ریگها و ستاره ها
....من از کجا می آیم؟
من از کجا می آیم٬که اینچنین به بوی شب آغشته ام؟.....
"فروغ فرخزاد"
عجیب آدم باهوشی است این خلیل خان فرهادی.سرعت انتقال خوبی هم دارد.یک بار که داشت انگشتش را با لذتی شهوتناک توی دماغش می کردومن مچش را سر بزنگاه گرفتم٬اصلا خودش را نباخت زود از توی دماغش موی سفیدی درآورد و انداخت روی میزش و سرش را میان دستهایش گرفت وبا ناراحتی گفت: امید آدم چه زود پیر می شه.حتی موی دماغم هم سفید شده...سعی کن هیچوقت بیخودی حرص نخوری...و انگشتش را برای محکم کاری به طرفم نشانه گرفت....
هی خلیل خان! قبول که توی دماغت دنبال چیزی نمی گشتی ولی لااقل آن چیز نرم سبز را از نوک انگشتت پاک کن......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قدش نصف ٬وزنش یک سوم ٬موهایش سه برابر وریش وسبیلش یک دهم من بود. سه سال هم از من بزرگتر بود.اصغر دیددا بالا.این درست که درس درست وحسابی نخوانده بود و اغلب کلمه ها را درست ادا نمی کرد اما دلیل نمی شد که او رییس من نباشد.اقتدار خوبی داشت و پیروانش را که البته فقط من بودم با قدرت و خردمندی هر چه تمامتر رهبری می کرد.دیددا بالا هیچوقت اشتباه نمی کرد.همه ی کارهایش روی حساب وکتاب بود....
امید به جای این چرت وپرتا درستو بخون تا دل این بابای بدبختت خنک شه...ببین من خودم می خوام مهندس بشم ...دیددا بالا اینها را می گفت و برای محکم کاری انگشتش را به طرفم نشانه می گرفت.... روزی که فقط به خاطر یک نمره ردش کردند برای همیشه قید درس را زد.معدلش شده بود "نه"و در خرداد یکضرب رد شده بود او هم به دلیل اینهمه بی عدالتی درس و مشق را ول کرد و زد به کاسبی.اعنقاد داشت که من هم به جای حفظ چهارتا فرمول خشکه بهتر است کاسبی کنم تا کمک خرج بابایم بشوم...
وقتی نامحرمی را دیدی اگر به آسمان نگاه کنی به اندازه ی ستاره های آسمان و اگر به زمین نگاه کنی به اندازه ی ریگهای روی زمین برایت ثواب نوشته می شود.این را دیددا بالا گفته بود.من سعی می کردم در هنگام رویت نامحرم زمین را نگاه کنم:هرچه باشد تعداد ریگها بیشتر از ستاره هاست.تا نامحرمی از آن دورها رد می شد بدو بدو خودم را به نزدیکش می رساندم و زمین را نگاه می کردم....البته شراره دختر همسایه و سپیده از این قاعده مستثنی بودند.اینها را نمی شد نگاه نکرد.چون پس انداز ثوابم هم خوب بود خیالم راحت بود......
ستاره های شادمان در افق به رقص و پایکوبی مشغول بودند:دیددا بالا موفقیت مهمی به دست آورده بود.او بالاخره گواهینامه ی رانندگی اش را گرفته وپیکان پیر و نفس بریده ای خریده بود. چیزی در نگاهش می رقصید.حالا حسابی به نامحرمها نگاه می کرد.ستاره و ریگ رفته بود پی کارش...
امید جوون باید حالشو ببره فقط باید با کسی که اهل حال نیست کاری نداشته باشه مواظب هم باش "کش" طرف گردنت نیفته....پی دود ودم هم نباش...وانگشتش را برای محکم کاری به طرفم نشانه گرفت....
فکر می کنم اولین دختری که به دیددا بالا لبخند زد نه تنها کش بلکه ریسمانش را به گردن و دست وپایش انداخت...سه چهار روز بعد از عروسی٬دیددا بالا با خلوص نیت و کلماتی سوزناک مرا خطاب قرار داد:امید٬من به هر چی می خواستم رسیدم.آدم باید با عشق زندگی کنه.با برنامه.زن و زندگی دست وپای آدمو جمع می کنه.تو هم بعد از کنکور زودتر دست وپاتو جمع کن...."دست وپا جمع کن" با لبخند کرم خورده ای از توی ماشین به رعیت شوهرش نگاه می کرد.......
امید مث این دکترایی نشی که به فلانشون می گن دنبالم نیا بو میدی...از بدبخت بیچاره هام پول نگیر..
