بانوی سبزینه پوش خواب ها
نصرت الله انوری دامغانی با بقیه فرق می کرد.وقتی روبروی مرد اخمو نشست ونور چراغ توی صورتش افتاد٬ عین خیالش نشد.در چشمهایش ظلمات هیچ وحشتی زوزه نکشید.مرد اخمو دندان ها و زبانش را مورد هدف قرار داد و گوش هایش را.اما نصرت الله لب از لب نجنیاند.حتی وقتی شلوارش را پایین کشیدند و چیزی توی باسنش چپاندند باز هم صدایش در نیامد...
گفتم آفرین نصی جان...چه پسر شجاعی....مادر پستانش را چپاند توی دهان نصرت الله و گفت:دکتر اسمش مانیه...به احترام پدربزرگش اسمشو تو شناسنامه نصرت الله گذاشتیم.....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هر وقت ریحان خالا ساکت می شد من می فهمیدم که دارد آخرین ارزیابی ها را صورت می دهد تا عملیاتی جدید را آغاز کند.حالا او داشت با سکوتی کاملا حساب شده به حرف های مادر خانمم سرکار خانم ماج الملوک جواهر چیان گوش می کرد و من کمی مضطرب بودم.آخرهای مرداد سال هشتاد خورشیدی بود و پسرکم دو روزی می شد که جهان را با حضور منورش٬ روشن کرده بود.ریحان خالا به عادت همیشه و هنوز چارپایه اش را آورده بود و گوشه ای از اتاق بیمارستان٬ صبح تا شب بست می نشست و من می دانستم که فتنه ای در راه است.....
ریحان خالا خاله ی ناتنی مادر من ـ سر کار بانو مامون جلسابیـَن ـ است.زنی بلند بالا و سیه چرده.در هفتاد و هفت سالگی همچنان قبراق و قوی بنیه٬آماده است تا صدر نشین هر جمعی شود و با درایتی اهورایی به رتق و فتق امور بپردازد.او اعتقاد دارد که جوانی اش را به پای مامون جلسابیـَن ریخته و به همین خاطر است که ما او را از مادر بزرگ خود بیشتر دوست داریم.او اعتقاد دارد که راه نمایی های حکیمانه ی اوست که ما را دکتر و مهندس کرده.او اعتقادات زیاد دیگری هم دارد...مثلا اعنقاد دارد که من بدون مشورت او آب هم نمی خورم و او بوده که رزیتا را برای من انتخاب کرده.به همین خاطر است که رزیتا با همه ی افاده ای بودنش از ایشان حساب می برد و جرات نمی کند شوهرش را اذیت کند.....
به نشانه ی آغاز عملیات ریحان خالا سرفه ای کرد و سخنرانی را شروع کرد:حاج خانوم فکری به حال اسم بچه کردین؟...ماج الملوک لب پایینی را به کمک عضلات چانه تا حد ممکن از دو سو کشش داد و سرش را با چشمان بسته به سمت راست کج کرد این ها همه علامت این بود که می خواهد بگوید که ای بابا تفاوتی نمی کند...اسم بچه را باید پدر و مادر بگذارند اما ریحان خالا با چهره ای که آمیزه ای از طلبکاری و گلایه و چاپلوسی بود بلافاصله ادامه داد:اسم گذاری حق بزرگتراس.اینا باید از خداشون باشه که از شما یه یادگاری داشته باشن...منظور از "اینا" یک عدد مرد ِ کچل ِ گنده بک و یک نفر بانوی پریده رنگ ِبی حس و حال٬ روی تخت بیمارستان بود.بانوی پریده رنگ ِ روی تخت به نشانه ی تایید سری تکان داد و کچل ِ گنده بک از فرط غیظ چشمهایش به گوشماهی ِ نیمه پخته ای ماننده شد....با ادامه ی نطق ِ غرّای ریحان خالا٬لب پایینی ماج الملوک کم کم از حالت ِ کشیده شده و کم خون خارج شد و به غنچه ی سرخ خوش حالتی مبدل شد.سر به خط وسط بازگشت و در چشم هایی که حالا داشتند کم کم باز می شدند ستاره ی آرزویی فوری درخشیدن گرفت.از میان غنچه ی لب ها این کلمات بیرون آمد: والله من از بچه گی آرزو داشتم یه پسر داشته باشم اسمشو بذارم عابدین...
