ایکاروس
داماد سوم ما پرویز این روزها خیلی کیفور است:دوربین دیجیتالی خوبی خریده واز هر چه دستش بیاید عکس می گیردوبا دیدن کیفیت عکسها کیف می کند.با التماس وخواهش وتهدیدمی خواهد که عکسها را دیگران هم ببینند وکیف کنند.دریکی از همین عکسها که از محل کارش ـکه یک شرکت عمرانی است ـ گرفته بود٬عکس کسی را دیدم که سالها قبل هم دیده بودمش:جوانک ریغماسی چشم بلبلی....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خانه شان اصلا شبیه خانه یک بازاری سنتی تبریزی نبود.مبلها لوسترها وسایر اثاثیه کاملا مدرن وامروزی بود.حاج خانوم هم برخلاف تصورم٬نه روسری داشت٬نه لباس خیلی پوشیده ای.زن میانسال خپلویی که چشمهای قلنبه ای داشت.فارسی را خوب حرف میزد:آقای هادی خودشون خیلی پسر خوبی ان.والله داداشش خیلی سخت گیره به هرکسی اطمینان نمی کنه....
مرده شور این آقای هادی محسنی را ببرد.همدانشکده ای شمالی من که تدریس خصوصی می کند وحالا مادرش مریض شده وده روزی باید به جایش زحمت بکشم.امان از رودربایستی.اما دختر عجیب لعبتی بود.تا به امروز سه زن به این زیبایی را از نزدیک دیده ام.یکیش حتما همین یکی بود.۱۷ ساله بود وبرای کنکور آماده می شد.درس را که شروع کردیم در چند لحظه اول متوجه رابطه معکوس استعداد وزیباییش شدم.فکرش جای دیگری بود.به من چه....من کارم را می کنم...انترن بخش اورژانس بودم با کشیکهای وحشتناک.درس میدادم وبه ساعت ۸ که کشیک شروع می شد فکر می کردم....موقع خداحافظی حاج خانم صدرالملوک با نگرانی از وضعیت درسی دختر پرسید.چیزی سر هم کردم وخارج شدم.پاییز بود وفلکه مصدق تبریز بسیار دیدنی وخیال انگیز.حوالی خانه بزرگ وویلایی مرحوم حاج آقای صدرالملوک که به گفته هادی از کهنه تجار بزرگ تبریز بود ٬برای اولین بار جوانک ریغماسی چشم بلبلی رادیدم که با موهایی تاج خروسی برای خودش داشت می پلکید...
جلسه دوم برادر سخت گیر غیرتی را دیدم.عاقله مرد چهل وچند ساله ای با کله ای کوچک وشکم بزرگی که کاملا کروی بود وکمربندی که مثل خط استوا این کره را به دو نیمکره کاملا مساوی تقسیم میکرد٬ منتهی اینجا خوشبختانه هردو نیمکره در ناز ونعمت به سر میبردند وظاهرا حاج آقا نمی گذاشت به اهالی هیچکدام از نیمکره ها بد بگذرد.درست است که همسرش محکم رو گرفته بود٬اما بعید به نظر میرسید ازپس تغذیه نیمکره جنوبی٬ که مسئولیتش را عهده دار بود٬برنیاید.حاج آقا سلامم را جواب نداد.احتمالا در زمان ایشان هنوز سلام اختراع نشده بود.با تفرعن وبی اعتنایی با حاج خانم که حالا رو گرفته بود خداحافظی کرد وغلطان غلطان بیرون رفت.همسرش هم مثل گربه دست آموزی به دنبالش...
حاج خانم به محض خروج ایشان کشف حجاب فرمود ودستور دخول به اتاق دختر که حالا عبوس پشت میز نشسته بود را صادر نمود.دختر شرمنده معذرت خواهی کرد:یه کم گوشت تلخه اما آدم بدی نیست.بد وخوبش به من ربطی نداشت ودرس را شروع کردم.درست مثل آب در هاون کوبیدن والبرز به کلند برگرفتن.....چقدر به هادی فحش های قبیحه دادم....برگشتنی باز هم جوانک ریغماسی را دیدم...
