زمزمه های پایان یک سال

مسافر کوچولو گفت:داشتن یه دوست عالیه حتی اگه آدم دم مرگ باشه.......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این روزها خوشحالم.... خیلی خوش به حالم......

بوی بهار از حالا همه جا را پر کرده.درختها شکوفه های خوشگلی داده اند.آدم دلش می خواهد عاشق بشود.آدم دلش می خواهد تا نصف شب توی خیابان قدم بزند وآواز بخواند ویواشکی زار زار گریه کند.... هی.... بهار که می شود آدم یاد جوانی می افتد.یاد روزهایی که شعله ای در میان سینه می سوخت ودل هوای فتح دست نیافتنی ها را داشت .آینده چه دور بود وجهان چه در دسترس....
اما اگر فکر می کنید برای این سرکیف هستم سخت در اشتباهید:اولا گفتم آدم وهمانطور که مستحضرید این موضوع به بنده ربطی پیدا نمی کند.در ثانی منی که از صبح ساعت ۹ تا ده شب می چپم توی این سوراخی برایم چه فرق می کند اردیبهشت باشد یا دی؟.... ای بابا این قرطی بازی ها مال جوانها وبی مسئولیتهاست.مارا چه به این حرفها....

عید می آید.با بوی اسکناسهای تا نخورده ی عیدی.با بوی سمنو٬نقش زیبای هفت سین.با عطر محبتها و دیدار فک وفامیل.با عطر سفر.سفر به کوچه باغهای بکر خاطرات ....عید می آید با بوی رخوت وبی خیالی.عید با خود رهایی می آورد.رهایی از درس ومشق وحساب وهندسه وجغرافی کسالت بار بی پیر...
اما اشتباه نکنید.خوشحالیم بخاطر اینها نیست.حالا سالهاست که از عیدی سراغی نگرفته ام.من صدای پای بهار وعطر شکوفه ها را در نگاه رفتگر ٬شبگرد٬کارمند بانک٬منشی و...حس می کنم.هر وقت که می بینم سلامشان بلندتر ومهربان تر شده می فهمم که اینها بی طمع نیست وبهاری در راه است....
وقتی به دید وبازدیدهای بی دلیل وبه حکم اجبار فکر مکنم رعشه می گیرم....نه من علاقه ای به رفتن دارم نه آنی که قرار است به حکم وظیفه ببینمش وشیرینی هایش را بخورم...همان حرفهایی که بر آداب لاجرم ضبط شده را باید تکرار کنی واز این که وقتت بیهوده تلف می شود غصه بخوری...

اسفند امسال شروع بدی داشت.چند اتفاق عجیب وغریب ودر آخر بیماری خواهر وپدرم.روزهای تلخ وسنگین گذری بود.اما اتفاقی افتاد که همه چیز را عوض کرد:در جریان درمان این دو عزیز٬کسی را پیدا کردم که سالها از آخرین دیدارمان می گذشت.دکتر بهزاد رحمانی جراح توانای توراکس.آن سالها او داشت فوق تخصص اش را می گرفت ومن اکسترن بودم....هی... دکتر خوش تیپ وخوش اخلاق تو هنوز همانی هستی که بودی:بی ادعا ٬صمیمی ودلسوز.نمی دانم چطور بعد از این همه سال مرا فراموش نکرده بودی...وقتی همین را پرسیدم٬خندیدی وگفتی:کسی که ترا وکارهایت را فراموش کند٬بایدخیلی پیر شده باشد...حیف ٬حیف استاد خوبم اگر من هم حرفها ودرس هایت را به خاطر داشتم حالا اینقدر کودن وبی سواد ودست وپا چلفتی نبودم....چه مهربان وپرسخاوتی تو مرد.......دستانت سلامتی را به عزیزانم بازگرداند وتلخی روزهای پایانی این سال را حضور تو شیرین کرد...حالا شادم...حالا خوش به حالم...از طبابت همین مرا بس که کسانی چون تو آشنا و رفیق ویار من هستند...دست شفا بخش ات به دور از چشم زخم تنگ چشمان و وجودت برقرار باد....
خوشحالم...خوش به حالم...یکی هم به خاطر قراری است که با دوستان گذاشته ایم تا در نیمه ی دوم عید هم را ببینیم.کسانی که از ته دل دوستشان دارم.اجبار و وظیفه ای در کار نیست.کسی برای کسی ادا در نمی آورد.لازم نیست خودت را سنگین وآداب دان جلوه بدهی.سلامها طمع ناک نیست. حرف ها از دل بر می آید.می توانی خودت باشی هرچه دوست داشتی بگویی وبشنوی ولبریز شوی....ا
خوشحالم...خوش به حالم....چون در دنیای مجازی دوستان خوبی پیدا کرده ام:حامد عزیز با نوشته های موجز وتاثیر گذارش....بهارنارنج دوست داشتنی که کشف بزرگ سال بود وهرکدام از دوستان شعرهایش را دید٬ بسیار پسندید...نینای مهربان با وبلاگ مرتبی که سخت مطبوع ودلنشین است... نیالا دوست و همراه قدیمی با نگاه پاکیزه ونثر شاعرانه اش .او این روزها منتظر پسری است که شاید تا حالا تشریف آورده باشد٬قدمش مبارک....آرش وآرمین هم با وبلاگ تخصصی شان که واقعا کار دشواری است ومی دانم با چه دقت و وسواسی دنبالش می کنند....و نق نقوی خاطره پرداز با قلم شیرین وجذابش....
دوستان دیگری هم یافته ام که نظرهایشان را بسیار دوست می دارم:زانیار٬پیمان٬آیلا٬لاله٬سحر٬نکیسا٬دکوپاژ٬یلداو...از همه ی شما ممنون.....

این روزها خوشحالم...خوش به حالم...چون پسرکم آبتین  شاد است:چند روز پشت سرهم جمعه است ومی تواند همراه پدر ومادر باشد و تا دلش می خواهد زورو و سوپرمن و ...بشود وکیف کند...دخترکم نیکی هم همینطور.....
بی صبرانه چشم انتظار بوسه و دعای صادقانه ی پدر و مادر هستم..همانها که مهربانترینند....

سال دیگری گذشت٬یادم باشد که از همسر نازنینم برای همراهی ومهربانی هایش تشکر کنم....همسفر مهربانم٬سپاسگزارم.....
سال به پایان می رسد ومن بازهم فکر می کنم که زندگی با عشق خوشتر است....زندگی با دوست بهتر است.....دوستانی که شمایید.خوب باشید عزیزانم...دوستتان دارم

             نوروزتان مبارک و سالی پر از عشق در انتظارتان باد

کولی

فصلی خواهم نبشت من در بردار کردن این مرد....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بخشعلی تنکلی طرلان.بیست وهفت ساله.متاهل وداری دو فرزند.اهل یکی از روستا های آذربایجان ساکن کرج.کارمند دولت ودانشجوی سال دوم عمران
علت مراجعه:سردرد٬ ضعف٬ بی حالی.
سال ۷۷ است.یک ظهر رخوت آلود بهاری.برای بخشعلی سرم بسته ایم.چیز مهمی نیست فشار کار وکم خوابی باعث افت فشار خون وسردرد شده است.قزبس ٬همسربخشعلی مثل مادری نگران دور سر بخشعلی می چرخد ومویه می کند....دخترک سیزده ٬چهارده ساله ای هم همان حوالی می پلکد..

بخشعلی تنکلی طرلان٬مهندس شده است.این رابا جعبه ای شیرینی که همراه خود آورده اعلام می کند.از همان شیرینی هایی که همین بغل می فروشند وخامه اش مثل شمع است ومزه نفت می دهد.چقدر این قنادی برای من مریض تولید کرده است.تابستان ۷۹ است.حالا دیگر می دانم که قزبس همسر برادر بخشعلی است که بعد از شهادت برادر وبه حکم خانواده ٬همسر بخشعلی شده.چقدر هم به بخشعلی محبت دارد...با دلسوزی تر وخشکش می کند...قزبس برای بخشعلی دو فرزند آورده:اباذر(نام برادر شهید بخشعلی) وسمیه...یک دختر هم از شوهر شهیدش دارد که زینب نام دارد......
حالا دیگر بخشعلی با من دوست شده وآرزو هایش را می دانم.آرزوهایی که برای آدمی با موقعیت وتوان ذهنی او دست نیافتنی به نظر می رسند.کارش را دوست ندارد وبه خواست پدر آدم دولت شده است. انصافا پسر با حجب وحیایی است.حالا سر ووضعش نسبت به گذشته بهتر شده.پوستش هم همینطور.دیگر خیلی قرمز نیست....

بخشعلی تنکلی طرلان٬باز هم شیرینی آورده.اما شیرینی اش نه مزه نفت می دهد نه خامه اش شکل شمع است.حالا دیگر ماشین دارد می تواند از جاهای بهتری خرید کند.کت وشلوارش هم بهتر شده.حالا می شود به او یک مرد خوش تیپ بگوییم.البته اگر زیاد سخت گیر نباشیم.خدا به مهندس بخشعلی پسری داده که می خواهد اسمش را امید بگذارد.بس که به من علاقه دارد.آمده از من اجازه بگیرد.با اینکه انحصار نام امید در اختیار من است با بزرگواری اجازه می دهم.امان از این دریادلی...