کله ی ریحان خالا مثل بادبزنی غول آسا به طرفین نوسان کرد:به به...چه سلیقه ای...عابدین...عابدین... و بچه را به سرعت برق از توی گهواره برداشت و محبت ِ مرطوب ِ کف آلودی روی پیشانی آقای عابدین چسباند و گفت:ایشالا مثل اسمت نماز خون و با خدا بشی.....
مظلوم عمی شوهر ریحان خالا٬مرد مریض احوالی بود.کاری به کار کسی نداشت.از صبح تا غروب کار می کرد و اوقات فراغتش را با نماز وعبادت پر می کرد.ریحان خالا هم اوقات فراغتش را با فحش دادن و سرکوفت زدن به مظلوم عمی می گذراند.اهل نماز و این جور حرف ها نبود یعنی نمی توانست باشد.همواره و در آن واحد در حال تولید دو سه نوع از مبطلات وضو ٬اعم از با صدا و بی صدا بود.اما یک هو نمی دانم چطور شد که دچار انقلاب روحی گشته و به بانویی پرهیزگار مبدل شد.می گفتند مظلوم عمی به خوابش آمده و زنهارش داده.حالا ریحان خالا برای خودش سابقه ی هفتاد ساله ی ورع و پارسایی درست کرده و با اجاره دادن طبقه ی دوم خانه ای که با پول ِ خون مظلوم عمی خریده٬ روزگار می گذراند وبرای جوان تر ها از خاطرات عشق ِ شورانگیز و منحصر به فرد ِ خود و مظلوم عمی می گوید و به عشق و دوستی فرا می خواندشان.سی سال است که مظلوم عمی مرده.سیفلیس علاوه بر اعضای مربوطه٬شنوایی اش را هم از بین برده بود.همین شد که صدای بوق کامیون شهرداری را نشنید....
هر وقت پدرم به شانه ی چپم خیره می شود و با کف دست نوک بینی اش را مالش می دهد مطمئن می شوم که می خواهد حرف مهمی بزند.حالا با توجه به اینکه علاوه بر علائم فوق الذکر داماد ها هم داشتند پوزخند می زدند٬حتم داشتم که موضوعی حیاتی و حیثیتی در میان است. عصایش به شکل تهدید آمیزی در حرکت بود....شست پدر روی بند دوم انگشت اشاره جاخوش کرد و دهان چنین آغاز کرد:ببین امید..من نوه ی حاجی عبدالله هستم.یه اردبیل به سرش قسم می خورْد.من افتخار می کنم که اسم همچی آدمیو رو من گذاشتن...حالا چشم هایش غرق ِ برق اصالت و افتخار بود....مثل اینکه ریحان خالا که قبل از من خود را به آنجا رسانده بود٬ کار خودش را کرده بود...پدر در حالی که با پنج انگشتی که کاسه ای فرضی را احاطه کرده بودند به سینه اش می کوبید اعلام کرد که قصد دارد اسم پدرش را روی نوه اش بگذارد.اسم پدر ایشان عبدالغنی بود اما به جهت مصالح زمان و رعایت دموکراسی٬ایشان بعد از مشورت با داماد بزرگتر تصمیم گرفته بودند نام نوزاد را غنی بگذارند که قشنگ تر و امروزی تر است....ریحان خالا داشت با مشت به سینه می کوبید و غنی غنی می گفت...
