جزو هیچ کدام از گروه های یاد شده نبود.قد او به زحمت تا خط تحتانی کفل سوسمار بود....رعنا...رعنا...رعنا...با ابروهای نازک کشیده و نگاه های زبلی که بیشتر به ماسکی می مانست.همان سنجاب شیطانی که همیشه معاون کلانتر را گول می زد و تخم مرغ ها را می دزدید....
ماسکی علاوه بر صفات پسندیده ی مذکور٬مزین به صفت حمیده ی دیگری هم بود و آن همانا عدل و داد بود.او نگاه هایش را به طور مساوی و بدون هیچ تبعیضی نثار همگان می کرد.هر چند که مجبور بود برای نگاه کردن به چشم های سوسمار گردنش را کاملا به عقب خم کند اما باز نگاه فلفلی اش را مضایقه نمی کرد.....
حالا علاوه بر نامه ها ــ که انصافا خوش خط و ادب ناک بودند ــ کاست های پینک فلوید و مدرن تاکینگ را هم از طرف فرزاد به طرف ماسکی می بردم و او همواره لبخند می زد....فرزاد حالا دیگر امیر کامروای قلمروی خوشبختی بود با نگاه های شهد آلود آرامش...و من فکر می کردم این لب های گوگوشی تا کجا و تا کی اینگونه لبخنده ی اسف بار رضایت را با خود به دوش خواهند کشید....
حالا شعرهای داریوش باوندی سوزنده تر بودند:گرم و سکر آور...داریوش مست مست مست بود و می گفت این از دولت چشمان رعناست ...و من فکر می کردم چه چشم هایی دارد این دختر که نه تنها سر آدم را مست می کند بلکه باعث می شود حتی دهان هم بوی الکل بگیرد...و داریوش می سرود و می سرود: پرسید یکی مستی از عالم فرزانه    زین دنیای رقاصه دل را به چه سان کندی؟    گفتا اگر این دل را چون آینه اش سازی    آزاد شوی آن دم از قید و ز هر بندی......پیرت بسوزد" هلو "که پدر داریوش بدبخت را در آوردی بس که این شعر را خواندی و مسخره اش کردی....
شهرام زید آبادی حالا قصه های عجیبی می گفت از خاطرات عشقی خود با رعنا که داغ داغ بود...و مرتب آب دهان قورت می داد...قصه هایی که بیشتر به احلام الیقظه می مانست و تو می دانستی ساخته و بافته ی ذهن رخوت آلود خودش است و در خلوت با همین قصه ها سرش گرم است و آن کار دیگر را می کند....
هی رعنا...رعنا...رعنا...همه جا قصه ی تو بود و نگاه های مرد افکن کام افروزت.......

دندان های صدفی مرتب٬با دلْ سنگی بی مروتی داشتند لب های گوگوشی را تکه تکه می کردند...از چشم های درشت عسلی نمی دانم اشک بود که می ریخت یا شهد بود که شره می کرد.....لب ها از شکست می گفتند...از خیانت...از خباثت.....من به ماسکی فکر می کردم که داشت با تخم مرغ ها فرار می کرد...و به معاون کلانتر که از درد شست پایش می نالید.....لب ها از زشتی و ناپاکی می نالیدند...می نالیدند و از آینده می گفتند....می گفتند که اثبات خواهند کرد که برنده چه کسی خواهد بود....
داریوش قصیده ی کینه و انتقام را می خواند....هوا بوی الکل می داد اما از مستی خبری نبود...هر چه بود انتقام بود....انتقام بود و کینه....انتقامی که می دانستم بیشتر از خود خواهد گرفت تا از غیر...
شهرام اما انگار نه انگار....هنوز داغ داغ بود و کام می گرفت.....
حالا مدتی بود که از رعنا خبری نبود...نه خبری نه حرفی....جهان به نگاه های دیگری سرگرم بود و به گناه های دیگری....
