پیرمرد تنگ چشم غرغرو

موطن آدمی را بر هیچ نقشه ی جغرافیایی نشانی نیست
موطن آدمی تنها بر دلهای کسانی است که دوستش می دارند                    
                                                                                      مارگوت بیگل

آبتین خروس زری پیرهن پری را می خواند ومن می فهمم که تو در دلهای فرداییان این دیار تکثیر خواهی شد.....بگذار سنگ قبر شکنان تنگ چشم از فرط حسادت بمیرند...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مادرم٬ ناف هرکدام از بچه ها که می افتاد را در دستمالی می پیچید وبالای بام مسجد می انداخت تا اهل مسجد ومذهب شوند ولی فکر می کنم ناف مرا در قبرستان انداخته باشد چون علاقه ی شهوت آلودی به این مکان آرامش بخش دارم.تبریز که بودم جانم در قبرستان در می آمد. می رفتم امامیه و ساعتها برای خودم فلسفه می بافتم.بعدها قدری از این صفت مرضیه دور افتادم ولی خوب نه کاملا...همین زمستان گذشته یک روز که خیلی دلم گرفته بود رفتم امامزاده طاهر٬ گفتم هم چند تا عکس از قبرها می گیرم و در وبلاگ قرار می دهم وکلاس می گذارم ٬هم دلم را خالی می کنم ..چه خبر بود...هنرمندها آرام خوابیده بودند وجماعت کنار قبرهاشان عکس می گرفتند وزیارت می کردند. قبر آغاسی خیلی شلوغ بود.از هر تیپ آدمی دیده می شد ولی بیشتر مسن بودند تا جوان.نچ نچ می کردند وبا لبخند سری تکان می دادند. یکی دوتا خانم چادری تند تند فاتحه می خواندند .در گوشه ای داش مشدی شکم گنده ای برای جوانتر ها از خاطرات آغاسی ولوطی گری هایش می گفت که فکر کنم اغلبش چاخان بود وبیشترش بافته ی ذهن خودش بود...احتمالا چند سال دیگر این چاخانها عین واقعیت وتاریخ خواهد شد...مثل خیلی چاخانهای دیگر.....
اما قبر شاملو عجب خبری بود.بیشتر جوان بودند وفضای جالبی بود.دختر وپسری در گوشه ای دست در دست زمزمه می کردند....دست خیلی ها کتاب های شعر و رمان های پائولوکوییلو بود....خانم میانسالی شعری از شاملو را به شکلی کاملا غلط غولوط می خواند وسر تکان می داد.فضا عجیب بود...کسی چند نفر را دورش جمع کرده بود وداشت شعر ابراهیم در آتش را تفسیر می کرد....گوشه ای دو نفر که روی هم یک نفر هم نمی شدند با وضعی از هم پاشیده وسر و رویی در هم شکسته و عینک کائوچویی عهد عتیق وته ریش سپید٬سیگار می کشیدند وصحبت های بی سر وته فلسفی می کردند.پسر جوان خوش تیپی که شبیه راسل کرو بود نشسته بود سر مزار واشک در چشمانش حلقه زده بود وشعر آی عشق را دکلمه می کرد...آخی..... دلش شکسته بود...چند دختر جوان داشتند پسر را می پاییدند...یکیشان با دیدن اشکهای پسر نزدیک آمد و دستمالی تعارف کرد پسر دستمال را گرفت واشکهایش را پاک کرد ونگاه بی تفاوتی به دختر انداخت اما ناگهان با دیدن چهره ی دختر که خوشگل هم بود ٬چیزی در چشمهایش درخشید وبغضش حسابی ترکید دختر همدردانه نزدیکتر شد و گفت:اشک رازی است.....داشتم از حسادت می ترکیدم... اینها جوانند ما هم جوان بودیم...مثل احمقها می رفتیم قبرستان تفکرات فلسفی می کردیم آن سه چهار باری هم که خیر سرمان با کسی قرار گذاشتیم از ترس کمیته واینجور چیزها جرات نگاه کردن به هم را نداشتیم و دزدکی زیر لب چیزهایی می گفتیم که معلوم نبود چیست.....اما حالا نگاهشان کن چه راحت... انگار سالهاست همدیگر را می شناسند...چه نگاههای خوبی به هم می کنند....ناگهان یادم رفت نزدیک است چهل ساله شوم .یادم رفت یک بانوی شعف آور ودو بچه ی طرب انگیز دارم...حس کردم جوانم... میل به خود نمایی و جلب توجه داشت دیوانه ام می کرد... نیاز شدیدی به نگاه تحسین آمیز و ستایش داشتم....با خودم گفتم مگر ما بلد نیستیم شاملو بخوانیم؟آن زمان که ما شعر می خواندیم شما اصلا کجا بودید جوجه ها؟...بسم الله...کلاهم را مرتب کردم ودامن بارانی ام را جمع کردم ورفتم نشستم سر مزار....