تبليغاتX
هدیه ی لحظه ها - هدیه ی روز والنتاین

چه مردی٬چه مردی که می گفت/قلب را شایسته تر آن که به هفت شمشیر عشق در خون نشیند/و گلو را بایسته تر آن که زیباترین ِ نام ها را بگوید/وشیر آهن کوه مردی از این گونه عاشق/میدان خونین سرنوشت به پاشنه ی آشیل در نوشت/رویینه تنی که راز مرگش اندوه عشق و غم تنهایی بود/...آه اسفندیار مغموم تو را آن به که چشم فرو پوشیده باشی...
                                             "شاملو"
یکی به خاطر کمر درد کهنه اش٬یکی به دلیل شلی کمرش٬یکی برای اینکه کمرش زیر بار سنگین زندگی خم شده و یکی دیگر به دلیل ناتوانی در پرداخت هزینه ی کمر شکن درمان بیماری عصبی اش٬رو به تریاک آورده است.در میان این جماعت کمری حتی یک نفر نیست که برای عشق و حال رو به این زهر ماری آورده باشد.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز روز والنتاین است.تصمیم گرفته ام برای تجدید خاطره سری به داروخانه ی بانو شبنم مسلط السلطنه بزنم وحالی از رفیق قدیمی ام کیمیادوش ـ که نزد بانویش نسخه پیچ روز مزد است ــ بپرسم...
*********************************
بعداز ظهر بیست و پنجم بهمن ماه سال یک هزار و سیصد و هفناد و سه ی خورشیدی بود و از توی پخش رنوی کیمیادوش جناب آقای عبدالحسین مختاباد داشت جیغ می کشید:تا کی به تمنای وصال تو یگانه....
افق چشم هایش را بسته بود و از میان دندان های کلید شده باحظّ مخصوصی صدابه صدای عبدالحسین  خان داده بود:افق تنها آدمی است که می تواند با دهان بسته حرف بزند و آواز بخواند...او عشق عجیبی به ترانه های سنتی دارد و مطمئنا اگر روزی قرار باشد از بین کیت بلانشت و شجریان یکی را انتخاب کند بی گفت و گو شجریان را انتخاب می کند.البته در این جا باید خاطر نشان کنم که ایشان شجریان را برای مجالست انتخاب می کند نه امور پیش پا افتاده ای مثل مجامعت و ملاوطت چرا که هر آدم کج سلیقه ای هم می داند که جناب استاد برای انجام چنین اموری اصلا مناسب نیستند....بگذریم...آفتابه٬که سر تا پا نو نوار شده بود به عادت همیشه و هنوز٬ از پنجره ی سمت راستش مه جبینان تبریزی را می پایید و با دست چپ برای لوله اش که هر لحظه تغییر سایز می داد جاپارک پیدا می کرد.تلاجن با نفرت به این منظره ی غثیان افزایی چشم دوخته بود و در شگفت از این نمو نکبت بار زیر لب چیزهایی می گفت...من به ردیف تبریزی های برف گرفته چشم دوخته بودم و در حال کشف و شهودی عرفانی٬شعر بلند اندوه باری را زمزمه می کردم...سرخوشی ملالت باری داشتم...
نه...آفتابی در کار نبود اما کیمیادوش به هیچ عنوان قصد نداشت عینک آفتابی ای را که روز گذشته به عنوان هدیه ی والنتاین از عشق بی همتایش سرکار بانو شبنم مسلط السلطنه دریافت کرده بود از چشم بردارد...حالا آفتابه ضمن اینکه همچنان سرگرم سیاحت مناظر بدیع بیرون بود داشت توضیح می داد که هر کدام از چیزهایی را که به تن دارد از چه کسی هدیه گرفته است و قهقهه می زد...افق گل سرخ خشکیده ای را که از روی داشبورد رنو برداشته بود می بویید و لبخند می زد...حالا تلاجن اخم کرده بود و فکورانه و عاشقانه به ژاکت سبز یقه بزرگی که اعتقاد داشت خیلی خوش تیپش می کند چشم دوخته بود
....میمون ِ انتر ِ عوضی....این همان صفاتی بود که هر وقت تلاجن دچار غلیان عاطفی می شد نثار مخاطب ِ مغضوب ــ که البته معمولا این بنده ی سراپا تقصیر بود ــ می نمود منتهی این بار فرد مورد خطاب آفتابه بود که حالا بعد از جاسازی لوله ی کذایی با رضایت و جدیت به امر خطیر و حیاتی راه سازی در سوراخ های بینی اهتمام ورزیده بود....
