سال سگ
بخاطرغیبت انجام شده پوزش می طلبم.واقعا درست گفته اند که :الغیبت اشد من الزنا...ولی خب چاره ای نبود....سعی می کنم در چند سطر خاطرات زیبای بهاری ام را با شما قسمت کنم .از بیست ونهم اسفند شروع می کنم:
صبح:از آنجایی که پزشک انساندوست ووظیفه شناسی هستم امروز هم رفتم مطب اما عجیب بود:این شب عیدی سوار هر ماشینی می شدم بوی گند می داد.توی دلم به این مردم بدبو ٬بد وبیراه می گفتم وغرق تفکرات فلسفی بودم.ماشین سوم را که سوار شدم دیدم علاوه بر بوی بد ٬خانم مسنی با نفرت زایدالوصفی به دستم نگاه می کند:وای...نایلون آشغالی را که باید توی سبد آشغالهای دم در می انداختم با خودم آورده بودم وکیفم را توی سبد آشغال انداخته بودم...خدا را شکر کیفم از فرط کهنگی شبیه آشغال بود وکسی رغبت نکرده بود برش دارد
شب:همه منزل پدری منتظر سال تحویل نشستیم.نامرد این نگار ونسرین ٬هر چقدر منیر ومینو از من تعریف کرده واطمینان به نفسم را بالا برده بودند٬از دماغم آوردند الحق شیر که پیر می شود....شرح ماوقع را در لبخند لحظه ها بخوانید
اول ٬دوم٬سوم٬چهارم فروردین:ای خدا چه می شد که عید دیدنی را نمی آفریدی ؟بخصوص در تهرانی که هیچوقت خلوت نمی شود.اینهمه راه بکوبی وبروی که مثلا دهانت را شیرین کنی وطرف با لباس مشکی ترشرو وعبوس با چای خالی پذیراییت کند.بالاخره هرکس اعتقادی دارد.باز خدا پدر بی اعتقادها را بیامرزد یا مسافرت بودند یا ادای نبودن را در می آوردند وکار با نوشتن آمدیم نبودید حل می شد.آن چند تایی هم که مثل ما نتوانسته بودند بروند چنان غرق فیلمهای تلویزیون بودند که برای رفتنمان ثانیه ها را می شماردند...منزل پاتریار کئاس پیر نارنگی درشتی برداشتم وتا آمدم پوست بگیرم ایشان نچ نچی فرمودند وگفتند: نارنگی کیلو هزاروسیصد تومن.....
والله اگر این تخته نرد شبانه با دامادها هم نبود غمباد می گرفتم......بگذار...بگذار دخترم بزرگتر شود اگر من سال دیگر تهران ماندم........
آن چند روز وسط هم مثلا تعطیل نبود اما عملا چرا.بس که ملت کوشا کار وتلاش می کنند واقعا این تعطیلات طولانی حق مسلمشان است.برای خدمت به محرومان مطب را باز کردم.نوروز همه ی محسناتش یک طرف این سنت حسنه ی روبوسی ومصافحه اش یک طرف.هر مریضی که می آید چه بخواهی چه نخواهی با لبخندی روح افزا در آغوشت می گیرد وحالا نبوس وکی ببوس.به به....بعد از ماچ وبوسه ای مرطوب وجانانه وقتی که علت مراجعه را می پرسی تبسمی به زیبایی خرزهره صورتش را پر می کند وتو می فهمی تبخال دارد یا گلو درد چرکی یا اسهال عفونی وچه خاطره انگیز ودیدنی می شود چهره ات ای پزشک فداکار وهمنوع دوست.....
شبی از شبها که با دکتر دواچی میرفتیم خانه٬دم در مطب یکی از مریضها نایلون پری به دستم داد وگفت عید مبارک.این را پسرعمه برای شما فرستاده و مرغ فروشی آن دست خیابان را نشان داد. لبخندی زد و چشمهای چپش عجیب درخشید.مرغ را گرفتم ونشستم توی ماشین.دکتر دواچی با حسادت و کمی بغض گفت دکتر این چی بود؟گفتم والله مریض ها لطف دارند.قبل از عید مریضی اش را خوب کردم حالا برای تشکر مرغ فرستاده...دکتر دواچی بغض کرده گفت دکتر مواظب آنفلوانزای مرغی باش٬آلوده نباشه....دل توی دلم نبود:جان خودت ..آنفلوانزای مرغی....گربه دستش به مرغ نمی رسد می گوید آنفلوانزا دارد......هوم دواچی جان اگر توهم هوش مرا داشتی وچند تا تست بیشتر میزدی الان مجبور نبودی نوار بهداشتی وپوشک و واجبی با طعم توت فرنگی بفروشی وبا جماعت سر یک قران دوزار چانه بزنی...می دانم کجایت می سوزد....اصلا شما داروسازها همه مثل هم هستید:خسیس٬حسود وکلک باز....خوب خوبتان شبنم خودمان است که تا حالا سه چهار تا از کتابهای مرا سرقت کرده وحق وحقوق نسخه پیچش را که جوانک ریقوی زن وبچه داری است نمی دهد وبیمه اش نمی کند.......
