آن روزها
از بچه گی محرم برای من ماه مهمی بود.بچه پپه وببویی بودم.فوتبال که بازی می کردیم یا ذخیره بودم یا دروازه بان که آنهم وقتی نصیبم می شدکه کس دیگری نبودوبه محض آمدن کس بهتری به سرعت تعویض می شدم.دربازی های دیگرهم همین جور.اما محرم که می شداوضاع عوض می شد.صدای خوبی
داشتم.آنقدری که بتوانم نوحه ای را بدون غلط با بلندگوی دستی قراضه ای بخوانم.هیئتی راه می انداختیم ودسته می رفتیم.ومن خوشحال ازاین که مورد توجه قرار گرفته ام باهیجان می خواندم ودیگران باید به تبعیت از من تکرار می کردند.هیچوقت رییس هیئت نشدم.هیئت ما بیشتر از ده نفر نمی شد اگر هم کمی تعداد مان زیاد می شد به سرعت دعوایی صورت می گرفت وانشعاب وشکل گیری یک دسته دیگر. باز هم رییس کس دیگری می شدولی مهم نبود همین که درحاشیه نبودم بس بود.همین که پدرم از مورد توجه بودنم کیف می کرد بس بود.محرم خوبی دیگری هم داشت:خدابیامرز عموی دائم الخمرم در این ماه عرق خوری را تعطیل می کرد.گرچه کمی عبوس می شد اما همین که مست نبود خوب بود.مردم مهربان تر می شدند واگر در حین بازی توپمان در خانه شان می افتاد پاره نمی کردندوما آرزو می کردیم همیشه محرم باشد.
بزرگتر که شدیم باز هم محرم خوب بود.تازه صدایمان دورگه شده وشاشمان کف کرده بود.از چند روز مانده به محرم دنبال خرید لباس مشکی وسایر مخلفات بودیم.شلوار بگی یا استلیتو یا ایزی واز اینجور چیزها.کتانی تایگر ٬مک اپ واگر هم خوب پول جمع کرده بودیم آدیداس.هی... یادش بخیر.ازبعدازظهر دلمان غنج می زد صدبار واز نماهای مختلف خودمان را درآینه بررسی می کردیم.سلمانی می رفتیم وموها را صفا می دادیم. یادش بخیر حسن بچه محل ریزه ما که سالی یک بار هم حمام نمی رفت حالا هرروز حمام می رفت وبه خودش می رسید.نوجوان بودیم وبه هیئت جوانان می رفتیم هیئتی که به دلیل انشعاب ها مدام کوچکتر می شد وما می ماندیم کدام شاخه را انتخاب کنیم٬ چندان فرقی نمی کرد.باز هم رییس کس دیگری بود.من معمولا کمک آبدارچی می شدم .اگر خیلی شانس می آوردم کمک نوحه خوان هم می شدم واین سعادت بزرگی بود.تمام آرزویمان این بود که دسته زودتر دربیاید.دخترها یی که مثل خودمان تازه سراز تخم درآورده بودندبا کمی ته آرایش ولباس مشکی آن هم درشب٬ زیباتر می شدند وبا دیدنشان دلمان ضعف می رفت.هی... چقدر عاشق شدیم. چه شبهای خوبی بود.دخترها دراین ماه آزادتر بودندوچه دلبری هایی می کردند.عاشق چندتاشان شدم؟نمی دانم..وقتی که نوبت من می شد که چند بیت بخوانم تا نوحه خوان استراحت کند چه حالی پیدامی کردم. چشمها را می بستم صدا را میلرزاندم وسعی می کردم بغض کنم تا سوزناکتر شود.خواهرهایم ازاین که برادرشان اینقدر مهم شده باد می کردندوقربان صدقه ام می رفتند .دوستانم برای اینکه خودی نشان بدهند دائما نزدیک می شدند وبا چهره ای جدی ومصمم در گوشم چیزی می گفتند.اغلب نمی فهمیدم اما سری به نشانه تایید تکان می دادم.خدایا چقدر مورد توجه بودن خوب است
ظهر عاشورا وقت دیدار بچه محلهای قدیمی بود.همه به محل سابق خود بر می گشتند تا دیدارها را تازه کنند.محمود بچه محل بیمار ما خیلی سردماغ میشد٬کسی که روزهای معمولی بچه ها سربه سرش می گذاشتندوبزرگترها مچلش می کردند حالا عزیز می شد.هرکسی ازراه می رسید دستی به سرش می کشید وبرایش دعا می کرد.اگر کسی نامزد کرده بود فرصت خوبی بود تا به دیگران نشانش دهد. دخترها آرایش کرده دست نامزدهایشان را می چسبیدند ودر گوشی هروکر می کردندوپیرزنها زیرلب فحششان میدادند:خجالت نمی کشند.....آنهایی که بختشان باز نشده بود با حرص نگاهشان می کردندوبغض کرده برای خود دعا می خواندند که انصافا بخت خیلی هاشان بعد از این مراسم باز می شد.من شربت نذری مادرم را پخش می کردم وموذیانه سعی می کردم به خانمها هم تعارف کنم که اغلب پیرزن ها موفق تر بودند.نزدیک ظهر که نذری قیمه پلو وقورمه سبزی می دادندقابلمه به دست هم برای ثواب وهم از ترس سرزنش پدر صف می ایستادم که معمولا چون هنوز هم ببو بودم دست خالی برمی گشتم وبا حسرت به قابلمه پردیگران نگاه می کردم ....تنها قسمت بد آن روز نگاه ملامت بار پدر وقابلمه خالی من بود....اما باز هم بد نبود.یادش بخبر.