تلاجن با خشمی که برآمده از غیرت و صفات والای انسانی اش بود و با کلمات و صفاتی آتشین به روی آفتابه ٬آفتابه گرفت.همه ی خشم او از این بود که چرا آفتابه با احساسات و عواطف مشتی دختر نازک احوال بازی می کند.چرا کادوها را می گیرد و به گیس آن ها می خندد...تلاجن حقیقتا آدمی عاطفی بود و دلش به حال تمامی مخلوقات می سوخت و خود را موظف به دفاع از تمامی رنج دیدگان می دانست.. نه اینکه به عشق و عاشقی علاقه نداشت...نه...منتهی چون همیشه فکر می کرد ممکن است در این راه به کسی آسیب برساند ترجیح می داد تنها بماند ولو به قیمت اینکه مجبور باشد والنتاین را بی کس و کار بغض کند و به ژاکتش خیره شود....
آفتابه بعد از اینکه نخاله های ساختمانی ِ تولید شده را از پنجره بیرون ریخت شروع به شخم زدن مزرعه ی حاصل خیز شرمگاهی نمود و با کلماتی منطقی توضیح داد که او به این اعمال به عنوان امری دوطرفه و ضروری نگاه می کند و راست حسینی اول کار هدف خود را توضیح می دهد و فریبی در کار نیست...
آفتابه راست می گفت.تکلیفش معلوم بود.اهل احساسات و این جور حرف ها نبود.اول کار قراردادی دو طرفه می بست وکار تمام...از نظر آفتابه همه ی اناث زیبا بودند و با چنان مهارتی از زیبایی های نامکشوف زنان تعریف می کرد که دهان و سایر قسمت های مشابه آدمی پر آب می شد.....مجادله ی آفتابه و تلاجن هیچ وقت تمامی نداشت:یکی شان زندگی را جنگ خیر و شر و تلاش تا پای جان بر سر عقیده و ارزش های انسانی می دانست و دیگری هر عقیده و ارزشی را در خدمت ادامه ی حیات و لذت بردن از زندگی می دانست...برای تلاجن زندگی شاید هر لحظه اش رنجی بود و برای آفتابه زندگی یعنی هدیه ی لحظه ها.... 
حالا اوضاع کمی وخیم بود.تلاجن آماده ی حمله ای جانانه می شد و من می دانستم که باید سکوت کنم تا از ترکش های احتمالی در امان بمانم.افق برای تلطیف فضا ٬در حالی که گل سرخ اسقاطی را می بویید٬وارد عرصه شد:این خارجیا بی خودی امروز رو روز عشاق اعلام نکردن حتی هوا هم بوی عشق می ده....هوا را بو کشیدم:اگر این بو بوی عشق است که بایدعجیب چیز متعفنی باشد این عشق... قهقهه ی آفتابه مشخص کرد که منشا تعفن خوراک راگویی است که شب گذشته همراه با سنگک ِ  ماشینی و در محیطی کاملا دوستانه صرف کرده است......سوراخ های بینی ِ تلاجن به نشانه ی اشمئزاز از استشمام ِ رایحه ی راگوی گواریده٬از هم دور شدند و پیوستگاه ابروها تا حد ممکن به روی بینی پایین کشیده شدند.حالا علاوه بر حس بویایی حس چشایی اش هم لابد برانگیخته شده بود چون که  سعی  می کرد با کمک دندانها زبان را از لوث ِ وجود ِ این آلایش ناگهانی پالایش کند....