قزبس یک سالی می شود که مانتو می پوشد اما حسابی معذب است.مانتوی گشادی که ظاهرش را رقت برانگیز می کند.شبیه طاهره خانم کارگر مادر خانمم وقتی که دارد شیشه ها را پاک می کند وناچارا چادرش را برمی دارد.قزبس هم ناچارا این کار را کرده.مهندس اینطور می خواهد....امید امروز مریض است.قزبس سعی می کند بیماری را توضیح دهد:آقای دکتر٬وقتی می خواهد عن...حرفش را قطع می کند وبا ترس وخجالت به بخشعلی نگاه می کند وبه ترکی می پرسد :با ادبیش چی میشه؟...مهندس  شرمزده وعصبی می گوید مدفوع....قزبس هول هولکی می گوید:آره مدفوع که می کنه از کو...باز با ترس به مهندس نگاه می کندوصدایی از لای دندانهای به هم فشرده می گوید مقعد....چیزی در نگاه بخشعلی تاب می خورد.چیزی در حوالی تنفر وشرم وترحم.حس می کنم اینجا چیزی به پایان رسیده است.چیزی شکسته است.حس بدی دارم.قزبس بغض کرده مثل مرغی است که بهت زده در انتظار ذبح است.حتی توان قدقد هم ندارد...وقتی افسرده ودر هم ریخته دفترچه را باز می کنم تا نسخه را بنویسم می بینم نوشته:امید آزاد مطلق...فرزند علی آزاد مطلق...مبارک است علی جان.خداوند همه بندگان را آزاد کند....اما چرا چشمهایت هنوز اینقدر غمگین است...پس پشت مردمکانت فریاد کدام زندانی است...

مهندس علی آزاد مطلق با اصرار می خواهد امروز ناهار رادر خدمتم باشد.قبلا هم یکی دو باری در خدمتم بوده است...می رویم جاده چالوس....اما عجب خوش قیافه شده.پوستش به زردی می زند.چشمهای میشی غمگینش دلرباست.کت وشلوار خاکستری خوشدوختش به اندام چهارشانه اش برازنده است.بعد از فوت پدر کار دولتی اش را رها کرده. سهم الارثش را گرفته وبا وام ونزول آپارتمان می سازد.ماشین خوبی هم خریده.اصولا نوع خرج کردن وظاهرش همیشه چند قدم جلوتر از وضع مالی اش است....همه چیزش در حال تغییراست.حالا دیگر زیاد دوست ندارد ترکی حرف بزند.فارسی را بدون لهجه حرف می زند... حالا موقع تشکر ٬لبهایش را غنچه می کند ومی گوید:مشکرم..نه مثل من دهاتی که می گویم:مدچکرم... "شین" را از خانوم عهدیه هم بهتر ادا می کند....نه ٬حسابی جذاب شده است اما خداییش هنوز آدم با احترامی است٬مثل این تازه به دوران رسیده ها که تا به جایی می رسند بی ادب می شوند نیست....مرد بی آزاری که تا بتواند به کسانی که دوست دارد "حال "می دهد بی آنکه چشمداشت چندانی داشته باشد یک لبخند محبت بار٬یک نگاه تاییدآمیز بس اش است...بعد از غذا با من من شروع می کند:دکتر من ٬من می خوام با اجازه شما دوباره ...دوباره ازدواج کنم...منتظر می شود که تعجب کنم یا عصبانی بشوم...اما من ازهمان روز لعنتی منتظر این لحظه بودم...با بی تفاوتی الکی گفتم:قزبس چی میشه.به سرعت جواب داد:با هم به توافق رسیدیم که جدا بشیم.براش توی روستا جایی خریدم تا راحت باشه.بچه ها رو هم پیش خودش نگه داره .زینب هم که عروسی کرده....
توافق...بیچاره قزبس .مطمئنم که توافق را حتی نمی تواند هجی کند.قزبس٬یکی از همانهایی که گناهشان٬تولدشان است.از اسمش پیدا بود که کسی انتظار تولدش را نداشته....قزبس...یکی مثل اولانگ خاک خوب...مثل زیور کلیدر...با چشمهای قرمز درپای اجاق هیزمی....باتن کبود وچشمهای خیس سرگردان در پای دیوار قرون....قزبس٬زنی از تبار مادران بی نام ونشان این دیار٬که می آیند ومی زایند ومی روند بی آنکه ردی حتی از خود بر جای بگذارند....برو ودر انزوای خود بپوس...بپوس...زنده بگور... زنده بگور.....کولی مرد سرکشت هوای دیگری در سر دارد...با چشمهای سرگردان میشی اش... با ذهن ملتهب کوچکش....
به عادت لحظه های دلتنگی بی اختیار آواز می خوانم:کولیم خسته وسرگردانم... علی با چشمهای متحیری که بعد نمناک می شود نگاهم می کند:مگر دکترها هم آواز می خوانند ؟..بله که می خوانند....

مهندس علی آزاد مطلق با فتانه رییسی ازدواج کرده.دختری متفرعن٬کشیده قامت وپرمدعا.چهر ه اش ای...بدک نیست٬اما نچسب وگوشت تلخ است.دختر دوم یک سرهنگ بازنشسته است....از آن خانواده هایی که ادعایشان بسیار بیش از داشته هایشان است...هرچه که باشد٬اوهمانی است که جاه طلبی بی انتهای علی آزاد مطلق را ارضا کند.اولین بار است که چشمهای علی مضطرب نیست.چیزی در نگاهش برق می زند.حالا سی ودو ساله است ودر آغاز راهی که به فتح دنیا می رود....او به فتح دنیا میرود٬بی سلاح بی سنگر بی پشتیبان.بدون ذره ای نامردی حتی که مجالش دهدتا کله ی دیگران را نردبان ترقی اش کند٬بدون خرده هوشی که یاریش دهد تا سایرین را پشت سر بگذارد....هی پسر بیراهه می روی...من این مسیر را خوب می شناسم....سنگلاخ است...کوره راه است....زوزه ی شغالها را نمی شنوی؟....نه نمی شنوی....

زمستان پیش برای آخرین بار دیدمش.پسر یک ماهه اش"سوشیانس" را آورده بود.فتانه با تنفر در ودیوار را نگاه می کرد.مرا هم همینطور....زن هوشیاری است.راز نگاههایم را می فهمد.بعد از معاینه بچه را برداشت وبا شتاب اتاق را ترک کرد.علی شرمزده ومحزون نگاهم می کرد.نگاهش باز مثل یک کولی سر گردان شده بود.احوالاتش را پرسیدم:بهترین نقطه ی تهران آپارتمانی اجاره کرده....معلوم است که زندگی بریز وبپاشی دارد...همانی که آرزویش را داشت.می دانم که برای دور وبری های همسرش حسابی کلاس می گذاردو برای اینکه کم نیاورد چه ها که نمی کند.... کار وبارش تعریفی ندارد اما به آینده امیدوار است.گفتم :مواظب باش پسر...گاهی عقب نشینی بهترین تاکتیک است.عنان زندگیت را به به به گفتن دیگران نسپار...مردم زود فراموش می کنند٬کمی آهسته تر برو...در این راهی که تو می روی یا بایددریده وهفت خط باشی یا چپت پر باشد.تو هیچکدام اینها نیستی...مواظب باش....چیزی نگفت ورفت....کولی سرگردان مغموم....کولی بلند پرواز...این آسمان عرصه ی پرواز چون تویی نیست....
امان ازاین سیاهچاله ها....در وجود ما سیاهچاله هایی است که پیدا نیست از کجا آمده اندوچیستند...اینان منتظر فرصت میمانند واگر مجالشان دهی همه چیزت را می گیرند...نامت را٬پیشه ات را ٬موطنت را٬ هویتت را وسرانجام هستی ات را در خود غرق می کنند......علی یک کولی است با شباهت بسیار به سایر کولیان.بی قرار٬ناماندگار٬سرگردان در پی سرنوشت خویش....مثل من...مثل خیلی های دیگر.....آدمها را شاید سیاهچاله هاشان به یکدیگر پیوند می دهد بی آنکه خود بدانند.....

دیروز صبح روی شیشه بنگاه بغل مطب عکسش را دیدم.با همان نگاه سرگردان.علی آزاد مطلق به ابدیت پیوست...چرا؟چرا به ابدیت پیوست؟...برادرش پای تلفن با تاسفی سطحی سوالم را جواب داد: کم آورده بود چکاش برگشت خورده بود...هر چی داشت ونداشت ریخت پای زنه.... زنه هم انگار نه انگار بچه رو ورداشت رفت خونه پدرش...کمکش نکردن دکتر...کمکش نکردن....مادرش آنسو تر داشت عروسش را نفرین می کرد........نه ٬مادر سیاهچاله ها را نفرین کن.آخرش کار خود را کردند......
جنازه ی حلق آویز شده اش را در حمام پیدا کرده بودند....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مادرش گفت بزرگا مردا که پسرم بود که سلطانی چون....این جهان وسلطانی چون.........آن جهان را بدو بخشید......

