چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی
فروغ فرخزاد
سال ۶۸ ناگهان اسم آندره تارکوفسکی سر زبان سینما روها افتاد.یادش بخیر... سینما عصر جدید فیلمهایش را نمایش می داد.ایثار٬آینه ٬سولاریس٬کودکی ایوان و....ما که تبریز درس می خواندیم هرطور بود خودمان را می رساندیم تهران وفیلمها را می دیدیم.اکثریت قریب به اتفاقمان هم مطلقا سر در نمی آوردیم که منظور این بابا چیست ولی وقتی از سینما بیرون می آمدیم قیافه ی فکورانه ای می گرفتیم و می گفتیم عالی بود....اسمش خیلی پر طمطراق بود:تارکوفسکی....چقدر برای کلاس گذاشتن مناسب بود....چقدر به دیگران فخر فروختیم....چقدر برای عوام کالانعام قیافه گرفتیم وبرای نادانیشان تاسف خوردیم....یادش بخیر.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جوانک سبیل قیطانی با چشمهایی که به مگس سرکه میماند دچار مشکلی شده بود:چند روزی بود که یکی از کفل هایش درد وسوزش داشت.آنقدر که نمی توانست بنشیند.ظاهر آراسته ای داشت.تی شرت فیروزه ای تمیز و شلوار جین تازه ......درست است که ادوکلن me tooیش کمی قلب وروح آدم را خدشه دار می کرد ولی هرچه بود از بوی عرق بهتر بود.از کلمات شیکی استفاده می کرد : آقای دکتر دردش شبها واقعا "خفیف" می شه....یه دوایی بدید که "حداکثر "آرومش کنه ...البته منظورش از خفیف شدید بود واز حداکثر حد اقل.....باید معاینه اش می کردم....کورک پدر ومادر داری روی کفلش جا خوش کرده بود.....حین معاینه پرسید دکتر آخه این از کجا پیداش شده؟...
شورت سابقا سفیدی که هم اکنون در قسمتهای مرکزی زرد ودر حاشیه خاکستری بود از کفل ایشان محافظت می فرمود.سوراخهای متعددی هم داشت که احیانا نقش هواکش را بازی می کردند....هی... سالهاست که می دانم که پیراهن زیرها چه اختلاف طبقاتی عمیقی با سایر پوششها دارند و چه مظلومانه به کار خود مشغولند...کمتر جورابی را دید ه ام که شست پا مثل سیب زمینی از آن بیرون نزده باشدوتاریخ آخرین شستشویش اگوست سال هزارونهصدوشصت ونه نباشد....... ظاهر را درست کن بی خیال آن پایین ها....ای کاش می شد روز خواستگاری پیراهن های زیر افراد را هم بررسی کردمطمئنا نتایج هیجان انگیزی را در بر خواهد داشت...
صدای دورگه ی مردی چرتم را پاره کرد...داشت سر منشی ام داد میزد:چه خبره هر روز هر روز ویزیتو گرون می کنید؟...آخه این ملت بدبخت از کجا بیاره ...کمر مردم خم شده....
والله بخدا امسال ویزیت را اصلاگران نکرده ایم ولی خوب بعد از عید هر کسی که می خواهد ویزیت بگیرد لبخند معنی داری می زند ومی گوید گران شده؟...به این حرف های عادتی ٬عادت کرده ام ....اما این بابا عجیب داد می زد.هر چقدر هم که منشی توضیح می داد به خرجش نمی رفت که نمی رفت...فریاد می زد:اونی که نداره باید بمیره؟ ... بابا انصافم خوب چیزیه٬ امسال که بنزین گرون نشده دیگه بهونه تون چیه؟....خوب اگه خرجتون زیاده به مردم چه ربطی داره؟....کم کم صداهای دیگری هم اضافه شد:بخدا بچه سه روزه تب داره از زور بی پولی نمی تونم بیارمش...زن دیگری گفت: والله منم از همسایه قرض گرفتم...بیمه هم که نداریم....عجب... صدای همگی آشنا بود ومدتها بود که پیش من می آمدند اینها چرا حرف این یارو را قبول می کردند وصدا به صدایش می دادند؟.....
مگس سرکه را روی تخت رها کردم واز لای در دزدکی دید زدم:مردی که فریاد می زد لباس روغنی کثیفی به تن داشت وچیزی مثل تیوپ توی دستش بود. ظاهرش شبیه کاوه ی آهنگر بود واحتمالا آن تیوپ هم درفش کاویانی بود که با خود حمل می کرد...کاوه که از همراهی مظلومان به شور آمده بود با لحنی حماسی و شور انگیز فریاد زد :فکر کردین با کی طرفین؟...من کلی آشنا دارم... نمی ذارم خون مردمو تو شیشه کنین....غریو مظلومیت حضارستمدیده سالن را پر کرد...توی آینه خودم را نگاه کردم:بی شباهت به ضحاک ملعون نبودم٬بخصوص با آن گوشی معاینه که روی شانه هایم مثل مار سنگینی می کرد...نسخه ی مگس سرکه را نوشتم .شورت یا آنچه که از شورتش باقیمانده بود را بالا کشید و پایش را از مطب بیرون نگذاشته به دادخواهان به تنگ آمده پیوست وشروع کرد به صفحه گذاشتن....
