شکوه ایثار

آخر من چرا اینجوری هستم.لپه زیر زبانم بند نمی شود.همه از جیک وپوک من خبر دارند.تا ناراحت می شوم چشمهایم کج وکوله تر می شود ودستم لو میرود.تا یک روز درآمدم خوب می شود زنم از قیافه ام می فهمد و وامصیبتا.توی بازی تا آس حکم دستم می آید چشمهایم چنان برقی می زند که همسایه ها هم می فهمند.اصلا آدم خودداری نیستم.زودی هم اشکم در می آید.بااین هیکل گنده وریش سپید وکله کچل والله قباحت دارد ولی دست خودم نیست...آدم باید مثل این دکتر کیمیادوش باشد.قیافه اش در شکست وپیروزی٬غم وشادی٬عشق وتنفر همواره یکجور است.مثل ماسکهایی که ژاپنیها در نمایش های "کابوکی" می زنند:سرد٬بی روح بدون هیچ حسی.ده تا شعر عاشقانه هم که برایش بخوانی فقط دهان دره می کند وچیزی موهوم را می جود واگر نظرش را بپرسی می گوید کدام شعر؟....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب سردی بود ومن در صف تاکسی با دستهای پر از خرت وپرت ذهنم مشغول چیزی بود:دهان بچه پنج ماهه ای که امروز مریضم بود مرا یاد چیزی می انداخت که هر چقدر فکر می کردم نمی فهمیدم که چیست....نوبتم که شد دیدم باید عقب بنشینم.به بغل دستی گفتم شما بفرمایید من تاکسی بعدی سوار می شوم.دستم پر بود ومی خواستم جلو سوار شوم.تا تاکسی بعدی نگه داشت.یکی که هیکل ریقویی داشت مستقیم رفت نشست جلو.تا آمدم اعتراض کنم گفت چقدر مس مس می کنی بابا سرده.از خیر صندلی جلو گذشتم آمدم که عقب سوار شوم یکهو زنی چاق ومسن بدو بدو وخارج از صف چپید توی تاکسی.دختر جوان وخوش صورتی کنار او نشست ومن هم هر طور بود بالاخره سوار شدم.تا در را بستم راننده تاکسی گفت :چته آقا درو شکستی....وشروع به غر غری با کلمات وجملات آشناکرد. من هم برای هزارمین بار به عادت این سالها صدتا فحش به خودم دادم وتصمیم گرفتم ازفردا - به قول   خانمم مثل دکترهای درست وحسابی ـ با ماشین خودم بروم سرکار....تازه می خواستم بروم سراغ دهان بچه پنج ماهه که ببینم بالاخره شبیه چیست که یکدفعه دختر بغل دستی گفت:آقا یه کم جمع تر بشینین ونگاهی کرد که یعنی:مرتیکه هیز بی ناموس٬ از ریش سفیدت خجالت بکش.....والله خیلی هم گشاد ننشسته بودم ولی خوب هرطور بود خودم را جمع کردم.مرد ریقوی جلویی داشت مزه مزه می کرد که در دفاع از کیان وناموس مسلمین وارد کارزار شودولی احتمالا هیکل مهیب من اورا ازانجام عملیات انتحاری منع کرد.پیرزن چاق مشمع دارویی را درآورد وبه حضار نمایش داد:خدا هیچ کسو محتاج این دکترا نکنه...هیچ چی هم که حالیشون نیست فقط چارتا قرص می دن انگار نه انگار....منظورش احتمالا این بود که اگر بی صف آمدم به خاطر پادردم بود٬اما من تند تند سرم را به نشانه تایید تکان دادم مبادا بفهمند من هم از طایفه دکترهای بی سواد هستم... خوب دهان آن بچه شکل چه بود؟....آهان شکل دهان مادر بزرگم بود.بخصوص وقتی داشت با کیف چیزی می خورد.مثل آن روز که من در پنج سالگی با همدستی خواهرم ماست را با شامپو قاطی کردیم وبه خوردش دادیم.با چه کیفی همه آن ماست را خورد واز حال رفت وکارش به بیمارستان کشید..هی ...این اولین اقدام به جنایت من بود.تا حالا چندتا را کشته ام؟نمی دانم.... مادر بزرگ ..مادربزرگ دوست داشتنی با قصه هایت...
چقدر زمستان خوب بود.چون تو می آمدی.سرمای تبریز فراریت می داد وبه تهران می آمدی .می آمدی با قصه هایت.قصه ملک محمد...قصه دختر سوداگر...آدی وبودی...خیلی قصه های دیگر ...همان ها که بعدها که بزرگتر شدم در کتاب افسانه های آذربایجان خواندم.دستش درد نکند عمو صمد مهربان.صمد بهرنگی....اما بی لحن شیرین تو این قصه ها چیزی کم داشتند.خودت گفتی که قصه گفتن را از حسین یاد گرفتی....حسین شوهر تو وپدر بزرگ من.هم او که تنها ده سال باهم زندگی کردید...حسین را سرطان مننژ با خود برد...تو ماندی با پنج بچه قد ونیمقد که بزرگترینشان مادر من بود.فقط نه سالش بود...و تو بیست وپنج ساله بودی...ماندی با دوک نخ ریسی ات و خاطرات حسین ات وغیرتی که توانت داد تا بچه ها را نان بدهی واز آب وگل در بیاوریشان.بزرگشان کردی وسرو سامانشان دادی...هیچ وقت ندانستم چرا تنها پسر تو وحسین به راه شمر رفت.چه اهمیتی داشت.بزرگتر از این حرفها بودی....
های مادربزرگ...با دستانت که بوی سبزی تازه ورنجهای کهنه می داد....با خانه ات خانه فرسوده ای که یادگار حسین ات بود....همان جا که پناهگاه دل تنگیهایم بود....تبریز ....شهری که بهترین سالهای عمرم را در آن گذراندم...سالهای جوانی ودانشجویی....دلم که می گرفت می آمدم سراغت.بوی مادرم را داشتی .نگاهت طعم نگاه بیدریغ مادر را داشت....می آمدم ومی دیدم رو به دیوار با کسی حرف می زنی....با حسین.وچه عاشقانه....مرا که می دیدی می گفتی:هه امید ده گلدی(اهان امید هم آمد)... وخروار خروار محبت را بی دریغ می بخشیدی....هی ...سالهای جوانی...سالهای غفلت وغرور.... مادر بزرگ...از تو غافل شدم وگمت کردم...هی مادربزرگ دلم هوای خنده هایت را دارد... خنده هایی از سر درد..دلت که می گرفت آه نمی کشیدی ٬می خندیدی... حقا که بزرگ بودی...
آقا دلمون ترکید ...د بگو چی شده؟....صدای راننده مرا از هپروت بیرون کشید.... صورتم غرق اشک بود...داخل تاکسی همه با تاسف وترحم مرا نگاه می کردند.... مرد ریقویی که جایم را گرفته بود آهی کشید وگفت:دل همه پره... لابد دستش تنگه بنده خدا....بگو داداش ٬اونقدری پیش مردم آبرو داریم که بتونیم کارتو راه بندازیم....دختر جوان شرمنده از این که به من تهمت هیزی زده بود ودلم را شکسته بود بغض کرده نگاهم می کرد....نگاهش می گفت پدر جان راحت تر بنشین ...از دست من فقط همین بر می آید... زن چاق ناگهان دست به النگوهایش برد .گفت:پسرم اگه این مشکلتو حل می کنه والله ناقابله وتلاشی واقعی برای در آوردن النگوها آغاز کرد....مانده بودم چه بگویم....یعنی باورشان می شد مردک خرس گنده ای که اینجانب باشم ٬برای مادربزرگش گریه می کند...تا آمدم حرفی بزنم...راننده که خودش هم بغض کرده بود فحشی به روزگار داد وگفت :نه مادر لازم نیس ... به خدا غیرت تو از همه ما بیشتره ٬خودمون درستش می کنیم...نخیر ...شورملی ملت را فرا گرفته بود ومی خواستند حتی بزور هم که شده کار نیک پیشاهنگی انجام دهند..ریقو با تحسین گفت واقعا عجب ملت بزرگیه این ملت ایران.... لحنش عین گوینده های تلویزیون هنگام وقوع سیل وزلزله بود.... هر طور بود از دست ملت فداکار فرار کردم...درست است که دو خیابان تا خانه ام مانده بود ودستم هم حسابی سنگین...اما اگر می ماندم احتمالا بزور هم که شده برایم جشن نیکو کاری می گرفتندوبیشتر از اینها خجالت زده ام می کردند... همین که کرایه تاکسی را نگرفتند بس بود....
پشت سرم را که نگاه کردم دیدم تاکسی هنوز ایستاده ومسافران در فضایی روحانی وسرشار از معنویت ٬با چشمانی اشکبار ودلی مالامال از شکوه جلوه های ایثار نگاهم می کنند....

