تبليغاتX
هدیه ی لحظه ها

هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد
جستن٬یافتن و آن گاه به اختیار برگزیدن
واز خویشتن خویش بارویی پی افکندن
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا
       حاشا
              که هرگز از مرگ هراسیده باشم.......
"احمد شاملو"
دوستان عزیزم سلام.من چه خوش بخت هستم امروز که فرصتی به دست آورده ام تا پاره ای از سو ء تفاهم هایی که نسبت به شخصیت و منش من در ذهن عده ای از دوستان شکل گرفته است را مرتفع نموده٬با استفاده از عنصر شفاف سازی به تنویر افکار دوستان عزیزم بپردازم.من از بهارنارنج عزیز که این فرصت را در اختیارم گذارد نهایت امتنان را دارم و برای این شاعره ی نازک خیال آرزوی بهروزی و موفقیت  دارم.همان طور که می دانید قرار است ما اهالی وبلاگستان از ترس هامان بنویسیم.از هر آنچه که روح ما را می آزارد و بیم ناک می سازد....
از کودکی با ترس بیگانه بوده ام.از هیچ احدی واهمه ای نداشته و نخواهم داشت اما واقعا نمی دانم چرا در بین آشنایان به عنوان فردی جبون و بز دل معرفی شده ام.شاید به این دلیل باید باشد که آدمی به شدت عاطفی هستم و در موقعیت های خاص واکنش هایی بروز می دهم که اشتباها تعبیر به ترسو بودنم می شود ولی قسم به این سوی چراغ اگر اینطور باشد.بگذارید مورد به مورد توضیح بدهم:

۱.سه شنبه ی هفته پیش نه سه شنبه ی آن یکی هفته بازرسین محترم و وظیفه شناس سازمان فخیمه ی تامین اجتماعی برای تجدید دیدار و احوال پرسی سری به مطب فکسنی و کم نور من زدند و در فضایی کاملا دوستانه و صمیمی به بررسی محتویات کشوی اینجانب پرداختند و بعد از گپ و گفتی سرشار از ملاطفت  کنار مرا ترک گفتند و به دیگر سوی جهان رفتند.اما پس از رفتن ایشان این دکتر دواچی که در کنار من داروخانه دارد و آدم ترسوی متملقی هم هست نیش خندی زده و با فرافکنی مزورانه ای به رنگ رخسار من اشاره نمود و نصیحت کرد که بابا جان چرا این قدر از این ها می ترسی؟....
چیزی نگفتم و با خویش تن داری ستودنی ای که برآمده از مردانه گی بی همتای من است سکوت کردم اما عزیزانم به عنوان درد دل به شما می گویم:هر وقت که این بانوان وشیر مردان زحمت کش را می بینم که با چه تقلایی سعی دارند مچم را بگیرند ولی متاسفانه موفق نمی شوند دچار فرسودگی خاطر می شوم و از دیدن شبح شرم در دیدگان شکست خورده شان دچار اندوهی فراگیر می شوم.هیچ گاه نتوانستم ناظر شکست سرداری باشم که دلاورانه به جنگ پلیدی های سپید جامه می رود و دیدن این صحنه آب به دیده ام می آورد و برقش را می برد...هی...کمتر کسی تو را می فهمد امید...ای متفکر تنهای لرزان دل و دست......قصه ی دل بزرگ تو و این زمانه ی ناساز٬ یکی داستان است پر آب چشم....

۲.این رضا یاتاقان پسر دوست داشتنی قابل ستایشی است.او از بهترین دوستان من است.حیوانکی مدت ها زندان کشیده و حسابی سینه سوخته است.قاچاق تریاک٬تجاوز به عنف به چند زن و مرد٬زور گیری٬آدم ربایی٬چاقوکشی و...از جرم های انتسابی ایشان است.چشم های میشی اش را هاله ای سیاه احاطه کرده و ردّ چند بریدگی  به صورت گندم گونش حالتی مردانه داده است.بینی شکسته اش سخت به چهره اش می آید و پلک افتاده ی چشم راستش هیچ چیز از جذابیت اش کم نمی کند...او هم علاقه ی عجیبی به شخصیت من دارد و هر از گاهی سری به من می زند...همیشه سعی کرده ام در عالم لوطی گری کم نیاورم و تا می توانم به او محبت کنم.برای اش هر چه که بخواهد نسخه می کنم و گاهی زخم هایش را پانسمان می کنم اما خدا وکیلی یک بار هم نگذاشته ام دست توی جیبش بکند...اما خاک بر سر این منشی کم شعور من پیش خواهرش یواشکی می گوید که دکتر از این یارو که همیشه توی جیبش یک کارد دسته صدفی کار زنجان دارد می ترسد و به او باج می دهد.یکی نیست به این دخترک بگوید که امید لوطی تر از این حرف هاست.....یکی نیست بگوید در سرزمینی که مردانه گی روز به روز نادره کالای نابسودنی ای می شود مردان چه تنها و چه تلخ بغض استخوان مزاج خود را در سرخ نای گلو فرو می برند....مردانه گی و ترحم آدم را چه بد تفسیر می کنند این معبران نا روای پر کینه و بی انصاف....