کیمیادوش آدم بی تفاوتی است.یک بار هم نوشته ام که صورتش در همه حال٬حالت واحدی دارد.در حین خشم٬شادی٬عشق٬نفرت٬صرف غذا٬قضای حاجت٬مجالست و حتی مجامعت٬پیوسته بی تفاوت و بی روح است اما حالا آن قدر رایحه ی یاد شده پرملاط بود که حتی ایشان را به واکنش وا داشت و در حالی که محل خروج این نسیم بد شمیم را با کلماتی فاخر مورد حمله قرار می داد٬شیشه را پایین کشید....
حالا مطمئنا باید منتظر صولت پر هیبت تلاجن به آفتابه بودیم اما واقعه ای نا منتظر وقوع چنین امری را نا محتمل ساخت:صدای شیشکی راننده ی پیکانی که به سبیل نداشته ی کیمیادوش به دلیل استعمال عینک آفتابی در هوای ابری٬حواله ی جانانه ای می داد....
بعضی صفات منحصر به شخص است و جنبه ی وراثتی دارد مثل رنگ چشم و قد و هیکل.بعضی صفات مختص جنسیت است و در همه ی زنان و یا در همه ی مردان مشترک است.مثلا همه ی مردان قدری چاخان گو ویا غالب زنان تا حدودی با گذشت می باشند اما بعضی صفات هستند که جنبه ی نژادی و قومی دارند و در همه ی افراد یک ملیت وجود دارند:در همه ی ما ترک ها فاصله ی انفجار و آرامش تنها یک نفس است و کیمیادوش هم با همه ی خون سردی از این صفت ِ ناگزیر بی بهره نبود به همین دلیل بود که قبل از اینکه به خود بیاییم مشاهده کردیم که با همان سرعتی که تلنگ آفتابه در رفته بود خود را به پیکان کذایی رساند و جلویش پیچید.طرف که مردک سبیلوی خرگوزی بود زیر رگبار فحش های کیمیادوش از ماشین پایین آمد و آماده ی نبرد شد.کیمیادوش با فریاد های کپی اوغلی و سایر مخلفات درست مثل کش تنبانی که با فشاری ناگهانی در می رود٬از ماشین به سمت مردک پرتاب شد و ضربات عجیبی به سرو روی حریف زد.این ضربات تشکیل شده بود از مشتی که به طور افقی و با کف ِ دست ِ مشت شده به صورت هم آورد مماس می شود و کوچکترین آزاری برای ایشان به وجود نمی آورد.......... سبیلوی خرگوز هم با نامردی و بدون کوچکترین احساسی عینک اهدایی را از چشم های کیمیادوش برداشت و توی مشتش خرد کرد... زمین از حرکت باز ایستاد و آسمان به تحیر غرشی کرد...آه ...عینک آفتابی..همانی که شبنم به نشانه ی عشقی جان سوز هدیه کرده بودش تا فردای پیری و کوری یادمان عشق جانکاه شان باشد٬حالا دیگرخرده زباله ی تیره فامی بیش نبود...چشم های کیمیادوش به شتر غضب ناکِ از نفس افتاده ای می مانست که نمی داند از سنگینی بار بنالدیا نهیب شلاق ساربان را تاب آرد...تلاجن٬این یاور مظلومان٬این مردِ مردانه ی عرصه ی پیکار٬این شرزه شیر بی آرام و بی قرار٬عیار وار و بی درنگ به یاری یول تاش ِ زخم خورده ی خود چنان جیغی از جگر برکشید که موی بر اندام ناساز فلک راست کرد و به سمت ِ سبیلوی خرگوز خیز برداشت....