ولنتاین

اول بار که عاشق شدم به گمانم لحظه تولد بود.طرف ماما بود.یک سی سالی از خودم بزرگتر بود ولی وقتی پای عشق در میان باشد این فاصله ها معنای خود را از دست می دهند.حیف که او چندان پا نداد واین گستاخی مرا با ضربات محکمی که به باسنم زد پاسخ داد.دردناک بود اما ما در راه عشق چه رنجها که نبردیم.باری بعد از این شکست جانگداز باسن سوز ما باز هم دل باختیم.دختر همسایه ٬معلم کلاس پنجم٬دوستان خواهرم٬خواهرهای دوستانم ٬دخترهای محله٬همکلاسی هاو... همیشه هم شکست خوردم اما از رو نرفتم.یادش بخیر علی همیشه می گفت امید به جنس بشر علاقه دارد......نه !من عشق را دوست داشتم ودارم.گرمای خوبی دارد.دل لرزه هایش ٬بی قراری هایش ٬بی خوابی هایش وبسیار" بی"های دیگرش لذت بخش است.کمترین فایده اش این است که بدبختی هایت یادت می رود.زخم هایت کمتر می سوزند وشب٬ هنگام خوابیدن چیزی برای فکر کردن داری....البته بدی هایی هم دارد بخصوص وقتی طرف تحویلت نگیرد:یکباره حس می کنی دماغت مثل چماق شعبان بی مخ است یا شکمت مثل عنکبوت برآمده است کله ات عین کدوست وهی خودت را سرزنش می کنی وهی می زنی توی سر مال.....هیییی.....چه بگویم....چقدر تا صبح پای درد دل دوستان عاشقم نشستم واسرارشان را شنیدم وفردا سرشان را فاش کردم وآبروشان را بردم....چقدر قاصد عشق شدم وابن وآن را به هم رساندم..یادش بخیر در یک روز نامه سه تا از همکلاسی ها را به یکی از دخترها دادم...عجب دختر زرنگی بود....هر سه تاشان را حسابی بازی داد....
آخرین بار که عاشق شدم به گمانم ۸ سال پیش بود.طرف ماما بود.آمده بود مطبم تا همکارم شود٬اما همسرم شد.عجب عشقی بود.این تو بمیری ازآن توبمیری ها نبود....شد مادر بچه ها وماندگار وهمسفر وهمراه.... حالا بعد عمری تمرین عاشقی رسیده ام به امتحان....کسی چه میداند شاید نمره قبولی بگیرم....
ولنتاین بر همه ابنا بشر چه عاشق چه غیره ٬مبارک باد

