سرخ وسیاه(2)
منم آری منم که از این گونه تلخ می گریم/که اینک زایش من از پس دردی چهل ساله/در نگرانی این نیمروز تفته/بر آستان تو که اطمینان است و پذیرش است/که نوازش و بخشش است....
"احمد شاملو"
حاج آقا ممقانی دو کارمند داشت.مش ممد حوسین(محمد حسین) که پیرمرد یک چشم اخمویی بود و یکی از مواریث حاج أقا ممقانی بزرگ برای ورثه ی نیک بختش محسوب می شد وعملا همه کاره ی حجره بود.ممدحوسین آدم بدجنسی نبود اما حال و حوصله ی درست و حسابی نداشت.تا آخر هم دلش با من گرم نشد.آن یکی٬عل عسگر (علی اصغر) که چهل ساله می زد و مدیریت تشریفات و تزیینات حجره را عهده دار بود.او تقوای چای را می فهمید و استکان های کمر باریک و زیر استکان ها و قندان های نقلی برنجی و سماور ورشویی نفتی را همان طور نگاه می کرد که مارشال رومل ارتش تا دندان مسلح تحت فرمانش را.بعد از پاک کردن شیشه ها چنان لکه های احتمالی باقی مانده را پی گیری می کرد که دکتر بارنارد عوارض احتمالی پس از پیوند قلب را.عل عسگر از هر چه فارس نامرد دزد ناموس بی زار بود.به همین دلیل هم بود که در همان دیدار اول بعد از بررسی سرتا پای فارس مشکوک پدرسوخته زیر لب و با غیظ هرچه تمام تر گفت:تهران اوشاخ لاری هاموسی گُت دی....وعتاب ممدحوسین را که به ترک بودن موجود حاضر اشاره می کرد ناشنیده گرفت.....
*****************************************
پرسان پرسان حجره را پیدا کرده بودم و حالا مشغول مصافحه با حاج آقا بودم.آبان ماه سال یک هزار و سیصد و شصت و هفت خورشیدی بود و از آن روز که ناگهان آدم مهمی شده بودم دو ماهی می گذشت.
این از مواهب زیستن در سرزمین اهورایی است که می شود یک شبه دولتمند شد و می شود یک شبه دولت مرد شد و می شود یک شبه ناگهان دانشمند محترم دولت افروزی شد....
وقتی روزنامه نام پسرک را چاپ کرد پدر ناگهان پیشانی اش را ماچ گنده ای کرد و قول داد که دیگر سرکوفتش نزند و پسر می دانست که به این عهد وفا خواهد کرد.چهارسال پیش تر وقتی پانزده ساله بود پدر قول داده بود که دیگر لگد کوبش نکند و تا به حال سر حرفش ایستاده بود....اصغر بوقی همسایه ی تریاکی شان که به دلیل آوازه خوانی های هر روزه ی ایشان به خونش تشنه بود حالا اعتقاد پیدا کرده بود که این جوان علاوه بر داشتن صدای خوب دکتر خوبی هم می باشد و دستش شفاست .جلیل آقای خان مرادی هم زیر لبی و با غرور اعلام می کرد که اول بار او بوده که متوجه استعداد عمیق این پسر شده.او قویا این مسئله را که اول بار او بوده که نام این پسر را امید چاخان گذاشته تکذیب کرد و در حالی که انگشت اشاره اش را به شدت در هوا تکان می داد گفت که پدر تهمت زن را در می آورد....حاج حجت ــ دوست و مقتدای پدرـ هم عهد کرد که دیگر جلوی مردم نگوید:اوغول شومبولوندان موقیّد اول(پسر مواظب شومبولت باش)...عهدی که البته هیچگاه وفا نگردید و ایشان تا دم مرگ نه تنها این عالی جاه بلکه فرزند مهترشان ـ جناب آقای آبتین ـ را نیز بدین جمله مورد ملاطفت قرار دادند......
درست است که از بوی بیمارستان بیزار بودم.درست است که علاقه ای به طبابت نداشتم.درست است که از این چوب بستنی هایی که داخل دهان مریض می گذارند چندشم می شد(هنوز هم می شود) و برخورد این چوب ها با لب و دندان افراد حالم را به هم می زد(هنوز هم سیرپرست وقتی فجایع روزگار قلبش را مالامال اندوه می سازد چوب بستنی ای را زیر دندان می فشارد و از دیدن چشم های از حدقه در آمده ام دچار انبساط خاطر می شود)....اما هیچ کدام اینها مهم نبود.حالا یک شبه قبای ملیله دوزی فاخری را صاحب شده بودم که ناراستی ها را می پوشاند...حالا جوشن مرصعی داشتم که هراس هایم را پناه می داد....
نمی دانم ...شاید به دلیل خوفی که آن هیولای دوران کودکی(که قبلا در اینجا ذکر خیرش رفته است)بود یا به سبب تنبیه ها و تحقیر های پدر بود ـکه دلش می خواست پسر زرنگ یکه بزن چابکی داشته باشد و من اینگونه نبودم ـ که همواره هراسی به دل داشتم.آدمک حقیر تیپا خورده ای که همه گان را برتر از خود می پنداشت و بودن خود را باور نمی داشت.نمی دانستم چگونه باید بود.چگونه باید رفتار کرد..تنها دلم می خواست مقبول دیگران باشم.من همیشه بازی می کردم.نقش های تماشاگر پسند.جایی لوده گی می کردم جایی دیگر پهلوان دلاور قوی پنجه ای که از هیچ هیولایی باکش نیست.لحظه ای شاعر سوته دل پر مغز نازک احساسی و لحظه ای طاغی بی مغز آشتی ناپذیری...جایی هم نوشته ام که آدم ها به راه سیاه چاله هاشان می روند..سیاه چاله های بی مروت بدکرداری که خود هیچ نقشی در پیدایش شان نداشته اند...