۳.شست پای مبارک مادر خانم را عمل نموده بودند و خانم چند روزی برای عیادت و مراقبت به تهران تشریف برده بودند ما هم از سر بی کاری این مهندس طبقه پایینی را دعوت کردیم که تخته ای بازی کنیم و حالی ببریم.ایشان در حین بازی به طور ناخود آگاه و کاملا ناگهانی تخمه ی هندوانه را با پفی قدرت مند به گوشه ای پرتاب کردند...یکی نیست بگوید آخر جوان تو مهندس این مملکتی این رفتارهای بدوی از تو بعید است...به سر مبارک قسم سه ربع ساعت جست و جو کردم تا آن تخمه ی بی پیر را که اندکی هم جویده شده بود از زیر یکی از مبل ها پیدا کنم...آن وقت مردک با نیشخند و در حالی که با کیف یک جاهایی از بدنش را ماساژ می داد پراند که:دکتر...یعنی شوما این قدر از خانوم می ترسین؟... هی ...مرا بگو که می خواستم آقا را به مهمانی ای که قرار است بالاخره یک روزی برگزار کنیم و دوستان را شامی بدهیم دعوت کنم...خوب شد زود شناخنم ات...مردک من اگر این کارها را کردم به خاطر خودت بود.حالی ات نیست که...خانم تا از در بیاید با اولین نگاه آن تخمه را پیدا می کند و طی یک باز جویی فنی مرا وادار به اقرار می کند و آبروی خودت می رود....خدا وکیلی هر کس تیپ ترا می بیند که با آن عینک باریک دور زرشکی و جلیقه ی شکار به مهندس های موشک پران ناسا می مانی در مخیله اش هم نمی گنجد که تنها هنرت پراندن تخمه هندوانه باشد...حالا تخمه بخورد توی سر من چرا توی مستراح مردم سر پا پیش آب می کنی و مثل این فواره های گردان همه جا را آب یاری می کنی و سیفون را هم نمی کشی و باعث می شوی آن مکان حساس دچار بو گرفته گی آن هم با اسانس شنبلیله بشود؟... چه کسی باور می کند چنین جوان محترمی بعد از اتمام کار با این بهانه که کار مهمی صورت نداده دست هایش را نشوید و با همان دست ها پرتقال پوست بکند و با اصرار به آدم تعارف بکند؟....ببینم حالا به شلنگ مستراح دست نزدی قبول اما به شلنگ خودت که دست زده بودی...نکند فکر می کنی آن وسیله ی چندکاره ات که همیشه قبل از تخلیه ی کامل به قرارگاه بازش می گردانی کاملا پاک و منزه است؟....تو با خودت فکر نکردی اگر در خانه به اندازه ی کافی وایتکس و جرم گیر دست شویی و توالت نداشتیم چه اتفاقی می افتاد؟...ای بد کردار همه لرزش دست و دلم از آن بود که بی آبرو شوی...تلاش ها و دست و پا زدن هایم را درک نکردی...هی...کاش باران بیاید...کاش باران بداند زخم هایم چقدر تشنه اند.....

