همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد/پروازی نه٬گریزگاهی گردد/آی عشق٬آی عشق چهره ی آبی ات پیدا نیست/و خنکای مرهمی بر شعله ی زخمی/نه شور شعله بر سرمای درون/
.......آی عشق٬آی عشق رنگ آشنای چهره ات پیدا نیست....
"شاملو"
آبتین داشت شعر جدیدی را که توی مهد کودک یادش داده بودند می خواندو نیکی هم سعی می کرد هر طور شده همراهی اش کند:گوساله ام گوساله گوساله ای دو ساله شیر می خورم چاق می شم مثل بابام گاو می شم.....
بخوانید فرزندانم...بخوانید عزیزانم...هر چند ترانه تان بی هوده باشد اما بی هوده گی نیست....بخوانید که امتداد سکوت فریاد است و امتداد فریاد جز پارگی حنجره حاصلی نتواند داشت....آواز خواندن را یاد بگیرید...بهترین آوازها را برای تان خواهم ساخت....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گروه بان قد بلند٬ دل زده و شماتت بار جمعیت داخل مسجد را نشان داد و گفت:یک ساعته اون تو ان معلوم نیست چی کار دارن می کنن....مرد مسنی که رنگ لب هایش نشان از گرفتاری ناپسند و کهنه ای داشت گلایه کنان گفت:خوب چه کار کنیم جناب سروان شناخت نداریم...گروه بان با لحنی که خسته گی را فریاد می کرد گفت:بابا یه هفته اس که گونی گونی دارن عکس و تفضیلات پخش می کنن آخه اون تو که فقط چارتا اسمه و شماره چه جوری می خواین بشناسین.....چند نفری که کارشان تمام شد و خارج شدند٬گروه بان با احترام اشاره کرد بفرمایین آقای دکتر...من و بانو داخل شدیم....من قبلا رای داده بودم وداشتم رزیتا را که تازه از مجلس ختم برگشته بود همراهی می کردم.حالا ساعت هفت بود و مسجد نسبتا شلوغ......
صبح ساعت هفت و چهل دقیقه با اس ام اس حامد از خواب بیدار شده بودم.این مرد میهن پرست با وجودی که از خطرات این کار به خوبی آگاه بود اما باز دلیرانه و مردانه٬به کلیه ی رفقا اس ام اس تبلیغاتی فرستاده بود و صبح تعطیلْ بدخوابشان کرده بود.این کار خیلی خطرناک بود چون معلوم بود که به همین علت تا لحظاتی دیگر کلیه ی سوراخ های گوارشی و غیر گوارشی اش آماج حملات کلامی و نوشتاری این جماعت بد خواب قرار خواهد گرفت٬اما در راه مام وطن باید سر داد و چند سوراخ ناقابل که این حرف ها را ندارد ....
ساعت پنج و ربع بود و من در معیت کلیه افراد تیره و طایفه٬گوشه ای از مسجد روی زمین نشسته بودم و داشتم برگه های رای را پر می کردم.پدرم با انگشت جوهری گوشه ای ایستاده بود و داشت یکی از کارگرهای سابقش را نصیحت می کرد تا کمتر از آن زهرماری بکشد و برای محکم کاری چند ضربه هم با عصا به کله ی کارگر سابق که باقر باقالی نام داشت زد.پدرم برای رای دادن فقط انگشت زده بود و بقیه ی کارها را بچه ها انجام داده بودند.من حالا داشتم برگه ی مادرم را پر می کردم و زیر چشمی ایشان را می پاییدم که داشت جلوی یکی از لیست ها تمام تلاشش را می کرد بلکه بتواند حداقل یکی از اسم ها را بخواند اما یک هو انگار که کشف مهمی کرده باشد رو به پدرم انگشت اشاره اش را نشان داد و گفت:حاجی من با این انگشت زدم تو چرا با شستت انگشت زدی؟...پدرم لبخند حکیمانه ای زد و سعی کرد به مادرم حالی کند که مهم انگشت زدن است فرقی نمی کند کدامش باشد.....