مرا در هشت روزگی ختنه کردند.ریحان خالا خودش مرا برد پیش دکتر نعیمی و دستور ختنه داد.الهی نور به قبرش ببارد ولی مثل اینکه این دکتر نعیمی کمی اختلال بینایی داشته.احتمالا کمی هم دستانش می لرزیده.کسی چه می داند شاید هم قیچی درست و درمانی نداشته.البته عیبی هم ندارد....زیبایی و زشتی چندان تاثیری در عملکرد این ارگان حیاتی ندارد.....حالا عابدین یا همان غنی زردی گرفته بود. درست است که زردی این روزهاخیلی شایع است و ربطی به خیلی از قضایا ندارد اما ختنه ی زود هنگام ایشان که با صوابدید شخص ِ ریحان خالا صورت گرفته بودباعث وخامت امر شده بود و حالا باید چند روزی میهمان بیمارستان بودیم... بانوی پریده رنگ همان طور که عابدین یا غنی را شیر می داد پرسید که حالا قرار است اسم بچه را چه بگذاریم.با لبخند مصممی گفتم:امیر داشّاق....می دانستم که خودش دلش می خواهد نام بچه را از این دو بخشی هایی بگذارد که تازه مد شده بود...همه در بخش اول که امیر بود متفق القول بودند.اما بخش دوم بود که نشان دهنده ی نگرش خانواده بود.مذهبی ها می گذاشتند امیرحسین٬امیر سبحان٬امیر یاسین ٬امیر ابوذر و این جور چیزها.چپی ها امیر خسرو٬امیر کیا٬امیر بیژن... وطن پرست ها امیر اشکان٬امیر کورش٬امیر آریو برزن...و افراد چوخ باسواد و با فرهنگ امیر سورنا٬امیر سوشیانت٬امیر هوخشتره....را انتخاب می کردند.این بخش دوم هر چقدر کم یاب تر و تازه تر بود نشان دهنده ی کلاس بالای خانواده و فهم و شعور عمیق والدین بود و به خصوص بانوان کتاب های لغت و شاه نامه را می گشتند بلکه چیزی پیدا کنند که قبلا استفاده نشده باشد.اسم هایی مثل:گشتا٬بارمان٬تهم٬رویین... از شاهنامه بیرون کشیده شدند و کار حتی به استفاده از اسامی معنی و صفت ها هم کشیده شد.تداعی٬تهور٬نجات٬روزنه٬ثقبه و....از جمله ی این نام ها بود...بگذریم در جواب اخم قهر آمیز بانوی پریده رنگ با حکمت فراوان توضیح دادم که: امیرداشّاق هم به ترک بودنمون می خوره هم نشون دهنده ی شجاعت بچه مونه هم یکی یه دونه س.....
بانو نمی دانست چه فتنه ای در راه است.طرفین که تا پریروز این چیزها برای شان اهمیتی نداشت حالا به هیچ عنوان قصد نداشتند از این حق مسلم و ملی خود بگذرند...پدر غنی غنی می کرد و ماج الملوک عابدین عابدین می گفت....باید چشم فتنه را کور می کردم...
پدر قصه را که شنید٬با انگشت میانی دست راست٬گوشه ی چپ دهانش را خاراند و مشکوکانه پرسید: اینا کی ان که به خواب شما می آن؟...گفتم:نمی دونم فکر کنم خواهر همون آقاییه که به خواب مامان اومده بود....بیست و نه سال قبل وقتی برادرم مرتضی به دنیا آمده بود پدر با مشورت مادرش تصمیم گرفته بود نامش را عبدالغنی بگذارد اما یک آقای نورانی به خواب مادر آمده بود و گفته بود:اسمشو بذار مرتضی...ضا...ضا...اسمشو بذار مرتضی...ضا...ضا...و پدر کوتاه آمده بود.درست مثل حالا....نگاه پدر با حسرت به دوردست هاراه کشیده بود.احتمالا حالا خیلی پشیمان بود که چرا آن وقت ها که می توانست پسر بیشتری تولید نکرده تا اسم یکی شان را غنی بگذارد و این جور محتاج بیگانه گان نشود...