فیدل وچه گوارا

کاظم قله فکری ما بود.خیلی چیزها یادمان داد.همه ما دلمان می خواست وقتی بزرگ شدیم مثل اوبشویم.اسم چه گوارا را اول بار از او شنیدیم.عکسش را هم اول او نشانمان داد.عجب خوش تیپ بود.با آن کلاه کجکی ونگاه مغرور.اینطور بود که من تصمیم خودم را گرفتم:می خواستم چه گوارا بشوم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تازه مدرسه ها باز شده بود.چندروزی بیشتر از پیروزی انقلاب نمی گذشت.حال وهوای همه عوض شده بود.حال وهوای من هم.این عطش چه گوارا شدن بدجوری قلقلکم میداد.هر چقدر هم گفتم ٬برایم از آن کلاه ها نخریدند.باید کاری می کردم.اول باید گروهی تشکیل میدادم.اما از آن مهم تر باید یک دشمن پیدا می کردم تاعلیه او قیام کنم.خیلی فکر کردم.....خیلی!...بالاخره جوینده یابنده است ومن هم دشمن مورد نظررا پیدا کردم.کلاس چهارم ابتدایی بودیم .یک همکلاسی داشتیم که مادرش در همان مدرسه معلم بود.آرش صدیقی.من وآرش رقیب درسی وعشقی بودیم.هردو از خواهر اکبر همکلاسی دیگرمان خوشمان می آمد.این امتیاز آرش باعث شد که در هر دو عرصه  شکست ام دهدواین مرا خیلی عصبانی کرده بود.از قضا خانم رادنیاـ مادر آرش ـ آن سال معلم ما بود.فرصت مناسبی بود تا گناه شکست هارا گردن او بیاندازم وانتقام بگیرم.شروع کردم به تبلیغ علیه خانم رادنیا واین که او حق کشی می کند وبه نفع پسرش می گیرد.نمیدانم چرا غیر از داریوش پسر عموی شرور وقلچماقم که درسش بدنبود٬ فقط شاگرد تنبلها که هیچ نفعی در این موضوع نداشتند جذب من شدند.مهدی باهیجان مخصوصی دنبالم راه افتاد.مدام نقشه می کشید ونفس زنان شایعاتی را که من می ساختم پخش می کرد.پسر زرد وبیماری بود ولی این ماجرا تا حد زیادی بیماریش را پوشانده بود.یکی از دو ساله ها که پسر مغرور وخنگی بود حضورش را منوط به رییس شدن کرد.برای من فرقی نمی کرد.او شد فیدل کاسترو ومن شدم چه گوارا....جانمی جان...فقط ای کاش یکی از آن کلاه ها داشتم.....
یک مغازه عکاسی توی محلمان بود که فیلم های سوخته را به قیمت ارزان می فروخت.این فیلمها را آتش که میزدیم دود عجیبی راه می انداخت.درست مثل گاز اشک آور.تصمیم گرفتیم از این فیلمها ببریم سر کلاس وآتش بزنیم ووقتی خوب دود راه انداخت شعار بدهیم وداریوش وسعید ٬آرش ودو سه نفر از دوستانش را کتک بزنند.قرار شد با فرمان فیدل٬من ومهدی فیلمها را آتش بزنیم تا بقیه کار خود را شروع کنند....حیف که نمی دانستیم بعد چه می شود اما مهم نبود.....
با فرمان فیدل٬کبریت را روشن کردم.قلبم داشت از دهانم بیرون می آمد مثل اینکه چه گوارا شدن چندان هم کار ساده ای نبود.مهدی فیلم را نزدیک کرد اما بس که دستم لرزش داشت موفق نشدم....کبریت دیگری کشیدم اما دیگر دیر شده بود....بوی سوخته همه از جمله معلم را خبر کرد....ده دقیقه بعد توی دفتر ایستاده بودم وبا اولین عتاب٬ فیدل وبقیه را لو داده بودم.....
مدیر که مرد مسن لاغری بود بعد از کمی سوال وجواب گفت فردا با والدین به مدرسه می آیید...نمیدانم چرا نسبت به سابق آرام تر ومحتاط تر شده بود....
می دانستم اگر پدرم بفهمد چه گوارا را جوانمرگ می کند.یواشکی مادرم را که زن مظلوم وبی آزاری بود خبردار کردم.حسابی پختمش که نترسد.گفتم محکم برخورد کند.از ظلم های خانم معلم در حق خودم وسایرین گفتم.با بغض وگردن کج آنقدر نالیدم که بنده خدا حسابی باورش شد.مثل یک گربه خشمگین آماده شد که از بچه اش دفاع کندو راهی شدیم.....