ساعت سه و نیم بعداز ظهر ناگهان تصمیم گرفته بودم که رفقا را تشویق کنم تا در این امر خطیر شرکت نمایند و مشت محکمی بزنند.استدلالم هم این بود که به دلیل عدم شرکت کافٌـه ی خلق در امر مشت زنی٬ضایعه ی جبران ناپذیر شکست مشت زنان میهن در بازی های آسیایی به وقوع پیوسته و این امر برای متنبه شدن جماعت باید کافی بوده باشد...و حالا بعد از نوشتن رای مادر داشتم جواب اس ام اس ها را می خواندم.شبنم نوشته بود برو بچه...علی تصویر یک بیلاخ فرستاده بود.ستاره تصویر یک شی ضخیم و استوانه ای شکل را فرستاده بود که شاید پرتره ای از مهم ترین اندام شوهرش امیر بود.احتمالا شب گذشته ایشان استفاده ی کافی را از این عضو حیاتی برده بودند که اینچنین سخاوتمندانه حاتم بخشی می کردند. شاید هم به نشانه ی حسن نیت می خواستند سهم قطعی و حق مسلم خود را این چنین با بنده قسمت کنند.کامران گفته بود رای نمی دهد چون همه شان سر و ته یک کرباسند... دیگران هم کم و بیش چیزهایی در این حدود فرستاده بودند.بنده همین جا واز همین تریبون مراتب سپاس بی شائبه ی خود را اعلام می دارم....
کنار یکی از لیست ها دو نفرایستاده بودند و با جدیت هرچه تمامتر از روی لیست شوراها و به ترتیبْ خیلی قشنگ اسم پانزده نفر اول را توی برگه نوشتند.بعد از پر شدن برگه از روی همان لیست و با دقت برگه های دیگر را هم پر نموده و به دلیل ضیق جا نتوانستند اسم باقی لیست را هم یک جوری جای بدهند.بعد از اتمام کار با ادب هر چه تمام تر برگه را داخل صندوق ریختند و بعد از مصافحه با کلیه ی اشخاص و ادای احترام به سروان حاضر در محل ٬حوزه را ترک کردند تا به بقیه ی امور بپردازند....
حالا ساعت هفت و ده دقیقه بود و رزیتا منتظر بود که بعد از بررسی شناسنامه اش توسط بانوان مربوطه انگشتش را جوهری کند و رای بدهد.درست در لحظه ی فوق الذکر ناگهان کشف بزرگی دل و جانم را منور نمود:بانوان کنار صندوق اصلا سبیلو و دافع الوجود و مضیع الاحساس نبودند.....
یادش به خیر٬ آن وقتها یکی از نشانه های ورع و پارسایی در چنین بانوانی پرهیز از هر گونه مظاهر زینتی و خودداری از عمل قبیحه ی بند و اصلاح خصوصا در دوشیزگان طاهره و باکره بود ولی حالا نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود که همه گی تا حدودی آراسته و دل آرا بودند و حتی دو تن از بانوان مربوطه ابروها و دور لب ها را تاتوی خوبی کرده بودند که خیلی به دل می نشست.یکی از بانوان که جوانتر بود و چشم های میشی دل نشینی داشت وقتی که متوجه دقت کم نظیر اینجانب به چهره ی ملیحش شد بلافاصله آماده شد که این عمل ناشایست کچل ِ ریش اجق وجق را با اخمی انقلابی پاسخ بدهد و توی دلش بگوید مردک از ریش سپیدش ــ که همین امروز به شکلی کاملا امروزی آرایش داده شده بود و سخت مورد تایید و نشویق بانوی هم نفس واقع شده بود ـــ خجالت نمی کشد و توی صورت آدم زل می زند.اما لبخند پدرانه و خسته نباشید جنتلمنانه ی ریش سپید فوق الذکر ایشان را از انجام هرگونه اخمی منصرف نموده و به جای آن٬سعی نمودند که بررسی نمایند این زن و شوهر چقدر به هم می آیند....توی شش و بش بررسی احوالات بانوان مذکور بودم که ناگهان دستی با عکسی به سمتم دراز شد.دست یاد شده متعلق به پروین چخماق مادر یکی از دوستانم بود که مرا به دادن رای به صاحب عکس که از بستگانش بود تشویق می نمود.مرد توی عکس با انگشت داشت به جایی در دور دست اشاره می کرد.....