این را دیددا بالا گفت و برای محکم کاری انگشتش را به سمتم نشانه گرفت و بعد ماچ گنده ای از لپ پسرش گرفت....چند کلمه ای هم راجع به فواید تریاک واینکه آدم می تواند بیدار بماند وتا صبح مسافر کشی کند و اینکه کمر را سفت می کند گفت...البته او نه به خاطر خودش بلکه به خاطر زنش این کار را می کند بالاخره او هم آدم است و حس دارد.....
هر کدام از زخمهای دیددا بالا را که می بستم دهانش بیشتر باز می شد و فحش هایی را که در دم اختراع کرده بود نثار پسر حروم لقمه اش می کرد.فحش هایی که با نظم وترتیب خاصی به پسوند "کش" و "ده" ختم می شدند.....پسرک که نوجوان شرور ناسازگاری بود حساب پدر را رسیده بود تا دیگر به مادرش زور نگوید.....امید بذار بچه ات بزرگ شه می فهمی چه تخم سگیه.بچه های این دور و زمونه خیلی نامردن.بهشون نباید رو داد...و برای محکم کاری انگشتش را به سمتم نشانه گرفت.....
آخرین بار پارسال جلوی مسجد خنده ا ش را دیده بودم. با چند نفر دیگر می رفتند رای بدهند.در نگاهش امید٬ آواز شادمانه ای می خواند.مرا که دید متلکی پراند و گفت:بفرما....برای چندمین بار ترک کرده بود و چاق شده بود....هی امید گول هیکلتو نخوریا...و برای محکم کاری.......
پنجشنبه شب با چشمهای خودم جنازه ی پسرک راوسط اتوبان نزدیک خانه ی پدری دیده بودم موتورش آهن پاره شده بود.بس که جنازه درب وداغان بود نفهمیده بودم پسر دیددا بالا است.خبر را صبح جمعه پدرم گفت.و حالا دیددا بالا بود که چروکیده و پوسیده توی سرش می زد و از پسرش می گفت.از عصای دستش.از اینکه کمرش شکسته...از اینکه دیگر امیدی ندارد و گریه می کرد...مثل بچه گی هامان...مثل آن روز که جواد تاپاله شش تا بلالش را خورد و او گریه کنان با زبان بزرگ و دندانهای کج وکوله اش داد می زد:دیددا بالا...دیددا بالا...شیش تا بلالش رفته بود وکسی ککش نگزیده بود...برای رفتن پسر هم همینطور......
هی..دیددا بالا..دیددا بالا...هر روز از کنارم می گذری.هروز مرا به مطب می بری و به خانه برمی گردانی....
هی...دیددا بالا...دیددا بالا...هر روز به من گوشت از آن جاهای خوبش می فروشی و میوه را از آن درست و حسابی هایش سوا می کنی و برایم نگاه می داری...گاهی سرم کلاه هم می گذاری و سوبل حساب می کنی..گاهی حتی پولدار هم می شوی واز آن خانه های خوب می خری و دیگر تحویلم نمی گیری و سراغ بالا مالا ها می روی.....
هی...دیددا بالا ...دیددا بالا...هر روز پسرت را که مریض است پیش من می آوری و زنت را.. و خودت را که دیگر مریض و خسته ای...و از خدا عمری می خواهی که جهاز دخترت را بدهی و پسر را داماد کنی و زن ومادرت را زیارت بفرستی......
دیددا بالا...دیددا بالا...خسته ای و به معجزه دل بسته ای...منتظری که کسی بیاید و شربت سیاه سرفه را قسمت کند و سینمای فردین را.....
دیددا بالا...دیددا بالا....من هم دعا می کنم به آرزوهایت برسی اما ای کاش آن کسی که می آید برایت مشتی حوصله٬کف دستی آینه و بند انگشتی پنجره بیاورد.......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیرپرست با چهره ای نورانی گفت دویست هزارتومانی را که ازیکی از مریضهایش طلب داشته بخشیده است...چه کار کند دلش برای مردم می سوزد....وچهره اش عین مارمولکی شد که روی مهتابی مطبم لانه کرده....
جان خودت سیرپرست پوپولیست!حالا که یارو پولت را خورده و دستت هم به او نمی رسد برای من ژست دهقان فداکار را می گیری...
این بقالی روبرو هم هر وقت خرماهایش می ترشد شبهای جمعه خیراتی می دهد....
سالهاست که در کرج طبابت می کنم.در مطبی فکسنی وکم نور ودر حضور هر روزه ی درد وزخم وچرک وخون دلخوشی ام رایانه ای است که مرا با آن جا و آنانی که دوستشان می دارم پیوند می دهد.روزنه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت می نگرم