حیف...حیف که خانمم نمی گذارد از مطب چیزی به خانه ببرم...مگر دفعه های پیش نبود؟... هر چه برایم روغن حیوانی وکره ی محلی وکشک وباقلواو...آورده بودند همه را ریخت دور...این دفعه امافرق می کند اصلا مگر قرار نیست فردا برای قسمت دوم تعطیلات برویم تهران؟می برم همه اش را با دامادها کباب می کنیم ومی خوریم به خانم هم می گویم اگر شما دلت نمی خواهد نخور....مرغ به این خوبی....حتما بایدبنشینی توی رستوران وفلان قدر بدهی تا به دلت بچسبد.اصلا می دانی چیست:من دیگر از این پول ها ندارم خرج کنم!با این سختی پول در می آورم بریزم توی شکم رستوران چی که چه بشود؟...به بچه ها هم می دهم بخورنددر سن رشد هستند وپروتئین برایشان لازم است...والله بعضی از این مریضها خیلی لوطی هستند....موبایلم زنگ زد وتا گوشی را برداشتم دکتر کیمیا دوش با آن صدای دورگه اش داد زد:مرتیکه مرغا خوب بود....خواستم بگویم بله که خوب بود چشم نداری ببینی مریضها به من لطف دارند!...اما کیمیادوش ادامه داد احمق مرغارو من سفارش داده بودم یارو اشتباهی آورده مطب تو.....
ای افعی چپول...پس بگو...دیدم کج کج راه میروی...آخر من احمق را بگو!این مریضها ویزیتشان را بزور می دهند٬مرغ بفرستند؟آن هم چهار تا!...کره وروغن هم که می آورند ترشیده است...زیر چشمی دواچی را پاییدم:در پوستش نمی گنجید واز قسمتهای تحتانیش صدای ساز وآواز می آمد.....
خدایا چقدر لطف کردی که سوسمار را آفریدی ٬چقدرجانور مفیدی است.تنهای تنها در آبگیرش........ سوسمار جان خدا پدرت را سلامت کند:باز خانه ی تو پاتوق ماست.خیلی خوش می گذرد اما سعی کن خورش کرفس را زود تر بار بگذاری تا حسابی جا بیفتد...می دانی فردای همانروزی که پیش تو بودیم رفتیم خانه ی خواهر مهرناز خانم ومن تازه فهمیدم که خورش کرفس تو زیاد جا نیفتاده بود....
سیزدهم فروردین:خیر سرمان برگشتیم خانه مان که دچار ترافیک ودردسرهای دیگر نشویم...اما چشمتان روز بد نبیند:نیکی حسابی مریض شد...گلاب به روی شما او اسهال می کرد وخانم گریه...تا همین دیروز هم مریضی اش ادامه داشت...خانم خیلی سعی کرد چیزی نگوید اما چهارشنبه دیگر طاقتش طاق شد وفریاد زد یالله زنگ بزن از یه دکتر درست وحسابی وقت بگیر....من هم که اطمینان به نفسم را از دست داده بودم به یکی از دوستان که فوق تخصص نوزادان دارد زنگ زدم وماجرا را گفتم.قهقهه ای زد وگفت احمق جان کدام دکتری جرات دارد برای بچه ی خودش طبابت کند که تو میکنی؟من بچه ی خودم را از ترس زنم می برم درمانگاه سر خیابان....
نیکی کمی بهتر شده اما من پشت دستم را داغ گذاشتم که دیگر برای بچه های خودم دکتر بازی در نیاورم... درشب بیداری های هفته ی پیش رمان پرنده ی خارزار را که شبنم(خانم دکتر کیمیادوش)برایم آورده بود خواندم٬گرچه افسرده تر از پیش شدم ولی واقعا به خواندنش می ارزید
واقعا بعد از یک سال کار وتلاش به چنین تعطیلات دلپذیری نیاز داشتم......
سالهاست که در کرج طبابت می کنم.در مطبی فکسنی وکم نور ودر حضور هر روزه ی درد وزخم وچرک وخون دلخوشی ام رایانه ای است که مرا با آن جا و آنانی که دوستشان می دارم پیوند می دهد.روزنه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت می نگرم