وقتی صدای حادثه خوابید
بر روی سنگ گور من بنویسید:
یک جنگجو که نجنگید اما شکست خورد......
"نصرت رحمانی"
دلم می خواست مثل او باشم.خوش صحبت٬قوی بنیه٬جسور و جذاب.دلم می خواست مستقیم به چشم های دنیاییان زل بزنم و حرف دلم را فریاد کنم.دلم نمی خواست همه ی عمر را صرف چرتکه و حجره و عمره کنم.من از این ها دل زده بودم و پی راه نجاتی می گشتم.دلم هوای تازه و حرف های تازه و عشق های تازه می خواست.خسته بودم از تکرار و تعارف و تشریفات.از سلام های ضبط شده بر آداب لاجرم و از چشم ها و دهان هایی که بوی ماندگی می داد دل زده بودم.خسرو٬ شاید تازه نبود٬اما تازگی داشت و من می خواستم مثل او باشم.می خواستم اصلا خود او باشم که قلب ها را با خود می برد و نگاه ها را.مهم نبود که او می خواست که من و مثل من ها اصلا نباشیم.خسرو از فئودال و بورژوا و حکومت بی زار بود٬ من اما از این رخت قدیمی بوی نم و نفتالین گرفته گریزان بودم.همین شد که ردای مرصع اجدادی را به گوشه ی فراموشی وا گذاشتم و تن پوش نیم بند رعیت یاغی را به بر گرفتم......و خواهی نخواهی به سزای طغیان٬بندی دوستاق خانه ی حاکم شدم....
حاج رضا افسوس را نفس می کشید من دود سیگار لایت تقلبی را.تا اینجا چیزی علاوه بر گفته های آنا نگفته بود گیرم روشن تر و رنگین تر.....
پدر خرسند بود.سر پسر به سنگ خورده بود و حالا می رفت تا دیگربار ردای اجدادی را به تن کند.آنا شاد بود.پسر از مرگ جسته و به خانه بازگشته بود گیرم کمی افسرده که آن هم به دلیل از میان رفتن هم رزم و رفیق ِ هم پا باید می بود اما چه باک که زمان زیباتر چاره ی هر درد بی درمان و هر مفارقت ناگزیر است.لیلی مفتخر بود.برادرش شیر بیشه ی شهامت پیشه ای بود که قهرمانانه بند و کُند و زنجیر را تاب آورده و درس شهامت و استقامت و مردانه گی را بر دفتر تاریخ نوشته بود تا بچه های فردا از او بیاموزند و عکسش را در کنار عکس خسرو به دیوارهای فردای سرزمین بی زنجیر و بی طبقه بیاویزند.فردایی که به روشنی در راه بود.با عشق و لبخند و برابری... فردای رهایی...
رضا اما پریشان بود.از مرگ خسرو؟نه...از مرگ خودش.همان شب اول مرده بود.دو روز پیش از مرگ خسرو.همان شبی که کنج تنهایی سلول بازداشتگاه حرف های صدا را قبول کرد و مخفی گاه خسرو را لو داد.صدا... صدا...آن صدای لعنتی که با تسلسلی لاینقطع در جانش نجوا می کرد:تو اینجا می مانی...تو اینجا می میری...تو اینجا می پوسی...اما خسرو قهرمان می شود.کسی نشانی از تو باز نخواهد جست.نامی از تو بر لب های فردا نخواهد بود اما خسرو باز هم دل خواهد برد.باز هم شعر خواهد خواند باز هم عشق خواهد ورزید.کسی را غم مرگ بورژوا زاده ی نازپرورد نخواهد بود...هوم.."مبارزه ی مسلحانه هم استراتژی هم تاکتیک"؟..."رد تئوری بقا"؟...بدبخت تو را چه به این حرف ها...تو را سنه نه؟....
کسی زحمت در هم شکستن مقاومت رضا را نکشیده بود.رضا خود در هم شکسته بود...یک سال بعد لاشه اش از سلول به حجره رفته بود...لاشه ا ی که رازی عفن در سینه اش می پوسید...لاشه ای که رغبت هیچ کفتاری را بر نمی انگیخت....
بهت٬ مبهوت و خجل می گریخت و من سرگردان و ابری به چشم های مه آلود حاج رضا آویخته بودم.سکوت نبود.سرما نبود.خلایی بود که نفس را انکار می کرد.حاج رضا زوزه می کشید:
سرنوشت مرا تنبیه ها و تحقیرهای پدر رقم نزد.او موجود مفلوک بی خاصیتی بود با دنیای کوچکش.و سرانجام ناگزیرش...آن چه پدر را به چنین واکنش هایی واداشته بود شعله ای بود که آنا در دل های ما افروخته بود...شعله نه٬ نایره ای دمان و صاعقه ای ناگهان...آنا... این آنا بود که ما را فدایی کینه ی آشتی ناپذیرش کرد.فدایی چشم بسته ی دل پر...او به جنگ شوهر ناخواسته رفت.شکستش داد اما هیچ وقت پیروز نشد.او پدر را نقد نمی کرد از بیخ و بن نفی می کرد....آنا ما را آموخت که مثل پدر نباشیم اما نگفت که باید چه کسی باشیم.... ما راه پدر را واگذاشتیم و به چپ رفتیم.چپ نشدیم اما...چپول شدیم و چپه شدیم....مثل پدر نشدیم٬ شبیه هیچ کس دیگر هم نشدیم.نتوانستیم که بشویم....ما هیچکس شدیم و هیچ کس ماندیم.....