یادش به خیر بچه گی ها...یک خسرو گندیده ای داشتیم که اصلی ترین تفریحش این بود که از توی دماغش اجسام ناخوشایند جامدی را خارج کند و با تهدید به طرفمان بگیرد و از دیدن چندشمان لذت ببرد کمی که بزرگ تر شد و عقل توی سرش آمد به این نتیجه رسید که لذت بردن از چندش دیگران کار سخیفی است واز یک آدم حسابی بعید است به همین خاطر تصمیم گرفت از این هنرش بهره ی دیگری ببرد:او با استفاده از این عمل از سایرین اخاذی می کرد و به مقاصدش می رسید.درست است که هدف وسیله را توجیه نمی کند اما خوب انصافا برای او وسیله ی کاملا مناسبی بود....
حالا این آقای توی عکس عجیب مثل خسرو بود.انگار داشت تهدید می کرد اگر به من رای ندهی این را که نوک انگشتم است به صورتت می مالم.البته آدم نباید به دیگران بی خودی بهتان بزند راستش هر چقدر دقت کردم چیزی نوک انگشتش نبود اما انصافا سوراخ های گشاد دماغش گواهی بر این موضوع بود که ایشان هم تبحر مخصوصی در کندو کاو در ناحیه ی بینی دارد....
آه...این پیرمردی که دارد با عصا شانه هایم را نوازش می دهد و مرا به نام می خواند کیست؟...هم او که با دندان های بزرگ و فک همچون اسب آبی اش از جگر فریاد می دارد:دکتر امید...دکتر امید....
بله ...این آقا٬حاج عباس شیرودی هم سایه و دوست قدیمی پدرم است که می خواهد رای او وبانویش را بنویسم و در مقابل این پرسش که باید نام چه کسی را بنویسم٬فکورانه لبخند می زند که:مهم رای دادن است آدمش فرق نمی کند همه شان سر و ته یک کرباسند.....
ساعت هفت و ربع جمعه بیست و چهارم آذر ماه سال هشتاد و پنج خورشیدی٬ لحظه ی بزرگی در زندگی من بود...درست در چنین هنگامی بود که من تازه فهمیدم به چه کاری علاقه دارم:رای نویسی برای پیرزن و پبر مردها....حالا بعد از نوشتن رای های حاج عباس و بانو داشتم با خوش رویی رای یکی دو نفر دیگر را می نوشتم و آنها داشتند غر می زدند که زود باشم تا به کارشان برسند.....
انگار فریادهای دکتر امید...دکتر امید ِ حاج عباس کار خودش را کرده بود چون نگاه های افراد کنار صندوق مهربان تر شده بود و جناب سروان حاضر در آن حوالی با لبخندی نه چندان دل نشین التماس دعا داشت که برای پا درد کهنه اش علاجی٬ چیزی پیدا کنم....
هی... جوانی...انگار همین دیروز بود که نیلوفر جزغاله را بغل می کردیم و گونه هایش را می بوسیدیم و او هم در عوض روی مان جیش می کرد.حالا همین نیلوفر٬برای خودش دختر هفده هجده ساله ی سیا سنبو و خانمی شده و آمده است تا با رای دادن در سرنوشت خود سهیم باشد و فردای بهتری را رقم بزند.این بانوی جوان اما آگاه در پاسخ خبرنگار ما که نحوه ی گزینش کاندیداهای مورد نظر را پرسیده بود با لبخندی فیلسوفانه گفته بود:من فقط به خانم ها رای می دم.از بین خانم ها هم اونایی رو انتخاب می کنم که اسمای ایرانی و امروزی داشته باشند....دوستان عزیز نمی دانید که با شنیدن این جملات آن هم از زبان بانویی نو جوان و آگاه چه حس سرمستی طرب ناکی تمام وجودم را فرا گرفت.در دل به این همه میهن دوستی و مسئولیت شناسی آفرین گفتم و برای این نوجوان وهمه ی نوجوانان آگاه این مرز و بود آرزوی موفقیت کردم....
