اما نه خدا و نه شیطان/سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگران می پرستیدند/بتی که دیگرانش می پرستیدند......
                               "شاملو"
دیکتاتور را به دار کشیدند و گفتند دیگر تمام شد.دیگر هیچ کس به هیچ کس ستم نخواهد کرد.دیگر هیچ کس به سرزمین دیگران چنگ نخواهد انداخت.دیگر هیچ کس دخترکان را بی عفت نخواهد کرد و هیچ خانه ای بی پسر و سر و همسر نخواهد شد.دیگر هیچ کس مخالفانش را بردار نخواهد کرد و زندان هارا نخواهد انباشت.دیگر هیچ زمینی گور دسته جمعی بی گناهان نخواهد شد و دیگر جهان پر از زمزمه ی سرود مهربانی و برادری خواهد شد که همه ی این پلشتی ها گناه آن زنگی مرد تیغ در مشت بود و همه این پلیدی ها فتنه ی او بود....
و من می اندیشم که چرا دیکتاتورهای گناه کار سنگین دل همواره در این حوالی است که زاده می شوند.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
نامه را با احترام به دست دخترک دادم و لبخند زدم.او هم با لبخند نامه را توی کلاسورش گذاشت بدون اینکه دچار لرزش و اضطرابی شود که معمولا خانم های جوان در چنین لحظاتی دچارش می شوند...

آن موقع ها مثل حالا نبود...امروزه به یمن پیشرفت های تکنولوژیک و از برکت حضور دولت خدمت گزار اغلب جوانان این مرز و بوم واجد یک دستگاه موبایل مجهز به سیستم بلوتوس و سایر امکانات می باشند و کافی است با فشار یک دکمه و به میزان انبوه پیغام خود را به شخص یا اشخاص مورد نظر برسانند٬اما آن وقت ها برای ایجاد چنین روابط حیاتی و ضروری ای باید از شیوه ی قدیمی و منسوخ نامه نگاری آن هم بر روی کاغذ هایی که دارای حاشیه هایی منقش به تصاویر شمع و گل و پروانه ای که عنقریب تن به آتش می سپرد٬ استفاده می کردی.علاوه بر این باید از وجود اشخاصی که حکم نامه رسان را داشتند نیز سود می بردی.این اشخاص که افرادی کاملا فضول و کمی خل وضع بودند با جان فشانی و صرف وقت و مایه گذاشتن از وجود مبارک بیضتین٬بدون هیچگونه چشم داشت مادی و معنوی ای این امر خطیر را به انجام می رسانیدند....من خود یکی از این نامه رسانان بودم با سابقه ای طولانی و تبحری کافی....

زمستان ۶۷ بود و فرزاد زیر یکی از چنارهای پر کلاغ و برف گرفته ی دانشگاه تبریز انتظارم را می کشید...
با گردنی افراشته و غروری که به غرور خلبانی می مانست که با موفقیت از بمباران مواضع دشمن باز می گردد٬انجام موفقیت عملیات را به فرزاد گزارش کردم.فرزاد کمی مضطرب بود.نگاه هایش داشت این را فریاد می کرد....
فرزاد تبریزی بود.بلند قامت و خوش چهره.چشمان درشت و عسلی اش به خرمای شهدآلوده می مانست.لب هایش گوشت آلود و برجسته بود مثل لب های گوگوش.حالا باکت و شلوار و موهای مجعد قهوه ای بیشتر شبیه شاه زاده ای بود که آماده است تا با بوسه ای نجیب٬زیبای خفته را از خواب بیدار کند..."رعنا" نه خیلی زیبا بود نه چندان خفته اما این در عزم شاه زاده ی قصه ی ما برای بوسیدن گونه هایش کوچکترین خللی وارد نمی کرد...گلایه آمیز گفتم:فرزاد این چیزای سخت سخت چیه که تو نامه ات نوشتی بعید می دونم این بنده خدا حالیش بشه...چشم های عسلی گرد گرد شدند و لب های گوگوشی با ناراحتی گفتند:یعنی تو نامه رو خوندی؟....گفتم:فرزاد جون حالا دوره ی پوشیده حرف زدن نیست.ما در دوران شفاف سازی به سر می بریم بابا می نوشتی من از شما خوشم اومده و اگه اجازه بدین با هم آشنا بشیم و اگه قسمت باشه یک جماع درست و درمون راه بندازیم....لب های گوگوشی در حالی که توسط دندان های صدفی فشرده می شدند فریاد زدند:امید این حرفا چیه ؟...عشق من پاک تر از این حرفاس..من توی چشمای رعنا پاکی و نجابتی دیدم که قبل از این هیچ وقت ندیده بودم...فرزاد فریاد می کرد و من داشتم فکر می کردم اگر عشق آدم به حوا هم همین قدر پاک بود حالا دیگر نه از تاک نشان بود ته از تاک نشان.... 