صدای پیرمرد نظامی محترمی که از مریض های همیشگی من است به هوا خواهی بلند شد:بابا ویزیت این بنده خدا نصف دکترای چهارراه طالقانی ام نیست که...پیرزنی غرید:اون چهارراه طالقانیه... این که هیچ درست آدمو معاینه نمی کنه...همش سرش یا تو کامپیوتره یا با کتاباش ور می ره...![]()
عجب حرمله ای بودم و خودم نمی دانستم....کاوه با گامهایی مصمم که از عزم راسخش برای دفاع از مستمندان و محرومان حکایت می کرد خود را به بارگاه هولناک ضحاک رساند ونطقی تاریخی و ستم سوز را آغاز کرد: دکتر این نونا خوردن نداره...این مردم همه بیچاره ان...به زن وبچه ات نون حلال بده...چه جوری می خوای جواب بدی؟.....سکوت ضحاک آتش خشم کاوه را شعله ور کرد٬نزدیک تر آمد وبا انگشت روی میز چند ضربه زد:این میز حرمت داره....این لباس مقدسه ...وبه پیراهن سرمه ای رنگی که از مادرخانمم عیدی گرفته بودم اشاره کرد.راست می گفت واقعا پیراهن مقدسی بود.فقط کمی تنگ بود....
توی سرم قیامتی بود:با چک ولگد بیرونش کنم؟...نه بابا از آن ارقه هایی است که تا پایش را بیرون بگذارد سه چهارتا تهمت اخلاقی وناموسی برایم می سازد وهمه هم دربست قبول می کنند.....
برایش توضیح بدهم؟....چه چیز را توضیح بدهم؟خودش بهتر از همه واقعیت را می داند.منتهی فعلا به نفعش است که نداند بخصوص حالا که چهار نفر هم برایش کف زده اند و حسابی کیفور است... هی ... چه گوارا....چه گوارا......چه گواراست این لحظات شیرین یگانگی....
نگاه تندم که توی چشمهایش افتاد کمی از عرش فاصله گرفت وصدایش لرزید.بالاخره ضحاک است
شوخی که نیست....گفتم بشین!...درفش کاویانی را گوشه ای روی زمین ول کرد وروی مبل ولو شد...
گفتم:شما به نظر آدم منطقی ودرستکاری میرسی و حرف حقو قبول می کنی!...چشمهایش گردشی کودکانه کرد وانگشتش را به سمت بالا گرفت وگفت:آره حرف حق بر و برگرد نداره....از اینکه یک پزشک کچل ریش پروفسوری با سواد داشت مثل آدم با او حرف می زد احساس غرور می کرد... ومن شروع کردم:ببین بقول دورکهایم تمام مشکلات ناشی از عدمه.ما بنا به اصل عدم قطعیت هایزنبرگ تمام اربیتالهای خالی این جامعه رو باید دست به دست هم پر کنیم تو با بیلت من با فکرم می فهمی که؟...سری تکان داد که بعله تا آخرش را فهمیدم.ادامه دادم:خوب شد حالا توی این شرایط حساس که میشل فوکو با اون ابهتش دست نیاز به طرف چایکوفسکی دراز کرده من وتو چه کاره ایم؟چرا مایاکوفسکی با اون سر تراشیده باید راه کهکشانی انتحار رو در پیش بگیره ؟بابا هنوز زخم گوش ونگوگ خون چکانه...چرا باید اجازه بدیم که مغزمون پر از آنژیوسترونژیلوس کانتوننسیس بشه در حالی که سیستی سرکوزهای وطنی از بی پناهی دارن نابود می شن می فهمی که؟...نگاهش مثل بوشمن در صحراهای کالاهاری خیره شده بود.از میان دهان مبهوتش چیزی مثل بعله خارج شد... حسابی مسحور کلمات پر مغز من شده بود گفتم:ختم کلام...اون
ذهن تو که در حد یک کانا هم نیست باید با من انتلکتوئل دست بدست هم بدن تا بلکه بشه امثال ترو تا حد یک انسان نئاندرتال ترقی داد.من حرفامو زدم دیگه خودت می دونی!اگر اشتباه می کنم بگو اشتباه می کنی!....بلند شد دستش را روی سینه اش گذاشت وچشمهایش را بست وبا خاکساری هر چه تمامتر در پیشگاه چنین مرد بزرگی سر تعظیم فرود آورد...با خضوعی عارفانه گفت: دکتر من شنیده بودم شما خیلی دانشمند خاکی ومنطقی ای هستین ولی باور نمی کردم.... حرف منطق جواب نداره...والله مثل شما کم پیدا می شه...حیف که عمر و جوونیتونو واسه ی این مردم قدر نشناس گذاشتین.....لیاقت ندارن که....درفش کاویانی اش را برداشت وعقب عقب رفت تا به شان علمی وشخصیت برجسته ی من اسائه ی ادب نشود....نگاه مهربان و وارسته ام را اندیشمندانه به چهره اش دوختم ولبخندی حکیمانه صورت نورانی ام را انباشته کرد....فقط مانده بود حسابم بامگس سرکه...
صدا زدم:خانوم قزلباش....آمپول آن آقا را خودم می زنم......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خداروح پدردکتر کیمیادوش را قرین رحمت کند.شب جمعه ای برای ذکر فاتحه رفتیم سر مزار ایشان٬ وادی رحمت(قبرستانی در تبریز).بالای یکی از قبرها درخت شاه توتی بود.رفتم روی دوش علی هلو وبا خلوص نیت مشغول تغذیه شدم.ناگهان مرد نخراشیده ای فریاد زد:هی...چی کار می کنی؟....علی هلو با غد بازی گفت: به تو چه مربوطه؟ ـ...به من چه مربوطه...هان...حالا بهتون میگم وشماره مزار پدر کیمیادوش را یادداشت کرد.کیمیا با نگرانی گفت می خواد چیکار کنه؟...گفتم بدبخت شدیم کیمیا٬ این بابا مثل اینکه اینجا کاره ایه...احتمالا مرخصی این شب جمعه ی پدرتو لغو کنه....
هی ...عجب روزگاری بود جوانی ها.....