به محض ورود به مدرسه مادرم به سمت ننه مدرسه رفت واورا با کلمات انقلابی وآتشین مورد خطاب قرار داد.بیچاره ننه مانده بود چه بگوید.هرطور بود مادرم را به سمت دفتر هل دادم.شیرزن انقلابی  با دیدن چشم های خون چکان مدیرناگهان از تک وتا افتاد ومثل مرغ بی آزاری گوشه ای کز کرد.مادر داریوش که زن تنومند قدبلندی بودوصدای مردانه اش در هر دلی از جمله مدیر مدرسه رعب می انداخت با اخم گوشه ای نشسته بود.تا مرا دید گفت آخه پسر این غلطها چیه می کنین؟.....فیدل خونسرد گوشه ای نشسته بود.کسی همراهش نبود.مهدی کنار مادرش ایستاده بود.رنگ پریده وجثه ضعیفش به جوجه مریض هایی می مانست که تابستانها می خریدیم دانه ای یک قران.جوجه هایی که زیاد عمر نمی کردند.هیچوقت خروس شدن یا عروس شدنشان را ندیدیم اما خوب وسوسه جوجه داشتنمان را اقناع می کردند.سعید با برادر خوش تیپ انقلابیش آمده بود....مدیر حرف زیادی نزد.فقط ماجرا را شرح داد بعد از نگاهی عمیق٬وبررسی حاضرین گفت بعدا نتیجه بررسی ها را اعلام خواهد کرد....
فردا مدیر آمد سر کلاس.کمی سردماغ بود.صورتش را که شبیه شیرجوش بود تکان داد وبا چشمان بسته ولبهای کبودی که بعدها دانستم نشانه چیست٬گفت:این اتفاقی که افتاد درطول سالهای خدمت من سابقه نداشته....ویک سخنرانی کسل کننده با جملات وکلمات تکراری وکلی تعریف از خود.کراواتش که به طرزی غیر عادی پهن بود با حرکات سرش بالا وپایین می رفت٬مثل بزی مغرور که پیشاپیش گله ای حرکت می کندوزنگوله اش را تکان می دهد.هی ... آخر سر گفت:این سعید آدم پدر ومادر داری است.این بچه را تحریک کرده اند.داریوش را نشان دادوگفت: این پسر مادر محترمی دارد.چقدر به مدرسه کمک کرده.ماشین تحریر مدرسه را ایشان تهیه کرده اند....دردسرتان ندهم.هرکس را به نوعی تبرئه کرد.اما ناگهان رو کرد به من وگفت:نگاهش کنید.از چشمهایش شر می بارد.پسره بی تربیت بی خانواده...بعد بالگدی محکم مرا از کلاس بیرون انداخت.خانم ناظم هم سیلی محکمی حواله ام کرد. معلم کلاس سوم که زنی گوشت تلخ بود وطول وعرض وارتفاع همواره یکسانی داشت٬از کلاسش در آمد وبه نیت قربت او هم سیلی جانانه ای حواله ام کرد..... بگذریم.مانده بودم چه بکنم. مثل بره گر گرفته ای از گله رانده و مانده بودم.به دنبال من مهدی با چشمانی اشکبار وگردن کج از کلاس خارج شد.....
ظاهرا چون درسم خوب بود مجازات من به همینجا ختم شداما مهدی را اخراج کردندتا دیگران حساب کار دستشان بیاید.هنوز هم بعد از این همه سال٬چهره زردوکم خون وچشمان اشک بارش را از یاد نبرده ام.سنگ تیپا خورده رنجور٬پسر نزار همه بدبختی های خلقت٬حالا چه می کنی؟....باور کنید بیشتر از خودم برای او ناراحت بودم....درست است که چه گوارا نشدم...درست است که هیچوقت از آن کلاهها سرم نگذاشتم اما زندگی آنقدر کلاه سرم گذاشت که دیگر هوس کلاه دیگری نکنم....
عجیب است چطور آن روز نفهمیدم که مدیر اصلا صحبتی راجع به فیدل نکرد...هیچ صحبتی....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سالها گذشته....از کاظم همان قهرمان کودکی ما هیچکس خبری ندارد...مهدی مرده.بیماری قلبی داشت.این را مادرش گفت.دوسال پیش وقتی اتفاقی در بانک رفاه دیدمشان وسراغ مهدی را گرفتم .... داریوش ازایران رفته.ایران هم که بود این اواخر چندان رابطه ای نداشتیم.راهمان جدا شده بود... از بقیه خبر ندارم.فقط روزعاشورا وقتی مثل هرسال٬ نذری مادرم را که این بار کیک بود ٬پخش می کردم یک آن چهره فیدل را دیدم.همان نگاه بی تفاوت مغرور.غروری آمیخته با نوعی کم هوشی....گفتند فوق لیسانس گرفته وحالا شغل مهمی دارد....شغل مهم!....آدم مهم ..... درست مثل بچه گی هامان... درست!
ببین نگاه خالی این آدم چه چیزها که به یادم نیاورد.............