در حالی که زیر چشمی اطراف را می پاییدم بزوز بغضی کردم وزمزمه کردم:بیابان را سراسر مه گرفته.....انگار نه انگار ...هیچکس محلم نگذاشت...صدایم را بالاتر بردم ٬قطره ای اشک ریختم ٬سرم را تکان دادم....نخیر انگار نه انگار....پسرک خوش تیپ گریه یادش رفته بود وداشت با دخترها می لاسید... هی... باید هم بخندی ..به منظورت رسیدی....پس چرا کسی به من توجه نداشت؟خدا وکیلی تیپم که بد نبود.مثل ناراضیان تبعیدی  سیبری در دوران استالین بودم...بس که چمباتمه نشسته بودم زانوهایم درد گرفته بود.بی خیال...روی زمین ولو شدم وبارانی ام حسابی خاکی شد...دختر وپسر پشت سرم شمعی روشن کرده بودند وداشتند از روی کتاب شعر می خواندند وآه می کشیدند...دماغ سوخته ومنتر شده بغضی این بار واقعی گلویم را فشرد...دو تا فیلسوف پژمرده ی تاریخ گذشته متوجه من بودند...مثل اینکه بدشان نمی آمد با من سر صحبت را باز کنند.رویم را آنطرف کردم ومحلشان ندادم...من از اینها می خواهم چه کار؟از آن یکی ها می خواهم...قیافه ی پلاسیده ام قطعا شبیه صاحب عزاها شده بود این را وقتی دانستم که دیدم پیرمردی کور مکوری با سلام وصلوات قبر شاملو را شسته وحالا دارد امیدوارانه نگاهم می کند...بایک پانصد تومنی روانه اش کردم .... به دنبال او جوانک پیر سیمایی روبرویم چمباتمه زد وبا صدایی کلاغ گونه که عصبانیتم را بیشتر می کرد شروع به خواندن یاسین کرد...فکر کرد نفهمیدم که مدام دارد آیه ها را جا می اندازد...داداش ما خودمان یک زمانی قاری قران بودیم... دیگر جلوی ما که نه....با یک پانصد تومانی از شرش راحت شدم....ناگهان دیدم دسته ای بچه ی پاپتی با سطل و شمع و عود وگلاب دوره ام کرده اند و وزوز می کنند بلند شدم تا از دستشان فرار کنم مثل اینکه اینجا جای من نبود.من مثل مارشال رومل بعد از شکست از مونتگمری٬ در حال فرار بودم تقریبا می دویدم وبه دنبالم گدا گشنه ها ی پاپتی ول کن نبودند دوتا از بچه ها دنباله ی بارانی ام را چسبیده بودند والتماس دعا داشتند...چهره ی کتک خورده وبارانی خاکی ای که عنقریب توسط کودکان دریده شده وبه یغما می رفت دیدن داشت....دم در قبرستان راسل کرو  با دخترها تبادل دل وقلوه سایرمخلفات می کردند...وضع مرا که دیدند پقی زدند زیر خنده٬الان بود که پسرک از زور خنده بترکد....هی...روی آب بخندید انشا الله....همین دیگر همین کارها را می کنید می زنند سنگ قبر مردم را می شکنند دیگر....اصلا آن کسی که سنگ قبر می شکند چه می داند شعر چیست وشاملو کیست...اگر اینقدر شعور داشت که سنگ قبر نمی شکست...ولی شما با این قرطی بازی ها خونش را بجوش می آورید دیگر... آخر مگر قبرستان جای شعر خواندن واین بی ناموسی هاست؟گیرم که طرف شاعر بوده...چه ربطی دارد ٬فاتحه تان را بخوانید بروید پی کارتان دیگر...حتما باید شعر بخوانید؟اگر این طور باشد پس دوستداران وطرفداران اسمال کیسه کش باید بروند سر قبرش وپشت یکدیگر را کیسه بکشند....لابدطرفداران بنان هم که معمولا جوانهای سیاه سوخته ی ریقو وعینکی ویامعلم ها و سرهنگهای باز نشسته هستند باید الهه ی ناز بخوانند وطرفداران نوازنده هاوموسیقی دانها هم باید ساز ودهل با خودشان بیاورند...نمی شود که...مگر هر کی هر کی است....اگر روی زیادی بدهی طرفداران آغاسی که ماشاالله کم هم نیستند بساط ماست وخیار واستکانهای کمر باریکشان را می آورند ودستمالهایشان را می چرخانندوشکمهایشان را می رقصانند ومی خوانند:آمنه چشم تو جام شراب منه....عجبا شما ملت شور همه چیز را در می آورید....خوب شد دلم خنک شد....اگر شما واقعا اهل شعر وهنر بودید قدر مرا که وارث وادامه دهنده ی راستین جناب آقای شاملو هستم ٬می دانستید وآنجور کم محلی نمی کردید.....حالا ببینم کجا دیگرمی توانید بساطتان را پهن کنید....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حمالان پوچی
مرزهای دشوار تحمل را شکستند
تکبیر برادران!