روز سوم٬دخترک خانه نبود.حاج خانم با حالتی غیر عادی وصورتی سرخ روی مبلی نشسته بود وچیزی می خورد.رخصت جلوس بخشیدو گفت:آذر یه کم دیر میاد رفته خونه دوستش کتاب بگیره....مست بود.برایم چای و میوه آورد وخودش هم روی مبلی مثل مشکی پر آب ولو شد.مردی چاق با عینکی ته استکانی وته ریش سپیدویقه تا خرخره بسته در قاب عکسی نفیس اخم کرده بودومن داشتم فکر می کردم چطور از ترکیب این دو هیولای نخراشیده ٬چنان فرشته دلربایی بوجود آمده است.حاج خانم یکباره گفت :سگ اخلاقیش به همین پدرش کشیده... .ظاهرا داشت حاج آقای پسر را می گفت.ادامه داد: اینها اصلا روابط اجتماعی بلد نیستن که...فقط بلدن چرتکه بندازن....اوه اوه دلش خیلی پر بود...صدایش را ظریف کرد:آقای امید٬شما دکتر شیرزاد رو میشناسین؟..دکتر شیرزاد استاد خوش تیپ وخوش کلاس ما بود.خانمش هم از اساتید بود.عجیب به هم می آمدند.می گفتند پسرشان دارد در تهران تخصص می گیرد....لبخند زدم وتایید کردم.حاج خانم آهی مرموز کشید وگفت :اون پسر عمه منه....از ده که اومد تبریز درس بخونه پدرم زیر پروبالشو گرفت....هیچی نداشتن...بعدم خواستگارم شد.اما پدرم مخالفت کرد....
احلام الیقظه! احتمالا اثر شراب بود ویا اینکه خانم مرا خر گیر آورده بود...دکتر شیرزاد اصلا آدم کج سلیقه ای نبود.پرسیدم:چرا.. چرا پدرتون مخالفت کرد؟....پدرم آدم متدین وسرشناسی بود.دکتر هم که دین وایمون نداشت.کمونیست بود.خانواده درست وحسابی هم که نداشت.....اما من به پاش نشستم چی بگم جوونی وخریت.همه خواستگارارو دست به سر کردم....نگذاشتن درس بخوونم...هوشم خیلی خوب بود...اونقد موندم تا آخرش به اجبار پدرم شدم زن دوم حاج آقایی که پسرش دوسه سالی ازم کوچکتر بود....حاج خانم دست بردار نبود:ببین آقای امید...من همین یه بچه رو دارم٬ دلم می خواد دخترم تا فوق تخصص بالا بره هیچ ترسی هم از مخارجش ندارم... نمی خوام مثل من توسری خور یه پدر سگ گنده دماغ مثل این بشه وبه قاب روی دیوار اشاره کرد ....مرحوم پدرسگ گنده دماغ در قاب عکس داشت بال بال میزد درست مثل من که حالم داشت از اراجیف حاج خانم به هم می خورد....زنگ تلفن به دادم رسید..حاج خانم با چند جمله اول وا رفت وفقط گفت الان با داداشش می آییم...بله حاج آقا صدرالملوک.. حاج خانم دستپاچه مرا مرخص کرد....
روز بعد٬حاج خانم مرا از تدریس معاف فرمود:برادرش قدغن کرده....نفس راحتی کشیدم.