عزیزانم٬همانا ازدواج و داشتن یک همسر فهیم می تواند بسیار مشکلات لاینحل آدمی را حل کند و سوالات بی پاسخ بی شمار را پاسخ گوید.خدا را شاکرم که بانوی انگشت جوهری اینجانب٬پس از انداختن رای خود پرسش مرد کنجکاو خود در مورد علت به کار گیری تاتو توسط آن بانوان پرهیزگار که یکی شان کمی هم هوش ربا بود را با لبخندی عالمانه پاسخ داده بودند:با وجود داشتن چنان خطوط مفیدی در نواحی ابرو و پلک و دور لب شما همواره مرتب و آرایش کرده هستید بی آن که لازم باشد جهت انجام وضو آرایش ها را پاک کنید و نیز می توانید با طیب خاطر در مجالس عزاداری شرکت نمایید بی آن که کسی برای آرایش نابه جاتان زیر لبی شماتت تان کند...این طوری می شود هم پارسا باشی هم زیبا....
ساعت هفت و نیم بود و من در حالی که در دل به این امتزاج فرخنده ی زیبایی و پارسایی احسنت می گفتم دست در دست بانوی انگشت جوهری حوزه ی رای گیری را ترک می نمودم و ضمن اینکه با لبخندی دوستانه و حرکات سر با بانوان پرهیزگار و البته جناب سروان وظیفه شناس خداحافظی می کردم ٬به اتفاق فرخنده ای می اندیشیدم که زیبایی و پارسایی را با یکدیگر آشتی داده بود....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من از دنیای بی همراز٬من از شهر بد بی ساز٬من از کوچه ی بی آواز می ترسم....
من از کابوس پر تشویش٬من از رویای بی تردید٬من از طعم خوش تخدیر٬ از تسلیم می ترسم....
من از بی راهه ی بن بست٬من از می خانه ی بی مست٬من از شهر مجازی بی سیرپرست می ترسم..
سیرپرست عزیز٬همین که هستی و می نویسی خودش خوب است....
نه امید به یکه سواری رهایی بخش دارم ٬نه سر وسرٌی با کسی٬نه دل فریاد کردن و نه پای رفتن....
نه! به قول آن عزیز٬به خطاب کسی نیامده ام تا به عتابش بروم....
اینجایی ام و اینجا خواهم ماند و به گفته ی آن بزرگ چراغم در همین خانه خواهد سوخت...
دکتر حامد عزیز٬من هم همین کار را می کنم بی آن که دل به معجزه ای بسته باشم.....اما این کار را نه به معنای بیعت با کسی می دانم و نه آن را به حکم وظیفه انجام می دهم...... اگر خوب دقت کنی می بینی که دلایلم برای این کار را در نوشته ی قبلی نوشته ام......از نقش بازی کردن و جلب تبصره ی ترحم هم دیگر خسته ام ....
دکتر حامد عزبز٬من هم این کار را می کنم اما امید معجزه ای ندارم...داداشت پشم و پیلیش ریخت بس که به معجزه دل بست....
بی کلامی٬همه ی درد بود/وسکوت که لحظه ها را بلعید/امشب باز هم سرد مانده است/پنجره تا بی نهایت باز است......
"ریحانه"
من و آرزو زعیمی٬بی صدا چپیدیم توی اتاق ....آرزو ماتیک جگری آرزو برانگیزی زده وزیر ابروهایش را به طرز آرزو بر باد دهی برداشته بود و من به تقلید از صمد بهرنگی٬ کلاه ِ پشمی ای که چوپان ها به سر می گذارند را به سر گذاشته بودم. یکی از سه استادی که بعد از دو ماه حضور در بخش جراحی تازه چشم مان به دیدارشان روشن شده بود٬آب دهان اش را قورت داد و از آرزو محل ِ دقیق سوراخ آنوس* را پرسید و از من تکنیک جراحی دکتر شولدر گولدن هایزن مایر** در هماتوم های تروماتیک ِ رترو پریتوئن ***را...
آرزو بیست گرفت و من شدم هفت....با خشم گفتم:تو نان ِ ماتیک ات را خوردی آرزو..و او با لبخند گفت تو هم چوب ِ خریت ات را می خوری امید جان ....منظورش نمایشی بود که در آن کله ی اساتید بخش جراحی را به حراج گذاشته بودیم...
گفتم:من اگر سرم هم برود ماتیک نمی زنم و به ابروهایم هم دست نمی زنم ...این خیلی بی شرمانه و به دور از عفت و حجب و حیا است...گفت:به خودت مربوط است اما منت اش را سر من وبقیه نگذار...این را خودت انتخاب کرده ای....
