بوف کور
آدمها برای زخمهاشان پی مرهم نیستند.خوشتر دارند زخمهاشان را گردن کسی ٬چیزی بیاندازند تا دلشان خنک شودواگر کسی یا چیزی پیدا نشد می نشینند زار زار به حال خودشان گریه می کنند اما مرهم بی مرهم.زخم می ماند وعمیق می شود وناسور می شود وبه استخوان میرسدوکار بیخ پیدا می کند اما مرهم بی مرهم......
******************
تابستان ۷۶
۱۷ ساله است اما بیشتر نشان می دهد .چارقد وچادر مشکی به سر دارد. چهره نمکین روستایی وزیبایی دارد. سیاهپوش ماتم شوهرش است که در نزاعی از دست رفته.فقر وبی پناهی درچشمانش موج می زند.ابرهای همه عالم شب وروز در دلش می گریند.برای درد معده اش مراجعه کرده واین اورا در شمار بیماران من قرار می دهد.لیلا دهقان.
پاییز ۷۷
مهراب پارسی.۳۵ ساله خوش سیما وخوش لباس.رفتارش نشان میدهد از قشر مرفه است.می گوید در منچستر شیمی خوانده.نگاهش اما مضطرب وسرگردان است مثل نگاه بره ای که از گله دور افتاده وهر سنگ وکلوخی را به هیبت گرگ می بیند.حالا او شوهر لیلاست.لیلا دهقان.
لیلا نونوار شده.دیگر از چادر چاقچور خبری نیست وحالا پالتوی کوتاه گرانقیمتی به تن دارد. بزکش امروزی است ودرنگاهش غرور وتفرعن بیداد می کند.غرور یک کنتس قرن ۱۶.اما خوب که دقت کنی سایه حقارت وخود کم بینی را زیر سایه خوشرنگ پلکهایش می توانی پیدا کنی....خوب دقت کن امید.ببین چه چیز دیگری می توانی پیدا کنی.....ببین چطور لیلا را نگاه می کند این مهراب خان .درست مثل کودکی که خوشمزه ترین شکلات دنیا را به دست آورده ومی ترسد که لولویی پیدا شودوشکلاتش را برباید....چطور واز کجا ابن شکلات را پیدا کردی پسر؟...اصلا چرا؟برای توکه بهتر از اینها کم نیست بابا جان......جنتلمن خوش ظاهر غمگین آخر اینجا چه می کنی؟....صبر کن امید...صبرکن پسر...بعدها که با هم بیشتر آشنا شوید او به تو خواهد گفت که کوچکترین فرزند یک ملاک دیکتاتور است که همه دنیا را زیر نگین خود وخلایق را جملگی رعایای خود می داند.پیرمرد در۶۷ سالگی همچنان قبراق است ومشغول خوشگذرانی.گاهگاهی اگر لازم ببیند اطرافیان ـ وبخصوص مهراب ـ رازیر مشت ولگد می گیرد.مهراب دوبار وهردو باربه فرمان وانتخاب پدر ازدواج کرده که هردو بار شکست خورده واین بار خودش انتخاب کرده وپیه همه چیز علی الخصوص سرزنشهای پدر را به تن مالیده وحالا به خواست لیلا که می خواسته نزدیک فک وفامیلش باشد همین حوالی خانه ای گرفته وروزگار می گذراند.....
امان از تو امید که باز هم پرسش های بی پاسخ زیادی داری اما به درک......
تابستان ۸۰
فریبرز پسر۲ساله مهراب زمین خورده ودهانش خونین است .بچه را خوابانده ام وآماده بخیه هستم. پشت در٬صدایی می گوید:زن عمو بچه رو وردار بریم بیمارستان اینجا ناقصش میکنن...هیس بلند لیلا وبعد پچ پچ .
کله ی جوانک ۱۸٬۱۹ ساله ای داخل اتاق می شود.پوستش اشرافی وحضورش معطر است. چشمهای درشت خوش حالتش غرور یک نازپرورد تنعم را دارد....می گوید:آقای دکتر وسائلتون استیریله دیگه؟چنان از خجالتش در میایم که بعید می دانم دیگر چنین دکتر سگی را بتواند فراموش کند....
