هست شب یک شب دم کرده و خاک /رنگ رخ باخته است/باد، نوباوه ی ابر،از بر کوه/سوی من تاخته است./هست شب همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا/هم از این روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را/با تنش گرم، بیابان دراز/مرده را ماند در گورش تنگ./به دل سوخته ی من ماند/به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!/هست شب.آری شب..   

                                                      "نیما"

هفت سال قبل

خبر کوتاه بود:ناصر(دوست و همکار قدیمی ام) داشت از همسرش ستاره(که مهندس بسیار موفقی شده بود)جدا می شد...اما مشکلی وجود داشت:من نماینده و وکیل هردوتاشان بودم،این خواسته ی هردوشان بود...هرچند خیلی هم خالی از ایرادهای قانونی نبود ولی هرطور بود شد... تا جایی که فهمیده بودم ستاره با یکی از همکارانش که جوان موقر و موفقی هم بود روابط نقدی و حنسی پیدا کرده بود و دیگری تمایلی به ادامه ی زندگی با ناصر نداشت...

مراسم جدایی سرد و خاموش بود و از جنجال های همیشه گی خالی....خیلی هم سریع انجام شد و هر کدام رفتند پی کارشان....گر چه ناصر پژمرده بود و کدر....خیلی کدر...در روزگار آشنایی و عاشقی شان هم من میانجی بودم....

          *******

سه ماه بعد منزل یکی از دوستان مجرد مجلسی مردانه:

سیاوش در حال نوازش آلات و ادوات مردانه آب دهانی قورت داد و گفت:بابا این ناصر از اولش هم معلوم بود که از پسش بر نمیاد...و مشت بسته اش را با آرنج تا شده به سمت جلو پرت کرد...

عجب چیزی بود:با کف دست هایش پیاله ای درست کرد تا ابعاد سینه های ستاره را _ که دیگر زن دوستش نبود و نشان دادن ابعادش ایراد اخلاقی نداشت _ نشان دهد...

علی که از حرارت ویسکی لپ هایش گل انداخته بود پوزخندی زد و گفت که از نظر سیاوش نوع زن چیز خوبیه...و از تصور قد ستاره که چندان مطلوب نبود صورتش را جمع کرد و گفت:چی بود بابا...

محمود دلش برای ناصر می سوخت:از اولش هم گفتم که زن مثل گنجشکه،سفت بگیریش می رینه شل بگیریش می پره....زیادی به اش پر و بال داد...اون زندگی ،اون ماشین و خونه...هر کی باشه خرش ور میداره....زیادی تحویلش می گرفت...

هوشنگ به بی غیرتی ناصر فحش می داد:من بودم سرشو گوش تا گوش می بریدم تا گه ناشتا نخوره...وبا انگشت اشاره ی دست چپ چاقوی تیزی درست کرد و روی گلوی خودش کشید بی آن که خونی جاری شود...یا لااقل یه جوری خدمت خواهرمادرش می رسیدم که تا عمر داره یادش بمونه...و او هم مشت بسته اش را با آرنج تا شده به سمت جلو پرتاب کرد...

سعید اما ساکت بود و سخت در خود فرو رفته بود:دو سالی می شد که از زنش جدا شده بود...

امید بابا یه چیزی بگو....نکنه تو هم ترتیبشو داده بودی؟...سیاوش بود که داشت با قهقهه مشت بسته اش را...

امید یه روشنفکر و نویسنده ی مسئوله...الان داره به بن بستای فلسفی بشریت فکر می کنه...این را هوشنگ گفت و با انگشت اشاره ی دست چپ سعی کرد سوراخ بن بستی را باز کند...

علی مستانه چیزی بین شیهه و خنده از میان دندانها پرتاب کرد:سگ سیاه...بچه ی جنوب شهرو چه به این سوسول بازیا...قبلنا مردتر بودی....

سعید آرام پرسید:بالاخره قصه چی بود امید؟....سرسری چیزی گفتم وتمام...

    ****************

دو ماه بعدتر،محفلی خانوادگی:

امید بیا اینجا ببینم بابا...آخه چی به سر اینا اومد؟...نوشین با دلسوزی و نگرانی می پرسید...

فرحناز دامنش را کمی پایین تر کشید تا ران هایش _که گوشتالو و دوست داشتنی هم بود _ از تیررس سیاوش خارج شود و با لحنی عفیف و وفادار گفت:خاک تو سرش تا یکی بهتر دید از خودش در اومد...آبروی هر چی زنه می برن اینا...همیشه گفتم آدم باید اصل و نسب داشته باشه و دلش بزرگ باشه....و با دو دست کاسه ی بزرگی درست کرد تا اندازه ی دل بزرگش را نشان دهد...