**********************************
سال گذشته٬توی آپارتمان سوسمار یک بار دیگر شهرام را دیدم.درس را نیمه کاره رها کرده بود و حالا در خیال خود بیزینس من موفقی شده بود.هنوز هم قصه هایش داغ داغ بود.بی شکوه ای و بی هیچ کنایه ای در کار رویا بافی بود و خوب می بافت.....داریوش ده ساله درسش را تمام کرده بود.این را دیگران گفتند...و حالا لابد گوشه ای نشسته و غزل می بافد و از خاطرات شکست خورده ی دهشتناکش می گوید و فضا را به بوی الکل می آگند.....و فرزاد...وفرزاد که به تلافی آن عشق ناکام آن قدر درس خوانده بود که شاگرد اول شده بود و جراح موفقی شده بود و یار و همسری گرفته بود....و فرزاد...آخ فرزاد که حالا زیر سنگ سیاهی توی سرمای بی پیر تبریز داشت می پوسید...توی سرمای بی پیر تبریز زیر آن سنگ سیاه....حالا لابد لب های گوگوشی از دست دندان های صدفی راحت شده اند و دندانها خاک را به تلافی و شقاوت بار می فشارند و آسیاب می کنند...هی فرزاد گفتند افیون ترا با خود برد اما نگفتند چرا....چرا...چرا....
نگفتند رعنا کجاست...با آن نگاه های قدیس وار و مرد افکن داغ داغش...که بوی رازقی می داد و جوانی...که طعم زیتون و عسل و شراب داشت..که رنگ نارنج و نرگس و عناب داشت....که یادگار شب کوچه های بغض آلود جوانی بود....نگفتند گناه نگاه تو بود یا نگاه های گناه بار بود که سرنوشت را این چنین قلم زد...حالا آن گوشه ی دنیا که تو هستی تلخی سرنوشت را گناه کدام نگاه می انگاری؟ ...کدام نگاه؟....  هی رعنا تو کجایی؟...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیرپرست با اخمی که ناشی از سواد و پرستیژ بالایش بود دهان بیمار را نگاه کرد و با قاطعیت گفت:علت درد شما خرابی یکی از دندان هاست و بلافاصله و با مهارتی مثال زدنی دندان خراب را کشید.بیمار با نگاه حق شناسانه ای رو به سیرپرست گفت:دکتر جان واقعا ممنون...خدا به دست و پنجه ات توان بدهد...من احمق را بگو که فکر می کردم دندان های مصنوعی هیچوقت دچار پوسیدگی نمی شوند...و با رضایت باقیمانده ی دندان ها را در آورد و گفت:دکتر جان نگاه کن ببین اگر بازهم دندان پوسیده ای دارم ترتیبش را بده تا بیشتر از این درد نکشم..... 

یلدا بازی

مهمانی شب یلداست و مثل اینکه ما هم دعوتیم...آلما خانم عزیز ٬ استاد گوشزد و خانوم حنای نازنین مرا به این بازی دعوت کرده اند...
 بازی به این شکل است:ابتدا پنج خصوصیت از خود را که دیگران کمتر می دانند تعریف می کنید و سپس پنج نفر دیگر را به این بازی دعوت می کنید.
و اما آن پنج خصوصیت:
۱.من خیلی خجالتی هسنم اما کمتر کسی این را باور می کند:
چند روز پیش آخر وقت توی مطب نشسته بودم و داشتم به حساب ها می رسیدم.ناگهان بی هوا در باز شد و مریضی آمد داخل...چشم تان روز بد نبیند از اینکه ایشان مچ مرا ــ در حالی که بقیه دستم داخل بینی ام بود ــ گرفتند٬به شدت خجالت کشیدم و خیس عرق شدم...
۲.آدم جوانمرد و از خود گذشته ای هستم:
یک روز توی جلسه ی ساختمان قبلی مان٬ لی لی خانم  وقتی که دولا شد تا از توی ظرف آجیل کمی پسته بردارد ناگهان از جایی ناشناخته ای در بدنش صدای کوچکی شبیه "پوت" خارج شد.چند لحظه ی بعد که بوی تن ماهی  و زیتون پرورده ی اکسید شده همه جا را فرا گرفت من فهمیدم این صدای "پوت از کجای لی لی خانم درآمده اما اصلا به روی خودم نیاوردم.حتی وقتی همه ی حضار به دلیل چاقی اینجانب با نگاه های عصبانی گناه این بوی بد را به گردن من انداختند باز هم به کسی نگفتم که این بوی بد متعلق به لی لی پوت است....