کامل وعمیق

هر پنج خواهر فکرهایشان را ریختند روی هم وبرای تنها برادرشان که تنها ۱۵ سال سن داشت زن گرفتند تا مادر بیمارشان دامادی رعنا جوانش را ندیده از دنیا نرود.یک دختر تپل مپل ۱۴ ساله وچشم وگوش بسته.قرار شد یکی دو سال کاری نکنند تا کمی عقل به سر هردو بیایدوبعد به سلامتی کار را تمام کنند.این را خواهر بزرگتر با هیجان وافتخار گفت.مشکل قانونی اش را هم با آشنا بازی حل کرده بودند.
سه هفته از عروسی نگذشته٬ تک پسر عزیز کرده که به طرز فجیعی ببو گلابی تشریف داشت٬ کمی خجالت زده وباسرپایین گفت:آقای دکتر ٬ما چی کار کنیم که بچه دار نشیم؟
اوهو...در هرچه پخمه باشید ماشالله این کارها را خوب بلدید..گفتم:مگه کاری هم می کنید؟..گل از گلش شکفت:بله ...خب بله..گفتم:یعنی کامل وعمیق.حالا پررو شده بود:کامل وعمیق!....
اخ اخ از گفتنت پیداست که حسابی عمیق است...گفتم:خب بابا جون از قرص استفاده کنین...سری تکان داد وگفت:آخه کار از کار گذشته...پرسیدم:ای بابا کی؟...دیروز...ـ عجب... خیله خب بازم اشکالی نداره.. وراهنماییش کردم .پسر افسرده گفت:دکتر اگه نشه آبرومون میره ....من خجالت می کشم...ورفت.
صبح فردا هر پنج تا خواهر دم مطب صف کشیده بودند:کجایی آقای دکتر....مثل یک گروه کر دست به کمر زده وهمصدا تکرار می کردند....دادشمون از دست رفت....دستپاچه وارد مطب شدم:بوی استفراغ آش رشته با سیر وپیاز داغ فراوان همه جا را پر کرده بود....پسر رنگ پریده ووارفته روی یکی از تختها ماسیده بودوبه سطل کنار دستش افتخار می داد.پرسیدم :چی شده بابا؟...گروه کر خواهرها همسرایی کردند:با این جیگر دراومده دعواش شده قرص خورده خودکشی کرده...وهمزمان با حرکاتی موزون دخترک را که گناهکارانه گوشه ای کز کرده بود نشان دادند.گفتم همگی بیرون....خواهرها بااکراه وبه کندی اتاق را ترک کردند٬درحالی که هوش وگوششان داخل اتاق بود....آهسته پرسیدم چرا با خودت این کارو کردی پسر؟زندگی پر از این زیر وبمهاست.فوقش بچه دار می شین ٬ زیاد جدی نگیر پسر!... با تعجب گفت:یعنی شما شوخی کردید آقای دکتر...مگه خودتون نگفتین؟...
ـ من گفتم برو خودتو بکش؟....
ـمگه خودتون نگفتین دوتا قرص جلوگیری قوی رو یه جا بخورم...صبح ام دوتا....من اومدم محکم کاری کنم چارتاشو یه جا خوردم...وباز هم اوغ زد.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خواهرها همسرایی کردند:دکتر آخه این بچه عقلش به این چیزا نمی رسه که ...شما باید به اش می گفتین که بده اون ذلیل شده بخوره...نگاهشان کردم.مثل اینکه خبر نداشتند برادرشان خیلی کامل وعمیق به بعضی از امور واقف است....گفتم:خانوما حالا که طوری نشده ...خب عروسی تو سن پایین این چیزارو هم داره....یکیشان تکخوانی کرد:دختره هاره نمی تونه جلوی خودشو بگیره... دیگری ادامه داد:اصلا من از اولش از این دختره خوشم نمی اومد ...این لقمه رو تو براش گرفتی که پیش شوهرت خود شیرینی کنی وبه خواهر بزرگتر اشاره کرد...خواهر بزرگتر گفت:خبه خبه...خودتونم نخود کم آشی نیستین..... نه که  در خونه خواهر شوهرمو از پاشنه در نیاوردین.....کوچکترین خواهر که از همه چاقتر بود ناگهان دچار غرور ملی شدوکف به لب آورده وشوریده سر٬ تانک وار حمله کرد تا عروس هار را منهدم کند.خواهر بزرگتر که زندگی عروس وایضا خودش را در خطر می دید چادر را دور کمرش بست و از خود گذشته وجان بر کف خودش را جلوی تانک انداخت. تانک تعادلش را از دست داد وافتاد رویش .صدای انفجار وبوی سولفور کتلت  فضا را پر کرد...
جانبازی خواهر بزرگتر موثر افتاد....عروس وداماد در رفتند....

