دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج ودرد پر خوردن ودرد اختگی.....      " فروغ فرخزاد"
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
همسرم درست در آخرین ردیف خانمها نشست و من درست در آخرین ردیف آقایان کناردستش.جمع خوبی بود.همدوره ای های خانمم دور هم جمع شده بودند و شوهرهاشان که کمابیش همدیگر را می شناختند محفل گرمی داشتند.آقایان از تولیدات ایران خودرو شروع کرده بودند وبعد رسیده بودند به ایرادهای مدیریتی و خرابی مملکت و راه نجات...یکی که موهای کوتاه زیگزاگی اش مثل تشتک نوشابه روی پیشانی سیاهش ریخته بود وظاهری شبیه پپسی کولاداشت ٬با حرارت از حمله ی آمریکا دفاع می کردالبته حیف که موبایلش تند تند زنگ می زد ونمی گذاشت سخنرانی اش تمام شود.مهندس شیمی بود اما بنگاه ماشین داشت....یکی بود که چشمهای سبز گود افتاده اش شبیه تمساح های بد جنسی بود که با نامردی از توی شط العرب بیرون می آیند و حیوانکی بره آهوهای کوچولو را شکار می کنند.این بابا دبیر ریاضی بود و موقع حل کردن مسایل پیچیده ی ایران و جهان مدام با چسباندن پنج انگشتش به همدیگر یک هرم می ساخت و جلوی دهانش می گرفت....یک آقای خراسانی سبیل تابیده ای که می گفتند چگور می نوازد و فیلسوف قابلی هم هست اعتقاد داشت اصولا بشر به انتهای تمدن و حیات خود رسیده است و رو به قهقرا می رود....اینها را ولش...یکی بود که من از سر شب توی کوکش بودم.چهل ساله می زد و متخصص داخلی بود.این بابا در کمال سکوت یکی دو بطری ویسکی را هپلی هپو کرده بود ولی فقط کمی قرمز شده بودو چشمهایش هم کمی چپ...چیپس می خورد و ماهواره نگاه می کرد....وضعیت بغرنجی بود از یک طرف باید به حرف آقایان گوش می کردم واز طرفی گوش و هوشم پیش خانمها بود...یک خانمی بودکه صورت گرد و سفیدش شبیه بستنی قیفی بود ومدام تخمه کدو می خورد و با فواصلی کاملا مساوی داد می زد:عرفان...عرفان پسر چهار ساله ای بود که خواهر مادر خانه ی صاحبخانه و بچه های دیگر را به حباله ی نکاح خود در آورده بود...هر از گاهی چیزی می شکست و گریه ی بچه ای را در می آورد و وقتی پدرش که پوزه ای مثل مورچه خوار داشت اعتراض می کرد خانم بستنی قیفی با اعتراض می گفت چی کارش داری....
اه...این خانمها چرا اینجوری هستند تا بحث به جاهای حساسش می رسد صداشان را می آورند پایین آدم نمی فهمد چه می گویند......
آها...بچه بستنی یک گلدان گرانقیمت را شکست و خانم صاحبخانه گفت فدای سرت...می دانستم که دارد توی دلش سر بستنی قیفی چه بلاهایی می آورد....
اوهو...خانمها خاطره گویی راتمام کرده و حالاداشتند از تفاوت و تبعیض و ستمهایی که در حق زنان می رود حرف می زدند.یکی شان که حقوق خوانده و لباس بلندش مثل ماری آنتوانت بود از لزوم بازنگری در امر ازدواج و تصحیح روابط زناشویی می گفت.کمی هم از خانمهایی نالید که قشری و عقب افتاده هستند و مردان را جری می کنند و با آهی جگر سوز گفت: از ماست که برماست...آن یکی هم که معلوم بود همین دیشب کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی را خوانده از تفاوتهای مرد و زن گفت واز بی مطالعه گی جامعه نالید....و او هم به زنان بی سواد خاله خانباجی لعنت فرستاد....
این خانم هایی که عینک دور مشکی می زنند به نظرم موجودات فکور وعمیقی هستند یکی شان همین حالا پیش پای شما داشت از ارج وقرب زنان در دوران بدویت بشر میگفت واز اینکه امروز چنین بلایی به سر بانوان آمده اظهار تاسف می کرد...
