مردی برای تمام فصول
آبتین را گذاشتم مهد کودک وگفتم حالا که وقت اضافی دارم بهتر است کمی خرید کنم.ساعت تازه یک ربع به نه بود ومن معمولا ده صبح باید مطب باشم....در کله ام اتفاقات ناخوشایندی در حال وقوع بود ٬چیزی که سالهاست به آن خو کرده ام.....یکدفعه از وسط بلوار مردی با عجله پرید وسط خیابان....سرعتم کم بود وبا یک نیش ترمز ایستادم...مرد که حدودا پنجاه ساله بود وموهای وزوزیش را مثل ردیف شمشادی کنار خیابان هرس کرده بود نگاه طلبکارانه ای کرد وفحش بدی دادوباشتاب سوار پژویی شد که کنار خیابان دوبله پارک شده بود ....اگر ده سال پیش بود احتمالا پایین شمشادهایش را قشنگ بادمجان کاری میکردم ولی خوب٬حالا دیگر اصلاح نژاد شده ام واز این کارها نمیکنم....کمی جلوتر آقای شمشادی با سرعت از سمت راستم سبقتی گرفت و ویراژ داد:خدا رحم کرد که به مادر ودختری که کنار خیابان منتظر تاکسی بودند نزد ...کله اش را از ماشین بیرون آورد وفحشی داد که تازه متوجه شدم چقدر مراعات حال مرا کرده است.....یکباره کله ام پر شد از آقای شمشادی...خوب مثل اینکه من از اینجور آقای شمشادی ها قبلا چندتایی دیده ام....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شمشادی مغازه هایش را اجاره داده:دیگر حوصله چک وسفته را ندارد.همه هم که ماشالله کلاه بردار شده اند.چه کار دارد بیخودی بدود.یک عمر کار کرده دیگر بس است.پولش را گذاشته توی بانک وسودش را می گیرد.حالا برنامه مرتبی دارد.هفته ای یک بار با دوستانش توی باغی جمع می شوند وورزش می کنند:فوتبالی ٬والیبالی ٬چیزی....بساط ورق وتخته نرد واینجورچیزها هم هست.بعد از ناهار هم بساط سیخ وسنگ را می آورند واو هم پکی میزند.می گویند اگر گاه گاهی باشد نه که ضرر ندارد بلکه مفید هم هست.شمشادی پولی به این چیزها نمیدهد.مگر پول علف خرس است....روز های دیگر هم ای... برای خودش می پلکد...به بنگاه دوستش سری می زند واگر زمین یا ملک مناسبی گیرش آمد خوب چرا که نخرد...آدم از ملک ضرر نمی کند...مگر آن باغچه ای که با دوستش شریکی خریدند بد بود؟یکی دو سال بعد افتاد بر خیابان. کمی خرج کردند و درختهایش را خشکاندند وعجب مجتمع خوبی شد.والله خودش یک کمکی شد به چهار نفر که صاحب خانه بشوند... موبایل هم شرایطی می فروشد.سودخوبی دارد.چند تاهم نوشته امابد مصب این دفعه خیلی سود نداشته. اهل نزول دادن هم نیست.برکت که ندارد هیچ٬ معصیت هم دارد.شمشادی آدم معتقدی است منتهی فقط روز های احیا را روزه می گیرد ونماز می خواند:دکترها گفته اند برای معده اش خوب نیست گناهش پای خودشان....شمشادی دوتا بچه هم دارد:یک پسر هجده ساله ودختری شانزده ساله.خیلی هم روی تربیتشان حساس است.نمی گذارد با این بچه هایی که معلوم نیست پدر ومادرشان کیست معاشرت کنند...با اینکه همه جا میگوید دیگر درس خواندن فایده ای نداردو دکتر مهندس هایش بیکارند(این را بخصوص جلوی پسر خاله اش که کارمند بانک است وبچه هایش دانشجو هستند می گوید)اما معلوم نییست چرا پنج میلیون پول بی زبان را داده کلاس کنکور تضمینی ومدام به کله پسرش (که نوجوان افسرده مضطربی است)می زند که درس بخواند تا مهندسی قبول شود.دختره را هم نوشته مدرسه غیر انتفاعی از آن درست وحسابی هایش.سگ مصب ها یک گونی پول میگیرند....اما اگر دکتر بشودعیبی ندارد ....دخترش را میگوید...