آن روزها

از بچه گی محرم برای من ماه مهمی بود.بچه پپه وببویی بودم.فوتبال که بازی می کردیم یا ذخیره بودم یا دروازه بان که آنهم وقتی نصیبم می شدکه کس دیگری نبودوبه محض آمدن کس بهتری به سرعت تعویض می شدم.دربازی های دیگرهم همین جور.اما محرم که می شداوضاع عوض می شد.صدای خوبی داشتم.آنقدری که بتوانم نوحه ای را بدون غلط با بلندگوی دستی قراضه ای بخوانم.هیئتی راه می انداختیم ودسته می رفتیم.ومن خوشحال ازاین که مورد توجه قرار گرفته ام باهیجان می خواندم ودیگران باید به تبعیت از من تکرار می کردند.هیچوقت رییس هیئت نشدم.هیئت ما بیشتر از ده نفر نمی شد اگر هم کمی تعداد مان زیاد می شد به سرعت دعوایی صورت می گرفت وانشعاب وشکل گیری یک دسته دیگر. باز هم رییس کس دیگری می شدولی مهم نبود همین که درحاشیه نبودم بس بود.همین که پدرم از مورد توجه بودنم کیف می کرد بس بود.محرم خوبی دیگری هم داشت:خدابیامرز عموی دائم الخمرم در این ماه عرق خوری را تعطیل می کرد.گرچه کمی عبوس می شد اما همین که مست نبود خوب بود.مردم مهربان تر می شدند واگر در حین بازی توپمان در خانه شان می افتاد پاره نمی کردندوما آرزو می کردیم همیشه محرم باشد.
بزرگتر که شدیم باز هم محرم خوب بود.تازه صدایمان دورگه شده وشاشمان کف کرده بود.از چند روز مانده به محرم دنبال خرید لباس مشکی وسایر مخلفات بودیم.شلوار بگی یا استلیتو یا ایزی واز اینجور چیزها.کتانی تایگر ٬مک اپ واگر هم خوب پول جمع کرده بودیم آدیداس.هی... یادش بخیر.ازبعدازظهر دلمان غنج می زد صدبار واز نماهای مختلف خودمان را درآینه بررسی می کردیم.سلمانی می رفتیم وموها را صفا می دادیم. یادش بخیر حسن بچه محل ریزه ما که سالی یک بار هم حمام نمی رفت حالا هرروز حمام می رفت وبه خودش می رسید.نوجوان بودیم وبه هیئت جوانان می رفتیم هیئتی که به دلیل انشعاب ها مدام کوچکتر می شد وما می ماندیم کدام شاخه را انتخاب کنیم٬ چندان فرقی نمی کرد.باز هم رییس کس دیگری بود.من معمولا کمک آبدارچی می شدم .اگر خیلی شانس می آوردم کمک نوحه خوان هم می شدم واین سعادت بزرگی بود.تمام آرزویمان این بود که دسته زودتر دربیاید.دخترها یی که مثل خودمان تازه سراز تخم درآورده بودندبا کمی ته آرایش ولباس مشکی آن هم درشب٬ زیباتر می شدند وبا دیدنشان دلمان ضعف می رفت.هی... چقدر عاشق شدیم. چه شبهای خوبی بود.دخترها دراین ماه آزادتر بودندوچه دلبری هایی می کردند.عاشق چندتاشان شدم؟نمی دانم..وقتی که نوبت من می شد که چند بیت بخوانم تا نوحه خوان استراحت کند چه حالی پیدامی کردم. چشمها را می بستم صدا را میلرزاندم وسعی می کردم بغض کنم تا سوزناکتر شود.خواهرهایم ازاین که برادرشان اینقدر مهم شده باد می کردندوقربان صدقه ام می رفتند .دوستانم برای اینکه خودی نشان بدهند دائما نزدیک می شدند وبا چهره ای جدی ومصمم در گوشم چیزی می گفتند.اغلب نمی فهمیدم اما سری به نشانه تایید تکان می دادم.خدایا چقدر مورد توجه بودن خوب است
ظهر عاشورا وقت دیدار بچه محلهای قدیمی بود.همه به محل سابق خود بر می گشتند تا دیدارها را تازه کنند.محمود بچه محل بیمار ما خیلی سردماغ میشد٬کسی که روزهای معمولی بچه ها سربه سرش می گذاشتندوبزرگترها مچلش می کردند حالا عزیز می شد.هرکسی ازراه می رسید دستی به سرش می کشید وبرایش دعا می کرد.اگر کسی نامزد کرده بود فرصت خوبی بود تا به دیگران نشانش دهد. دخترها آرایش کرده دست نامزدهایشان را می چسبیدند ودر گوشی هروکر می کردندوپیرزنها زیرلب فحششان میدادند:خجالت نمی کشند.....آنهایی که بختشان باز نشده بود با حرص نگاهشان می کردندوبغض کرده برای خود دعا می خواندند که انصافا بخت خیلی هاشان بعد از این مراسم باز می شد.من شربت نذری مادرم را پخش می کردم وموذیانه سعی می کردم به خانمها هم تعارف کنم که اغلب پیرزن ها موفق تر بودند.نزدیک ظهر که نذری قیمه پلو وقورمه سبزی می دادندقابلمه به دست هم برای ثواب وهم از ترس سرزنش پدر صف می ایستادم که معمولا چون هنوز هم ببو بودم دست خالی برمی گشتم وبا حسرت به قابلمه پردیگران نگاه می کردم ....تنها قسمت بد آن روز نگاه ملامت بار پدر وقابلمه خالی من بود....اما باز هم بد نبود.یادش بخبر.