صدایم بغض آلود و لرزان بود.درست مثل شماعی زاده که با گریه و التماسی جانسوز می نالد:گیتارو با خودت نبر....البته بعید است چنان مرد خرس گنده ای فقط به خاطر یک گیتار چنین ناله و فغانی راه بیاندازد و احتمالا اندوه ایشان به دلیل مفارقت بانوی رباینده ی گیتار که انصافا پستی و بلندی های قابل توجهی دارد می باشد....با حالتی عرفانی ادامه دادم:بله حاج خانوم.خانومه که خیلی هم خوش چهره بود بعد از اینکه توی دهن پسربچه که ده ساله به نظر می رسید شیر و کیک گذاشت به سرش دست کشید و گفت آفرین آبتین پسر خوبی باش...وقتی هم که داشت از اتاق خارج می شد یه نگاه محبت آمیز به شما کرد و لبخند زد....ماج الملوک که حالا میان گونه هایش دو چراغ لاله ی نفیس بر افروخته شده بود رضامندانه پرسید:حالا مطمئنی نگفت عابدین؟...گفتم:نه حاج خانوم.خوب دقت کردم.با نوک زبونش زد پشت دندونای بالاییش و صدای ت در آورد...لب های ماج الملوک به دو منحنی مماس با تحدب به سمت بالا مبدل شد یعنی که آبتین یعنی چه؟.....اینجا بود که ریحان خالا که در کلیه ی علوم نظری و عملی سر آمد زمان خوبش است٬عالمانه داد ِ سخن سر داد:آب که همون آبه...تین هم یعنی انجیر که میوه ی خوبیه...آب انجیر...به به...خیلی ام خاصیت داره...من هر وقت شکمم کار نمی کنه یه لیوان از این بزرگا می خورم...با دستش ارتفاع لیوان را نشان دادو با چشمان بسته و ابروهایی که تا منتهی الیه پیشانی بالا رفته بود سرش را حکیمانه بالا و پایین کرد......
قرار بود بچه ـ که حالا توی شناسنامه اش نوشته شده بود آبتین ـ را مرخص کنند.خانم پرستار بچه را داد بغلم و لبخند زد.چشم هایش٬پنجره ای بود که دوردست های بهشت را به تماشا می سپرد.لبخنده اش٬شیرینی تعطیلی ِ صبح برفی ِ کودکی بود.جهان محو لبخنده اش می شد و می ماند تا ابد اگر شماتت چشمان ماج الملوک بیدارت نمی کرد... و هشیارت نمی کرد....با لکنتی عرفانی گفتم:خودش بود حاج خانوم... همون بانوی سبز پوش توی خواب.....ماج الملوک بغض کرده و غضب آلوده گفت:یادت نره دکتر... دیدی که ریحان خالا چطور خوابتو تعبیر کرد...باید تا ده سالگیش روز تولدش کیک و شیر خیرات کنی...
...ای به چشم بانو...ای به چشم....
**********************************
با آبتین رفته بودیم پیش ریحان خالا.با دست هایی که لحظاتی قبل زانوها را ویکس مال کرده بود برای آبتین لقمه ای گرفت و توی دهانش چپاند.چشم های پسرک پر از اشک شد و با نفرت لقمه را پایین داد.ریحان خالا با لبخند گفت:از چشاش شر می ریزه عین خودت...مواظب باش.بچه باید از یکی بترسه....وانگشتش را به طرز تهدید آمیزی به سمت بچه تکان داد.....گفتم:نه ریحان خالا بچه ی آرومیه ...اهل شیطونی تیس....ریحان خالا فکورانه حرفم را قطع کرد:لازم نیس تو بگی...من با یه نگاه آدمارو می شناسم..معلومه...مثل بچه گی های خودت..مظلومه...خیلی مظلوم..اگه اذیتش کنی چشماتو در می آرم...و انگشتش را به طرز تهدید آمیزی به سمتم نشانه گرفت.....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیرپرست گفت:آدمی که با شمشیر به جنگ تانک می رود شاید آدم خایه داری باشد و نامش روی خیابانی بماسد اما مسلما موفق نخواهد شد.هر نبردی سلاح خاص خودش را لازم دارد...و گاز انبرش را به گوشه ای پرتاب کرد....
سیرپرست عزیز٬یعنی منظورت این است که شکسته شدن ریشه ی دندان عقلم به این دلیل است که وسایل تو برای کشیدن دندان آدم هاست نه گرازی مثل من؟.........
سالهاست که در کرج طبابت می کنم.در مطبی فکسنی وکم نور ودر حضور هر روزه ی درد وزخم وچرک وخون دلخوشی ام رایانه ای است که مرا با آن جا و آنانی که دوستشان می دارم پیوند می دهد.روزنه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت می نگرم