مهمانی شب یلداست و مثل اینکه ما هم دعوتیم...آلما خانم عزیز ٬ استاد گوشزد و خانوم حنای نازنین مرا به این بازی دعوت کرده اند...
بازی به این شکل است:ابتدا پنج خصوصیت از خود را که دیگران کمتر می دانند تعریف می کنید و سپس پنج نفر دیگر را به این بازی دعوت می کنید.
و اما آن پنج خصوصیت:
۱.من خیلی خجالتی هسنم اما کمتر کسی این را باور می کند:
چند روز پیش آخر وقت توی مطب نشسته بودم و داشتم به حساب ها می رسیدم.ناگهان بی هوا در باز شد و مریضی آمد داخل...چشم تان روز بد نبیند از اینکه ایشان مچ مرا ــ در حالی که بقیه دستم داخل بینی ام بود ــ گرفتند٬به شدت خجالت کشیدم و خیس عرق شدم...
۲.آدم جوانمرد و از خود گذشته ای هستم:
یک روز توی جلسه ی ساختمان قبلی مان٬ لی لی خانم وقتی که دولا شد تا از توی ظرف آجیل کمی پسته بردارد ناگهان از جایی ناشناخته ای در بدنش صدای کوچکی شبیه "پوت" خارج شد.چند لحظه ی بعد که بوی تن ماهی و زیتون پرورده ی اکسید شده همه جا را فرا گرفت من فهمیدم این صدای "پوت از کجای لی لی خانم درآمده اما اصلا به روی خودم نیاوردم.حتی وقتی همه ی حضار به دلیل چاقی اینجانب با نگاه های عصبانی گناه این بوی بد را به گردن من انداختند باز هم به کسی نگفتم که این بوی بد متعلق به لی لی پوت است....
۳.دهان من حسابی قرص قرص است و اگر جلویم آدم هم سر ببرند لب از لب نمی جنبانم:
حالا من اسم نمی برم این مهدی اصغری که روبروی مطب من تعویض روغنی دارد اعتیاد بدی به یک نوع عمل ناشایست دارد.او مدام دارد با یک جاهایی از بدنش ور می رود و آب دهان قورت می دهد و چشم هایش خمار می شود.او به عنوان سوژه از هر چیزی که دستش بیاید استفاده می کند:عکس خانم های روی صابون لوکس و چایی های خارجی٬تصاویر روی جوراب ها و لباس های زیر زنانه٬تصاویر هنرپیشه های ایرانی و خارجی....هفته ی پیش او مغازه اش را پر از پوسترهای خانم های نامزد انتخابات کرده بود و حسابی مشغول بود.خودم مچش را گرفتم.ماشین را برده بودم تا ضد یخ بریزد.از چشم های سرخ و نفس نفس زدنش می شد فهمید مشغول چه کاری بوده.اما به من چه مربوط؟..من که به هیچ کس نگفتم...اصلا از این جور دهن لقی ها خوشم نمی آید....
۴.من آدم فروتنی هستم و از آدمهایی که قپی می آیند و کلاس می گذارند دل خوشی ندارم:
الف)لباس شویی خانه خراب شده بود.من و دامادمان آقای قمر طلعت درستش کردیم.تقسیم کار کرده بودیم:او با لباس شویی ور می رفت و من به دستش پیچ کوشتی و آچار می دادم.واقعا کار سختی بود اما از پسش برآمدیم....ب)همسایه ی طبقه ی پایینی ما تویوتا کمری خریده است...ج)امروز توی تاکسی یک جوان قد بلند با موهای خرمایی و ریش های میشل استروگفی کنار من نشسته بود...د)موجودی من در بانک رفاه بالغ بر۲۳۵۶۳۸ ریال می شود....
با همه ی محاسن و مزایای فوق الذکر من همیشه از قپی آمدن بی زار بوده ام و اصولا آدم خاضعی هستم....
۵.آدم غیرتی و ناموس پرستی هستم و از آدم های هیز متنفرم:
چند وقت پیش توی فلکه ی اول گوهردشت خانم جوان و زیبا و متینی منتظر ایستاده بود.خانم مزبور قد متوسطی داشت.کمی هم گوشت آلود بود.پالتوی چهارخانه ی کوتاهی به تن کرده بود و شلوار جین چسبان و پوتین های ایتالیایی کرم رنگی به تن داشت.دهانش بزرگ اما خوش ترکیب بود.رژ لب و رژ گونه ی مسی رنگش عجیب با رنگ موهایش هماهنگ بود.زیر چشم چپش خال کوچکی داشت که خیلی به جذابیتش افزوده بود.چشم هایش درشت نبود اما می دانست چطور خط چشم بکشد که خوش حالت بشود.ابروها را طوری سایه کاری کرده بود که اگر خبره نبودی محال بود متوجه بشوی که چندان هم قرینه و هماهنگ نیستند.اما آن چیزی که چهره اش را جذابیتی اهورایی می بخشید هیچ کدام اینها نبود بلکه گونه های عجیب برجسته اش بود که باعث می شد نگاه هایش حالتی پیدا کند که تا ته ته های دل بیننده رسوخ کند...
خاک بر سر ها داشتند با نگاه شان می خوردندش...چند تا از این عابرین و کسبه را می گویم.آخر یکی نیست به این آدم های دله ی چشم چران بگوید مثلا که چه؟..آخر چه سودی می برید از این چشم چرانی بدبخت ها؟...لا اله الا الله...مگر ما مرد نیستیم؟..والله مثل یک جنتلمن سرم را انداختم پایین و حتی یک نیم نگاه هم نکردم و فقط حرص خوردم...راستی تا یادم نرفته بگویم که یکی از دندان های آن خانم کمی کج بود که مقداری از حلاوت دیدار ایشان می کاست.....
این بود پنج خصوصیت من که کمتر کسی از آنها باخبر است....
واما مدعوین اینجانب:
۱.بهار نارنج
۲.جوجو
۳.حامد
۴.سیرپرست
۵.صفا و وفا
لطفا با تشریف فرمایی خود مجلس ما را گرمی ببخشید....