بوف کور

آدمها برای زخمهاشان پی مرهم نیستند.خوشتر دارند زخمهاشان را گردن کسی ٬چیزی بیاندازند تا دلشان خنک شودواگر کسی یا چیزی پیدا نشد می نشینند زار زار به حال خودشان گریه می کنند اما مرهم بی مرهم.زخم می ماند وعمیق می شود وناسور می شود وبه استخوان میرسدوکار بیخ پیدا می کند اما مرهم بی مرهم......
******************
تابستان ۷۶
۱۷ ساله است اما بیشتر نشان می دهد .چارقد وچادر مشکی به سر دارد. چهره نمکین  روستایی وزیبایی  دارد. سیاهپوش ماتم شوهرش است که در نزاعی از دست رفته.فقر وبی پناهی درچشمانش موج می زند.ابرهای همه عالم شب وروز در دلش می گریند.برای درد معده اش مراجعه کرده واین اورا در شمار بیماران من قرار می دهد.لیلا دهقان.
پاییز ۷۷
مهراب پارسی.۳۵ ساله خوش سیما وخوش لباس.رفتارش نشان میدهد از قشر مرفه است.می گوید در منچستر شیمی خوانده.نگاهش اما مضطرب وسرگردان است مثل نگاه بره ای که از گله دور افتاده  وهر سنگ وکلوخی را به هیبت گرگ می بیند.حالا او شوهر لیلاست.لیلا دهقان.
لیلا نونوار شده.دیگر از چادر چاقچور خبری نیست وحالا پالتوی کوتاه گرانقیمتی به تن دارد. بزکش امروزی است ودرنگاهش غرور وتفرعن بیداد می کند.غرور یک کنتس قرن ۱۶.اما خوب که دقت کنی سایه حقارت وخود کم بینی را زیر سایه خوشرنگ پلکهایش می توانی پیدا کنی....خوب دقت کن امید.ببین چه چیز دیگری می توانی پیدا کنی.....ببین چطور لیلا را نگاه می کند این مهراب خان .درست مثل کودکی که خوشمزه ترین شکلات دنیا را به دست آورده ومی ترسد که لولویی پیدا شودوشکلاتش را برباید....چطور واز کجا ابن شکلات را پیدا کردی پسر؟...اصلا چرا؟برای توکه بهتر از اینها کم نیست بابا جان......جنتلمن خوش ظاهر غمگین آخر اینجا چه می کنی؟....صبر کن امید...صبرکن پسر...بعدها که با هم بیشتر آشنا شوید او به تو خواهد گفت که کوچکترین فرزند یک ملاک دیکتاتور است که همه دنیا را زیر نگین خود وخلایق را جملگی رعایای خود می داند.پیرمرد در۶۷ سالگی همچنان قبراق است ومشغول خوشگذرانی.گاهگاهی اگر لازم ببیند اطرافیان ـ وبخصوص مهراب ـ رازیر مشت ولگد می گیرد.مهراب دوبار وهردو باربه فرمان وانتخاب پدر ازدواج کرده که هردو بار شکست خورده واین بار خودش انتخاب کرده وپیه همه چیز علی الخصوص سرزنشهای پدر را به تن مالیده وحالا به خواست لیلا که می خواسته نزدیک فک وفامیلش باشد همین حوالی خانه ای گرفته وروزگار می گذراند.....
امان از تو امید که باز هم پرسش های بی پاسخ زیادی داری اما به درک......
تابستان ۸۰
فریبرز پسر۲ساله مهراب زمین خورده ودهانش خونین است .بچه را خوابانده ام وآماده بخیه هستم. پشت در٬صدایی می گوید:زن عمو بچه رو وردار بریم بیمارستان اینجا ناقصش میکنن...هیس بلند لیلا وبعد پچ پچ .
کله ی جوانک ۱۸٬۱۹ ساله ای داخل اتاق می شود.پوستش اشرافی وحضورش معطر است. چشمهای درشت خوش حالتش غرور یک نازپرورد تنعم را دارد....می گوید:آقای دکتر وسائلتون استیریله دیگه؟چنان از خجالتش در میایم که بعید می دانم دیگر چنین دکتر سگی را بتواند فراموش کند....
زمستان ۸۲
من از این آقای کاظمی متنفرم.مردک گنده خاله زنکی که مدام در حال لغز خواندن وپرت وپلا گویی است.پوزه کفتار مانندش جز به پراکندن تعفن باز نمی شود.حیف که پیش من دست از پا خطا نمی کند وگرنه آدمش می کردم.از فک وفامیل لیلاست وصدالبته مثل اغلب مردان فامیل به او نظر داشته که خورده توی پوزش.وحالا با کیف مخصوصی می گوید که لیلا با برادرزاده مهراب دررفته ومعلوم نیست کجا دارند عشق می کنند....این دختر از اول پالانش کج بود...
فقط پالان تو درست است کفتار متعفن....با آن پوزه ات...
بهار۸۳
لیلا برگشته .شوهربی غیرتش هم قبول کرده....فقط خانه اش را عوض کرده ....کفتار با ولع ونفرت گند افشانی می کند:همچی زنهایی رو باید گذاشت لای جرز دیوار...این پولدارا ناموس وغیرت ندارن که ...
آب از لب ولوچه کفتار می چکد....حرصش خالی شده ...
شنبه ۲۴ دی ۸۴
مهراب شکسته ومضطرب التماس می کند همراهش بروم.
باغ مجلل ومجهز پدر مهراب در یکی از آبادی های اطراف.پیرمرد از درد به خود می پیچد.بیضه اش پیچ خورده وباید عمل شود.ترتیب اعزام را می دهم.
از مهراب شماره موبایلش را می گیرم وخداحافظ.....
سه شنبه ۴بهمن ۸۴