۴.دیروز ظهر با بانوی رنگین کمانی و کودکان نیلوفری داشتیم از خرید بر می گشتیم.داشتم می پیچیدم توی بلوار رستاخیز که ناگهان یک پراید نقره ای با سرعت هرچه تمام تر روبرویم سبز شد.آقا داشت یک طرفه می آمد و اگر ماشین را کنترل نکرده بودم درب و داغانمان می کرد.زدم کنار...او هم پیاده شد.حیف از آن هیکل ساخته ای که آن جوان داشت...چرا باید همچو آدمی اینقدر بد دهن باشد و به دهان آدم چیز های ضخیم ناجوری تعارف بکند که تصورش هم آدم را به سرفه می اندازد؟...خدا وکیلی اگر به خاطر گفته های بانو ــ که با اصرار می خواست از خون آن جوان بگذرم ــ نبود٬با یک مشت آهنین دهان لیچار گویش را جوری به هم می ریختم که حتی سیرپرست هم با همه ی تبحرش نتواند دندان هایش را معالجه کند...اما حالا ناراحتی ام از این آبتین نیست که با اخم می گوید پدر چرا از آن آقا ترسیدی؟...نه خیر..او بچه است و این چیز ها را نمی فهمد...ناراحتی ام از این بانوی محترم است که از دیروز تا به حال به هر که زنگ می زند می گوید خدا رحم کرد که ما همراه امید بودیم و یارو به خاطر زن و بچه از خون امید گذشت.از صبح تا حالا هر قدر به خانه زنگ می زنم که برای ایشان توضیح بدهم موفق نمی شوم...هی بوق اشغال می زند...حالا پول تلفن اش بخورد توی سر من چرا ندانسته واقعیات را تحریف می کنید؟...تاریخ پر فراز و نشیب این مملکت را نه مغرضان بلکه کج فهمان به تحریف نشستند و نتیجه آنی شد که می بینید.....هیچ کس درک نکرد که آن چه دلم را خون کرد واندامم را مرتعش نمود دیدن چهره ی رنگ پریده ی آن جوان بود که با وجود چنان هیکل میزانی متاسفانه دچار معضل اعتیاد شده بود ...آخر تا کی باید جوانان برومند این آب و خاک اهورایی به دلیل هم نشینی با رفقای ناباب دچار چنین مصیبتی شوند؟...ای دوستان و ای یاران من بیایید دوش به دوش یکدیگر و با وحدت کلمه به جنگ این بلای خانمان سوز که ناشی از هم نشینی با رفیق ناباب است برویم و جرثومه ی هر چه رفیق ناباب است را از خاکمان بیرون در بیاوریم و  ذهن ابناء وطن را غنی کنیم...انشاالله.....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پیداست که دل و دماغ نوشتن ندارم و الکی تقصیر را به گردن مشغله ی زیاد می اندازم.خیلی ها فکر می کنند به خاطر ترس از سیرپرست است که نمی نویسم...آخر او تهدید کرده اگر ننشینم و مثل بچه ی آدم درس نخوانم که تخصص قبول بشوم تا مثل او حمال نشوم٬آشی برای ام بپزد که رویش ده وجب و یک انگشت سیر بنشیند...و البته در این یک مورد درست فکر کرده اند...تا مدتی کمتر می نویسم...اگر شما هم سیرپرست را دیده بودید به من حق می دادید.....

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت توسط امید.م |

حتما اشتباهی رخ داده است.من که نه برای امنیت ملی مضر هستم نه برای خراب کردن اخلاق مردم خصوصا جوان های عزیز که آینده ساز این آب و خاک هستند ٬ فعالیتی کرده ام. تنها سعی کرده ام که گاهی دیگران را شریک لحظه های ام کنم و دنیایی را که می بینم به دیگران هم نشان بدهم.حالا درست است که گاهی پنیرش را هم زیاد کرده ام و گاهی برای تلمیح کلام به قسمت هایی از بدن اشاره کرده ام که دیگران حین صحبت از آنها لب پایینی شان را می گزند و صدای شان را پایین می آورند تا نشان دهند آدم ماخوذ به حیایی هستند.همان قسمت هایی که علی رغم متصف شدن به بدی٬ هوا خواهان بسیاری دارند.....بگذریم.....همیشه موقع نوشتن سعی کرده ام علی رغم صراحت طوری ننویسم که دل کسی به خاطر نداشتن های جبری و تقدیری بلرزد.اما خوب..تجربه ی عمری طنازی و مطایبه به من این را آموخته که محال است بشود طوری حرف زد که به کسی بر نخورد....یادتان باشد که این ها هزل نیست ٬ طنز است...و طنز یعنی استهزاء زشتی ها....
روزنه ام بسته شده است.شاید به فضله ی ناگهان کلاغی چشم تنگ یا به پشگل ناگزیر دراز گوشی معذور و یا به انگشت نازک پسرکی پطرس وار تا خلقی را از ویرانی سیلابی کابوس وار وارهاند....اما ملالیم نیست.حالا که مفت است٬من علاوه بر خانه ی خودم در این یکی هم هستم