مرد ناتمام

توصیه من به شما جوانان که آینده سازان این کشور هستید این است که راه خود را پیدا کنید وبا سعی وتلاش وبا سرمشق قرار دادن کسانی چون من پیشرفت کنید وبه محرومان خدمت کنید...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نه ساله بودم که فهمیدم استعداد عجیبی برای مخترع شدن دارم.وقتی داستان زندگی ادیسون را خواندم فهمیدم که ای دادو بیداد من چقدر به این بابا شبیه هستم.کلی سیم وآرمیچر وحلبی خریدم وشروع کردم.اوائل٬ کارها خوب پیش می رفت ولی وقتی یکی دو باری دچار برق گرفتگی وفیوز پریدگی وپارگی دست وپا شدم با خودم گفتم بابا چه اصراری داری حتما ادیسون بشوی.اصلا ادیسون قبلا همه اختراعات برقی را کرده٬چطور است مثل نوبل وسائل انفجاری اختراع کنم.در دنیای پر برخورد امروز کاربرد بیشتری دارد...ها ..اصلا نوبل می شوم وبرای محرومان بمب وموشک می سازم....شروع کردم به ساختن بمب وترقه وتوپ واینجور چیزها.خیلی هم پیشرفت کردم.اصلا من این کاره بودم وخودم نمی دانستم...حیف که انفجاری که به گمانم دست پسر عموی دیوانه ام در آن دیده می شد انبار خانه مان را سوزاند ومتعاقب آن کمربند پدرم تن وبدنم را سوزاندومن تازه فهمیدم که بمب وانفجار چیز خیلی بدی است.یعنی چه که آدم چیزی بسازد که همنوعش را نابود کند...ولش کن بابا...
سیزده ساله که بودم راهم را پیدا کردم:شعر کوچه فریدون مشیری را خواندم وتازه فهمیدم در من شاعری نهفته است که تا امروز نمی دانستم.شروع کردم به شعر گفتن ونوشتن...دیگر هوش وحواسم روی زمین نبود...پشت سر هم می سرودم:از فقر مردم...از خروس همسایه ٬از باران٬از عشق دختر دوست پدرم....هی می سرودم وهی می سرودم....اما نمی دانم چرا هیچ کسی به شعرهایم اعتنا نمی کرد.یک بار در وصف گرسنگی مردی که حتی نمی توانست نانی بخرد وبا حسرت به بربری ها نگاه می کرد شعر بلندی نوشتم.بغض آلود همراه با قطره اشکی برای مادرم خواندم.منتظر بودم مادرم که برای سوراخ شدن آفتابه ی همسایه هم غصه می خورد٬بغض کند وبا قطره ای اشک شعرم را ستایش کند اما مادرم که انگار حواسش جای دیگری بود بعد از تمام شدن شعر گفت :خوب شد یادم انداختی زود برو دوتا بربری بگیر الان تموم می شه.... امان از این ملت هنر نشناس...اصلا مرا بگو که احساس و وقتم را بیخودی هدر می دهم....
پانزده سالم که بود یک روز دیدم از کوچه صدای هلهله می آید:جعفر پسر همسایه مان در مسابقات کشتی قهرمان شده بود وقیامتی برپا بود...همان جا گمشده ام را پیدا کردم.من اینقدر استعداد کشتی داشتم وخودم نمی دانستم؟...با این قد وهیکل به خدا حیف است .بسم الله میروم کشتی گیر می شوم وبرای محرومان مدال وافتخار می آورم.... دوبنده ای خریدم وساکی وبند وبساطی...مرتب تمرین کردم وانصافا خیلی پیشرفت کردم....اما خدا ازش نگذرد این پری سیاه همسایه مان.بس که هی مرا دید وگفت :ماشاالله آدم حظ می کنه...هم چشم ودل پاک هم ورزشکار...اینقدر گفت تا چشم خوردم ووسط تمرین چنان پایم در رفت که تا مدتها می لنگیدم...اصلا می دانید کشتی ورزش بی کلاسی است ..یعنی چه که مثل خروس جنگی به جان هم می افتند....اصلا من با این همه احساس چرا نباید یک کار هنری بکنم؟....اما چه کاری بکنم بهتر است؟.
از بچگی عاشق صدای داریوش بودم.چشمهایش را می بست ومی خواند بی همگان بسر شود....آدم نشئه میشد ویاد کتکهایی که از پدرش خورده بود می افتاد...از گوگوش هم خوشم می آمد:هم خوشگل بود هم دوست داشتنی می خواند...عجب کار خوبی است این خوانندگی.هم پولدار می شوی هم همه عاشقت می شوند وبرایت سر ودست می شکنند...چرا تا حالا به فکرم نرسیده بود...ها ...اصلا خواننده می شوم وبرای عشاق دل شکسته ومحرومین می خوانم ...هم پولدار می شوم هم محبوب....
یک بابا شاشویی توی محل ما بود که همیشه داشت برای خودش زمزمه می کرد...می گفتند جوانی ها چوپان بوده وهمینطور که مواظب گوسفندها بوده برایشان آواز هم می خوانده .منتهی یکبار که حسابی توی حس رفته بوده گرگ نامرد بی پدر ومادری گوسفندهایش را دریده بوده.اهالی روستا هم بعد از کتک مفصلی از کار برکنارش کرده بودند.بابا شاشو هم آمده بود شهر وفعله شده بود.گاهی هم توی تعزیه ها نقش شمر را بازی می کرده...با بابا شاشو دوست شدم وشدم شاگردش....گاهی پسته ای ٬نوشابه ای چیزی برایش می بردم واو هم به من تعلیم آواز میداد...از صبح تا شب چشمهایم را می بستم ویک بند می خواندم.داریوش٬گوگوش ٬ستار و...از ابی خوشم نمی آمد:آدم که می خواهد آهنگهایش را بخواند گلویش درد می گیرد وبه قسمتهایی از بدنش فشار می آید.فکر کنم بابا شاشو هم در جوانی آهنگهای ابی را می خوانده چون همیشه فتق بند می بست وگاهی از درد می نالید...خیلی خوب می خواندم٬چون عمه ام هر وقت که به ما سر میزد قربان صدقه صدایم می رفت...اما امان از این دنیای نامرد...
یک همسایه ای داشتیم که اسمش اصغر تریاکی بود.نامرد پیش پدرم چغلی کرد که پسرت سر ما را می برد...پدرم هم که مدتی بود کاروبارش کساد بود٬آقای خواننده را حسابی مورد تشویق ونوازش قرار داد وآواز را قدغن کرد.امان از این ترانه سوزی ناجوانمردانه...اما خودمانیم این خوانندگی هم خیلی بدرد بخور نیست کار جلفی است...هیچ خواننده ای هم عاقبت بخیر نمی شود.مگر این بابا شاشوی بیچاره نبود.آخر سر فتقش ترکید ومرد....من بچه محصلم بهتر است درسم را بخوانم....
مانده بودم که تجربی ادامه بدهم یا ریاضی...خیلی سبک سنگین کردم تا اینکه وقتی دختر عمه دوستم شوهر کرد وشوهرش آرشیتکت خوش تیپ وکار درستی ازآب درآمد فهمیدم که دلم چه می خواهد... ها ...اصلا من باید یک آرشیتکت خوش تیپ بشوم....میروم ریاضی...هم صبحی می شوم و هم در آینده آرشیتکتی موفق وبرای محرومان ویلا وکاخ طراحی خواهم کرد....اما عجب کسل کننده بود این مثلثات وجبر وبخصوص هندسه تحلیلی با آن معلمش که همیشه تره می خورد وهر آروغش صد ها لیتر هوا را آلوده می کرد...ببینم اصلا محرومان قصر می خواهند برای چه؟... نه که خودمان در کاخ زندگی می کردیم.....با بی میلی ومکافات دیپلم گرفتم...
برادرم مرتضی از کودکی کارهای محیر العقولی می کرد.الگویش من بودم ولی انصافا استعداد او بیشتر بود.او به انبار قانع نبود ٬دو سه باری خانه مان را آتش زد.اهل فیوز پراندن نبود بلکه کمپلت کنتور می سوزاند.از ابتکارات این مرد بزرگ یکی هم کشت عدس در فضا های بسته بود.او که می دید کشاورزان محروم توانایی خرید زمین برای کشت وکار ندارند٬با از جان گذشتگی در گوش خود عدسی کاشت که یکی دو ماه بعد قشنگ جوانه زد وبرگ وباری پیدا کرد...وقتی این مبتکر جوان را که آن موقع نه ساله بود ٬به دکتر گوش پزشک بردیم تا محصولاتش را برداشت کند٬با دیدن دکتر گوش پزشک خوش کلاس تازه فهمیدم به چه کاری علاقه دارم... ها ...اصلا دکتر خوش قیافه وخوش کلاسی می شوم واز گوش درد مندان عدس برداشت می کنم ... وقتی تصمیمم را با معلممان در میان گذاشتم با آغوش باز استقبال کرد وگفت پسرم با این معدلی که تو داری در هر رشته ای شرکت کنی هیچ تفاوتی نمی کند...معدل دیپلمم ۱۰.۴۹ بودو فقط یک صدم تا ۱۰.۵ کم داشت ....
من در کنکور پذیرفته شدم اما فکر نکنید الکی بود ها نه...داستانش طولانی است بماند برای بعد...
توی دانشگاه نه که فضا بسته بود٬هرکس برای آنکه خودی نشان بدهد کاری می کرد.....یکی با هزار بدبختی کت وشلواری می خرید وخوش تیپ می کرد .... یکی کتابهای کلفت انگلیسی زیر بغل میزد ... یکی سعی می کرد بدن سازی کار کند وهیکل بزند.... یکی با خودش کاغذهای حاوی نت های موسیقی حمل می کرد ...خلاصه آنهایی هم که کاری از دستشان بر نمی آمد ناچارا درس می خواندند....آخر درس خواندن هم شد کار؟...من نه کاری از دستم بر می آمد نه حوصله درس خواندن داشتم...چند تا مثل خودم پیدا کردم وفکرهایمان را ریختیم روی هم وتصمیم گرفتیم روشنفکر بشویم...ها اصلا روشنفکر می شوم وبه محرومان راه وچاه زندگی را نشان می دهم....زود دست به کار شدیم....مهبد برای عینکش نخ خرید...آرش پیپ ارزان قیمتی خرید وگاهی که لازم بود به ماهم قرض می داد....آفتابه ساسپندر خرید..من هم یک کلاه بارتایی...دانشکده حوضی داشت که دخترها به آن حوض پنکه ای می گفتند:پسرها کنارش می نشستند و کله شان مثل پنکه چپ وراست می رفت ودخترها را تعقیب می کرد....می نشستیم لب حوض وتا دختر خوش بر ورویی رد می شد بلند بلند اشعار شاملو را می خواندیم...واز سنگینی بار هستی می نالیدیم واز آنجایی که خیلی مشکل پسند نبودیم تقریبا برای همه این کار را می کردیم.. افسوس اما کسی برایمان تره هم خرد نمی کرد...مثل اینکه روشنفکری زیاد طرفدار نداشت...می دانید سطح فکر ما خیلی بالاتر از سایرین بود ودر زمانه ی خودمان شناخته نشدیم...ما بیخودی وقتمان را تلف کردیم بی آن که چیز دندان گیری نصیبمان شود...درس درست وحسابی هم که نخواندیم ....بی پول وبی سواد فارغ التحصیل شدیم...
هر کدام رفتیم گوشه ای وسوراخی به نام مطب باز کردیم وسر محرومان را کلاه گذاشتیم تا لقمه نانی در بیاوریم واز زنمان کتک نخوریم......
چند وقت پیش دلم گرفته بود به مهبد زنگ زدم ودرد دل کردم...گفت احمق جان چرا اینها را برای من می گویی قشنگ وردار با آن کامپیوتر زاغارتت وبلاگ بنویس...هم وقت مرا نمی گیری ..هم مردم بیکاری هایشان می نشینند مطالبت را می خوانند ومی گویند آفرین چقدر قشنگ نوشتی ٬به وبلاگ من هم سر بزن...من هم نشستم به نوشتن دیدم که عجب کیفی می دهد .ها...اصلا من تازه فهمیدم به چه چیزی علاقه دارم...نگو که من یک وبلاگ نویس مادر زاد بوده ام خودم نمیدا نستم.... عجب....اصلا از این به بعد می نشینم ووبلاگ می نویسم تا محرومان بخوانند وغصه هایشان یادشان برود وبگویند آفرین خیلی خوب نوشتی لطفا به وبلاگ من سر بزن.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو در همه چیز ناتمام بودی ای مرد...... 