عین بچه ای که مشقهایش را ننوشته باشد٬ترس خورده وسربزیر روبرویم نشسته بود. مثل افعی بی رحمی نگاهش می کردم واو راه فرار نداشت...بگو مهراب ...بگو پسر ....زخم تو چیست؟این کدام ضعف است که همه برتری هایت را بی رنگ می کند؟این چه کاری است که با خودت می کنی پسر؟....مهراب اما همچنان آرام وسر به زیر لب از لب نمی جنباند.مثل مفتشی بی رحم زیر ضرب گرفتمش :به من جواب بده مهراب ٬تو ناتوانی جنسی داری؟...صدای لرزانش بغض آلود گفت نه....اما ....اما....
بعد بریده بریده وبه زحمت گفته بود که هم آلت تناسلی اش کوچک است وهم دچار زود انزالی است به خاطر همین زنان قبلی اش طلاق گرفته اندواین یکی هم این کار را کرده...همه شان حق داشته اندوگناه از من است وآنها تقصیری نداشته اندو...وبعد به تلخی گریسته بود.....
به چشمهای سرخ وبدن لرزانش نگاه می کردم.عین خرگوشی بود که کارد زیر گلویش باشدوآماده ذبح.گفتم شلوارت را دربیار ببینم.مسخ شده وآهسته اطاعت کرد.....
گفتم پسر تا حالا مال پدرت رادیدی؟...مال اوهم همینقدر بود...مال خیلی های دیگرهم همینقدر است هیچکدامشان هم شکایتی ندارند.....زود انزالی هم که این روزها حسابی فراوان است پاشو بابا جان ...پاشو مشکل تو این چیزها نیست....باتعجب وناباورانه نگاهم می کرد:دلداریم میدهید آقای دکتر؟....هوم ...دلداری؟یعنی اینکه خرت کنم؟نه ..نه پسرجان...نه.درثانی گیرم که هرچه می گویی درست باشد ٬می دانی بیشتر از نصف زنان این مملکت هیچوقت به اوج لذت جنسی نمی رسند؟می دانی خیلی هاشان سکس را عملی مردانه می دانند وبرای خود حقی قائل نیستند؟....قبول دارم که اغلب اختلافات خانوادگی دارای یک هسته ی جنسی هستندولی این یک مشکل تاریخی وفرهنگی است که تنها شامل تو نمی شود. مردهای زیادی را می شناسم که مشکل دارند وپی درمان هستند اما نه برای خاطر زنشان بلکه به خاطر لذت خودشان است.زنهای زیادی را می شناسم که مشکلات عصبی فراوانی دارند اما هیچکدام نمی دانند که علت آن یک سکس ناقص وخودخواهانه ازطرف مردانشان است .می دانی خیلی از تریاکی ها اول برای طولانی شدن زمان سکس وبه دست آوردن لذت بیشتر سراغ مواد رفته اند؟ولی این برای خودشان بوده نه زنشان....اصلا بگو ببینم گیرم که مشکل داشتی چرا پی درمان نرفتی وفقط سعی کردی با باج دادن و انتخاب احمقانه قضیه را حل کنی؟.....اصلا چرا زن گرفتی ؟خیابانها که پر از جنس است تو هم که جیبت پر.بی هیچ منتی....
مشکل او اینها نبود.درمملکتی که داشتن عنوان مردوداشتن یک" شست" سالم برای ادامه زندگی کافی است والحمدلله دوا درمان فراوان است این حرفها یک دلیل تراشی احمقانه است.
بیچاره مهراب  مطمئنم  اگر آلتی به بزرگی کدوتنبل داشت وهرسکسش هم دو روز طول می کشید بازهم تفاوتی نمی کرد٬ می گشت ونقص دیگری پیدا می کرد. بس که از بچه گی پدر دیکتاتور وبرادرهای عقده ایش توی سرش زده بودند دچار کمبود اطمینان به نفس بود.بنده خدا همه را برتر از خودش می دیدوبرای خودش هیچ حقی قائل نبود.حیف ...با آنهمه حسن خودش را پایین تر از دخترکی فقیروبی سواد می دید.خیلی خوشگلتر ودرست وحسابی تر از این دختر زیر دست شوهرهای درب وداغانشان می پوسندوآب از آب تکان نمی خورد. درد زنهای تو اینها نیست پسر!.مردی که شانه هایش تکیه گاه امن خسته گیها نباشدموضوع جذابی نیست ولو اینکه خیلی خوبی ها داشته باشد.ببین مهراب ! آن یکی ها را نمی دانم ٬اما این یکی را تو خراب کردی .تو با این رفتارت هر فرشته ای را دیو می کنی.خودت را درست کن آقای من .این ضعف لعنتی را که محصول دوران کودکی استبداد زده ی توست باید برطرف کنی...هی پسر!باتو چه کرده اند این بی معرفتها...بعید می دانم که درست بشوی....بعید میدانم...
ول کن امید....اصلا تو چه کاره حسنی این میان؟....فکر زخمهای خودت باش.....
*********************
آدمها به زخمهاشان خو می کنند.اصلا مسیرزندگی هر آدمی رازخمهایش مشخص می کند.زخمهایی که پیدا نیست که چیستند وازکجاآمده اند اما بد جور می سوزانند.زخمهایی که  به آهسته گی ودر انزوا روح آدمی  را مثل خوره می خورند

دریغا لیلی

لیلی!
ای مانده در تهاجم بی انتهای شب
ای سوگوار صادق سبزینه های صبح
لیلی!
بی تو کدام قافیه دیگر کدام ورد
تلواسه غریب مرا رام می کند
ای پاسدار پاکی پروانه های پیر
بی تو کدام واژه محزون بی بدیل
اندوه پیرترین طفل عشق را
اعلام می کند

لیلی دلیل هق هق باران به دشت خواب
لیلی طنین قهقهه غنچه های سرخ
در لحظه شکفتن ورستن به شهر خاک

لیلی
گمگشته در تلاطم چرکین شهر کین
افسرده در تباهی اندوه شهر دون
بی تو به قلب خالی دنیای ساده ام
بی تو زخشکی لبهای شاعرم
دیگر کدام عشق؟
اکنون چگونه شعر؟
لیلی چگونه شعر؟!