ساعت ۱۱ شب بود آبتین داشت فوتبال بازی میکرد وباصدای بلند گزارش میکرد نیکی لبخند موذیانه ای به لب داشت وداشت سی دی ها را به هم میریخت همسرم داشت نماز می خواند ومن کتاب یک مرد اوریانا فالاچی را برای صدمین بار می خواندم.چه گوارا از دسک تاپ کامپیوتر مغرورانه به دوردستها خیره شده بود ومن فکر می کردم این پاناگولیس(قهرمان کتاب)چقدرشبیه چه گواراست ومن داشتم همسرم را که با چادر نماز زیباتر شده بود نگاه می کردم ومن به حرفهای روز جمعه اش فکر می کردم ومن به خیلی چیزهای دیگر فکر می کردم!!!
اوایل ازدواج با چندتا از دوستان همسرم وشوهرهایشان مسافرتی رفتیم که خوش گذشت اما ذهنم را مملو از سوالاتی کرد که بعدها تا حدی برایشان پاسخ" جور "کردم .
درمیان همسفرهایمان زن وشوهری بودند که شراکت جالبی داشتند:زن شاغل بود درخانه هم کار می کرد بچه داری هم میکرد خرید خانه هم با او بود مرد فعلا کار نمی کرداما بقیه امور از قبیل نق زدن وایراد گرفتن را بر عهده داشت.زن اززندگی اش راضی بودبالاخره دراین وانفسا توانسته بود شوهری پیدا کند که گرچه کمی غرغرو وبد دل وایرادگیر بود اما هرچه بودشوهر بوداواززندگیش راضی بود به کسی هم ربطی نداشت
زوج دیگر وضعیتی کماکان مشابه داشتندمنتهی دراین مورد شوهر شاغل بودوکار بدی هم نداشت.خوش سروظاهروآداب دان بودوتحصیلات بالایی داشت.این یکی مدام در جمع زن را مورد خطاب قرار می داد که نخندد سنگین باشد لباسش را مراقب باشدوروسریش را جلو بکشد.مرد مذهبی وسنتی بود وزن غیر مذهبی واز خانواده ای باز.اینها قبل از ازدواج دوست بودندومرد گفته بود من زن سنتی نمی خواهم وحجاب برایم مهم نیست ولی بعد از ازدواج زیر همه چیز زده بودوحتی بارها به خانواده زن به خاطر رفتارشان توهین کرده بود ومدتها روابطش را با آنها قطع کرده بودو زن همه اینها را پذیرفته بود وعلیرغم شکایتهای زیادی که می کرد به زندگی ادامه میداد وظاهرا از زندگیش راضی بود به کسی هم ربطی نداشت ....مرد هرسال چندبار از طرف محل کارش به خارج سفر میکندو آنجا به استخرهای مختلط میرودوعکسهایش را به خانمش نشان میدهد تا اثبات کند آدم روراستی است وچیزی را از همسرش پنهان نمی کند.او دوست ندارد همسرش حتی از پول خودش هم که شده برای خودش اتومبیل بخردواعتقاد دارد که بهتر است خانم درامدش را در اختیار وی بگذارد تادر زندگی هزینه کند درزندگی مشترک من وتو وجود ندارد که.(اما تو ومن وجود دارد)
جمعه همسرم درصحبتهایش گفت این مرد واقعا مرد خوبی است.با چشمهای گرد شده دلیلش را پرسیدم گفت همینکه پی عیاشی نیست همینکه آدم مرتبی است وبه فکر زندگی است همینکه نماز می خواند واهل مشروب واعتیاد نیست همینکه درامد خوبی داردواجتماعی است دلایل کافی برای خوب بودن یک آدم است حالا کمی سخت گیری که به جایی بر نمی خورد.....
چیزی نگفتم....خدایا جوامع  روحی زنانه دارندوحکومتگرها همان مردانی هستند که اگر آب ونان ونیازهای حداقلی را برسانندوگاهی ازسرلطف انگشتری گوشواره ای چیزی نثارزنانشان کنند قدر خواهند دید وحالا اگر ماهی دودست کتک مفصل هم تقدیم زنانشان کنند زود فراموش خواهند کرد که این را از حقوق مسلم حکومتگران یا همان مردها می دانند.بیچاره خوش خیالهایی مثل پاناگولیس واین دوست سابقم چه گوارا که جان بر سر آزادی ودموکراسی وبرابری واینجور حرفها گذاشتند بیچاره آن رفیق ما که برای اثبات حسن نیت مهریه بالایی برای زنش در نظر گرفت وهر چه داشت به نام زنش کرد زنک هم حالا درسوئد با دوست پسرش کیف میکند ایشان هم دارد آب خنک میخورد(این از عوارض دموکراسی یک شبه در جوامع استبداد زده است).
باز به چی داری فکر میکنی؟همسرم بود که می پرسید.گفتم به خاتمی !بنده خدا اگر نتوانست به همه حرفهایش عمل کندلااقل زیر حرفش هم نزد. پرسید حالا چی شد یاد خاتمی افتادی؟گفتم ولش کن ....

نیکی خوابش برده بود.آبتین گل سیصدم را به بایر مونیخ زده بودومیرفت تا جیش خواب بکندمرا هم نصیحت میکرد تا همین کار را بکنم من به چه گوارا ومطلبی که بعدا درباره اش خواهم نوشت فکر می کردم.....