همسرایان وحدت
باحنجره های بی اعتقادی
حماسه های ایمان خواندند
تکبیر برادران!

کودکان شکوفه
افسانه ی دوزخ را تجربه کردند
تکبیر برادران!

ما با نگاه  ناباور
فاجعه را تاب آوردیم
هیچکس برادر خطابمان نکرد
وبه تشجیع ما تکبیری برنیاورد
تنهایی را تاب آوردیم وخاموشی را
ودر اعماق خاکستر
می تپیم
                                             "احمد شاملو"

سال سگ

بخاطرغیبت انجام شده پوزش می طلبم.واقعا درست گفته اند که :الغیبت اشد من الزنا...ولی خب چاره ای نبود....سعی می کنم در چند سطر خاطرات زیبای بهاری ام را با شما قسمت کنم .از بیست ونهم اسفند شروع می کنم:
صبح:از آنجایی که پزشک انساندوست ووظیفه شناسی هستم امروز هم رفتم مطب اما عجیب بود:این شب عیدی سوار هر ماشینی می شدم بوی گند می داد.توی دلم به این مردم بدبو ٬بد وبیراه می گفتم وغرق تفکرات فلسفی بودم.ماشین سوم را که سوار شدم دیدم علاوه بر بوی بد ٬خانم مسنی با نفرت زایدالوصفی به دستم نگاه می کند:وای...نایلون آشغالی را که باید توی سبد آشغالهای دم در می انداختم با خودم آورده بودم وکیفم را توی سبد آشغال انداخته بودم...خدا را شکر کیفم از فرط کهنگی شبیه آشغال بود وکسی رغبت نکرده بود برش دارد
شب:همه منزل پدری منتظر سال تحویل نشستیم.نامرد این نگار ونسرین ٬هر چقدر منیر ومینو از من تعریف کرده واطمینان به نفسم را بالا برده بودند٬از دماغم آوردند الحق شیر که پیر می شود....شرح ماوقع را در لبخند لحظه ها بخوانید
اول ٬دوم٬سوم٬چهارم فروردین:ای خدا چه می شد که عید دیدنی را نمی آفریدی ؟بخصوص در تهرانی که هیچوقت خلوت نمی شود.اینهمه راه بکوبی وبروی که مثلا دهانت را شیرین کنی وطرف با لباس مشکی ترشرو وعبوس با چای خالی پذیراییت کند.بالاخره هرکس اعتقادی دارد.باز خدا پدر بی اعتقادها را بیامرزد یا مسافرت بودند یا ادای نبودن را در می آوردند وکار با نوشتن آمدیم نبودید حل می شد.آن چند تایی هم که مثل ما نتوانسته بودند بروند چنان غرق فیلمهای تلویزیون بودند که برای رفتنمان ثانیه ها را می شماردند...منزل پاتریار کئاس پیر نارنگی درشتی برداشتم وتا آمدم پوست بگیرم ایشان نچ نچی فرمودند وگفتند: نارنگی کیلو هزاروسیصد تومن.....

والله اگر این تخته نرد شبانه با دامادها هم نبود غمباد می گرفتم......بگذار...بگذار دخترم بزرگتر شود اگر من سال دیگر تهران ماندم........
آن چند روز وسط هم مثلا تعطیل نبود اما عملا چرا.بس که ملت کوشا کار وتلاش می کنند واقعا این تعطیلات طولانی حق مسلمشان است.برای خدمت به محرومان مطب را باز کردم.نوروز همه ی محسناتش یک طرف این سنت حسنه ی روبوسی ومصافحه اش یک طرف.هر مریضی که می آید چه بخواهی چه نخواهی با لبخندی روح افزا در آغوشت می گیرد وحالا نبوس وکی ببوس.به به....بعد از ماچ وبوسه ای مرطوب وجانانه وقتی که علت مراجعه را می پرسی تبسمی به زیبایی خرزهره صورتش را پر می کند وتو می فهمی تبخال دارد یا گلو درد چرکی یا اسهال عفونی وچه خاطره انگیز ودیدنی می شود چهره ات ای پزشک فداکار وهمنوع دوست.....