ببین آرزو جان٬با همین کارها لگد به بخت خودت زدی و باعث شدی که من از دادن پیشنهاد ازدواج به تو منصرف بشوم و تو هم مجبور شدی تن به ازدواج با یک فوق تخصص جراحی توراکس**** بدهی و حالا ناچاری سالی سه ماه را بی تن پوش و بی پاپوش آواره ی بلاد غربت بشوی و با هواپیمای شخصی ِ شوهرت به هاوایی و جزایر قناری و آنتالیا بروی...حق ات است دختره ی ِ چشم سفید ِ نمک نشناس....
*******************
توضیح مهم:دانستن یا ندانستن معنی ِ کلماتی که با ستاره مشخص شده اند هیچ تاثیری در درک مطلب فوق ندارد.......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لب های قلوه ای ماتیک زده٬چشم های درشت عسلی با مژه های ریملی ِ تاب دار و نگاه مغرور و بی اعتنای دخترکِ پشت میز برای به تاپ تاپ در اوردن سنگین ترین دلها بس بود چه برسد به دل ِ بعضی ها که نزده می رقصد....
آرام و سربراه٬مثل کودکی دبستانی که منتظر نوبت است تا امتحان شفاهی علوم اجتماعی را بدهد٬روی یکی از صندلی ها نشسته بودم تا نوبتم برسد.سمت راستِ من ٬مردک ِ زمخت پوست سنگ پایی ای نشسته بود که از همه ی جانش بوی کوکو سیب زمینی می آمد.مطمئنم اگر آفتابه اینجا بود اسمش را می گذاشت کـَتٌ ِ یتیم و به سر و ریختش پوزخند می زد....کـَتٌِ یتیم بی خیال داشت چرت می زد و در خواب گاهی چیزی را نشخوار می کرد...سمت چپم جوانک بیست و هفت٬ هشت ساله ای که پیشانی ِ بلند و سبیل های پرپشتی مثل برس داشت٬ این پا و آن پا می کرد و هی به ساعتش نگاه می کرد و دور و برش را با بی میلی می پایید.نگاهش طوری بود انگار از بالای قله ای دست نیافتنی دارد آدم های آن پایین را اندازه ی مورچه می بیند. هیبتش به "توتر" می مانست.همان لاک پشت ِ کارتونی ِ ندانم کار ِ محبوب ِ کودکی های من...
چند نفری جلوی ما بودند که دخترک و زن مسن کناردستی اش ــ که اندام غول آسایش به سماور های ورشویی غول پیکر شبیه بود ــ داشتند پرونده هاشان را بررسی می کردند....همان اضطرابی را داشتم که هر وقت به اداره ای می روم سراغم می آید و چهره ام را شبیه خرس های خنگ ِ گیج و گول می کند.خدا خدا می کردم که همه ی مدارک را همراه آورده باشم و اشکالی ٬چیزی پیش نیاید....
کـَتٌ یتیم داشت خرخر جانانه ای می کرد و من خیره خیره داشتم مرد کوتاه قدِ سنتی مآبی را می پاییدم که غفلتا معلوم نبود از کجا پیدایش شده بود و پرونده اش را طلب کارانه روی میز کوبیده بود و اعتراض سایرین را نه به چهره ی مبارک آورده و نه به بیضه ی فرٌخ پی گرفته بود.لحن صدا و نگاهش طوری بود که باید می پذیرفتی که رییس اداره ٬هم ولایتی اش است وباید کارش بی نوبت راه بی افتد چنان که دیگران و از جمله لب قلوه ایِ خانمان سوز این را پذیرفتند و کارش راه افتاد....