شمشادی خیلی از دست این مردم گداگشنه دهاتی عصبانی است واعتقاد دارد این ملت درست بشو نیستند.هرچه که سرشان بیاید حقشان است.او آدم روشنفکری است.درست است که اهل کتاب ومجله نیست اما از خیلی ها بیشتر می فهمد.پسرش خیلی التماس می کند که یک کامپیوتر بخرد اما او زیر بار نمی رود:اینترنت اخلاق جوانها را خراب می کند پر از عکسهای سکسی واینجور چیزهاست در ثانی خانه ای که دختر جوان دارد بهتراست از این چیزها نداشته باشد.
شمشادی مبارز سرسختی است:شب که به خانه میرود یک راست می نشیند پای ماهواره.خبرهای دست اول را گوش می کند ونچ نچ می کند....گاهی هم گوشی را برمیدارد وبا کارت تلفنی که دارد به یکی از شبکه ها زنگ میزند:الو سلام آقای....مجری مثل خرچنگ مشکوکی نگاه می کند وگارد می گیرد تا اگر فحش شنید اوهم فحش بدهد اما شمشادی با مهربانی می گوید:الهی فدای شما بشم نمیدونید چقد پشت خط موندم تا صداتونو بشنوم....به خدا نمی دونید ما اینجا چی می کشیم ... اینجا همه با شما هستن....فقط منتظر یه اشاره ان....ترو خدا بگید ما چه کاری می تونیم بکنیم...من قطع می کنم و از تلویزیون گوش می دم....مجری با سرخوشی آماده پاسخ می شود. شمشادی گوشی را می گذارد وزیر لب به مجری وکلاه گیسش فحشی می دهد وکانال را عوض می کندوباز همان حرفها....خوب که مبارزه کرد کمی هم می زند از این کانالهای بزن وبکوب...بعد هم می رود سراغ کانالهای ترک.آخر سر اگر بچه ها خواب باشندمی رود سراغ یکی از این کانالهایی که قفلشان کرده.چشمهایش سرخ می شود ودست می برد وسط پاهایش را می مالد...باز هم فحشی میدهد وتلوبزیون را می بندد...خانمش چیزی می گویداما او هوش وحواسش جای دیگری است....پنجشنبه عروسی دختر عمویش است وخانم طبق معمول لباس ندارد...آخ که چقدر از این یارو بدش می آید:مهمانی هایشان مختلط است وزن ومرد مثل کرم توی هم وول می خورند...می گوید لازم نکرده......پنجشنبه می رویم شهرستان آب وهوایی عوض کنیم.....
آخر شب هم طبق عادت در عرض چند دقیقه کارش را می کند وخلاص...نه ٬دیگر مثل سابق کیف نمی دهد...اما این محمود سگی عجب تکه ای تور زده پدر سوخته....خیلی خوش شانس است...با این فکرها به خواب می رود.فردا خیلی کار دارد:آشنایی جور کرده ومی خواهد وام کم بهره ای بگیرد...نذر کرده اگر درست بشود ....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باقی این داستان را خودتان ادامه بدهید واگر دلتان خواست بنویسید تا بقیه هم بخوانند....
سالهاست که در کرج طبابت می کنم.در مطبی فکسنی وکم نور ودر حضور هر روزه ی درد وزخم وچرک وخون دلخوشی ام رایانه ای است که مرا با آن جا و آنانی که دوستشان می دارم پیوند می دهد.روزنه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت می نگرم