ساعت ۴ بعد از ظهر بود و من هوای مستی به سرم زده بودبس که این داریوش باوندی از نگاه های افیونی معشوقی گفته بود که طعم شراب خللر شیراز داشت و آدم را به اوج خلسه و بی خودی و فنا و عرفانیت می برد.حالا وسط زمستان بی پیر تبریز که نشئه ی شراب و اینجور چیزها را از ماتحت آدم در می آورد گوشه ای کمین کرده بودم و مثلا مراقب بودم تا داریوش که شاعر غزل سرای سوته دلی هم بود پیام عشق خود را به طورحضوری به معشوق نگاهْ نشئه جاتی و عرفانی خود ابلاغ نماید.خانم معشوق البته با لبخندی از همان نوع که صبح بعد از گرفتن نامه ی فرزاد تحویلم داده بود٬پیغام محبت آمیز ایشان را دریافت نمود...

شهرام زیدآبادی جوانک دیلاق خنگی بود.دماغ بزرگ و چشم های ریزی داشت.موقع حرف زدن سعی می کرد طوری صدایش را تغییر دهد که شبیه آلن دلون صحبت کند.از همان اوایل هم معلوم بود کمی گوز کله است.و حالا روبروی سالن تشریح در حالی که چوبی زیر دندان داشت تا سینمایی تر جلوه کند٬ داشت از داغی و شهوت ناکی نگاه های دختری می گفت که آدم را یک جورهایی می کند و زیر لب و یواشکی برای آن که دیگران نشنوند نام رعنا را تکرار می کرد....

به گفته ی دیگران٬نگاه های رعنا البته طعم های دیگری هم داشت:خیارشور٬حلواارده٬تمرهندی٬بادام زمینی٬کاهوسکنجبین و این جور چیزها...اما همه گی در یک مساله اتفاق نظر داشتند:همه شان فکر می کردند رعنا عاشق دل خسته ی آنهاست و البته همانی است که همیشه دنبالش بوده اند....

ما دخترهای دانشکده را به سه گروه تقسم کرده بودیم:شانه ای ها ٬سینه ای ها٬باسنی ها....
شانه ای ها ایده آل بودند٬سینه ای ها مطلوب و باسنی ها قابل اعتنا....
خوانندگان عریر لطفا فکرهای بی تربیتی نکنید.منظور ما از این تقسیم بندی اعضا و جوارح ایشان نبود بلکه مقیاس ما اندازه ی قد آنها در مقایسه با سوسمار ــ که بلند قد ترین دانشجوی پزشکی تاریخ است ــ بود...
نکته ی قابل توجه این بود که رعنا برخلاف نامش جزو هیچ کدام از گروه های یاد شده نبود.قد او به زحمت تا خط تحتانی کفل سوسمار بود....رعنا...رعنا...رعنا...با ابروهای نازک کشیده و نگاه های زبلی که بیشتر به ماسکی می مانست.همان سنجاب شیطانی که همیشه معاون کلانتر را گول می زد و تخم مرغ ها را می دزدید....
ماسکی علاوه بر صفات پسندیده ی مذکور٬مزین به صفت حمیده ی دیگری هم بود و آن همانا عدل و داد بود.او نگاه هایش را به طور مساوی و بدون هیچ تبعیضی نثار همگان می کرد.هر چند که مجبور بود برای نگاه کردن به چشم های سوسمار گردنش را کاملا به عقب خم کند اما باز نگاه فلفلی اش را مضایقه نمی کرد.....
حالا علاوه بر نامه ها ــ که انصافا خوش خط و ادب ناک بودند ــ کاست های پینک فلوید و مدرن تاکینگ را هم از طرف فرزاد به طرف ماسکی می بردم و او همواره لبخند می زد....فرزاد حالا دیگر امیر کامروای قلمروی خوشبختی بود با نگاه های شهد آلود آرامش...و من فکر می کردم این لب های گوگوشی تا کجا و تا کی اینگونه لبخنده ی اسف بار رضایت را با خود به دوش خواهند کشید....
حالا شعرهای داریوش باوندی سوزنده تر بودند:گرم و سکر آور...داریوش مست مست مست بود و می گفت این از دولت چشمان رعناست ...و من فکر می کردم چه چشم هایی دارد این دختر که نه تنها سر آدم را مست می کند بلکه باعث می شود حتی دهان هم بوی الکل بگیرد...و داریوش می سرود و می سرود: پرسید یکی مستی از عالم فرزانه    زین دنیای رقاصه دل را به چه سان کندی؟    گفتا اگر این دل را چون آینه اش سازی    آزاد شوی آن دم از قید و ز هر بندی......پیرت بسوزد" هلو "که پدر داریوش بدبخت را در آوردی بس که این شعر را خواندی و مسخره اش کردی....
شهرام زید آبادی حالا قصه های عجیبی می گفت از خاطرات عشقی خود با رعنا که داغ داغ بود...و مرتب آب دهان قورت می داد...قصه هایی که بیشتر به احلام الیقظه می مانست و تو می دانستی ساخته و بافته ی ذهن رخوت آلود خودش است و در خلوت با همین قصه ها سرش گرم است و آن کار دیگر را می کند....
هی رعنا...رعنا...رعنا...همه جا قصه ی تو بود و نگاه های مرد افکن کام افروزت.......