خوانندگان عزیز توجه فرمایید...خوانندگان عزیز توجه فرمایید:درست در همین لحظه کـَتٌ ِ یتیم مرتکب عملی شد که باعث باز شدن نیش من و در هم رفتن سگرمه های توتر گردید...ایشان در خواب و به طور کاملا غیر ارادی رایحه ای از خود خارج نمودند که به قدری غلیظ بود که توتر با قهری انقلابی و سگرمه هایی در هم و به شکلی کاملا غیر ارادی پنجره را گشودند و نگاهِ غضب ناک ِ ویران گری به چهره ی ایشان افکندند...اما اینجانب از این که حدسم کاملا درست در آمده بود به وجد آمده و در نشیمن گاهم مجلسی از رقص و طرب برپا نمودم. درست فهمیده بودم: دیشب توی اتوبوسی که ولایت ِ ایشان را به تهران ربط می داد٬ ایشان مقدار معتنابهی کوکوسیب زمینی مصرف نموده و در حال هضم آن بودند و گاز های فوق الذکر حاصل فعل و انفعالات ِ شیمیایی در داخل دستگاه ِ گوارش اشان بود....خوانندگان عزیز هم اینک به ادامه ی ماجرا توجه فرمایید....
کسی که نوبتش رسیده بود جوانک بلند قامت و بلند مویی بود که ریش مدل جدید و پوست نیمه گندمی اش عجیب ترکیب دل نشینی داشت.مطمئنا خداوند بعد از خلقت ایشان آهی از سر رضایت کشیده و به فرشته ی کنار دستی شان فرموده بوده اند:آهان... این یکی خیلی خوب شد....
جوانک که نگاه خرمایی مسحور کننده اش به جانی دپ می مانست٬جوری چشمهای جنتلمنانه اش را با چشم های لب قلوه ای ِ خانمان برانداز جفت و جور کرد که حتی از این فاصله هم می شد گرمای گونه های گر گرفته ی دخترک را حس کنی و صد البته به او حق بدهی که چنین آتش به جان و با دستهایی که زلزله را تداعی می کرد به بررسی پرونده های پسر بپردازد...
خوانندگان عزیز بسیار عذر می خواهم که داستان را قطع می کنم اما درست در لحظه ی حاضر٬جناب آقای کـَتٌِ یتیم چنان عطسه ی فورانی و ایضا دورانی ای فرمودند که نه تنها سرتاپای اینجانب و توتر ــ که فاصله ای قابل توجه از هم داریم ــ را به رطوبتی چندش انگیز و پلشتی بی آگندند٬بلکه تشعشعات این انفجار ِ حماسه آمیز دیگر حضار را نیز بهره مند نمود.... لطفابه ادامه ی ماجرا توجه فرمایید....
مثل اینکه پرونده های جانی دپ مشکلی داشت.این را می شد از تامل ِ لب قلوه ای ِ دودمان برباد ده و بانوی سماورسان بفهمی...اما یک نگاهِ محزون ِ جانی٬ که عطر قهوه ی فرانسوی می داد کافی بود تا لب قلوه ای ِ بنیان کن را وادارد که مثل کارمندی وظیفه شناس گوشی را بردارد و رییس را مجاب نماید که ایراد مهمی نیست و بهتر است ارباب رجوع را تکریم کرد...به حمدالله کار جانی راه افتاد و او با نگاهی که طعم شیر و عسل داشت گفت که جبران می کند و من داشتم تصورمی کردم که چه استادانه و محکم این محبت را جبران خواهد کرد و در همین حال توتر را دید می زدم که با انزجار چشم به دهان باز و چشم های بسته ی کـَتٌِ یتیم دوخته بود.....
...و البته که پرونده ی اینجانب ایرادهای بزرگی داشت و لب قلوه ای ِ بنیان کن هم چاره ای نداشت جز این که مرا به اتاق جناب رییس حواله بدهد....
رییس با ته ریش ِ سپید و چشم های آبی ِ پرحرارت داشت دو بانوی کمی گوشت آلود ِ چشمْ گرجی را با دلسوزی و ایضا دل دوزی ِ هر چه تمامتر راه نمایی می کرد و طبیعی بود که حل مشکل این حقیر کج و کوله ی دیو آسا را به بیضتین فرٌخ فال واگذارد...هیبتش آدم را عجیب به یاد گریبایدوفی می انداخت که به زور هم که شده می خواست مشکل زنان گرجی را حل کند٬منتهی اینجا خود ِ بانوان گرجی هم بی تمایل نبودند. لبخندشان که کاملا رضامندانه بود....