http://www.harfeomid.blogfa.com/

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت توسط امید.م |

وقتی صدای حادثه خوابید
بر روی سنگ گور من بنویسید:
یک جنگجو که نجنگید اما شکست خورد......
                                                                  "نصرت رحمانی"
دلم می خواست مثل او باشم.خوش صحبت٬قوی بنیه٬جسور و جذاب.دلم می خواست مستقیم به چشم های دنیاییان زل بزنم و حرف دلم را فریاد کنم.دلم نمی خواست همه ی عمر را صرف چرتکه و حجره و عمره کنم.من از این ها دل زده بودم و پی راه نجاتی می گشتم.دلم هوای تازه و حرف های تازه و عشق های تازه می خواست.خسته بودم از تکرار و تعارف و تشریفات.از سلام های ضبط شده بر آداب لاجرم و از چشم ها و دهان هایی که بوی ماندگی می داد دل زده بودم.خسرو٬ شاید تازه نبود٬اما تازگی داشت و من می خواستم مثل او باشم.می خواستم اصلا خود او باشم که قلب ها را با خود می برد و نگاه ها را.مهم نبود که او می خواست که من و مثل من ها اصلا نباشیم.خسرو از فئودال و بورژوا و حکومت بی زار بود٬ من اما از این رخت قدیمی بوی نم و نفتالین گرفته گریزان بودم.همین شد که ردای مرصع اجدادی را به گوشه ی فراموشی وا گذاشتم و تن پوش نیم بند رعیت یاغی را به بر گرفتم......و خواهی نخواهی به سزای طغیان٬بندی دوستاق خانه ی حاکم شدم....
حاج رضا افسوس را نفس می کشید من دود سیگار لایت تقلبی را.تا اینجا چیزی علاوه بر گفته های آنا نگفته بود گیرم روشن تر و رنگین تر.....

پدر خرسند بود.سر پسر به سنگ خورده بود و حالا می رفت تا دیگربار ردای اجدادی را به تن کند.آنا شاد بود.پسر از مرگ جسته و به خانه بازگشته بود گیرم کمی افسرده که آن هم به دلیل از میان رفتن هم رزم و رفیق ِ هم پا باید می بود اما چه باک که زمان زیباتر چاره ی هر درد بی درمان و هر مفارقت ناگزیر است.لیلی مفتخر بود.برادرش شیر بیشه ی شهامت پیشه ای بود که قهرمانانه بند و کُند و زنجیر را تاب آورده و درس شهامت و استقامت و مردانه گی را بر دفتر تاریخ نوشته بود تا بچه های فردا از او بیاموزند و عکسش را در کنار عکس خسرو به دیوارهای فردای سرزمین بی زنجیر و بی طبقه بیاویزند.فردایی که به روشنی در راه بود.با عشق و لبخند و برابری... فردای رهایی...
رضا اما پریشان بود.از مرگ خسرو؟نه...از مرگ خودش.همان شب اول مرده بود.دو روز پیش از مرگ خسرو.همان شبی که کنج تنهایی سلول بازداشتگاه حرف های صدا را قبول کرد و مخفی گاه خسرو را لو داد.صدا... صدا...آن صدای لعنتی که با تسلسلی لاینقطع در جانش نجوا می کرد:تو اینجا می مانی...تو اینجا می میری...تو اینجا می پوسی...اما خسرو قهرمان می شود.کسی نشانی از تو باز نخواهد جست.نامی از تو بر لب های فردا نخواهد بود اما خسرو باز هم دل خواهد برد.باز هم شعر خواهد خواند باز هم عشق خواهد ورزید.کسی را غم مرگ بورژوا زاده ی نازپرورد نخواهد بود...هوم.."مبارزه ی مسلحانه هم استراتژی هم تاکتیک"؟..."رد تئوری بقا"؟...بدبخت تو را چه به این حرف ها...تو را سنه نه؟....
کسی زحمت در هم شکستن مقاومت رضا را نکشیده بود.رضا خود در هم شکسته بود...یک سال بعد لاشه اش از سلول به حجره رفته بود...لاشه ا ی که رازی عفن در سینه اش می پوسید...لاشه ای که رغبت هیچ کفتاری را بر نمی انگیخت....

بهت٬ مبهوت و خجل می گریخت و من سرگردان و ابری به چشم های مه آلود حاج رضا آویخته بودم.سکوت نبود.سرما نبود.خلایی بود که نفس را انکار می کرد.حاج رضا زوزه می کشید:
سرنوشت مرا تنبیه ها و تحقیرهای پدر رقم نزد.او موجود مفلوک بی خاصیتی بود با دنیای کوچکش.و سرانجام ناگزیرش...آن چه پدر را به چنین واکنش هایی واداشته بود  شعله ای بود که آنا در دل های ما افروخته بود...شعله نه٬ نایره ای دمان و صاعقه ای ناگهان...آنا... این آنا بود که ما را فدایی کینه ی آشتی ناپذیرش کرد.فدایی چشم بسته ی دل پر...او به جنگ شوهر ناخواسته رفت.شکستش داد اما هیچ وقت پیروز نشد.او پدر را نقد نمی کرد از بیخ و بن نفی می کرد....آنا ما را آموخت که مثل پدر نباشیم اما نگفت که باید چه کسی باشیم.... ما راه پدر را واگذاشتیم و به چپ رفتیم.چپ نشدیم اما...چپول شدیم و چپه شدیم....مثل پدر نشدیم٬ شبیه هیچ کس دیگر هم نشدیم.نتوانستیم که بشویم....ما هیچکس شدیم و هیچ کس ماندیم.....
حاج رضا حالا دیگر داشت با خودش حرف می زد.باران در راه بود.این را ابر سیاهی می گفت که آهسته آهسته پر رنگ تر می شد.حالا لیلی کجا بود؟چه می کرد؟...یعنی او هم فهمیده بود که مردش را..عشق اش را بدعهدی برادر راهی آن سرزمین دور بی بازگشت کرده است؟....جاج رضا پرسش ام را با تلخ تر لب خنده ی جهان تا به کنون٬پاسخ داد:

لیلی...دخترک شرموک غمگین که مثل برادر قصه های مادر را باور کرده بود و دیگر چشم انتظار شاه زاده ی رنگین دل نبود...آنا گفته بود که نباید به انتظار شاه زاده نشست و باید به راه بهتری رفت....اما نگفته بود که راه بهتر کجاست....همین شد که به جای نفی ِ انتظار به انکار شاه زاده نشست و کوراوغلو را چشم درراه شد.کوراوغلو که بیاید و او را به ترک قیر آت بنشاند و به قلعه ی چئنلی بل ببرد...چئنلی بل که بر فراز بلند ترین قله ها جا خوش کرده بود و جهان را از فراز غرور می پایید.....و خسرو آمده بود.برتر و ستبر سیینه تر از کوراوغلو....
سیاهی دور چشمهای حاج رضا سرخی صلبیه را به یاقوتی در دهان اژدها مبدل کرده بود.دهان بی وقفه در کار بود:
لیلی همه ی عمر در کتاب و خیال بود.آنا عشق را می ستود اما کینه را در قلبش کاشته بود.او از همه ی مردها بی زار بود چنان که آنا بود و تنها دل در گروی مردی خیالی داشت.ما نمی توانستیم عاشق باشیم.در و دیوار خانه ی پر کینه٬ چنین مان آموخته بود.ما تنها در پی تصویر خیالی خود بودیم....تابلویی که باید آذین دیوار مباهات مان می شد....خسرو آمد اما لیلی را به ترک اسب خود ننشاند.مغرور تر و جاه طلب تر از آن بود که به لیلی قناعت کند.به بورژوازاده ی سنگین دل....از کنار لیلی گذشت و حتی نگاه را از او دریغ کرد...گذشت و رفت...و مرد...مرگ خسرو اما فرصت خوبی برای لیلی شد که دوری گزین کند و تنهایی پیشه کند و سرگشتگی و هراس خود از زندگی را به پای عشق او بنویسد و افسانه ای بسازد و خود را قهرمان عشق ورزی و وفاداری جلوه دهد.نه برای دیگران...برای خودش که از عشق تهی بود و از زندگی بیم ناک....خسرو تابلوی معهود دیوار تنهایی اش شد....

صدایی که با تقلای بسیار توانسته بود از میان گلویی مسدود از بغض عبور کند پرسید:یعنی همه اش قصه بود؟...همه اش.... شاید این صدای حاج رضا بود که تصدیق می کرد....

امید همه ی ما از تو و سادگی ات بهره بردیم...همه مان...لیلی می خواست از تو خسرو بسازد..خسرو یی که این بارعاشقش بشود و او بتواند از این شیفته گی مرهمی به زخم تنهایی و شکست بسازد...آنا ...آنا که می خواست فردا را قانع کند و خود را تبرئه کند و گناه را به گردن دیروز بی اندازد...و من...و من که همان روز اولین دیدار تو را به رایت دیروز خود دیده بودم.خجول٬هراسان٬سرگردان با آن قامت تا شده از شرم حضور...با تو یک بار دیگر به دیروزها رفتم تا به حرف دل خود گوش بسپارم و از واهمه ی حقارت خلاصی پیدا کنم....اما نخواستم که تن به اسارت بسپاری...اسارت لیلی...اسارت خسرو...اسارت رهایی.....رهایی یک رویا بود...ما اسیر خود بودیم پسر..اسیر واهمه های بی نام و نشانی که از قعر سیاهی آمده بودند...ما به جای روشنی٬سرخی را سلاح کردیم...و حاصل این نبرد٬ خاموشی ارغوانی امروزمان شد ......