زمستان ۸۲
من از این آقای کاظمی متنفرم.مردک گنده خاله زنکی که مدام در حال لغز خواندن وپرت وپلا گویی است.پوزه کفتار مانندش جز به پراکندن تعفن باز نمی شود.حیف که پیش من دست از پا خطا نمی کند وگرنه آدمش می کردم.از فک وفامیل لیلاست وصدالبته مثل اغلب مردان فامیل به او نظر داشته که خورده توی پوزش.وحالا با کیف مخصوصی می گوید که لیلا با برادرزاده مهراب دررفته ومعلوم نیست کجا دارند عشق می کنند....این دختر از اول پالانش کج بود...
فقط پالان تو درست است کفتار متعفن....با آن پوزه ات...
بهار۸۳
لیلا برگشته .شوهربی غیرتش هم قبول کرده....فقط خانه اش را عوض کرده ....کفتار با ولع ونفرت گند افشانی می کند:همچی زنهایی رو باید گذاشت لای جرز دیوار...این پولدارا ناموس وغیرت ندارن که ...
آب از لب ولوچه کفتار می چکد....حرصش خالی شده ...
شنبه ۲۴ دی ۸۴
مهراب شکسته ومضطرب التماس می کند همراهش بروم.
باغ مجلل ومجهز پدر مهراب در یکی از آبادی های اطراف.پیرمرد از درد به خود می پیچد.بیضه اش پیچ خورده وباید عمل شود.ترتیب اعزام را می دهم.
از مهراب شماره موبایلش را می گیرم وخداحافظ.....
سه شنبه ۴بهمن ۸۴
عین بچه ای که مشقهایش را ننوشته باشد٬ترس خورده وسربزیر روبرویم نشسته بود. مثل افعی بی رحمی نگاهش می کردم واو راه فرار نداشت...بگو مهراب ...بگو پسر ....زخم تو چیست؟این کدام ضعف است که همه برتری هایت را بی رنگ می کند؟این چه کاری است که با خودت می کنی پسر؟....مهراب اما همچنان آرام وسر به زیر لب از لب نمی جنباند.مثل مفتشی بی رحم زیر ضرب گرفتمش :به من جواب بده مهراب ٬تو ناتوانی جنسی داری؟...صدای لرزانش بغض آلود گفت نه....اما ....اما....
بعد بریده بریده وبه زحمت گفته بود که هم آلت تناسلی اش کوچک است وهم دچار زود انزالی است به خاطر همین زنان قبلی اش طلاق گرفته اندواین یکی هم این کار را کرده...همه شان حق داشته اندوگناه از من است وآنها تقصیری نداشته اندو...وبعد به تلخی گریسته بود.....
به چشمهای سرخ وبدن لرزانش نگاه می کردم.عین خرگوشی بود که کارد زیر گلویش باشدوآماده ذبح.گفتم شلوارت را دربیار ببینم.مسخ شده وآهسته اطاعت کرد.....
گفتم پسر تا حالا مال پدرت رادیدی؟...مال اوهم همینقدر بود...مال خیلی های دیگرهم همینقدر است هیچکدامشان هم شکایتی ندارند.....زود انزالی هم که این روزها حسابی فراوان است پاشو بابا جان ...پاشو مشکل تو این چیزها نیست....باتعجب وناباورانه نگاهم می کرد:دلداریم میدهید آقای دکتر؟....هوم ...دلداری؟یعنی اینکه خرت کنم؟نه ..نه پسرجان...نه.درثانی گیرم که هرچه می گویی درست باشد ٬می دانی بیشتر از نصف زنان این مملکت هیچوقت به اوج لذت جنسی نمی رسند؟می دانی خیلی هاشان سکس را عملی مردانه می دانند وبرای خود حقی قائل نیستند؟....قبول دارم که اغلب اختلافات خانوادگی دارای یک هسته ی جنسی هستندولی این یک مشکل تاریخی وفرهنگی است که تنها شامل تو نمی شود. مردهای زیادی را می شناسم که مشکل دارند وپی درمان هستند اما نه برای خاطر زنشان بلکه به خاطر لذت خودشان است.زنهای زیادی را می شناسم که مشکلات عصبی فراوانی دارند اما هیچکدام نمی دانند که علت آن یک سکس ناقص وخودخواهانه ازطرف مردانشان است .می دانی خیلی از تریاکی ها اول برای طولانی شدن زمان سکس وبه دست آوردن لذت بیشتر سراغ مواد رفته اند؟ولی این برای خودشان بوده نه زنشان....اصلا بگو ببینم گیرم که مشکل داشتی چرا پی درمان نرفتی وفقط سعی کردی با باج دادن و انتخاب احمقانه قضیه را حل کنی؟.....اصلا چرا زن گرفتی ؟خیابانها که پر از جنس است تو هم که جیبت پر.بی هیچ منتی....