دن کیشوت

چند روز پيش اي ميلي برايم رسيد که حسابي ذوق زده ام کرد.دکتر بياني استاد ادبيات انگليسي دانشگاه تبريز.آن سالهاهنوز از ايران کوچ نکرده بود واستاد محبوب دانشکده ادبيات بود.او بيننده دائمي نمايش هاي ما واز مشوقين هميشگي بود.حالا در يکي از کشورهاي اروپايي زندگی مي کند ولي دلش اينجاست.شماره وآدرسي داده واظهار لطفي کرده بود.بعد از دوبارتماس بالاخره موفق به صحبت شديم.کلمات وصدايش مثل گذشته دوست داشتني ودلگرم کننده بود.خواهش کردم ترکي حرف بزنيم واو با آن ترکي ناب وکلماتي که طعم اصالت وفراست داشت سرشارم کرد....گفت که تمام مطالب را مي خواند وگاهي کامنتي مي گذارد...خيلي چيزها گفت...ودر آخر باز از آنروز لعنتی گفت...وخنده ای تلخ چاشنی جملاتش کرد....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سالن اجتماعات تقريبا پر بود.مجري مراسم که جوان خوش صدا وخوش سیمایی بود توضيح داد:ضمن تشکر از آقاي اميد که دعوت ما را پذيرفتند جلسه نقد وبررسي نمايش ديگر کدام عشق را شروع مي کنيم.دیگر کدام عشق ٬نمایشی بود که چندروز قبل اجرا کرده بودیم.نمایشی که در آن با استفاده از اسطوره های شناخته شده سعی کرده بودیم بگوییم آدمی چون به امروز اشراف کامل ندارد حسرت دیروز را می خورد.همچنین شاید می خواستیم بگوییم تاریخ واسطوره هایش بیشترنشانگر آرزوهای بشرند تا واقعیتی مسلم وتغییر ناپذیر....
استاد بياني رديف جلو نشسته بود ومشتاقانه نگاه مي کرد.فقط بخاطر اصرار او قبول کرده بودم.کلي کشيک به بچه ها بدهکار بودم وواقعا فرصت نداشتم.ولي خوب حالا که آمده بودم کلي سرکيف شده بودم.برگزار کننده ها حسابي عزت تپانم کردند ومن جدي جدي باورم شده بود که چيزي از بيضايي و برشت کم ندارم.ابرويم را بالا داده بودم وقيافه متفکرانه اي گرفته بودم...بايد سعي کنم با کلمات وجملات نغز وحساب شده جمع را تحت تاثير ونفوذ کلمات خود قرار دهم....اينجا انجمن ادبي وفرهنگي اي بود که بچه هاي دانشجو راه انداخته بودند وگاهي شب شعري برگزار می کردند.آن سالها بيشتر از اين را اجازه نمي دادند.يک بار هم در شب شعرشان شرکت کردم:کسي شعري مي خواند وبقيه گوش مي کردند اگر شاعر دختر زيبايي بود پسرها به به مي کردند وتشويق ودخترها انتقاد وايراد... واگر طرف پسر بدرد بخوري بود قضيه برعکس مي شد.اما اگر طرف بر ورويي نداشت با بي اعتنايي مواجه مي شد.او شعر مي خواند وبقيه دهان دره مي کردند....
سوال اول را پسري کم سن که احتمالا ترم اولي بود پرسيد:آقا منظور شما از اين نمايش چي بود؟... مانده بودم چه بگويم.با بي ميلي گفتم برداشت شما چي بود؟گفت:بعضي جاهاش خنده دار وخوب بود ولي بقيه اش خيلي خوب نبود....سري تکان دادم وچيزي نگفتم.دختري سوال خوبي پرسيد:چرا در نمايش شما اثري از زنها نبود؟...داشتم با حوصله توضيح مي دادم که اتفاقا من خواسته ام نشان بدهم که تاريخ ما تاريخ مردانه اي است ومثل اين که نگاه مورخ ها تعمدا زن ها را ناديده گرفته...يکدفعه دخترکي هيکلي با عينکي دور مشکي وهيبتي دلهره آور فرياد زد:شما مردها هيچوقت واقعيت مارو نمي تونيد انکار کنيد کسایي مث فروغ٬ طاهره قره العين و... توي اين مملکت کم نبودن اما نگاه مرد سالار وقشری امثال شما نخواست اونارو ببينه...تا کي بايد فشار روي ما باشه...من دو ترم فقط براي پوششم تعليق خوردم...اما امثال شما به دليل مرد بودنشون آزادن که هر کاري دلشون...مجري به دادم رسيد:خانوم ايينجا جلسه نقد وبررسي نمايشه...دختر فمینیست دست بردار نبودو با جيغ هاي گوش خراش ديگران را به ترک جلسه دعوت می کرد ولي خودش محکم سر جايش نشسته بود....
پسري پرسيد دليل شما براي توهين به اسطوره هاي ما چيه؟...کرد بود وظاهر آرامي داشت...ادامه داد:چرا فرهاد رو که يک کرد دلاور بوده اينجور زن باره وعياش معرفي کردين...گفتم والله اين کار کاملا نمادينه...من قصد توهين به علائق واسطوره ها ي مردم رو ندارم وفقط از اونا براي رسوندن...يکهو پسر قد بلندي با لهجه ترکي داد زد :ولي خوب شد جرات نکردي به "بابک" گير بدي وگرنه نتيجه شو مي ديدي.. يکي از گوشه اي داد زد ياشاسين آذربايجان وبقيه با کيف دست زدند...آقای شوونیست که حالا شیر شده بود داد زد چرا نباید ما توی مدارس خود مون تدریس زبان ترکی داشته باشیم...کسی از گوشه ای جیغ کشید:ماشالله اکبر آذربایجانی دیریتدین(آذربایجان را زنده کردی)بقیه با هیجان دست زدند....گفتم: والله من خودم یک آذزبایجانی هستم ولی این موضوع ربطی به جلسه حاضر نداره...جماعت همهمه کنان برایم تره هم خرد نکردند...مجری٬ جماعت پان ترکیست شوونیست به شورآمده را هر طور بود آرام کرد...پسری  که لهجه شمالی داشت با احترام وشمرده گفت:اقای امید...من کارهای شما را سه ساله که دنبال می کنم اگر ناراحت نمی شید باید بگم از نظر من شما به نوعی از اختلال شخصیت دچارید که به اون شخصیت نمایشگر می گن...وشروع کرد به ارائه آخرین اطلاعات ناقص خود....