ما می مانیم
تو درختی، ناامیدی آتش ِ قهّار.
با شتاب و بیامان گستر.
هان، مشو تسلیم ِ نومیدی،
که نماند از وجودت غیر خاکستر....."م.امید"
..............................
امروز به مادرم گفتم:چه اسم خوبی برایم انتخاب کردی....من "امید"هستم و امیدوار می مانم.....و همچنان قصه هایی پر از امید خواهم نوشت.....و به آفتاب سلامی دوباره خواهم گفت......آنقدر که شب از سیاهی خود شرم کند.....
من امیدم:چراغم در این خانه می سوزد ..و کوزه ام از آب این چشمه پر می شود..آن گونه که شاملوی بزرگوار گفته بود...
ما می مانیم...به دعوت کسی به این خاک نیامده ایم که به عتابش برویم....این را بهنود گفته است با این که خودش سالهاست که از این خاک رفته است....
دلم روشن است...و خوب می دانم روزهای بد را باد با خود خواهد برد و آسمان ِ آبستن، زمین را پر از جوانه های تبسم خواهد کرد...
..و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم.....
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت توسط امید مرجمکی
|
سالهاست که در کرج طبابت می کنم.در مطبی فکسنی وکم نور ودر حضور هر روزه ی درد وزخم وچرک وخون دلخوشی ام رایانه ای است که مرا با آن جا و آنانی که دوستشان می دارم پیوند می دهد.روزنه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت می نگرم