رویا که معلوم بود از فضولی در کار دیگران اصلن خوشش نمی آید با اخم خردمندانه ای خاطر نشان نمود:بابا حرف خودمونو بزنیم به ما چه مربوط...به خودشون مربوطه...ما که نمی دونیم قضیه چی بوده؟....و نگاه امیدوارانه و طمعکاری کرد که یعنی امید،احمق جون چرا نمی گی چی بوده قضیه....

اصولن با این همه ماهواره و اینترنت و این چیزا دیگه نهاد خانواده داره از بین می ره...وقتی اعتقاد و پابندی نباشه چه انتطاری داریم...این را زنی گفت که مقنعه ی مشکی و عینک بزرگی داشت و از دوستان خانم صاحبخانه بودومی گفتند جراح زنان و استاد دانشگاه است...دوران بی ایمانیه دیگه...و نگاهش را به ران های فرحناز _که گوشتالو و دوست داشتنی هم بود_دوخت...

خانم مسنی که صورت سیاه و زمختی داشت ناگهان مثل شوالیه ای دلیر پای به میدان مبارزه نهاد:چی می گی خانوم...ایمان چیه...اعتقاد کدومه...سی ساله دارین اینارو می گین چی شد؟...چرا هیشکی نمی گه شوهر بی شرفش چه بلایی سرش آورده و با چن تا پتیاره ی دیگه خوابیده...من رک حرف می زنم و از کسی هم نمی ترسم...چرا هر چی گناهه گردن زنا می اندازین؟..این نامردا چی ها که به روز ما میارن وقتی جوونن و انتظار دارن ما وفادار باشیم....وقتی هم از پا می افتن تازه باید ما جمع و جورشون کنیم تا به امون بگن زن خوب فرمان بر پارسا...اهه.. و انگشتانش را جلوی صورت نامرد چروکیده ای_ که روزگار جوانی پدرش را درآورده بود و حالا با پارکینسون بی پیری در حال رقص بود _تاب داد...نامرد کمی به حجم قرهایش افزوده گردید...

شوری در میان بانوان جوان که اغلب دانشجو هم بودند افتاد....برای شیرزن شجاع هلهله کشیدند...

یکی که معلوم بود تازه عروس است و چاک زیبای میان پستان هایش پرستشگاه سیاوش و علی شده بود با غیظ گفت:اتفاقن اگه چند تا از اینا باشن دیگه هیچ مردی جرات زیر آبی رفتن نمی کنه...اینا با ساختار شکنی شون خودشونو قربانی می کنن تا دیگران سود ببرن...اینا شیرزنن که تف و لعنت عوامو به جون می خرن و راه خودشونو می رن...(سعی می کرد به شوهرش که جوانک قیطانی ببویی هم بود نگاه نکند)....سیاوش و علی و چند نفر دیگر سخت به هیجان آمده بودند و سعی می کردند مراتب آمادگی خود برای ارسال کمک های داوطلبانه_البته جهت امر ساختار شکنی_  به سوی این بانوی فهیمده را اعلام کنند...(مطمئنن اگر آن وقت ها فیس بوکی در کار بود عکس ستاره را به عنوان شیرزن در آن می گذاشت و حتمن لایک های زیادی هم دریافت می نمود)..

سیاوش زیر لب چیزی گفت و با کف دو دستش پیاله ای درست کرد....علی چیزی میان شیهه و زوزه از میان دندان ها پرتاب کرد.....

     ************************

امروز دوم بهمن نود

هفت سال گذشته...کسی دیگر راجع به جدایی ناصر از ستاره نمی پرسد...خبر داغ این روزها جدایی نادر از سیمین است و پستان های گلشیفته و نرخ دلار و سکه و احتمال جنگ...

به حجم چین های صورت و سپیدی ریش ها یم مقدار معتنابهی افزوده شده...خدا را شکر اما ریزش موها متوقف شده...سالهاست که دیگر متوقف شده...می دانم که سپید شدن  ریش هایم نیز روزی متوقف خواهند شد ...می دانم که پروپوزالم را هم خواهم نوشت ...می دانم که به انتهای این راه هم می رسم...به انتهای این زندگی...زمان فقط کمی زمان...زمان که زیباترین چاره هاست....