یکی دیگر داد زد نه بابا مانیکه... ودیگری فرمود به نظر من خود بزرگ بینه....بین علمای سایکولوژیست بحث سختی در گرفت...خیلی دلم می خواست با چند جمله تند حسابشان را برسم ولی با خودم گفتم ظرفیت داشته باش و اینقدر کم جنبه نباش...گفتم :عزیزان٬ من ممکنه هر نوع مشکلی داشته باشم...ممکنه چربی خون ٬قند٬اوره و هزار چیز دیگه داشته باشم...ممکنه انحراف اخلاقی یا حتی ممکنه قاطی هم داشته باشم اما این چه ربطی به نمایش داره... استاد بیانی آرام وفکورانه ٬لبخندتلخی به لب داشت انگار فیلمی تکراری را می دید....نفر بعد دختری محجبه وخوش صدا بود.مودبانه گفت:همونطور که می دونید در عرفان ما رنگ سبز رنگ مقدسیه چرا از رنگ سبز برای دو شخصیت منفی نمایش استفاده کردین...چرا زیر پارچه سبز افیون مصرف کردن...دو سه نفر جلویی ناگهان انگار متوجه موضوع مهمی شده باشند٬با چشمهایی که برق میزد نگاهم کردند وآماده هرگونه همبستگی با خواهر هموطن شدند...با این چیزها شوخی ندارم با ترس ولرز گفتم:والله از نظر من هیچ رنگی ارجحیتی نداره...دلیل خاصی هم برای استفاده از رنگ سبز نداشتم....دلم می خواست یک جوری فرار کنم ..چرا پس تمام نمی شود...من تشنه ام است...گرمم شده...آب ٬من آب می خواهم...یک پارچ آب را سر کشیدم...پسری با اندامی که شبیه مکعب مربع بود طلبکارانه ودر حالی که انگشتش را به طرفم نشانه گرفته بود گفت:این چیزا چیه می نویسی؟ اینا که نون و آب نمی شه.درد مردم رو بنویس...به ما چه که ضحاک کی بوده...آشیل چی بوده...بنویس مردم نون شب ندارن...از خجالت مردای بیکار بنویس... کسانی اطرافش تایید کردند وکف زدند... پوپولیست که حالا خود را گلسرخی می دید غرید: خیانت روشنفکر ها همینه که از مردم فاصله گرفتن وسرشون تو آخور خودشونه...البته من امثال شما رو روشنفکر نمی دونم شماها یه مشت روشنفکر نمایید که از گفتن حرفای گنده گنده لذت می برید... پوپولیست سرخ شده بود...لباسش هر لحظه تنگ تر می شد وعنقریب بود که منفجر شود...یکباره از میان جمعیت مردی میانسال با حالتی حماسی وشورانگیز٬فریادی از جگر برکشید که چهارستونم را به لرزه انداخت وبا لحنی کتابی گفت:این مسئله هدفمند است....تخریب مفاخر فرهنگی وتاریخی ما...من چند سوال دارم:اول اینکه چطور فقط به شما ودوستانتان اجازه فعالیت داده می شود در حالی که هنرمندان واقعی کوچکترین حقی برای ابراز نظر ندارند...آیا این نشاندهنده ارتباط ویژه شما نیست؟...سوال بعدی اینکه چرا اصرار دارید گذشته پر افتخار این ملت هفت هزار ساله را زیر سوال ببرید؟...دیگر اینکه فایده چنین کارهایی که شما می کنید چییست؟...یکی داد زد سوپاپ اطمینانه...جماعت از خنده ترکیدندوکف زدند... آقای پان ایرانیست لبخند معنی داری زد وخواست ادامه دهد...عصبی وبی حوصله گفتم:آخه باید بخاری باشه که براش سوپاپ بذارن.. جماعت یکباره تمام اختلافشان را کنار گذاشتند وبا وحدت کلمه ویکپارچه با کلماتی آتشین خطابم قرار دادند...جوانک هیکلمند غیوری با مشت گره کرده فریاد زد:بیا پایین بخاری نشونت بدیم حظ کنی... مثل خرگوش چاقی که مورد حمله شغالها واقع شده باشد می لرزیدم...مجری ٬استاد بیانی ویکی دوتای دیگر از برگزار کنندگان ٬در نظرم محوتر ودورتر می شدند...هیچ امیدی نبود وکتک خوردن حتمی.. ناگهان دریچه ای از غیب باز شد وچیزی به دادم رسید:جوانک ریشویی که ردیف جلو نشسته بود از جایش بلند شد وپشت سر را نگاه کرد٬انگار دنبال کسی می گشت ولی با همین حرکت او ناگهان سالن در سکوتی مرگبار فرو رفت.فمینیست ها ٬پوپولیست ها٬ناسیونالیست ها٬شوونیست ها و...همه سر بزیر انداخته بودند وجیک نمی زدند.بعضی هاشان حتی دست به سینه نشسته بودند تا اسمشان جزو بدها نوشته نشود...مجری از فرصت بدست آمده استفاده کرد وختم جلسه را اعلام کرد.. زیر لب با استاد بیانی خدا حافظی ای کردم ومثل گربه ای دمپایی خورده فرار کردم....
استاد بیانی بعدها هربار مرا می دید دلداریم میداد ومی گفت فقط از خلال کتابها نمی شود به حقیقت پی برد...این تجربه برای تو لازم بود....این مردم اونقدرها هم بد نیستن....اما چیزی در نگاهش بود که نمی فهمیدم...چیزی از جنس بغض ونفرت...چیزی که سالها بعد روزی دوباره در آینه پیدایش کردم....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خیلی دلم می خواهد یک بار دیگر همراه استاد بیانی کنار استخر شاهگلی بنشینیم وچای گرمی بنوشیم.دلم می خواهد او با صدای معصومش حیدر بابا را زمزمه کند وبغض کند واشکش سرازیر شود.دلم می خواهد که بازهم از رنجهای دوران کودکی ونداری بگوید٬از آن دو همکلاسی هوشمندش بگوید که حالا جایی همان حوالی زیر خاک آرام خفته اند با حرفهای نا گفته شان وزخمهای بسیارشان.دلم می خواهدباز هم از جیمز جویس ودوبلینی ها بگوید.از شازده کوچولو وگلش٬ازدر انتظار گودوی بکت ٬ازکازانتزاکیس وزوربایش...و.... و مرا دن کیشوتی صادق وساده دل بخواند ودعا کند که هیچگاه سرخورده نشوم...دعایی که هیچگاه مستجاب نخواهد شد....