۳.دهان من حسابی قرص قرص است و اگر جلویم آدم هم سر ببرند لب از لب نمی جنبانم:
حالا من اسم نمی برم این مهدی اصغری که روبروی مطب من تعویض روغنی دارد اعتیاد بدی به یک نوع عمل ناشایست دارد.او مدام دارد با یک جاهایی از بدنش ور می رود و آب دهان قورت می دهد و چشم هایش خمار می شود.او به عنوان سوژه از هر چیزی که دستش بیاید استفاده می کند:عکس خانم های روی صابون لوکس و چایی های خارجی٬تصاویر روی جوراب ها و لباس های زیر زنانه٬تصاویر هنرپیشه های ایرانی و خارجی....هفته ی پیش او مغازه اش را پر از پوسترهای خانم های نامزد انتخابات کرده بود و حسابی مشغول بود.خودم مچش را گرفتم.ماشین را برده بودم تا ضد یخ بریزد.از چشم های سرخ و نفس نفس زدنش می شد فهمید مشغول چه کاری بوده.اما به من چه مربوط؟..من که به هیچ کس نگفتم...اصلا از این جور دهن لقی ها خوشم نمی آید....
۴.من آدم فروتنی هستم و از آدمهایی که قپی می آیند و کلاس می گذارند دل خوشی ندارم:
الف)لباس شویی خانه خراب شده بود.من و دامادمان آقای قمر طلعت درستش کردیم.تقسیم کار کرده بودیم:او با لباس شویی ور می رفت و من به دستش پیچ کوشتی و آچار می دادم.واقعا کار سختی بود اما از پسش برآمدیم....ب)همسایه ی طبقه ی پایینی ما تویوتا کمری خریده است...ج)امروز توی تاکسی یک جوان قد بلند با موهای خرمایی و ریش های میشل استروگفی کنار من نشسته بود...د)موجودی من در بانک رفاه بالغ بر۲۳۵۶۳۸ ریال می شود....
با همه ی محاسن و مزایای فوق الذکر من همیشه از قپی آمدن بی زار بوده ام و اصولا آدم خاضعی هستم....
۵.آدم غیرتی و ناموس پرستی هستم و از آدم های هیز متنفرم:
چند وقت پیش توی فلکه ی اول گوهردشت خانم جوان و زیبا و متینی منتظر ایستاده بود.خانم مزبور قد متوسطی داشت.کمی هم گوشت آلود بود.پالتوی چهارخانه ی کوتاهی به تن کرده بود و شلوار جین چسبان و پوتین های ایتالیایی کرم رنگی به تن داشت.دهانش بزرگ اما خوش ترکیب بود.رژ لب و رژ گونه ی مسی رنگش عجیب با رنگ موهایش هماهنگ بود.زیر چشم چپش خال کوچکی داشت که خیلی به جذابیتش افزوده بود.چشم هایش درشت نبود اما می دانست چطور خط چشم بکشد که خوش حالت بشود.ابروها را طوری سایه کاری کرده بود که اگر خبره نبودی محال بود متوجه بشوی که چندان هم قرینه و هماهنگ نیستند.اما آن چیزی که چهره اش را جذابیتی اهورایی می بخشید هیچ کدام اینها نبود بلکه گونه های عجیب برجسته اش بود که باعث می شد نگاه هایش حالتی پیدا کند که تا ته ته های دل بیننده رسوخ کند...
خاک بر سر ها داشتند با نگاه شان می خوردندش...چند تا از این عابرین و کسبه را می گویم.آخر یکی نیست به این آدم های دله ی چشم چران بگوید مثلا که چه؟..آخر چه سودی می برید از این چشم چرانی بدبخت ها؟...لا اله الا الله...مگر ما مرد نیستیم؟..والله مثل یک جنتلمن سرم را انداختم پایین و حتی یک نیم نگاه هم نکردم و فقط حرص خوردم...راستی تا یادم نرفته بگویم که یکی از دندان های آن خانم کمی کج بود که مقداری از حلاوت دیدار ایشان می کاست.....
این بود پنج خصوصیت من که کمتر کسی از آنها باخبر است....
واما مدعوین اینجانب:
۱.بهار نارنج
۲.جوجو
۳.حامد
۴.سیرپرست
۵.صفا و وفا
لطفا با تشریف فرمایی خود مجلس ما را گرمی ببخشید....