حالا لااقل در محیط اطراف دیگر لازم نبود که نقش عوض کنم.یک شبه قالب مقبول مشعشعی یافته بودم که چشم ها را خیره می کرد.یادتان باشد که آن سال ها هنوز تق طبابت درنیامده بود و این جماعت جایگاه کبریایی پر ابهتی برای خود داشتند.... اما این آغاز ماجرا بود.کسی که عمری به اسارت خو کرده باشد آزادی را تاب اش نیست٬که آزادی هیولای مخوف پرقساوتی است اگر یک باره سراغت بیاید.آزادی وادی ناشناخته ی راز آلودی است که در هر قدمش چاله ی ژرف پر نیزه ای نهان کرده و در پناه هر صخره اش جانور درنده خوی بی مروتی در کمین است...امان از آزادی و مسئولیتی که با خود به ارمغان می آورد...من آزاد شده بودم؟...گمان نکنم..تنها لباس مبدلی به تن کرده بودم و بیم ناک در پی ملجا خود می گشتم...من پی آن منبع لایزال همه چیز دان می گشتم تا هستی ام را معنا کند و در گوی جهان بین اش فرداهایم را نشان دهد و ناتوانی ام را زیر بال و پر گیرد....
حالا ضمن اینکه داشتم زیر نگاه های چرکین عل عسگر با حاج آقا ممقانی خوش وبش می کردم کمی هم متعجب بودم.من قشر بازاری سنتی را خوب می شناختم.البته شناختن آنها کار دشواری نبودچون بعد از آن که قادر متعال یکی شان را تولید کرد بقیه شان را داد یکی از این فرشته های دم دستش و گفت از روی این تند تند کپی کن.همه شان شبیه همین عکسی بودند که توی حجره از توی قاب منبت کاری شده داشت همه چیز را به دقت می پایید.از میان یک یقه ی کاملا بسته یک عدد کله با کلاه شاپو بیرون زده بود.ریش سپیدش را به دقت ماشین کرده بود و لب و چانه اش را طوری جلو داده بود انگار که آماده است از لبهای حضار بوسه ی طولانی آب داری بگیرد.حاج آقا ممقانی بزرگ لابد چند سالی می شد که به سرای باقی شتافته بود و داشت از فرشته ها بوسه های طولانی می گرفت....چیزی در نگاه این جماعت بود که مرا مجذوب خود می کرد.نگاه پر نخوت بی اعتنایی که گرچه به چهره ات دوخته می شد اما انگار که تو رانمی دید.مثل یک رب النوع که گرچه از جنس آدمی است اما توانی فرابشری دارد و جهان و آدمیان را از جبروت بی منتهای خود به نظاره ای تمسخر آلود نشسته است.قدرت همواره مرا با جذبه ای مقاومت ناپذیر به خود می خواند و مرا به تحسینی مبالغه آمیز وا می داشت....
حاج رضا ممقانی اما از این دست نبود.به رغم آن بارگاه پرشوکت نگاه میشی آرام اش تبختری با خود نداشت.برخلاف همگنان مرد خوش پوش خوش مشربی بود.حضورش اطمینان و پذیرش بود٬نوازش و بخشش بود واین من بودم که ناگهان در نگرانی آن نیم روز زمهریری در آستانش تولدی دیگر یافته بودم....
رفته بودم پیغام حاج حجت را برسانم و امانتی اش را بگیرم و بگریزم اما به شعبده ای شاید پای گیر و پای بند آن بارگاه پرسخاوت بی منتها شدم.مسافر تشنه ی سرگردان شط شیرین پرشوکت اش را یافته بود..
حاج رضا٬ چهل و چند ساله مرد نرم رفتاری بود.برای خود عالمی داشت.با کتاب هایش با کلماتش با حضور هشیوارش و با خلوت همواره سکر آلوده از باده ی کهن اش...شدم هم بازی تخته نرد و همراه همواره اش در دیزی فروشی های میارمیار و چلوکبابی حاج علی و چای خانه ی شاه گلی...او بود که با حوصله شعرهای ام را گوش می سپرد و دلهره هایم را...او بود که ناخوشی های ام را جادوی مرهمی خوش کردار بود...
من در حاج رضا غول زیبای آرزوهایم را یافته بودم واین مرا به او پیوند داده بود.می خواستم همچون او باشم.قدرت مند و دولتمند و پرشعور...اما... اما چه چیزی او را به من پیوند داده بود؟....من پاپتی بی مقدار...آه از آدم ها و پیوند هاشان...پیوندهایی که حلقه هایش همه از جنس نیاز است...
باقی این حکایت تا حوصله ای دیگر.....
سالهاست که در کرج طبابت می کنم.در مطبی فکسنی وکم نور ودر حضور هر روزه ی درد وزخم وچرک وخون دلخوشی ام رایانه ای است که مرا با آن جا و آنانی که دوستشان می دارم پیوند می دهد.روزنه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت می نگرم