شبی از شبها که با دکتر دواچی میرفتیم خانه٬دم در مطب یکی از مریضها نایلون پری به دستم داد وگفت عید مبارک.این را پسرعمه برای شما فرستاده و مرغ فروشی آن دست خیابان را نشان داد. لبخندی زد و چشمهای چپش عجیب درخشید.مرغ را گرفتم ونشستم توی ماشین.دکتر دواچی با حسادت و کمی بغض گفت دکتر این چی بود؟گفتم والله مریض ها لطف دارند.قبل از عید مریضی اش را خوب کردم حالا برای تشکر مرغ فرستاده...دکتر دواچی بغض کرده گفت دکتر مواظب آنفلوانزای مرغی باش٬آلوده نباشه....دل توی دلم نبود:جان خودت ..آنفلوانزای مرغی....گربه دستش به مرغ نمی رسد می گوید آنفلوانزا دارد......هوم دواچی جان اگر توهم هوش مرا داشتی وچند تا تست بیشتر میزدی الان مجبور نبودی نوار بهداشتی وپوشک و واجبی با طعم توت فرنگی بفروشی وبا جماعت سر یک قران دوزار چانه بزنی...می دانم کجایت می سوزد....اصلا شما داروسازها همه مثل هم هستید:خسیس٬حسود وکلک باز....خوب خوبتان شبنم خودمان است که تا حالا سه چهار تا از کتابهای مرا سرقت کرده وحق وحقوق نسخه پیچش را که جوانک ریقوی زن وبچه داری است نمی دهد وبیمه اش نمی کند.......
حیف...حیف که خانمم نمی گذارد از مطب چیزی به خانه ببرم...مگر دفعه های پیش نبود؟... هر چه برایم روغن حیوانی وکره ی محلی وکشک وباقلواو...آورده بودند همه را ریخت دور...این دفعه امافرق می کند اصلا مگر قرار نیست فردا برای قسمت دوم تعطیلات برویم تهران؟می برم همه اش را با دامادها کباب می کنیم ومی خوریم به خانم هم می گویم اگر شما دلت نمی خواهد نخور....مرغ به این خوبی....حتما بایدبنشینی توی رستوران وفلان قدر بدهی تا به دلت بچسبد.اصلا می دانی چیست:من دیگر از این پول ها ندارم خرج کنم!با این سختی پول در می آورم بریزم توی شکم رستوران چی که چه بشود؟...به بچه ها هم می دهم بخورنددر سن رشد هستند وپروتئین برایشان لازم است...والله بعضی از این مریضها خیلی لوطی هستند....موبایلم زنگ زد وتا گوشی را برداشتم دکتر کیمیا دوش با آن صدای دورگه اش داد زد:مرتیکه مرغا خوب بود....خواستم بگویم بله که خوب بود چشم نداری ببینی مریضها به من لطف دارند!...اما کیمیادوش ادامه داد احمق مرغارو من سفارش داده بودم یارو اشتباهی آورده مطب تو.....
ای افعی چپول...پس بگو...دیدم کج کج راه میروی...آخر من احمق را بگو!این مریضها ویزیتشان را بزور می دهند٬مرغ بفرستند؟آن هم چهار تا!...کره وروغن هم که می آورند ترشیده است...زیر چشمی دواچی را پاییدم:در پوستش نمی گنجید واز قسمتهای تحتانیش صدای ساز وآواز می آمد..... 