مشکل او اینها نبود.درمملکتی که داشتن عنوان مردوداشتن یک" شست" سالم برای ادامه زندگی کافی است والحمدلله دوا درمان فراوان است این حرفها یک دلیل تراشی احمقانه است.
بیچاره مهراب مطمئنم اگر آلتی به بزرگی کدوتنبل داشت وهرسکسش هم دو روز طول می کشید بازهم تفاوتی نمی کرد٬ می گشت ونقص دیگری پیدا می کرد. بس که از بچه گی پدر دیکتاتور وبرادرهای عقده ایش توی سرش زده بودند دچار کمبود اطمینان به نفس بود.بنده خدا همه را برتر از خودش می دیدوبرای خودش هیچ حقی قائل نبود.حیف ...با آنهمه حسن خودش را پایین تر از دخترکی فقیروبی سواد می دید.خیلی خوشگلتر ودرست وحسابی تر از این دختر زیر دست شوهرهای درب وداغانشان می پوسندوآب از آب تکان نمی خورد. درد زنهای تو اینها نیست پسر!.مردی که شانه هایش تکیه گاه امن خسته گیها نباشدموضوع جذابی نیست ولو اینکه خیلی خوبی ها داشته باشد.ببین مهراب ! آن یکی ها را نمی دانم ٬اما این یکی را تو خراب کردی .تو با این رفتارت هر فرشته ای را دیو می کنی.خودت را درست کن آقای من .این ضعف لعنتی را که محصول دوران کودکی استبداد زده ی توست باید برطرف کنی...هی پسر!باتو چه کرده اند این بی معرفتها...بعید می دانم که درست بشوی....بعید میدانم...
ول کن امید....اصلا تو چه کاره حسنی این میان؟....فکر زخمهای خودت باش.....
*********************
آدمها به زخمهاشان خو می کنند.اصلا مسیرزندگی هر آدمی رازخمهایش مشخص می کند.زخمهایی که پیدا نیست که چیستند وازکجاآمده اند اما بد جور می سوزانند.زخمهایی که به آهسته گی ودر انزوا روح آدمی را مثل خوره می خورند
******************
تابستان ۷۶
۱۷ ساله است اما بیشتر نشان می دهد .چارقد وچادر مشکی به سر دارد. چهره نمکین روستایی وزیبایی دارد. سیاهپوش ماتم شوهرش است که در نزاعی از دست رفته.فقر وبی پناهی درچشمانش موج می زند.ابرهای همه عالم شب وروز در دلش می گریند.برای درد معده اش مراجعه کرده واین اورا در شمار بیماران من قرار می دهد.لیلا دهقان.
پاییز ۷۷
مهراب پارسی.۳۵ ساله خوش سیما وخوش لباس.رفتارش نشان میدهد از قشر مرفه است.می گوید در منچستر شیمی خوانده.نگاهش اما مضطرب وسرگردان است مثل نگاه بره ای که از گله دور افتاده وهر سنگ وکلوخی را به هیبت گرگ می بیند.حالا او شوهر لیلاست.لیلا دهقان.
لیلا نونوار شده.دیگر از چادر چاقچور خبری نیست وحالا پالتوی کوتاه گرانقیمتی به تن دارد. بزکش امروزی است ودرنگاهش غرور وتفرعن بیداد می کند.غرور یک کنتس قرن ۱۶.اما خوب که دقت کنی سایه حقارت وخود کم بینی را زیر سایه خوشرنگ پلکهایش می توانی پیدا کنی....خوب دقت کن امید.ببین چه چیز دیگری می توانی پیدا کنی.....ببین چطور لیلا را نگاه می کند این مهراب خان .درست مثل کودکی که خوشمزه ترین شکلات دنیا را به دست آورده ومی ترسد که لولویی پیدا شودوشکلاتش را برباید....چطور واز کجا ابن شکلات را پیدا کردی پسر؟...اصلا چرا؟برای توکه بهتر از اینها کم نیست بابا جان......جنتلمن خوش ظاهر غمگین آخر اینجا چه می کنی؟....صبر کن امید...صبرکن پسر...بعدها که با هم بیشتر آشنا شوید او به تو خواهد گفت که کوچکترین فرزند یک ملاک دیکتاتور است که همه دنیا را زیر نگین خود وخلایق را جملگی رعایای خود می داند.پیرمرد در۶۷ سالگی همچنان قبراق است ومشغول خوشگذرانی.گاهگاهی اگر لازم ببیند اطرافیان ـ وبخصوص مهراب ـ رازیر مشت ولگد می گیرد.مهراب دوبار وهردو باربه فرمان وانتخاب پدر ازدواج کرده که هردو بار شکست خورده واین بار خودش انتخاب کرده وپیه همه چیز علی الخصوص سرزنشهای پدر را به تن مالیده وحالا به خواست لیلا که می خواسته نزدیک فک وفامیلش باشد همین حوالی خانه ای گرفته وروزگار می گذراند.....