مردی برای تمام فصول

آبتین را گذاشتم مهد کودک وگفتم حالا  که وقت اضافی دارم بهتر است کمی خرید کنم.ساعت تازه یک ربع به نه بود ومن معمولا ده صبح باید مطب باشم....در کله ام اتفاقات ناخوشایندی در حال وقوع بود ٬چیزی که سالهاست به آن خو کرده ام.....یکدفعه از وسط بلوار مردی با عجله پرید وسط خیابان....سرعتم کم بود وبا یک نیش ترمز ایستادم...مرد که حدودا پنجاه ساله بود وموهای وزوزیش را مثل ردیف شمشادی کنار خیابان هرس کرده بود نگاه طلبکارانه ای کرد وفحش بدی دادوباشتاب سوار پژویی شد که کنار خیابان دوبله پارک شده بود ....اگر ده سال پیش بود احتمالا پایین شمشادهایش را قشنگ بادمجان کاری میکردم ولی خوب٬حالا دیگر اصلاح نژاد شده ام واز این کارها نمیکنم....کمی جلوتر آقای شمشادی با سرعت از سمت راستم سبقتی گرفت و ویراژ داد:خدا رحم کرد که به مادر ودختری که کنار خیابان منتظر تاکسی بودند نزد ...کله اش را از ماشین بیرون آورد وفحشی داد که تازه متوجه شدم چقدر مراعات حال مرا کرده است.....یکباره کله ام پر شد از آقای شمشادی...خوب مثل اینکه من از اینجور آقای شمشادی ها قبلا چندتایی دیده ام.... 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شمشادی مغازه هایش را اجاره داده:دیگر حوصله چک وسفته را ندارد.همه هم که ماشالله کلاه بردار شده اند.چه کار دارد بیخودی بدود.یک عمر کار کرده دیگر بس است.پولش را گذاشته توی بانک وسودش را می گیرد.حالا برنامه مرتبی دارد.هفته ای یک بار با دوستانش توی باغی جمع می شوند وورزش می کنند:فوتبالی ٬والیبالی ٬چیزی....بساط ورق وتخته نرد واینجورچیزها هم هست.بعد از ناهار هم بساط سیخ وسنگ را می آورند واو هم پکی میزند.می گویند اگر گاه گاهی باشد نه که ضرر ندارد بلکه مفید هم هست.شمشادی پولی به این چیزها نمیدهد.مگر پول علف خرس است....روز های دیگر هم ای... برای خودش می پلکد...به بنگاه دوستش سری می زند واگر زمین یا ملک مناسبی گیرش آمد خوب چرا که نخرد...آدم از ملک ضرر نمی کند...مگر آن باغچه ای که با دوستش شریکی خریدند بد بود؟یکی دو سال بعد افتاد بر خیابان. کمی خرج کردند و درختهایش را خشکاندند وعجب مجتمع خوبی شد.والله خودش یک کمکی شد به چهار نفر که صاحب خانه بشوند... موبایل هم شرایطی می فروشد.سودخوبی دارد.چند تاهم نوشته امابد مصب این دفعه خیلی سود نداشته. اهل نزول دادن هم نیست.برکت که ندارد هیچ٬ معصیت هم دارد.شمشادی آدم معتقدی است منتهی فقط روز های احیا را روزه می گیرد ونماز می خواند:دکترها گفته اند برای معده اش خوب نیست گناهش پای خودشان....شمشادی دوتا بچه هم دارد:یک پسر هجده ساله ودختری شانزده ساله.خیلی هم روی تربیتشان حساس است.نمی گذارد با این بچه هایی که معلوم نیست پدر ومادرشان کیست معاشرت کنند...با اینکه همه جا میگوید دیگر درس خواندن فایده ای نداردو دکتر مهندس هایش بیکارند(این را بخصوص جلوی پسر خاله اش که کارمند بانک است وبچه هایش دانشجو هستند می گوید)اما معلوم نییست چرا پنج میلیون پول بی زبان را داده کلاس کنکور تضمینی ومدام به کله پسرش (که نوجوان افسرده مضطربی است)می زند که درس بخواند تا مهندسی قبول شود.دختره را هم نوشته مدرسه غیر انتفاعی از آن درست وحسابی هایش.سگ مصب ها یک گونی پول میگیرند....اما اگر دکتر بشودعیبی ندارد ....دخترش را میگوید...
شمشادی خیلی از دست این مردم گداگشنه دهاتی عصبانی است واعتقاد دارد این ملت درست بشو نیستند.هرچه که سرشان بیاید حقشان است.او آدم روشنفکری است.درست است که اهل کتاب ومجله نیست اما از خیلی ها بیشتر می فهمد.پسرش خیلی التماس می کند که یک کامپیوتر بخرد اما او زیر بار نمی رود:اینترنت اخلاق جوانها را خراب می کند پر از عکسهای سکسی واینجور چیزهاست در ثانی خانه ای که دختر جوان دارد بهتراست از این چیزها نداشته باشد. 
شمشادی مبارز سرسختی است:شب که به خانه میرود یک راست می نشیند پای ماهواره.خبرهای دست اول را گوش می کند ونچ نچ می کند....گاهی هم گوشی را برمیدارد وبا کارت تلفنی که دارد به یکی از شبکه ها زنگ میزند:الو سلام آقای....مجری مثل خرچنگ مشکوکی نگاه می کند وگارد می گیرد تا اگر فحش شنید اوهم فحش بدهد اما شمشادی با مهربانی می گوید:الهی فدای شما بشم نمیدونید چقد پشت خط موندم تا صداتونو بشنوم....به خدا نمی دونید ما اینجا چی می کشیم ... اینجا همه با شما هستن....فقط منتظر یه اشاره ان....ترو خدا بگید ما چه کاری می تونیم بکنیم...من قطع می کنم و از تلویزیون گوش می دم....مجری با سرخوشی آماده پاسخ می شود. شمشادی گوشی را می گذارد وزیر لب به مجری وکلاه گیسش فحشی می دهد وکانال را عوض می کندوباز همان حرفها....خوب که مبارزه کرد کمی هم می زند از این کانالهای بزن وبکوب...بعد هم می رود سراغ کانالهای ترک.آخر سر اگر بچه ها خواب باشندمی رود سراغ یکی از این کانالهایی که قفلشان کرده.چشمهایش سرخ می شود ودست می برد وسط پاهایش را می مالد...باز هم فحشی میدهد وتلوبزیون را می بندد...خانمش چیزی می گویداما او هوش وحواسش جای دیگری است....پنجشنبه عروسی دختر عمویش است وخانم طبق معمول لباس ندارد...آخ که چقدر از این یارو بدش می آید:مهمانی هایشان مختلط است وزن ومرد مثل کرم توی هم وول می خورند...می گوید لازم نکرده......پنجشنبه می رویم شهرستان آب وهوایی عوض کنیم.....
آخر شب هم طبق عادت در عرض چند دقیقه کارش را می کند وخلاص...نه ٬دیگر مثل سابق کیف نمی دهد...اما این محمود سگی عجب تکه ای تور زده پدر سوخته....خیلی خوش شانس است...با این فکرها به خواب می رود.فردا خیلی کار دارد:آشنایی جور کرده ومی خواهد وام کم بهره ای بگیرد...نذر کرده اگر درست بشود ....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باقی این داستان را خودتان ادامه بدهید واگر دلتان خواست بنویسید تا بقیه هم بخوانند....