دوماه بعد٬شبی برفی وسرد٬داشتم برای خودم قدم می زدم وبا واکمن قراضه ام احمد کایا گوش می کردم که نا گهان موجود سیاه پوش خشمگینی سرراهم سبز شد:جوانک ریغماسی.چشمان ریزش که مثل لوبیا چشم بلبلی بود از فرط خشم اندازه ماش شده بود.چیزی می گفت که نمی شنیدم.هد فون را درآوردم وبا ادبی که در این جور مواقع پیدا می کنم گفتم بفرمایید.دستش چاقو داشت.شروع کرد به فحش دادن بالهجه کردی:مرتیکه دیوث بی خانواده...دست از سر آذر وردار ...من همه چیزمو به خاطر اون از دست دادم..............
آهان پس بگو....هر طور بود آرامش کردم.....آذر واین آقا پسر که دانشجوی مهندسی عمران بود عاشق ومعشوق بوده اند.کمیته اینها را با هم می گیرد.حاج آقا آذر را خلاص می کندولی پسر را که جوانک نداری از دهات بانه بوده حسابی اذیت می کنند.بعد هم اطلاع به دانشگاه وتعلیق و.... آذر هم که فقط برای تمرین عشق ورزی وپز دادن به همکلاسها ایشان را انتخاب کرده بود٬ برای دست به سر کردنش می گوید خواستگاری دارد که دکتر است وآقای ریغماسی به حساب خودش می خواسته رقیب سر سخت عشقی اش را از سر راه بردارد.چقدر این فیلمهای هندی تاثیر گذارند.لابد آخرش هم باید یک چاقو به معشوق ویکی هم به خودش میزد....هی... وقتی با کلی قسم وآیه قبولاندمش که عوضی گرفته٬گفتم:آخه پسر خوب اونا کجا من و تو کجا....هیچ به این همه فاصله فکر کردی؟....باغرور ابلهانه ای گفت:چه فاصله ای؟باید از خداشونم باشه مگه همه از اولش داشتن ؟من فردا مهندس این مملکت می شم با خداد تومن درآمد...خنده ام گرفت.همان قصه قدیمی عشق شاهزاده وگدا....بنده خدافکر می کرد بیست سال پیش است که با یک مدرک وکمی هوش می شد دنیا را فتح کرد.تمام کمبودهایش را می خواست با یک مدرک مهندسی جبران کند...چند تا از اینهارا می شناختم؟...خدا می داند...چه سالهای عجیبی بود آن سالها....
دوسال پیش در مجلس عروسی یکی از اقوام همسرم٬ دور یکی از میزها چهره آشنایی را دیدم.خودش بود.حاج آقا صدرالملوک.موهایش خاکستری وپوستش تیره تر شده بود.اما خط استوا ونگاه متفرعنش دست نخورده باقی مانده بود.....موقع برگشتن از همسرم پرسیدم:حاج آقا صدرالملوک با شما نسبتی داره؟با هیجان گفت:دیدیش؟..ازاقوام عروسه...خواهر کوچیکه ی همینه که خیلی خوشگله وبا پسر دکتر شیرزاد ازدواج کرده ...خیلی آدمای خوبی ان.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتم پرویز این یارو کیه؟...عکس ریغماسی را نشان دادم...گفت:اه بابا...قاطی داره...معتادم هست... بعد از هفت سال درس خوندن مدرک معادل فوق دیپلم عمران گرفته...با همه سر دعوا داشت...هفته پیش اخراجش کردیم....پرویز عکسهای دیگری نشانم داد اما من به کسانی از همدوره ای هایم فکر می کردم که به پای چنین خیالات عجیبی سوختند...کسانی که یکباره از دنیای کوچک خود به باغ آرزوها پرکشیدند...کوچکی بالهاشان را از یاد بردند....وتندباد بی رحم حقیقت تمامیت هستی نحیفشان را به شوره زار فراموشی و نیستی پرتاپ کرد......
راستی...شما چند تاشان را می شناسید؟...
سالهاست که در کرج طبابت می کنم.در مطبی فکسنی وکم نور ودر حضور هر روزه ی درد وزخم وچرک وخون دلخوشی ام رایانه ای است که مرا با آن جا و آنانی که دوستشان می دارم پیوند می دهد.روزنه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت می نگرم