آنا مرده.دو سال پیش تر.خاموش و در خواب.دیگر کسی برای رضا قصه نخواهد گفت...مش حیدر مرده.دیگر کسی تنهایی لیلی را پاسبانی نخواهد کرد....ممدحوسین مرده.سه ماه پیش.دیگر کسی حجره را رتق و فتق نخواهد کرد....رضا سال هاست که مرده.لیلی هم همین طور...گر چه خودش هنوز باور ندارد....ایمان مرده....یقین مرده...همان روز کنار استخر آن خانه ی اشرافی مرد....دنیا بدون باور است...بدون مادر...بدون قهرمان...بدون تندیسه ی قدیس وار عشق و وفاداری....از همه ی آن دیروزها تنها امید باقی مانده...امید ِ مردد ِ مشکوک....مشکوک به عشق....مشکوک به خود....مشکوک به خدا....اینجا تنها امید است که هنوز نفس می کشد.... امید که امتداد جهان را به گام هایی مرتعش پای می فشارد.....
آیینه دار
آن لاشه ای که در کفن آرزوی من
در خواب انجماد فرو رفت
نامش یقین نبود؟......
                                           "نصرت رحمانی"

+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت توسط امید.م |

این واژه ها همه هرز اند
     این تمبرها همه باطل.
دیری است تمام نامه های مرا باد
به آن محله های سمت دیگر دیروز می برد
سمت همان سیاه چاله ی خاموش
که ناگهان حجم تو را بلعید
حالا تمام کوچه های جهان
        بی چراغ چشم تو تاریک اند
            این واژه ها همه هرز اند.....
                                                 برگرفته از وبلاگ"مانی مقدم"
در نگاه حاج رضا نه کینه ای بود نه خشم و خشونتی.در نگاهش پرنده ی سرگردانی بال بال می زد.آن روز نمی دانستم که دیدار بعدی ما به هجده سال بعد موکول خواهد شد اما این یک واقعیت بود.این پیوند صمیمیت هم به آسانی یک رشته گسسته بود و من هاج و واج مانده بودم.نمی خواستم بدانم که از کجا خبردار شده است.نمی خواستم بدانم که چرا آن روز با آن نگاه مضطرب سرگردان از من خواست که دیگر نه به دیدار لیلی بروم و نه دیگر سراغی از او و حجره اش بگیرم.نمی خواستم از ماجرای رضا و خسرو و لیلی باخبر شوم.تنها می خواستم بدانم که حاج رضا حالا در باره ی من چه فکر می کند و آیا حالا مرا به چشم یک خائن کم ظرفیت نگاه می کند یا نه؟....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آنا کم حوصله و بیمار بود اما دلیلی نداشت که به رویم لبخند نزند و با حوصله به درد دل مسافر غریب سرگردان گوش نسپارد.حالا چای اش را در سکوت سر می کشید و چشم های هنوز زیبایش ساکن و افسرده به دهانم دوخته شده بود و من می دانستم که ذهن اش جای دیگری است.مثل مادری که گفته های فرزند صغیرش را وانمود به شنیدن می کند و دلش به سادگی افکارش می سوزد....
رفته بودم پیش آنا که خودم را تبرئه کنم و بگویم که بی گناهم.می خواستم از اتهام خیانت بری شوم و به وسیله ی او دل حاج را رضا را که به گمانم رنجیده بود به دست آورم.آنا باب دیگری را به روی ام گشود:

حاج محمد تقی ممقانی و آنا شهریور ۱۳۲۰ زندگی مشترک را آغاز کردند.محمد تقی که وارث حجره ی پدر شده بود جوان ساده و بی شیله پیله ای بود.همه ی فکرش ادامه ی راه پدر و گرداندن حجره و تولید فرزندانی بود که نسل را امتداد دهند.از آنا فقط همان پخت و پز و دیدارهای مکلف و مشروع شب های جمعه و بچه آوردن را انتظار داشت.یکی بود از هزاران مردی که به راهی مکرر می رفتند با همان هیات معهود و همان کسوت مسبوق.سوداهایش همانی بود که پدر داشت و پدر بزرگ و نیاکان جلیل القدرش... اما آنا از قماشی دیگر بود.سوداهای دور و درازی داشت.هم برای خود هم برای فرزندان.آنا زندگی را دیگرگونه می خواست و چشم به افقی دیگرگونه داشت.به پیرامونش نمی مانست.به زنانی که تنها نامی از انسان داشتند و نه اختیاری و نه سودایی...زندگی برای او ساختن بود نه سازش....
اولین فرزند که می بایست روشنی خانه می شد و امید امتداد تبار طولانی محمد تقی٬ناکار از آب در آمده بود.شاید به چشم زخمی٬ شاید به عقوبت معصیتی٬ شاید هم به دلیل آزمونی...هر چه که بود محمد تقی زود دست به کار شده و رضا را تولید کرده بود.مباد که اجاقش کور و حجره اش بی وارث بماند.لیلی هم خواهی نخواهی آمده بود تا چشمان پدر را هر چه زودتر به دیدار نوه ی دختری روشن کند.آنا بچه ها را بزرگ می کرد و در دل به آرزوهای کوچک شوهر می خندید.بچه ها را آن گونه که دوست می داشت شکل می داد چونان گل ناپخته ای که در دستان هنرمند پیکره سازی چربدست تاب می خورد و شکل می گیرد آهسته آهسته و به نرمی....شاید تاثیر قصه ها بود.قصه هایی از شهر فرنگ...شاید نوای شبانه ی هارپ...شاید اشعاری که کمتر نشانی از کهنه گی با خود داشتند...شاید هم تنها نگاه...نگاه اثیری و کم نظیر آنا بود که بچه ها را چنان شکل داد که گویی از جهانی دیگر آمده اند...از سیاره ای دور و بی نام ونشان.....
هر قدر رضا بزرگتر می شد٬محمد تقی دل سرد تر می شد...این پسر هیچ چیزش به مرد نمی مانست.نه نگاه های آرام مخملی اش.نه رفتار نرم پویه ی بی خشونت اش.مدام کتابی به دست داشت و در خیال بود.مدام زیر لب چیزی می خواند...نه سر در پی فرایض داشت نه دل در گرو کاسبی و حجره و چرتکه...ذره ذره در دل محمد تقی چیزی در جوشش بود.جوششی که سرانجام به آتشفشانی دمان مبدل گردید.درست همان روزی که رضا در خلوت خود اولین درس را تمرین می کرد.او داشت مشق ساز می کرد.سازی که به غرش پدر شکسته شد و این آغاز یک پایان بود....عشق پایان یافته بود و کینه جوانه می زد...سرزنش های هر روزه بود که از در و دیوار بر سر رضای نوجوان هوار می شد و رضا بود که هر روز بیشتر و بیشتر در خود فرو می رفت و هر روز بیش از پیش گام هایش مرتعش می شد و قامتش انحنا می یافت.تحقیر و توهین و تنبیه و بند٬ ابزار ناگزیر پدر برای سر به راه کردن پسر بود....حالا رضا به اجبار پدر راهی حجره شده بود اما دلش جای دیگری بود...تازه دیپلم گرفته بود و آرزوی دانشگاه دلش را آلوده بود.آرزویی که سه سال در برآورده شدنش تاخیر شد و سرانجام روزی به دانشکده گام نهاد که موجودی حقیر و ضعیف بود و سینه اش مامن کینه و بغض و اندوه بود.کینه ی هر چه که نشان از پدر با خود داشت....و حالا رضای نحیف در پی غولی بود که به در آید و آرزوهایش را برآورد و انتقامش را باز ستاند...غول کوچک فراخ چشم ِسیاه موی از چراغ بر آمده بود...از چراغ دانشکده....
خسرو ٬جنوبی پسر خدنگ قامتی بود.با بنیه ای که به کرگدن می مانست و نگاهی که چون استری چموش سرکش و بی آرام بود...و رضا شوریده حال و شیدا٬افسونی این تجلی منتظَر گشته بود...

چشم های آنا شط شوریده ی بهاری بود و کلامش زنجیر ستاره بود که نیمه شب تابستان کویری را در بند می کند.تنها آه بود که گاه گاه زنجیره را می گسست:

حالا نقل خانه ی ما خسرو بود.جانور خدای گونه ای که شیفته گان بسیار می داشت و چشمان بسیاران را در پس هر رفتار با خود به عاریت می برد.حالا در نگاه رضا زنبق کبودی شکفته بود و من بیم آن داشتم که آیا ساقه ی نازک تاب تحمل این گشایش حجیم پر وزن را خواهد آورد یا به تلنگری ناگاه کمر خواهد شکست....و سرانجام علاوه بر نام ٬دیدار خسرو نیز  فضای کاشانه مان را آلوده کرد....
این پسرک با محبت نسبتی نداشت.او هم تبار کینه و هم خانه ی نفرت بود.شعر می گفت اما شاعران را به سخره می گرفت.از عشق خلق می گفت اما خصومت بود که در پس هر کنایه اش نعره می کشید. رفتارش نمایش گونه بود.موجودی سخت سطحی و کم عمق که هر نفس در پی جلب مخاطب بود.آنچه این دو و سایر رفقاشان را به هم می پیوست عشق نبود کینه ی مشترکی بود که در قلب هاشان زبانه می کشید.گیرم که هرکدام دلیل جداگانه ای برای این کینه داشتند اما سمت و سو شان ظاهرا یکی بود.بچه های بدی نبودند پر شور و شر و صادق.آن ها صادقانه دروغ می گفتند.حتی به خودشان.دلشان می خواست کاری کنند اما نمی دانستند که این عشق است که آباد می کندو کینه جز تخریب ارمغانی ندارد.رفتار خسرو سخت گستاخانه بود.بی ادبی را با تهور اشتباه گرفته بود و با همه حتی با رضا اهانت آمیز برخورد می کردو این برای من سخت عجیب بود که چطور رضا این ها را نمی بیند.چطور تن به این سخافت بی منتهی می سپارد.چند باری خواستم زنهارش دهم اما هر بار هراسی آشنا منعم می کرد:رضا داشت کم کم قد راست می کرد.حالا خورشید کوچک کمرویی گاه گاه چشم هایش را شعله ور می کرد.دیگر از آن بغضی که چله نشین همواره ی گلویش بود کمتر نشانی بر جای بود.این ها را من می دیدم و شاد می شدم.پدرش نه می دید نه دیگر برای اش مهم بود.تنها آرزویش این بود که دیر یا زود سنگ روزگار سر پسر را نرم کند و به حجره بازش گرداند....من از عمق کینه ی رضا آگاه بودم.می دانستم که او به بی راهه می رود.می دانستم که این نه افکار خسرو بلکه هیبت هیولار وار بی واهمه اش است که رضا را مجذوب خود می کند اما با خود می گفتم بگذار حالا که از قفس رسته ٬پر کشیدن را بیاموزد٬سرانجام مقصد را خواهد آموخت و دیر یا زود در می یابد که مسیر نه آنی است که می پندارد.نمی دانستم که این نه پرواز ٬که جهش فنری است که به ناگاه از فشار رسته است.نمی دانستم که بال های چوبین به کوچکتر نسیمی در هم خواهند شکست...نمی دانستم کسی که راه رفتن نداند چگونه پرواز می تواند کرد.....نمی دانستم خسرو خود بندی دیگر است....

دیر یا زود باید اتفاق می افتاد.حکومت که نه ریشه در مردم کوچه و بازار داشت نه میانه ای با سرمایه دار سنتی و از همسایه ی شمالی هم وحشت کابوس واری را با خود یدک می کشید هر جنبشی را شورشی علیه خود می دید و این لگد پرانی ها را تاب نمی آورد...و رضا که از قفس پدر رسته بود نا غافل تن به قفس حکومت سپرده بود و به حبس رفته بود....و رضا ناگهان به اعماق رفته بود...درست بعد از آن روز که خسرو فرو غلطیده بود.آن روز پاییزی که در یک درگیری٬ بر شوره زار پیراهنش بارانی از گل سرخ باریده بود و غنچه ی جمجمه اش به نوازشی سربین شکوفیده بود....گلوله هایی که جسم خسرو را دریده بود روح رضا را هم چاک چاک کرده بود...رضا هم مرده بود.....
کلمات آخر آنا نصیحتی با طعم التماس بود:برو پسر...برو و جوانی کن...به خاطر خودت برو...رضا از تو رنجیده خاطر نیست...مطمئن باش...برو و خودت باش... 

کاش آنا گریه می کرد.کاش می توانست گریه کند.کاش می توانست از شر این بغض ابدی خود را خلاص کند....بهار بود...بهار سرد و پر از تگرگ تبریز که کوچه ها را گلوله باران می کرد و عصمت شیشه ها را لکه دار می کرد...و درخت ِپشت پنجره تو سری می خورد... وبرگ هایش را باد می برد... وشکوفه هایش را از یاد می برد....بهار بود اما رویش تقلایی سخت عبث می نمود...

بیغوله را ترک کردم و هر طور شده به خواب گاه رفتم.رفتم و جوانی کردم.رفتم و آتش ها سوزاندم.رفتم و از یاد بردم.حاج رضا را.آنا را.خسرو را...عشق لیلی را...از یاد بردم که چطور نفهمیده ام که آنا هیچ سخنی از عشق لیلی و خسرو نگفته است...رفتم و از یاد بردم که هنوز دلیل برخورد آن روز حاج رضا را نفهمیده ام.....خیلی چیزها را از یاد بردم...باز دل دادم...باز از یاد بردم...باز عاشق شدم....باز از یاد بردم....اما یک چیز را هیچ گاه از یاد نبردم:زنی را که پشت پنجره های پرده اندود تا ابد منتظر مردش نشسته و در انتظار خواهد مرد...از آن به بعد یکی از قصه هایم برای دوستان٬برای خواهران و برادران و برای همسرم٬قصه ی لیلی شد و عشق ناتمام بی پایانش...لیلی اسطوره ی تا همیشه ی عاشقانه گی شد و تندیسه ی قدیس وار وفاداری......
باقی این حکایت تا حوصله ای دیگر...... 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت توسط امید.م |