ایکاروس

داماد سوم ما پرویز این روزها خیلی کیفور است:دوربین دیجیتالی خوبی خریده واز هر چه دستش بیاید عکس می گیردوبا دیدن کیفیت عکسها کیف می کند.با التماس وخواهش وتهدیدمی خواهد که عکسها را دیگران هم ببینند وکیف کنند.دریکی از همین عکسها که از محل کارش ـکه یک شرکت عمرانی است ـ گرفته بود٬عکس کسی را دیدم که سالها قبل هم دیده بودمش:جوانک ریغماسی چشم بلبلی....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خانه شان اصلا شبیه خانه یک بازاری سنتی تبریزی نبود.مبلها لوسترها وسایر اثاثیه کاملا مدرن وامروزی بود.حاج خانوم هم برخلاف تصورم٬نه روسری داشت٬نه لباس خیلی پوشیده ای.زن میانسال خپلویی که چشمهای قلنبه ای داشت.فارسی را خوب حرف میزد:آقای هادی خودشون خیلی پسر خوبی ان.والله داداشش خیلی سخت گیره به هرکسی اطمینان نمی کنه....
مرده شور این آقای هادی محسنی را ببرد.همدانشکده ای شمالی من که تدریس خصوصی می کند وحالا مادرش مریض شده وده روزی باید به جایش زحمت بکشم.امان از رودربایستی.اما دختر عجیب لعبتی بود.تا به امروز سه زن به این زیبایی را از نزدیک دیده ام.یکیش حتما همین یکی بود.۱۷ ساله بود وبرای کنکور آماده می شد.درس را که شروع کردیم در چند لحظه اول متوجه رابطه معکوس استعداد وزیباییش شدم.فکرش جای دیگری بود.به من چه....من کارم را می کنم...انترن بخش اورژانس بودم با کشیکهای وحشتناک.درس میدادم وبه ساعت ۸ که کشیک شروع می شد فکر می کردم....موقع خداحافظی حاج خانم صدرالملوک با نگرانی از وضعیت درسی دختر پرسید.چیزی سر هم کردم وخارج شدم.پاییز بود وفلکه مصدق تبریز بسیار دیدنی وخیال انگیز.حوالی خانه بزرگ وویلایی مرحوم حاج آقای صدرالملوک که به گفته هادی از کهنه تجار بزرگ تبریز بود ٬برای اولین بار جوانک ریغماسی چشم بلبلی رادیدم که با موهایی تاج خروسی برای خودش داشت می پلکید...
جلسه دوم برادر سخت گیر غیرتی را دیدم.عاقله مرد چهل وچند ساله ای با کله ای کوچک وشکم بزرگی که کاملا کروی بود وکمربندی که مثل خط استوا این کره را به دو نیمکره کاملا مساوی تقسیم میکرد٬ منتهی اینجا خوشبختانه هردو نیمکره در ناز ونعمت به سر میبردند وظاهرا حاج آقا نمی گذاشت به اهالی هیچکدام از نیمکره ها بد بگذرد.درست است که همسرش محکم رو گرفته بود٬اما بعید به نظر میرسید ازپس تغذیه نیمکره جنوبی٬ که مسئولیتش را عهده دار بود٬برنیاید.حاج آقا سلامم را جواب نداد.احتمالا در زمان ایشان هنوز سلام اختراع نشده بود.با تفرعن وبی اعتنایی با حاج خانم که حالا رو گرفته بود خداحافظی کرد وغلطان غلطان بیرون رفت.همسرش هم مثل گربه دست آموزی به دنبالش...
حاج خانم به محض خروج ایشان کشف حجاب فرمود ودستور دخول به اتاق دختر که حالا عبوس پشت میز نشسته بود را صادر نمود.دختر شرمنده معذرت خواهی کرد:یه کم گوشت تلخه اما آدم بدی نیست.بد وخوبش به من ربطی نداشت ودرس را شروع کردم.درست مثل آب در هاون کوبیدن والبرز به کلند برگرفتن.....چقدر به هادی فحش های قبیحه دادم....برگشتنی باز هم جوانک ریغماسی را دیدم...
روز سوم٬دخترک خانه نبود.حاج خانم با حالتی غیر عادی وصورتی سرخ روی مبلی نشسته بود وچیزی می خورد.رخصت جلوس بخشیدو گفت:آذر یه کم دیر میاد رفته خونه دوستش کتاب بگیره....مست بود.برایم چای و میوه آورد وخودش هم روی مبلی مثل مشکی پر آب ولو شد.مردی چاق با عینکی ته استکانی وته ریش سپیدویقه تا خرخره بسته در قاب عکسی نفیس اخم کرده بودومن داشتم فکر می کردم چطور از ترکیب این دو هیولای نخراشیده ٬چنان فرشته دلربایی بوجود آمده است.حاج خانم یکباره گفت :سگ اخلاقیش به همین پدرش کشیده... .ظاهرا داشت حاج آقای پسر را می گفت.ادامه داد: اینها اصلا روابط اجتماعی بلد نیستن که...فقط بلدن چرتکه بندازن....اوه اوه دلش خیلی پر بود...صدایش را ظریف کرد:آقای امید٬شما دکتر شیرزاد رو میشناسین؟..دکتر شیرزاد استاد خوش تیپ وخوش کلاس ما بود.خانمش هم از اساتید بود.عجیب به هم می آمدند.می گفتند پسرشان دارد در تهران تخصص می گیرد....لبخند زدم وتایید کردم.حاج خانم آهی مرموز کشید وگفت :اون پسر عمه منه....از ده که اومد تبریز درس بخونه پدرم زیر پروبالشو گرفت....هیچی نداشتن...بعدم خواستگارم شد.اما پدرم مخالفت کرد....
احلام الیقظه! احتمالا اثر شراب بود ویا اینکه خانم مرا خر گیر آورده بود...دکتر شیرزاد اصلا آدم کج سلیقه ای نبود.پرسیدم:چرا.. چرا پدرتون مخالفت کرد؟....پدرم آدم متدین وسرشناسی بود.دکتر هم که دین وایمون نداشت.کمونیست بود.خانواده درست وحسابی هم که نداشت.....اما من به پاش نشستم چی بگم جوونی وخریت.همه خواستگارارو دست به سر کردم....نگذاشتن درس بخوونم...هوشم خیلی خوب بود...اونقد موندم تا آخرش به اجبار پدرم شدم زن دوم حاج آقایی که پسرش دوسه سالی ازم کوچکتر بود....حاج خانم دست بردار نبود:ببین آقای امید...من همین یه بچه رو دارم٬ دلم می خواد دخترم تا فوق تخصص بالا بره هیچ ترسی هم از مخارجش ندارم... نمی خوام مثل من توسری خور یه پدر سگ گنده دماغ مثل این بشه وبه قاب روی دیوار اشاره کرد ....مرحوم پدرسگ گنده دماغ در قاب عکس داشت بال بال میزد درست مثل من که حالم داشت از اراجیف حاج خانم به هم می خورد....زنگ تلفن به دادم رسید..حاج خانم با چند جمله اول وا رفت وفقط گفت الان با داداشش می آییم...بله حاج آقا صدرالملوک.. حاج خانم دستپاچه مرا مرخص کرد....
روز بعد٬حاج خانم مرا از تدریس معاف فرمود:برادرش قدغن کرده....نفس راحتی کشیدم.

دوماه بعد٬شبی برفی وسرد٬داشتم برای خودم قدم می زدم وبا واکمن قراضه ام احمد کایا گوش می کردم که نا گهان موجود سیاه پوش خشمگینی سرراهم سبز شد:جوانک ریغماسی.چشمان ریزش که مثل لوبیا چشم بلبلی بود از فرط خشم اندازه ماش شده بود.چیزی می گفت که نمی شنیدم.هد فون را درآوردم وبا ادبی که در این جور مواقع  پیدا می کنم گفتم بفرمایید.دستش چاقو داشت.شروع کرد به فحش دادن بالهجه کردی:مرتیکه دیوث بی خانواده...دست از سر آذر وردار ...من همه چیزمو به خاطر اون از دست دادم..............
آهان پس بگو....هر طور بود آرامش کردم.....آذر واین آقا پسر که دانشجوی مهندسی عمران بود عاشق ومعشوق بوده اند.کمیته اینها را با هم می گیرد.حاج آقا آذر را خلاص می کندولی پسر را که جوانک نداری از دهات بانه بوده حسابی اذیت می کنند.بعد هم اطلاع به دانشگاه وتعلیق و.... آذر هم که فقط برای تمرین عشق ورزی وپز دادن به همکلاسها ایشان را انتخاب کرده بود٬ برای دست به سر کردنش می گوید خواستگاری دارد که دکتر است وآقای ریغماسی به حساب خودش می خواسته رقیب سر سخت عشقی اش را از سر راه بردارد.چقدر این فیلمهای هندی تاثیر گذارند.لابد آخرش هم باید یک چاقو به معشوق ویکی هم به خودش میزد....هی... وقتی با کلی قسم وآیه قبولاندمش که عوضی گرفته٬گفتم:آخه پسر خوب اونا کجا من و تو کجا....هیچ به این همه فاصله فکر کردی؟....باغرور ابلهانه ای گفت:چه فاصله ای؟باید از خداشونم باشه مگه همه از اولش داشتن ؟من فردا مهندس این مملکت می شم با خداد تومن درآمد...خنده ام گرفت.همان قصه قدیمی عشق شاهزاده وگدا....بنده خدافکر می کرد بیست سال پیش است که با یک مدرک وکمی هوش می شد دنیا را فتح کرد.تمام کمبودهایش را می خواست با یک مدرک مهندسی جبران کند...چند تا از اینهارا می شناختم؟...خدا می داند...چه سالهای عجیبی بود آن سالها....

دوسال پیش در مجلس عروسی یکی از اقوام همسرم٬ دور یکی از میزها چهره آشنایی را دیدم.خودش بود.حاج آقا صدرالملوک.موهایش خاکستری وپوستش تیره تر شده بود.اما خط استوا ونگاه متفرعنش دست نخورده باقی مانده بود.....موقع برگشتن از همسرم پرسیدم:حاج آقا صدرالملوک با شما  نسبتی داره؟با هیجان گفت:دیدیش؟..ازاقوام عروسه...خواهر کوچیکه ی همینه که خیلی خوشگله وبا پسر دکتر شیرزاد ازدواج کرده ...خیلی آدمای خوبی ان.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتم پرویز این یارو کیه؟...عکس ریغماسی را نشان دادم...گفت:اه بابا...قاطی داره...معتادم هست... بعد از هفت سال درس خوندن مدرک معادل فوق دیپلم عمران گرفته...با همه سر دعوا داشت...هفته پیش اخراجش کردیم....پرویز عکسهای دیگری نشانم داد اما من به کسانی از همدوره ای هایم فکر می کردم که به پای چنین خیالات عجیبی سوختند...کسانی که یکباره از دنیای کوچک خود به باغ  آرزوها پرکشیدند...کوچکی بالهاشان را از یاد بردند....وتندباد بی رحم حقیقت تمامیت هستی نحیفشان را به شوره زار فراموشی و نیستی پرتاپ کرد......
راستی...شما چند تاشان را می شناسید؟...