امان از تو امید که باز هم پرسش های بی پاسخ زیادی داری اما به درک......
تابستان ۸۰
فریبرز پسر۲ساله مهراب زمین خورده ودهانش خونین است .بچه را خوابانده ام وآماده بخیه هستم. پشت در٬صدایی می گوید:زن عمو بچه رو وردار بریم بیمارستان اینجا ناقصش میکنن...هیس بلند لیلا وبعد پچ پچ .
کله ی جوانک ۱۸٬۱۹ ساله ای داخل اتاق می شود.پوستش اشرافی وحضورش معطر است. چشمهای درشت خوش حالتش غرور یک نازپرورد تنعم را دارد....می گوید:آقای دکتر وسائلتون استیریله دیگه؟چنان از خجالتش در میایم که بعید می دانم دیگر چنین دکتر سگی را بتواند فراموش کند....
زمستان ۸۲
من از این آقای کاظمی متنفرم.مردک گنده خاله زنکی که مدام در حال لغز خواندن وپرت وپلا گویی است.پوزه کفتار مانندش جز به پراکندن تعفن باز نمی شود.حیف که پیش من دست از پا خطا نمی کند وگرنه آدمش می کردم.از فک وفامیل لیلاست وصدالبته مثل اغلب مردان فامیل به او نظر داشته که خورده توی پوزش.وحالا با کیف مخصوصی می گوید که لیلا با برادرزاده مهراب دررفته ومعلوم نیست کجا دارند عشق می کنند....این دختر از اول پالانش کج بود...
فقط پالان تو درست است کفتار متعفن....با آن پوزه ات...
بهار۸۳
لیلا برگشته .شوهربی غیرتش هم قبول کرده....فقط خانه اش را عوض کرده ....کفتار با ولع ونفرت گند افشانی می کند:همچی زنهایی رو باید گذاشت لای جرز دیوار...این پولدارا ناموس وغیرت ندارن که ...
آب از لب ولوچه کفتار می چکد....حرصش خالی شده ...
شنبه ۲۴ دی ۸۴
مهراب شکسته ومضطرب التماس می کند همراهش بروم.
باغ مجلل ومجهز پدر مهراب در یکی از آبادی های اطراف.پیرمرد از درد به خود می پیچد.بیضه اش پیچ خورده وباید عمل شود.ترتیب اعزام را می دهم.
از مهراب شماره موبایلش را می گیرم وخداحافظ.....
سه شنبه ۴بهمن ۸۴
عین بچه ای که مشقهایش را ننوشته باشد٬ترس خورده وسربزیر روبرویم نشسته بود. مثل افعی بی رحمی نگاهش می کردم واو راه فرار نداشت...بگو مهراب ...بگو پسر ....زخم تو چیست؟این کدام ضعف است که همه برتری هایت را بی رنگ می کند؟این چه کاری است که با خودت می کنی پسر؟....مهراب اما همچنان آرام وسر به زیر لب از لب نمی جنباند.مثل مفتشی بی رحم زیر ضرب گرفتمش :به من جواب بده مهراب ٬تو ناتوانی جنسی داری؟...صدای لرزانش بغض آلود گفت نه....اما ....اما....
بعد بریده بریده وبه زحمت گفته بود که هم آلت تناسلی اش کوچک است وهم دچار زود انزالی است به خاطر همین زنان قبلی اش طلاق گرفته اندواین یکی هم این کار را کرده...همه شان حق داشته اندوگناه از من است وآنها تقصیری نداشته اندو...وبعد به تلخی گریسته بود.....
به چشمهای سرخ وبدن لرزانش نگاه می کردم.عین خرگوشی بود که کارد زیر گلویش باشدوآماده ذبح.گفتم شلوارت را دربیار ببینم.مسخ شده وآهسته اطاعت کرد.....