حاج رضا حالا دیگر داشت با خودش حرف می زد.باران در راه بود.این را ابر سیاهی می گفت که آهسته آهسته پر رنگ تر می شد.حالا لیلی کجا بود؟چه می کرد؟...یعنی او هم فهمیده بود که مردش را..عشق اش را بدعهدی برادر راهی آن سرزمین دور بی بازگشت کرده است؟....جاج رضا پرسش ام را با تلخ تر لب خنده ی جهان تا به کنون٬پاسخ داد:
لیلی...دخترک شرموک غمگین که مثل برادر قصه های مادر را باور کرده بود و دیگر چشم انتظار شاه زاده ی رنگین دل نبود...آنا گفته بود که نباید به انتظار شاه زاده نشست و باید به راه بهتری رفت....اما نگفته بود که راه بهتر کجاست....همین شد که به جای نفی ِ انتظار به انکار شاه زاده نشست و کوراوغلو را چشم درراه شد.کوراوغلو که بیاید و او را به ترک قیر آت بنشاند و به قلعه ی چئنلی بل ببرد...چئنلی بل که بر فراز بلند ترین قله ها جا خوش کرده بود و جهان را از فراز غرور می پایید.....و خسرو آمده بود.برتر و ستبر سیینه تر از کوراوغلو....
سیاهی دور چشمهای حاج رضا سرخی صلبیه را به یاقوتی در دهان اژدها مبدل کرده بود.دهان بی وقفه در کار بود:
لیلی همه ی عمر در کتاب و خیال بود.آنا عشق را می ستود اما کینه را در قلبش کاشته بود.او از همه ی مردها بی زار بود چنان که آنا بود و تنها دل در گروی مردی خیالی داشت.ما نمی توانستیم عاشق باشیم.در و دیوار خانه ی پر کینه٬ چنین مان آموخته بود.ما تنها در پی تصویر خیالی خود بودیم....تابلویی که باید آذین دیوار مباهات مان می شد....خسرو آمد اما لیلی را به ترک اسب خود ننشاند.مغرور تر و جاه طلب تر از آن بود که به لیلی قناعت کند.به بورژوازاده ی سنگین دل....از کنار لیلی گذشت و حتی نگاه را از او دریغ کرد...گذشت و رفت...و مرد...مرگ خسرو اما فرصت خوبی برای لیلی شد که دوری گزین کند و تنهایی پیشه کند و سرگشتگی و هراس خود از زندگی را به پای عشق او بنویسد و افسانه ای بسازد و خود را قهرمان عشق ورزی و وفاداری جلوه دهد.نه برای دیگران...برای خودش که از عشق تهی بود و از زندگی بیم ناک....خسرو تابلوی معهود دیوار تنهایی اش شد....
صدایی که با تقلای بسیار توانسته بود از میان گلویی مسدود از بغض عبور کند پرسید:یعنی همه اش قصه بود؟...همه اش.... شاید این صدای حاج رضا بود که تصدیق می کرد....
امید همه ی ما از تو و سادگی ات بهره بردیم...همه مان...لیلی می خواست از تو خسرو بسازد..خسرو یی که این بارعاشقش بشود و او بتواند از این شیفته گی مرهمی به زخم تنهایی و شکست بسازد...آنا ...آنا که می خواست فردا را قانع کند و خود را تبرئه کند و گناه را به گردن دیروز بی اندازد...و من...و من که همان روز اولین دیدار تو را به رایت دیروز خود دیده بودم.خجول٬هراسان٬سرگردان با آن قامت تا شده از شرم حضور...با تو یک بار دیگر به دیروزها رفتم تا به حرف دل خود گوش بسپارم و از واهمه ی حقارت خلاصی پیدا کنم....اما نخواستم که تن به اسارت بسپاری...اسارت لیلی...اسارت خسرو...اسارت رهایی.....رهایی یک رویا بود...ما اسیر خود بودیم پسر..اسیر واهمه های بی نام و نشانی که از قعر سیاهی آمده بودند...ما به جای روشنی٬سرخی را سلاح کردیم...و حاصل این نبرد٬ خاموشی ارغوانی امروزمان شد ......
آنا مرده.دو سال پیش تر.خاموش و در خواب.دیگر کسی برای رضا قصه نخواهد گفت...مش حیدر مرده.دیگر کسی تنهایی لیلی را پاسبانی نخواهد کرد....ممدحوسین مرده.سه ماه پیش.دیگر کسی حجره را رتق و فتق نخواهد کرد....رضا سال هاست که مرده.لیلی هم همین طور...گر چه خودش هنوز باور ندارد....ایمان مرده....یقین مرده...همان روز کنار استخر آن خانه ی اشرافی مرد....دنیا بدون باور است...بدون مادر...بدون قهرمان...بدون تندیسه ی قدیس وار عشق و وفاداری....از همه ی آن دیروزها تنها امید باقی مانده...امید ِ مردد ِ مشکوک....مشکوک به عشق....مشکوک به خود....مشکوک به خدا....اینجا تنها امید است که هنوز نفس می کشد.... امید که امتداد جهان را به گام هایی مرتعش پای می فشارد.....
آیینه دار
آن لاشه ای که در کفن آرزوی من
در خواب انجماد فرو رفت
نامش یقین نبود؟......
"نصرت رحمانی"