لحظاتی بعد این تلاجن بود که با گلوی برآماسیده از فشار ِبغضی سنگین به ژاکت تا مخرج دریده ی خود چشم دوخته بود.خرگوز ِ بی معرفت با حرکتی ناگهانی کار خود را کرده بود...هی ژاکت ِ سبز٬ژاکت ِ عزیز...اگر کسی نداند من که می دانم که تلاجن با چه عشقی تو را از میان آن همه رخت خفته در انبان  دستفروش های تاناکورایی مهاباد جدا کرده بود...همان دستفروشی هایی که تا پولی دستمان می رسید سراغ شان می رفتیم.با مینی بوس تا مهاباد می رفتیم و کیفور از نشئه ای که گونه هامان را از فرط اطمینان به نفس ِ ناشی از خوش تیپی٬ به لبوی شیرین و داغی مبدل کرده بود به تبریز باز می گشتیم....هی ژاکت عزیز٬ تو مایه ی اطمینان به نفس او بودی...تو را چون جان شیرین دوست می داشت این غول ِ زیبای کوچک....تو شیشه ی عمرش بودی...راز مرگ این رویینه ی نایاب ِ روزگار...بدرود ژاکت ِ عزیز...بدرود.....
می گویند اگر چوب را بلند کنی گربه دزده حساب کارش را می کند و حالا نگاه های تلاجن به مثابه ی همان چوبی بود که باعث شد گربه ی خپلی چون من حساب کار خودش را بکند و به سمت ِ سبیلوی خرگوز یورش بردارد.....
چیزی که عوض دارد گله ندارد:یقه ی پولیور گران قیمت ِ خرگوز حالا گوشه ای افتاده بود و خرگوز داشت برای ِ پولیور ِ مرحوم که از قرار هدیه ی سال گرد ِ ازدواجش بود٬اوخشاما(مرثیه) می خواند.سه دگمه از پیراهن پیزوری من کنده شده بود اما عیبی نداشت شب توی خوابگاه می دوختمش.. باید آماده ی رفتن می شدیم....
ناگهان جمعیت ِ انبوهی که به تماشا ایستاده بود چون بحری برآشفته به موج افتاد٬خروشان شد بـُرش بگرفت و مردی چون صدف از سینه بیرون داد.مرد یاد شده موجودی بود با صد سانتی متر طول و عرض و ارتفاع که از میان انبوهِ ریش و موی اش دو چشم سرخ خون چکان دل آدمی را به تاراج وحشت و واهمه ای ابدی می برد.اشتباه نمی کنم او خود ِ خود ِ راسپوتین بود که از اعماق تاریخ به خون خواهی پولیور دریده شده آمده بود.من با این که کلا آدم ترسویی هستم اما سابقه نداشته که از ترس٬ کنترل مواد دفعی خود را از دست بدهم.افق که اوضاع را چنین دید با دندان های فشرده گفت:اومید گت او یانا بو سنین ایشین دگیل(امید برو کنار این کار تو نیست).....
من در زندگی پر برخورد خویش مشت های زیادی زده ام.مشت های زیادی هم خورده ام.حتی یکی از آن ها مرا بی هوش نمود.من در زندگی پرماجرای خود تعریف مشت های زیادی را شنیده ام.مشت های زیادی هم دیده ام.اما این یکی چیزی فرا بشری بود.دست به خون خواهی آمده ی هابیل بود شاید که از آستین افق بیرون آمد و چنان به صورت راسپوتین کوبیده شد که او را تا جایگاه ابدی اش راه نمون کرد.جایی در مزبله ی بوی ناک ِ تاریخ...