نگاه عمیق زیتونی

این دکتر دواچی خیلی آدم زن ذلیلی است.هر وقت لبهایش را غنچه می کند و با نگاهی مصمم می گوید که تصمیم گرفته ام فلان کار را بکنم ٬معلوم میشود که خانمش چنین دستور فرموده.آن وقت با پررویی هر چه تمام تر به من می گوید زن ذلیل وخنده لوسی می کند.هه زن ذلیل...باز این دکتر کیمیادوش را بگویی ٬می گویم این شد یک حرفی.تا خانمش بگوید کیمیا...چشمهایش مثل تلسکوپ می زند بیرون ونعره می زند جانم....نه داداش این وصله ها به ما نمی چسبد...مثلا همین امروز صبح خانم با ملایمت وخجالت خواهش کرد که به آقای فضلی دوست خدا بیامرز پدرش زنگ بزنم وحالش را بپرسم اما من چنان قاطعانه گفتم حالا تا ببینم ٬سرم خیلی شلوغ است که خودم کیف کردم اصلا یعنی چه که زن برای مرد تکلیف تعیین کند...واقعا که....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پسرم سفارش سی دی کارتون داده بود وداشتم داخل مغازه سی دی ها را نگاه می کردم.یک لحظه چشمم به بانوی جوانی افتاد که اوهم داشت با پسرک ۸٬۹ ساله ی همراهش سی دی انتخاب می کرد.زن مرا که دید مکثی کرد ولی زود به کار خودش مشغول شد.چه می دانم شاید از مریض های مطب گوهردشتم بود.....چند تایی خریدم وآمدم بیرون.باید می رفتم بیمه ارتش برگه ها را تحویل بدهم..
همان خانم با عجله از مغازه خارج شد وروبه من گفت ببخشید شما دکتر امید نیستید؟...تا انجایی که یادم می آمد دکتر امید بودم وبه همین دلیل با حرکت سر تایید کردم.سلامی کرد وخودش را معرفی کرد.از هم دانشکده ای های سابق بود.چند سالی پایین تر از ما.اما هر چقدر فکر کردم نشناختمش....خودش هم این را فهمید وگفت شما مرا بجا نمی آورید...نباید هم بشناسید اما من شما را هیچ وقت فراموش نمی کنم وآن وقت شروع کرد به تعریف از من وفضایل اخلاقی وشعور بالا وچشم ودل پاکی وهنرمندی وتمام صفات انسانی دیگری که اگر حمل بر خود ستایی نشود حالا که فکر می کنم می بینم همه اش واقعیت دارد..سراغ آفتابه را هم گرفت....آفتابه همکلاسی ودوست صمیمی من است که اوهم مثل من صفات انسانی بی شماری دارد...حالا جایی کاره ای است...
خانم دکتر یکریز ومسلسل وار آنقدر گفت که حس کردم کم کم دارم سبک می شوم واوج می گیرم... اصولا وقتی کسی از من تعریف می کند خیلی خوشم می آیدودر نظرم موجودی احترام برانگیز می شود.آخر سر هم گفت:همه ما برای شما وهنرتان احترام زیادی قائل بودیم....شما واقعا با بقیه فرق داشتید.....آه خدای من چه می شنوم...پس چرا این حرفها را آن وقتها نمی گفتید....یعنی شما به گوهر بی همتایی که در وجود من نهفته بود پی برده بودید ومن نمی دانستم....بازهم بگو...باز هم....آمدم شکسته نفسی کنم وگفتم:شما لطف دارید والله لایق این همه محبت نیستم....ماشالله شما عجب حافظه ای دارید با اینکه من خیلی تغییر کرده ام اما باز مرا شناختید...بانگاهی پر از محبت گفت:شما هر چقدر هم که تغییر کنید باز آن نگاه عمیق زیتونی تان همان است که بود....وخداحافظی کرد ورفت.....
نگاه عمیق زیتونی...آه چه تعبیر زیبایی....زودی نشستم توی ماشین وآینه را کشیدم طرف خودم... چطور تا به امروز متوجه نشده بودم...راست می گفت...بخصوص در نور ملایم این صبح کمی تا قسمتی ابری همراه با غبار محلی ٬چشمهایم به رنگ زیتون بود باآن نگاه های عمیق زیتونی.....حالا من به کنار چرا تا به امروز همسرم چیزی نگفته بود...درست است که او زیاد از من تعریف نمی کند ولی هر چه که باشد بالاخره گاهی اینکار را می کند.مثلا وقتی کسی از همسایه ها زانتیا می خرد(که ماشین مورد علاقه اوست) یا وقتی یکی از دوستانش خانه ای در یکی از برجها می خرد(که دوست داشتن چنین خانه ای  چندان هم کار شاقی نیست)او با بغضی در گلو می گوید من به خاطر صداقت وسادگیت با تو ازدواج کردم نه بخاطر مال دنیا.....
چرا نمی گویی خانم جان...چرا نمی گویی بخاطر چشمهای زیتونی ام عاشقم شدی؟می ترسی پر رو بشوم؟هی.... منی که اینقدر عاشق دل خسته داشته ام ظرفیتم خیلی بیشتر از اینهاست... ولی خوب تحمل من هم حدی دارد...درست است که من به رویت نمی زنم ولی خودم خوب می دانم که چقدر از تو سرتر هستم.بیخودی هم هی توی سر مال نزن...اصلا از این به بعد در خانه نه ظرف می شویم نه بچه داری می کنم.اگر دلم خواست خانه فامیلت می روم...زور که نیست.من وقت این کارها را ندارم... باید به هنرم بیشتر بپردازم.جامعه به هنر امثال من بیشتر نیاز دارد...از این به بعد باید هر شب برایم بعد از شام چایی وشیرینی بیاوری.صبحانه را هم در رختخواب می خورم.....از این به بعد هر کار دلم بخواهد می کنم اگر هم چپ چپ نگاهم کنی من می دانم وتو...
صف بیمه شلوغ بود ولی من آنقدر انرژی داشتم که تا فردا صبح هم سر پا بایستم وسر در سیر آفاق وانفس فرو ببرم.چقدر زندگی زیباست....ما انسانها بیهوده سخت می گیریم....های انسانها چقدر دوستتان دارم....سلام آقای دکتر امید!...عرض کردم سلام آقای دکنر امید....این صدای یک نوار ضبط شده نبود بلکه خانمی بود که لابد اوهم از طرفداران من بوده وهست....نگاه عمیق زیتونی ام را با غرور به صورتش هبه کردم وجواب سلامش را دادم...تا خودش را معرفی کرد شناختمش...سال پایینی ما بود....آن موقع ها دختر زیبایی بود وهر بار از کنارمان رد می شد من ومهبد وآفتابه وکیمیادوش وعلی ٬یک صدا می خواندیم:حابرین وارمی سنی چوک سودیغیمدن(خبر داری خیلی دوستت دارم؟)واو اخم می کرد ورد می شد...ولی حالا ببین چه لبخندی می زند احتمالا اوهم به سحر نگاه زیتونی من گرفتار است....لبخندی زد وگفت شما هم مثل من لحظه آخر برگه ها را می آوریدوگرفتار صف می شوید....با ابروی بالا وغرور سری تکان دادم...با تعجب گفت :چقدر عوض شدین! اون موقع ها همش داشتید بشکن می زدید...ما چقدر از دست شما می خندیدیم....دلقک دانشکده بودید...اما حالا خیلی جدی شدید...بخشی از اطمینان به نفسم تشریف اش را برد.کمی آمدم پایین وبا صدای خلط آلود گفتم:زندگی است دیگر... گفت: مثل اینکه خیلی بهتون سخت گذشته....ببینم زن هم گرفتید... سری تکان دادم.با خنده گفت دکتر به خدا ما همیشه می گفتیم کیه که زن این بشه اون موقع ها یه جوری بودید...با صدای لرزان همراه آنچه که از اطمینان به نفس باقی مانده بود گفتم:یعنی خل بودم.؟..دور از جون دکتر ولی خوب رفتارتون عادی نبود....بازهم خندید:یادتونه هروقت از کنارتون رد می شدم چشماتونو چپ می کردین ویه چیزی می گفتین....چیزی گفتن را یادم است ولی من کی چشمهایم را چپ می کردم؟تازه سعی می کردم نگاه عاشقانه ای که آن موقع ها نمی دانستم عمیق وزیتونی هم هست ٬بیاندازم....بغض کرده گفتم:یادش بخیر .... خانم دکتر برگه هایش را داد وتتمه اطمینان به نفسم را با نیشخندی همراه خودش برد....توی شیشه پنجره بغل دستی چشمهایم را دید زدم...راست میگفت کمی به هم نزدیک بودند ووقتی هیجانی می شدم لابد چپ هم می شدند....من چقدر سردم است...خسته شدم بس که صف ایستادم...لعنت به این روزگار کسالت بار...برگه ها را دادم وقوز کرده در حالی که سر در جیب تفکر فرو برده بودم ٬خارج شدم...
تارسیدم مطب به آقای فضلی زنگ زدم وحالش را پرسیدم وقول دادم اولین فرصت به دیدنش بروم ومعاینه اش کنم.به مادر زنم هم زنگ زدم .به خاله اش هم همین طور .سفارش یک دسته گل هم به این گل فروشی بغل دستی دادم.بالاخره گاهی آدم باید محبتش را به همسرش ابراز کند.... اصلا می دانید٬متاسفانه در مملکت ما به مردهایی که به همسرشان احترام می گذارند می گویند زن ذلیل.اینها همه به دلیل فرهنگ غلط مردسالاری که یادگار زندگی قبیله ای است ٬می باشد.بر ما قشر فرهیخته وروشنفکر واجب است درراستای اصلاح این پدیده که رسالتی بس عظیم بردوش ماگذارده است٬ با زیر پا گذاردن چنین سنتهای غلطی نوعی بدعت صحیح را پایه گذاری نماییم.البته برهمه دوستان واضح ومبرهن است که تا رسیدن به فرهنگ ایده آل زمان دراز ومسیر خطیری باقی است.ما می توانیم با بهره گیری از فرهنگ غنی ۲۵۰۰ساله وتوسل به تمدن موروثی خود٬بی اعتنا به فرهنگ منحط غرب وآتش افروزی های دشمنان به بازسازی مام میهن بپردازیم.انشاالله....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستان٬ حالا به نظر شما نگاه من عمیق وزیتونی نیست؟...به پاسخهای مثبت شما  جوایزی نفیس تعلق خواهد گرفت