تمام نا تمام من با تو تمام می شود
فینا خانوم ،همسایه ی روبرویی ما بود.54 ساله و هنوز مجرد.دختر ساکتی بود و کار به کار کسی نداشت اما درست بعد از سفر چند روزه ی خاله اش به ایران(ساکن آذربایجان شوروی بود) ناگهان به هم ریخت.دیگر مهربان نبود و به همه ی خانم های محل فخر می فروخت و از بالا نگاه می کرد...
عصر گرمی بود که جلوی مادرم را گرفت-تازه 14 ساله شده بودم-:رقیه خانوم جلوی این شمر هیزو بگیر همش داره از پنجره ،خونه ی ما رو می پاد.... من نمی دونم چی می خواد پسره ی پررو...تازه همین جور بی آرایش و با لباسای خونه این جور نیگام می کنه اگه اینو بپوشم که درو می شکونه...و به لباس بنفشی که خاله از آنطرف آورده بود اشاره کرد ...
خدابیامرزدش هفته ی پیش رفت پیش خاله جانش در حالی که هیچوقت دلش نیامد پیراهن بنفش را بپوشد
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ ساعت توسط امید مرجمکی
|
سالهاست که در کرج طبابت می کنم.در مطبی فکسنی وکم نور ودر حضور هر روزه ی درد وزخم وچرک وخون دلخوشی ام رایانه ای است که مرا با آن جا و آنانی که دوستشان می دارم پیوند می دهد.روزنه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت می نگرم