دوستان عزیز و فرزندان ِ گرامی ام:بنا به تقریر ِ کافه ی فلاسفه ی متقدّم٬ظاهر عملی که انجام می گیرد چندان مهم نیست بلکه این نیت و قصد عمل است که آن را معنا و بها می بخشد.ممکن است عمل واحدی توسط اشخاص مختلف و با نیاتی متفاوت صورت پذیرد که البته اجر آن عمل بنا به نیت اشخاص متفاوت است.به عنوان مثال در میان آن جماعتی که بعد از انهدام راسپوتین توسط افق٬ به سر ما ریختند و حساب مان را رسیدند حتی دو نفر نبودند که مثل هم فکر کنند.یکی شان به این دلیل به جنگ ما آمد که چند نفری به سر یک نفر ریخته بودیم.یکی به این دلیل که فکر می کرد ما فارس هستیم و واجب است باسن مان مفتوح شود.یکی اعتقاد داشت که ما بچه قرطی ها آبروی هرچه مرد است برده ایم.یکی ریختن خون ما کفار حربی را مباح و عین صواب و دارای ثواب اخروی می دانست.یکی هم به دلیل اختلافی که باعث شده بود شب گذشته زوجه ی محترمه شان از انجام تکلیف شرعی شان استنکاف ورزند٬به شدت سرخورده بود و بدین وسیله تمدد اعصابی نموده بود....اما باز به هر دلیلی هم که بود این وحدت کلمه و این شور هم دلی در میان ابناء وطن چیز قابل ستایشی بود..

در ساعت پنج عصر.درست ساعت پنج عصر بود.لباس ها پاره بود در ساعت پنج عصر.دهان ها خونین بود در ساعت پنج عصر.زخم ها می سوخت چون خورشید در ساعت پنج عصر.ماشین کیمیادوش اسقاط شده بود در ساعت پنج عصر...آی چه موحش پنج عصری بود...اما خدا پیغمبری اش را بخواهید دلم از این چیزها نبود که می سوخت.به خاطر این ها غمگین نبودم.به خاطر این هم ناراحت نبودم که چرا هوایی که بوی عشق می داد را این مردم بی احساس درک نکرده بودند.حتی از دست آفتابه هم ناراحت نبودم که تمام مدت جایی قایم شده بود و حتی یک خال هم روی لباس ها و بدنش نیفتاده بود...نه... همه ی ناراحتی من از این کیمیادوش بود.آخر مرد مومن تو چرا باید این قدر ریقو باشی که از هر سوراخی بشود ردّت کرد.باورتان می شود؟...داشتیم فرار می کردیم.نزدیک بود از مهلکه بگریزیم.همه گی چپیده بودیم توی ماشین و داشتیم در می رفتیم اما شوربختانه شیشه ی جلو که برای تصفیه ی هوا ازآلودگی ِ ایجاد شده توسط شخص آفتابه٬آن هم فقط به اندازه ی ده سانتی متر پایین کشیده شده بود کار دستمان داد.نامردها از همان روزنه ی کوچک کیمیادوش را کشیدند بیرون و هرچقدر که او فریاد زد امید فقط باسنمو ول نکن ٬نشد که نشد...از همان ده سانتی متر کشیدندش بیرون و باز جای شکرش باقی است که شلوارش که حسابی اتو کشیده و مرتب بود توی ماشین جا ماند و از گزند حادثه در امان باقی ماند...
بله دوستان... اگر آن روز آفتابه پلیس را خبر نکرده بود الان شما عزیزان  یه جای خواندن این سطور داشتید از وقت خود برای خدمت به میهن سود می بردید و شاید این کمترین خیانت آفتابه به این آب و خاک اهورایی باشد....
***************************************
 اتفاقا امروز کیمیادوش همان شلوار را پوشیده بود و عینک آفتابی تازه ای ـ که محتملا هدیه ای از مسلط السلطنه بود ـ به چشم زده بود.هوای ابری دل پذیری بود اما من ترجیح دادم فرصت دیگری را برای تجدید خاطره انتخاب کنم و به سرعت به مطب برگشتم....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیرپرست عزیز٬والنتاین مبارک... دوستت دارم...نه...تو را خدا نزدیک نیا.....روبوسی لازم نیست...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت توسط امید.م |