بزرگتر که شدیم باز هم محرم خوب بود.تازه صدایمان دورگه شده وشاشمان کف کرده بود.از چند روز مانده به محرم دنبال خرید لباس مشکی وسایر مخلفات بودیم.شلوار بگی یا استلیتو یا ایزی واز اینجور چیزها.کتانی تایگر ٬مک اپ واگر هم خوب پول جمع کرده بودیم آدیداس.هی... یادش بخیر.ازبعدازظهر دلمان غنج می زد صدبار واز نماهای مختلف خودمان را درآینه بررسی می کردیم.سلمانی می رفتیم وموها را صفا می دادیم. یادش بخیر حسن بچه محل ریزه ما که سالی یک بار هم حمام نمی رفت حالا هرروز حمام می رفت وبه خودش می رسید.نوجوان بودیم وبه هیئت جوانان می رفتیم هیئتی که به دلیل انشعاب ها مدام کوچکتر می شد وما می ماندیم کدام شاخه را انتخاب کنیم٬ چندان فرقی نمی کرد.باز هم رییس کس دیگری بود.من معمولا کمک آبدارچی می شدم .اگر خیلی شانس می آوردم کمک نوحه خوان هم می شدم واین سعادت بزرگی بود.تمام آرزویمان این بود که دسته زودتر دربیاید.دخترها یی که مثل خودمان تازه سراز تخم درآورده بودندبا کمی ته آرایش ولباس مشکی آن هم درشب٬ زیباتر می شدند وبا دیدنشان دلمان ضعف می رفت.هی... چقدر عاشق شدیم. چه شبهای خوبی بود.دخترها دراین ماه آزادتر بودندوچه دلبری هایی می کردند.عاشق چندتاشان شدم؟نمی دانم..وقتی که نوبت من می شد که چند بیت بخوانم تا نوحه خوان استراحت کند چه حالی پیدامی کردم. چشمها را می بستم صدا را میلرزاندم وسعی می کردم بغض کنم تا سوزناکتر شود.خواهرهایم ازاین که برادرشان اینقدر مهم شده باد می کردندوقربان صدقه ام می رفتند .دوستانم برای اینکه خودی نشان بدهند دائما نزدیک می شدند وبا چهره ای جدی ومصمم در گوشم چیزی می گفتند.اغلب نمی فهمیدم اما سری به نشانه تایید تکان می دادم.خدایا چقدر مورد توجه بودن خوب است
ظهر عاشورا وقت دیدار بچه محلهای قدیمی بود.همه به محل سابق خود بر می گشتند تا دیدارها را تازه کنند.محمود بچه محل بیمار ما خیلی سردماغ میشد٬کسی که روزهای معمولی بچه ها سربه سرش می گذاشتندوبزرگترها مچلش می کردند حالا عزیز می شد.هرکسی ازراه می رسید دستی به سرش می کشید وبرایش دعا می کرد.اگر کسی نامزد کرده بود فرصت خوبی بود تا به دیگران نشانش دهد. دخترها آرایش کرده دست نامزدهایشان را می چسبیدند ودر گوشی هروکر می کردندوپیرزنها زیرلب فحششان میدادند:خجالت نمی کشند.....آنهایی که بختشان باز نشده بود با حرص نگاهشان می کردندوبغض کرده برای خود دعا می خواندند که انصافا بخت خیلی هاشان بعد از این مراسم باز می شد.من شربت نذری مادرم را پخش می کردم وموذیانه سعی می کردم به خانمها هم تعارف کنم که اغلب پیرزن ها موفق تر بودند.نزدیک ظهر که نذری قیمه پلو وقورمه سبزی می دادندقابلمه به دست هم برای ثواب وهم از ترس سرزنش پدر صف می ایستادم که معمولا چون هنوز هم ببو بودم دست خالی برمی گشتم وبا حسرت به قابلمه پردیگران نگاه می کردم ....تنها قسمت بد آن روز نگاه ملامت بار پدر وقابلمه خالی من بود....اما باز هم بد نبود.یادش بخبر.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۸۴ ساعت توسط امید مرجمکی
|
سالهاست که در کرج طبابت می کنم.در مطبی فکسنی وکم نور ودر حضور هر روزه ی درد وزخم وچرک وخون دلخوشی ام رایانه ای است که مرا با آن جا و آنانی که دوستشان می دارم پیوند می دهد.روزنه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت می نگرم