برای دختربازی باید "تخم" داشته باشید:تلفن،خونه،ماشین...و خودش از این "ترکیبی" که ساخته بود لذت می برد و لبخند حکیمانه ای می زد...
...صبح ها اول وقت می آمد(ومی آید) سرکوچه و کتش را که به دیوار دوخته بودند به تن می کرد(و می کند) و به بچه های قبل از ما و ما و بعد از ما آداب زندگی و علی الخصوص جماع می آموخت(و می آموزد)...خسرو معلم و مقتدای ما بود.اولین بار در 14 سالگی به محضرش رسیدم:هنگامی که از آن سه جزء مذکور فقط ترکیبش را داشتم...
سی سال پیش تلفن چیز گرانبهایی بود باید اسم می نوشتی و سال ها صبرمی کردی نوبتت شود تا صاحب قسمت "ت"شوی....آزادش هم که سر به فلک می زد.داشتن تلفن تمول مهمی بود و دارنده اش گاهی به دیگران اجازه ی استفاده می داد و حس بزرگ منشی اش را ارضا می کرد.....خسرو تلفن نداشت اما اهمیتش را می دانست...
...داشتن خانه ی خالی موهبتی بود.وقتی پدر و مادر کسی به مسافرت می رفتند او دولتمند عالم می شد و قسمت "خ" اش تکمیل می شد و به جسم و جانش صفایی می داد و گاهی دیگران را نیز در این موهبت سهیم می کرد...خسرو با عمه اش زندگی می کرد که هیچوقت مسافرت نمی رفت...
..اولین بار داریوش گدا یک پیکان 48 خرید.بعد از ظهرها از سرکار که برمی گشت مشغول تمیز کردن ماشینش می شد و آنقدر ور می رفت که شب می شد و وقت خواب و دیگر نمی شد از این "م"دوست داشتنی استفاده ی لازم را برد...خسرو به پیکان 48 زل می زد و چیز سفتی را قورت می داد و از کاستهایی می گفت که برای گوش دادن در ماشین_ که در آینده می خرید _ ضبط کرده بود...این آینده سی سال طول کشید تا بیاید....
...پارسال عمه مرد و خانه را برای خسرو گذاشت.تلفن هم که دیگر رویای دوردستی نیست. خوشبختانه قبل از این گرانی ها یک پراید سفید یخچالی نصیب خسرو شد که حالا کلی می ارزد.با زرنگی اوضاع را بو کشید و با استفاده از وام موسسه قوامین و ثامن و کمی پس انداز صاحب ماشین شد....حالا هر سه جزء را دارد..واین فوق العاده است...حالا دیگر پس از یک عمر کار نظری و مشاوره می شود به کار اجرایی پرداخت...اما موضوع بغرنجی است که فکرم را مشغول کرده است: در شصت و یک سالگی آیا از آن ترکیب رویایی اثری باقی مانده است؟...حرکتی،جنبشی،هیاهویی....انشاالله که مانده است...(این فکرها در حالی از سرم می گذرد که دارم کم کم آبتین را برای شرکت در کلاس های آموزشی آماده می کنم)
...................................