شکوه ایثار
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب سردی بود ومن در صف تاکسی با دستهای پر از خرت وپرت ذهنم مشغول چیزی بود:دهان بچه پنج ماهه ای که امروز مریضم بود مرا یاد چیزی می انداخت که هر چقدر فکر می کردم نمی فهمیدم که چیست....نوبتم که شد دیدم باید عقب بنشینم.به بغل دستی گفتم شما بفرمایید من تاکسی بعدی سوار می شوم.دستم پر بود ومی خواستم جلو سوار شوم.تا تاکسی بعدی نگه داشت.یکی که هیکل ریقویی داشت مستقیم رفت نشست جلو.تا آمدم اعتراض کنم گفت چقدر مس مس می کنی بابا سرده.از خیر صندلی جلو گذشتم آمدم که عقب سوار شوم یکهو زنی چاق ومسن بدو بدو وخارج از صف چپید توی تاکسی.دختر جوان وخوش صورتی کنار او نشست ومن هم هر طور بود بالاخره سوار شدم.تا در را بستم راننده تاکسی گفت :چته آقا درو شکستی....وشروع به غر غری با کلمات وجملات آشناکرد. من هم برای هزارمین بار به عادت این سالها صدتا فحش به خودم دادم وتصمیم گرفتم ازفردا - به قول خانمم مثل دکترهای درست وحسابی ـ با ماشین خودم بروم سرکار....تازه می خواستم بروم سراغ دهان بچه پنج ماهه که ببینم بالاخره شبیه چیست که یکدفعه دختر بغل دستی گفت:آقا یه کم جمع تر بشینین ونگاهی کرد که یعنی:مرتیکه هیز بی ناموس٬ از ریش سفیدت خجالت بکش.....والله خیلی هم گشاد ننشسته بودم ولی خوب هرطور بود خودم را جمع کردم.مرد ریقوی جلویی داشت مزه مزه می کرد که در دفاع از کیان وناموس مسلمین وارد کارزار شودولی احتمالا هیکل مهیب من اورا ازانجام عملیات انتحاری منع کرد.پیرزن چاق مشمع دارویی را درآورد وبه حضار نمایش داد:خدا هیچ کسو محتاج این دکترا نکنه...هیچ چی هم که حالیشون نیست فقط چارتا قرص می دن انگار نه انگار....منظورش احتمالا این بود که اگر بی صف آمدم به خاطر پادردم بود٬اما من تند تند سرم را به نشانه تایید تکان دادم مبادا بفهمند من هم از طایفه دکترهای بی سواد هستم... خوب دهان آن بچه شکل چه بود؟....آهان شکل دهان مادر بزرگم بود.بخصوص وقتی داشت با کیف چیزی می خورد.مثل آن روز که من در پنج سالگی با همدستی خواهرم ماست را با شامپو قاطی کردیم وبه خوردش دادیم.با چه کیفی همه آن ماست را خورد واز حال رفت وکارش به بیمارستان کشید..هی ...این اولین اقدام به جنایت من بود.تا حالا چندتا را کشته ام؟نمی دانم.... مادر بزرگ ..مادربزرگ دوست داشتنی با قصه هایت...
چقدر زمستان خوب بود.چون تو می آمدی.سرمای تبریز فراریت می داد وبه تهران می آمدی .می آمدی با قصه هایت.قصه ملک محمد...قصه دختر سوداگر...آدی وبودی...خیلی قصه های دیگر ...همان ها که بعدها که بزرگتر شدم در کتاب افسانه های آذربایجان خواندم.دستش درد نکند عمو صمد مهربان.صمد بهرنگی....اما بی لحن شیرین تو این قصه ها چیزی کم داشتند.خودت گفتی که قصه گفتن را از حسین یاد گرفتی....حسین شوهر تو وپدر بزرگ من.هم او که تنها ده سال باهم زندگی کردید...حسین را سرطان مننژ با خود برد...تو ماندی با پنج بچه قد ونیمقد که بزرگترینشان مادر من بود.فقط نه سالش بود...و تو بیست وپنج ساله بودی...ماندی با دوک نخ ریسی ات و خاطرات حسین ات وغیرتی که توانت داد تا بچه ها را نان بدهی واز آب وگل در بیاوریشان.بزرگشان کردی وسرو سامانشان دادی...هیچ وقت ندانستم چرا تنها پسر تو وحسین به راه شمر رفت.چه اهمیتی داشت.بزرگتر از این حرفها بودی....