آهان...یکی از خانمها که ماما یی خوانده خیلی از مشکلات را در مسایل جنسی و نگرش غلط خانمها و آقایان دانست ودر مورد نحوه ی صحیح ارتباط زناشویی شروع به سخنرانی کرد....یواشکی خیاری برداشتم که مثلا من مشغولم وحواسم آنجا نیست...چرا نمی ری قاطی مردا؟...خانمم با مهربانی٬قصد داشت مرا پی نخود سیاه بفرستد  ...چه فرق می کنه خانم من دارم خیارم را پوست می کنم و قیافه ی طلبکاری گرفتم...آره معلومه...این را خانمم گفت در حالیکه داشت به خیار و چنگالی که از زور عجله به جای کارد برداشته بودم اشاره می کرد....بخشکی شانس ...به سمت آقایان تبعید شدم و کنار دکتر مسکوت نشستم...
آقایان به حمدالله کلیه ی مشکلات ایران وکره ی زمین وسایر سیارات منظومه ی شمسی را حل وفصل کرده بودند وانشاالله قصد داشتند عنقریب باب مباحثه راجع به سایر منظومه های کهکشان راه شیری را باز کنند.چگور هم بعد از یکی دو استکان یاس فلسفی اش گل کرده بود وشبیه چگور شکسته شده بود...درست در زمانی که تمساح شط العرب یک بار دیگر با به هم چسباندن پنج انگشتش یک هرم ساخت و نوک آن را به سمت دهانش گرفت تا نشان دهد حرفش منطقی است واز ته ته های دلش بیرون می آید٬در باز شد وخانم و آقایی وارد شدند که هردو را خوب می شناختم: شراره قادری بود که با مردش به مهمانی آمده بود.....
جلسات شعر خوانی دانشکده ی ادبیات تا قبل از او چیزی بود در حوالی ناله های سوختم سوختم و صد البته از فراغ دلبر غدار ابرو کمان سرو بالای چشم شهلا که با مژه هایش از این تیرهایی می انداخت که عدل می خورد به یک جاهایی و خیلی درد می آورد...خوب حقشان بود:مگر قد کوتاه های چشم و ابرو معمولی دل ندارند که شما همه اش عاشق این دلبران دو متری چشم پیاله ای می شوید....
او که آمد اما اوضاع عوض شد.نه سرو قد بود نه چشمهایش اندازه ی نعلبکی.دختری بود با ظاهری معمولی که حوصله ی تیراندازی نداشت اما شعرهایش عجیب به دل می نشست.....
شراره قادری دانشجوی سال اول علوم اجتماعی شاعر خوبی بود.نگاهش تازه بود و زبان شعری پخته ای داشت.لحظه ها را می شناخت و آدمها را.ذره ای خودنمایی نداشت اما عجیب چشمگیر بود این دختر. چشمگیر و تاثیر گذار.همین بود که  تغییر عجیب جو جلسات را باعث شد.حالا ناگهان همه می سوختند اما از درد بی درمان مردم.همه می نالیدند اما از درد جهل پیرامون.از جامعه ای که بی راهه می رفت و اینان باید هشیارشان می کردند.البته حالا همه گی از چیز دیگری هم می سوختند:کم محلی دلبری که بیشتر به نهال نازک کم بار وبرگی می مانست تا سرو تیرانداز پر شاخ وبرگ.....همان موقع ها با هم سلام وعلیکی پیدا کرده بودیم...

درست است که شوهر شراره قدری اسلوموشن است اما فوق العاده جنتلمن و آقاست:تا مرا دید در نگاهش ستاره ای درخشید و قربان صدقه ام رفت....از مطرودین ونامحرمانی بودکه سال ۶۷ بالاخره توانست به دانشگاه برگردد و درسش را تمام کند.دورادور می شناختمش و بیو گرافی اش را شنیده بودم.می گفتند قبل از انقلاب فرهنگی آدم پر شور وشری بوده ولی حالا آدم آرامی بود.خیلی چیزها راجع به او می دانستم.می دانستم که آدم با مطالعه و فهمیده ای است.می دانستم که آدم با حالی است اما نه تا این حد...آقا نمی دانید چقدر از من تعریف کرد...آنقدر گفت و گفت که حس کردم پپسی کولا الان است که تشتکش در برودو کار دستمان بدهد.شراره هم ـ که حالا دکتر شراره شده بود ـ با حرکات سر تایید می کرد.....مرا بگو که نمی خواستم بیایم و بنده خدا خانمم چقدر التماس کرده بود......
