زمزمه های پایان یک سال
مسافر کوچولو گفت:داشتن یه دوست عالیه حتی اگه آدم دم مرگ باشه.......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این روزها خوشحالم.... خیلی خوش به حالم......
بوی بهار از حالا همه جا را پر کرده.درختها شکوفه های خوشگلی داده اند.آدم دلش می خواهد عاشق بشود.آدم دلش می خواهد تا نصف شب توی خیابان قدم بزند وآواز بخواند ویواشکی زار زار گریه کند.... هی.... بهار که می شود آدم یاد جوانی می افتد.یاد روزهایی که شعله ای در میان سینه می سوخت ودل هوای فتح دست نیافتنی ها را داشت .آینده چه دور بود وجهان چه در دسترس....
اما اگر فکر می کنید برای این سرکیف هستم سخت در اشتباهید:اولا گفتم آدم وهمانطور که مستحضرید این موضوع به بنده ربطی پیدا نمی کند.در ثانی منی که از صبح ساعت ۹ تا ده شب می چپم توی این سوراخی برایم چه فرق می کند اردیبهشت باشد یا دی؟.... ای بابا این قرطی بازی ها مال جوانها وبی مسئولیتهاست.مارا چه به این حرفها....
عید می آید.با بوی اسکناسهای تا نخورده ی عیدی.با بوی سمنو٬نقش زیبای هفت سین.با عطر محبتها و دیدار فک وفامیل.با عطر سفر.سفر به کوچه باغهای بکر خاطرات ....عید می آید با بوی رخوت وبی خیالی.عید با خود رهایی می آورد.رهایی از درس ومشق وحساب وهندسه وجغرافی کسالت بار بی پیر...
اما اشتباه نکنید.خوشحالیم بخاطر اینها نیست.حالا سالهاست که از عیدی سراغی نگرفته ام.من صدای پای بهار وعطر شکوفه ها را در نگاه رفتگر ٬شبگرد٬کارمند بانک٬منشی و...حس می کنم.هر وقت که می بینم سلامشان بلندتر ومهربان تر شده می فهمم که اینها بی طمع نیست وبهاری در راه است....
وقتی به دید وبازدیدهای بی دلیل وبه حکم اجبار فکر مکنم رعشه می گیرم....نه من علاقه ای به رفتن دارم نه آنی که قرار است به حکم وظیفه ببینمش وشیرینی هایش را بخورم...همان حرفهایی که بر آداب لاجرم ضبط شده را باید تکرار کنی واز این که وقتت بیهوده تلف می شود غصه بخوری...
اسفند امسال شروع بدی داشت.چند اتفاق عجیب وغریب ودر آخر بیماری خواهر وپدرم.روزهای تلخ وسنگین گذری بود.اما اتفاقی افتاد که همه چیز را عوض کرد:در جریان درمان این دو عزیز٬کسی را پیدا کردم که سالها از آخرین دیدارمان می گذشت.دکتر بهزاد رحمانی جراح توانای توراکس.آن سالها او داشت فوق تخصص اش را می گرفت ومن اکسترن بودم....هی... دکتر خوش تیپ وخوش اخلاق تو هنوز همانی هستی که بودی:بی ادعا ٬صمیمی ودلسوز.نمی دانم چطور بعد از این همه سال مرا فراموش نکرده بودی...وقتی همین را پرسیدم٬خندیدی وگفتی:کسی که ترا وکارهایت را فراموش کند٬بایدخیلی پیر شده باشد...حیف ٬حیف استاد خوبم اگر من هم حرفها ودرس هایت را به خاطر داشتم حالا اینقدر کودن وبی سواد ودست وپا چلفتی نبودم....چه مهربان وپرسخاوتی تو مرد.......دستانت سلامتی را به عزیزانم بازگرداند وتلخی روزهای پایانی این سال را حضور تو شیرین کرد...حالا شادم...حالا خوش به حالم...از طبابت همین مرا بس که کسانی چون تو آشنا و رفیق ویار من هستند...دست شفا بخش ات به دور از چشم زخم تنگ چشمان و وجودت برقرار باد....
خوشحالم...خوش به حالم...یکی هم به خاطر قراری است که با دوستان گذاشته ایم تا در نیمه ی دوم عید هم را ببینیم.کسانی که از ته دل دوستشان دارم.اجبار و وظیفه ای در کار نیست.کسی برای کسی ادا در نمی آورد.لازم نیست خودت را سنگین وآداب دان جلوه بدهی.سلامها طمع ناک نیست. حرف ها از دل بر می آید.می توانی خودت باشی هرچه دوست داشتی بگویی وبشنوی ولبریز شوی....ا
خوشحالم...خوش به حالم....چون در دنیای مجازی دوستان خوبی پیدا کرده ام:حامد عزیز با نوشته های موجز وتاثیر گذارش....بهارنارنج دوست داشتنی که کشف بزرگ سال بود وهرکدام از دوستان شعرهایش را دید٬ بسیار پسندید...نینای مهربان با وبلاگ مرتبی که سخت مطبوع ودلنشین است... نیالا دوست و همراه قدیمی با نگاه پاکیزه ونثر شاعرانه اش .او این روزها منتظر پسری است که شاید تا حالا تشریف آورده باشد٬قدمش مبارک....آرش وآرمین هم با وبلاگ تخصصی شان که واقعا کار دشواری است ومی دانم با چه دقت و وسواسی دنبالش می کنند....و نق نقوی خاطره پرداز با قلم شیرین وجذابش....
دوستان دیگری هم یافته ام که نظرهایشان را بسیار دوست می دارم:زانیار٬پیمان٬آیلا٬لاله٬سحر٬نکیسا٬دکوپاژ٬یلداو...از همه ی شما ممنون.....
این روزها خوشحالم...خوش به حالم...چون پسرکم آبتین شاد است:چند روز پشت سرهم جمعه است ومی تواند همراه پدر ومادر باشد و تا دلش می خواهد زورو و سوپرمن و ...بشود وکیف کند...دخترکم نیکی هم همینطور.....
بی صبرانه چشم انتظار بوسه و دعای صادقانه ی پدر و مادر هستم..همانها که مهربانترینند....
سال دیگری گذشت٬یادم باشد که از همسر نازنینم برای همراهی ومهربانی هایش تشکر کنم....همسفر مهربانم٬سپاسگزارم.....
سال به پایان می رسد ومن بازهم فکر می کنم که زندگی با عشق خوشتر است....زندگی با دوست بهتر است.....دوستانی که شمایید.خوب باشید عزیزانم...دوستتان دارم
نوروزتان مبارک و سالی پر از عشق در انتظارتان باد
سالهاست که در کرج طبابت می کنم.در مطبی فکسنی وکم نور ودر حضور هر روزه ی درد وزخم وچرک وخون دلخوشی ام رایانه ای است که مرا با آن جا و آنانی که دوستشان می دارم پیوند می دهد.روزنه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت می نگرم