های مادربزرگ...با دستانت که بوی سبزی تازه ورنجهای کهنه می داد....با خانه ات خانه فرسوده ای که یادگار حسین ات بود....همان جا که پناهگاه دل تنگیهایم بود....تبریز ....شهری که بهترین سالهای عمرم را در آن گذراندم...سالهای جوانی ودانشجویی....دلم که می گرفت می آمدم سراغت.بوی مادرم را داشتی .نگاهت طعم نگاه بیدریغ مادر را داشت....می آمدم ومی دیدم رو به دیوار با کسی حرف می زنی....با حسین.وچه عاشقانه....مرا که می دیدی می گفتی:هه امید ده گلدی(اهان امید هم آمد)... وخروار خروار محبت را بی دریغ می بخشیدی....هی ...سالهای جوانی...سالهای غفلت وغرور.... مادر بزرگ...از تو غافل شدم وگمت کردم...هی مادربزرگ دلم هوای خنده هایت را دارد... خنده هایی از سر درد..دلت که می گرفت آه نمی کشیدی ٬می خندیدی... حقا که بزرگ بودی...
آقا دلمون ترکید ...د بگو چی شده؟....صدای راننده مرا از هپروت بیرون کشید.... صورتم غرق اشک بود...داخل تاکسی همه با تاسف وترحم مرا نگاه می کردند.... مرد ریقویی که جایم را گرفته بود آهی کشید وگفت:دل همه پره... لابد دستش تنگه بنده خدا....بگو داداش ٬اونقدری پیش مردم آبرو داریم که بتونیم کارتو راه بندازیم....دختر جوان شرمنده از این که به من تهمت هیزی زده بود ودلم را شکسته بود بغض کرده نگاهم می کرد....نگاهش می گفت پدر جان راحت تر بنشین ...از دست من فقط همین بر می آید... زن چاق ناگهان دست به النگوهایش برد .گفت:پسرم اگه این مشکلتو حل می کنه والله ناقابله وتلاشی واقعی برای در آوردن النگوها آغاز کرد....مانده بودم چه بگویم....یعنی باورشان می شد مردک خرس گنده ای که اینجانب باشم ٬برای مادربزرگش گریه می کند...تا آمدم حرفی بزنم...راننده که خودش هم بغض کرده بود فحشی به روزگار داد وگفت :نه مادر لازم نیس ... به خدا غیرت تو از همه ما بیشتره ٬خودمون درستش می کنیم...نخیر ...شورملی ملت را فرا گرفته بود ومی خواستند حتی بزور هم که شده کار نیک پیشاهنگی انجام دهند..ریقو با تحسین گفت واقعا عجب ملت بزرگیه این ملت ایران.... لحنش عین گوینده های تلویزیون هنگام وقوع سیل وزلزله بود.... هر طور بود از دست ملت فداکار فرار کردم...درست است که دو خیابان تا خانه ام مانده بود ودستم هم حسابی سنگین...اما اگر می ماندم احتمالا بزور هم که شده برایم جشن نیکو کاری می گرفتندوبیشتر از اینها خجالت زده ام می کردند... همین که کرایه تاکسی را نگرفتند بس بود....
پشت سرم را که نگاه کردم دیدم تاکسی هنوز ایستاده ومسافران در فضایی روحانی وسرشار از معنویت ٬با چشمانی اشکبار ودلی مالامال از شکوه جلوه های ایثار نگاهم می کنند....
گلش شکفت:بله ...خب بله..گفتم:یعنی کامل وعمیق.حالا پررو شده بود:کامل
وعمیق!....
لیلی!
سالهاست که در کرج طبابت می کنم.در مطبی فکسنی وکم نور ودر حضور هر روزه ی درد وزخم وچرک وخون دلخوشی ام رایانه ای است که مرا با آن جا و آنانی که دوستشان می دارم پیوند می دهد.روزنه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت می نگرم