خدایا چقدر لطف کردی که سوسمار را آفریدی ٬چقدرجانور مفیدی است.تنهای تنها در آبگیرش........ سوسمار جان خدا پدرت را سلامت کند:باز خانه ی تو پاتوق ماست.خیلی خوش می گذرد اما سعی کن خورش کرفس را زود تر بار بگذاری تا حسابی جا بیفتد...می دانی فردای همانروزی که پیش تو بودیم رفتیم خانه ی خواهر مهرناز خانم ومن تازه فهمیدم که خورش کرفس تو زیاد جا نیفتاده بود....

سیزدهم فروردین:خیر سرمان برگشتیم خانه مان که دچار ترافیک ودردسرهای دیگر نشویم...اما چشمتان روز بد نبیند:نیکی حسابی مریض شد...گلاب به روی شما او اسهال می کرد وخانم گریه...تا همین دیروز هم مریضی اش ادامه داشت...خانم خیلی سعی کرد چیزی نگوید اما چهارشنبه دیگر طاقتش طاق شد وفریاد زد یالله زنگ بزن از یه دکتر درست وحسابی وقت بگیر....من هم که اطمینان به نفسم را از دست داده بودم به یکی از دوستان که فوق تخصص نوزادان دارد زنگ زدم وماجرا را گفتم.قهقهه ای زد وگفت احمق جان کدام دکتری جرات دارد برای بچه ی خودش طبابت کند که تو میکنی؟من بچه ی خودم را از ترس زنم می برم درمانگاه سر خیابان....
نیکی کمی بهتر شده اما من پشت دستم را داغ گذاشتم که دیگر برای بچه های خودم دکتر بازی در نیاورم... درشب بیداری های هفته ی پیش رمان پرنده ی خارزار را که شبنم(خانم دکتر کیمیادوش)برایم آورده بود خواندم٬گرچه افسرده تر از پیش شدم ولی واقعا به خواندنش می ارزید

واقعا بعد از یک سال کار وتلاش به چنین تعطیلات دلپذیری نیاز داشتم......