دندان های صدفی مرتب٬با دلْ سنگی بی مروتی داشتند لب های گوگوشی را تکه تکه می کردند...از چشم های درشت عسلی نمی دانم اشک بود که می ریخت یا شهد بود که شره می کرد.....لب ها از شکست می گفتند...از خیانت...از خباثت.....من به ماسکی فکر می کردم که داشت با تخم مرغ ها فرار می کرد...و به معاون کلانتر که از درد شست پایش می نالید.....لب ها از زشتی و ناپاکی می نالیدند...می نالیدند و از آینده می گفتند....می گفتند که اثبات خواهند کرد که برنده چه کسی خواهد بود....
داریوش قصیده ی کینه و انتقام را می خواند....هوا بوی الکل می داد اما از مستی خبری نبود...هر چه بود انتقام بود....انتقام بود و کینه....انتقامی که می دانستم بیشتر از خود خواهد گرفت تا از غیر...
شهرام اما انگار نه انگار....هنوز داغ داغ بود و کام می گرفت.....
حالا مدتی بود که از رعنا خبری نبود...نه خبری نه حرفی....جهان به نگاه های دیگری سرگرم بود و به گناه های دیگری....
**********************************
سال گذشته٬توی آپارتمان سوسمار یک بار دیگر شهرام را دیدم.درس را نیمه کاره رها کرده بود و حالا در خیال خود بیزینس من موفقی شده بود.هنوز هم قصه هایش داغ داغ بود.بی شکوه ای و بی هیچ کنایه ای در کار رویا بافی بود و خوب می بافت.....داریوش ده ساله درسش را تمام کرده بود.این را دیگران گفتند...و حالا لابد گوشه ای نشسته و غزل می بافد و از خاطرات شکست خورده ی دهشتناکش می گوید و فضا را به بوی الکل می آگند.....و فرزاد...وفرزاد که به تلافی آن عشق ناکام آن قدر درس خوانده بود که شاگرد اول شده بود و جراح موفقی شده بود و یار و همسری گرفته بود....و فرزاد...آخ فرزاد که حالا زیر سنگ سیاهی توی سرمای بی پیر تبریز داشت می پوسید...توی سرمای بی پیر تبریز زیر آن سنگ سیاه....حالا لابد لب های گوگوشی از دست دندان های صدفی راحت شده اند و دندانها خاک را به تلافی و شقاوت بار می فشارند و آسیاب می کنند...هی فرزاد گفتند افیون ترا با خود برد اما نگفتند چرا....چرا...چرا....
نگفتند رعنا کجاست...با آن نگاه های قدیس وار و مرد افکن داغ داغش...که بوی رازقی می داد و جوانی...که طعم زیتون و عسل و شراب داشت..که رنگ نارنج و نرگس و عناب داشت....که یادگار شب کوچه های بغض آلود جوانی بود....نگفتند گناه نگاه تو بود یا نگاه های گناه بار بود که سرنوشت را این چنین قلم زد...حالا آن گوشه ی دنیا که تو هستی تلخی سرنوشت را گناه کدام نگاه می انگاری؟ ...کدام نگاه؟....  هی رعنا تو کجایی؟...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیرپرست با اخمی که ناشی از سواد و پرستیژ بالایش بود دهان بیمار را نگاه کرد و با قاطعیت گفت:علت درد شما خرابی یکی از دندان هاست و بلافاصله و با مهارتی مثال زدنی دندان خراب را کشید.بیمار با نگاه حق شناسانه ای رو به سیرپرست گفت:دکتر جان واقعا ممنون...خدا به دست و پنجه ات توان بدهد...من احمق را بگو که فکر می کردم دندان های مصنوعی هیچوقت دچار پوسیدگی نمی شوند...و با رضایت باقیمانده ی دندان ها را در آورد و گفت:دکتر جان نگاه کن ببین اگر بازهم دندان پوسیده ای دارم ترتیبش را بده تا بیشتر از این درد نکشم.....