خانم دکترشراره استاد برتر دانشگاه و دارای تحقیقات ونظریات مهم در زمینه ی جامعه شناسی نوازنده ی خوبی هم هست.وقتی که با پیانوی دختر دایی اش ـ که صاحبخانه هم بود ـ آهنگ گل گلدون من را با همراهی آواز غم گرفته ی شوهرش اجرا کرد٬تحسین آقایان و تا حدی خانمهارا برانگیخت اما خوب چشمهای خانمها کمی رعد وبرق پیدا کرده بود....
بعد از شام با تدبیر و درایت هرچه تمامتر جای خود را پس گرفتم و با نگاهی عاشقانه به خانمم ابراز عشق کردم در حالی که حالا راجع به اتومبیلهای دارای سوخت دوگانه و سیاستهای دو گانه ی آمریکا در خاور میانه و دلتنگی های آدمهای با تربیت دوگانه در این دور و زمانه٬ اطلاعات مبسوطی داشتم و مطمئن بودم دکتر مسکوت سومین بطری را هم عنقریب افتتاح خواهد کرد.....
سر شام شنیده بودم که همان خانم با مطالعه ی ونوسی یواشکی به خانمی که موهایش را مثل درختچه های تزیینی درست کرده بود٬ گفته بود که:بچه شون نمی شه...و شراره را نشان داده بود.حالا همان خانم ونوسی با لبخند به شراره گفت:شراره جون دیگه بسه چقد درس ...بذار بشه ولبخندی پر از صفا و صداقت زد و با چهار انگشت دست راست به شکم و احتمالا زیر شکمش اشاره کرد..انگشت شست بقیه ی انگشت ها را همراهی نکرد....
شراره لبخندی زد و چیزی نگفت.حتما توی ذهنش از این که حرفش را قطع کرده بود کمی مکدر بود.داشت راجع به علل تاریخی واجتماعی استبداد زدگی حرف می زد....
ماری آنتوانت درآمد که :بابا چی کار می خواد ما که داریم چه گلی به سرمون زدن...ولبهایش را به نشانه ی گلایه ای رضامند به هم فشرد و به سمت چپ و بالا منحرف کرد....شراره باز هم لبخند زد و گفت:بگذارید بزرگ بشن حتما گل هم می زنن هنوز زوده.....
خانم ماما کمی به جلو خم شد و صدایش را پایین آورد و گفت:می دونی حالا شاید واسه خود آدم مهم نباشه اما بهونه می ده دست مردا...ابروی راستش را بالا داد٬چشمهایش را بست و سرش را دو بار بالا و پایین آورد:یعنی که به نکته ی مهمی اشاره کرده ام.......حالا همه با همدردی و حرکاتی موزون کله ها را بالا پایین می کردند و برای شراره دل می سوزاندند....
بستنی قیفی با محبتی خواهرانه و حالتی عرفانی رو به جمع گفت:یه سیدی هست تو مشهد از شاگردای مرحوم نخودی بوده...دستش خیلی خوبه یه دعایی می ده که خیلی اثر داره...هر کی رفته نتیجه گرفته....من آدرسشو دارم...یه آشناییتی هم با ما داره.....درختچه ی تزیینی و خانم عینک دور مشکی فلسفی هم از قافله عقب نماندند....
حالا هر کسی چیزی می گفت...ماری آنتوانت:دکتر صاحب کشاف....ونوسی:کتاب روشهای.....ماما:قرص ویتامین ای... کپسول روی...قرص کلو میفن....بستنی قیفی:سنگ جهنم...دارچین...یوهمبین.....درختچه:موسسه ی رویان...فیلسوف:.....
شراره:لبخند سرد تلخ...خانمم:نگاه چپ چپ به من.....من:داشتم فکر می کردم اگر خانمها هم مثل من از آنچه که به سر شوهر شراره امده بود وباعث بیماری مزمنش شده بود خبر داشتند مطمئنا باز هم این حرف ها را می زدند...مطمئنا......
خدا پدر بچه بستی را بیامرزد: بس که یکی از بچه ها را کتک زد پدر بچه از کوره در رفت و سیلی محکمی به گوش بچه بستنی زد.مورچه خوار نعره زنان به دفاع از کیان وناموس خود قیام کرد.اوضاع کیشمیشی شد و شراره از یاد رفت......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیر پرست جان امشب اصلا حوصله ات را ندارم.خفقان بگیر بابا جان با آن چشمهای مثل وزغ استرالیایی ات.....