گفتم پسر تا حالا مال پدرت رادیدی؟...مال اوهم همینقدر بود...مال خیلی های دیگرهم همینقدر است هیچکدامشان هم شکایتی ندارند.....زود انزالی هم که این روزها حسابی فراوان است پاشو بابا جان ...پاشو مشکل تو این چیزها نیست....باتعجب وناباورانه نگاهم می کرد:دلداریم میدهید آقای دکتر؟....هوم ...دلداری؟یعنی اینکه خرت کنم؟نه ..نه پسرجان...نه.درثانی گیرم که هرچه می گویی درست باشد ٬می دانی بیشتر از نصف زنان این مملکت هیچوقت به اوج لذت جنسی نمی رسند؟می دانی خیلی هاشان سکس را عملی مردانه می دانند وبرای خود حقی قائل نیستند؟....قبول دارم که اغلب اختلافات خانوادگی دارای یک هسته ی جنسی هستندولی این یک مشکل تاریخی وفرهنگی است که تنها شامل تو نمی شود. مردهای زیادی را می شناسم که مشکل دارند وپی درمان هستند اما نه برای خاطر زنشان بلکه به خاطر لذت خودشان است.زنهای زیادی را می شناسم که مشکلات عصبی فراوانی دارند اما هیچکدام نمی دانند که علت آن یک سکس ناقص وخودخواهانه ازطرف مردانشان است .می دانی خیلی از تریاکی ها اول برای طولانی شدن زمان سکس وبه دست آوردن لذت بیشتر سراغ مواد رفته اند؟ولی این برای خودشان بوده نه زنشان....اصلا بگو ببینم گیرم که مشکل داشتی چرا پی درمان نرفتی وفقط سعی کردی با باج دادن و انتخاب احمقانه قضیه را حل کنی؟.....اصلا چرا زن گرفتی ؟خیابانها که پر از جنس است تو هم که جیبت پر.بی هیچ منتی....
مشکل او اینها نبود.درمملکتی که داشتن عنوان مردوداشتن یک" شست" سالم برای ادامه زندگی کافی است والحمدلله دوا درمان فراوان است این حرفها یک دلیل تراشی احمقانه است.
بیچاره مهراب مطمئنم اگر آلتی به بزرگی کدوتنبل داشت وهرسکسش هم دو روز طول می کشید بازهم تفاوتی نمی کرد٬ می گشت ونقص دیگری پیدا می کرد. بس که از بچه گی پدر دیکتاتور وبرادرهای عقده ایش توی سرش زده بودند دچار کمبود اطمینان به نفس بود.بنده خدا همه را برتر از خودش می دیدوبرای خودش هیچ حقی قائل نبود.حیف ...با آنهمه حسن خودش را پایین تر از دخترکی فقیروبی سواد می دید.خیلی خوشگلتر ودرست وحسابی تر از این دختر زیر دست شوهرهای درب وداغانشان می پوسندوآب از آب تکان نمی خورد. درد زنهای تو اینها نیست پسر!.مردی که شانه هایش تکیه گاه امن خسته گیها نباشدموضوع جذابی نیست ولو اینکه خیلی خوبی ها داشته باشد.ببین مهراب ! آن یکی ها را نمی دانم ٬اما این یکی را تو خراب کردی .تو با این رفتارت هر فرشته ای را دیو می کنی.خودت را درست کن آقای من .این ضعف لعنتی را که محصول دوران کودکی استبداد زده ی توست باید برطرف کنی...هی پسر!باتو چه کرده اند این بی معرفتها...بعید می دانم که درست بشوی....بعید میدانم...
ول کن امید....اصلا تو چه کاره حسنی این میان؟....فکر زخمهای خودت باش.....
*********************
آدمها به زخمهاشان خو می کنند.اصلا مسیرزندگی هر آدمی رازخمهایش مشخص می کند.زخمهایی که پیدا نیست که چیستند وازکجاآمده اند اما بد جور می سوزانند.زخمهایی که به آهسته گی ودر انزوا روح آدمی را مثل خوره می خورند
+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن ۱۳۸۴ ساعت توسط امید مرجمکی
|
سالهاست که در کرج طبابت می کنم.در مطبی فکسنی وکم نور ودر حضور هر روزه ی درد وزخم وچرک وخون دلخوشی ام رایانه ای است که مرا با آن جا و آنانی که دوستشان می دارم پیوند می دهد.روزنه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت می نگرم