درمانده و سرخورده توی راه رو ایستاده بودم و داشتم برای خودم ترانه ی غمگینی که مضمونی یاس آور داشت را زمزمه می کردم.... گویا کـَتٌِ یتیم و توتر هم به سرنوشت من دچار شده بودند و هاج و واج پی ِ چاره ای بودند...مانده بودم چه بکنم...این همه راه تا کرج را برگردم؟....نه فرصتی نبود ..اگر امروز نمی شد دیگر نمی شد...چه کار کنم؟...بروم پیش گریبایدوف و بیضتینش را که لابد حالا درشت و آب دار هم شده بود به دستمالی فرو مالم؟...نه...نه...ای بابا ..امید از تو این کارها بعید است...تازه این کارها چم و خم و لمی دارد که تو از آن ها بی اطلاعی...مگر نشنیدی که می گویند فرو مالش خایتین را مر آدابی است خاص....نه....آهان چطور است مثل نیای غیور خویش بر علیه این گریبایدوف ِ دزد ناموس سر به شورش بردارم و خایتینش را فروپیچم و دمار از روزگارش در بیاورم؟...این یکی را خدا وکیلی خوب بلدم...بروم هرچه از دهانم در می آید بگویم و پدرش را در بیاورم؟...اما خوب...بعدش که چه؟..کارم که راه نمی افتد ..می افتد؟...نه بابا اصلا شورش یعنی چه ؟...آن یک باری هم که نیاکان غیورمان شوریدند و هر چه نابدتر گریبایدوف را از پس یقه اش در آوردند برای هفت پشتمان بس است:دو تا زن گرجی را نجان دادیم و در عوض روس ها دمار از ناموس مان درآوردند و به پی پی خوردن و غلط کردم افتادیم....نه بابا حالا دور و زمانه ی مهرورزی است دعوا یعنی چه.....
کـَتٌِ یتیم داشت زوزه می کشید و کلماتی که فقط خودش می فهمید و مثل اینکه فحش های آب داری بود را نثار اموات و ارواح گذشته گان صاحب اداره می کرد.طوری به میز چسبیده بود که گفتی طوفان نوح نیز بنتوانست او را از میز جدا کند....لب قلوه ای ِ خانه خراب کن چاره ای نداشت مگر این که گوشی را بردارد و به رییس زنگ بزند و کارش را راه بی اندازد....
حالا فقط من مانده بودم و توتر که کارمان هنوز راه نیفتاده بود...توتر ناگهان با گردنی افراشته و ژستی از خود مطمئن شیهه کشید:خانم محترم من پزشک ِ این مملکتم...وقت من ارزش داره....گناه ِ من و امثال من چیه که نمی خوایم از راه ِ دیگه ای وارد بشیم؟....حالا مطمئن بود که لب قلوه ای٬لب ِ پایینی ِ دل گزایش را با دندان می گزد و می گوید:ای وای فداتون بشم دکتر جون....شما اینقدر ماه بودین وما نمی دونستیم؟الان کارتونو راه میندازم......
اما...اما نه...لب قلوه ای ِ نابودگر بی اعتنا و دل زده گفت:اتفاقا شما که تحصیلکرده این باید قانونو رعایت کنین آقا....و رفت که سری به دستشویی بزند....
لبهایم غنچه شده بود و داشتم نفس نفس می زدم...انگار داشتم جان می کندم و خفه می شدم...
صدای ویز ویز ریه ام سالن را پر کرده بود...آخر مگر نگفته ام که من آسم دارم و در لحظه های عصبانیت دچار تنگی نفس می شوم...های خلایق به دادم برسید الان خفه می شوم....توی شیشه ی پنجره چهره ام را دیدم که کبود شده بود و چشم هایم داشت بیرون می زد...بانوی سماورنشان اولین کسی بود که متوجه ام شد و با نگاهی مادرانه حالم را پرسید...حالا نوبت هنرنمایی توتر بود که با چهره ای جدی به سراغم بیاید و وگوشش را روی سینه ام بگذارد و عالمانه بگوید:حمله ی آسمه....سماور دوان دوان رفت و با لیوانی آب برگشت...لیوان که چه عرض کنم کاسه ای کج و کوله که احتمالا گریبایدوف از آن برای سنت ِ حسنه ی نوره کشیدن استفاده می فرمود....توتر دکمه های لباسم را باز کرد و سعی کرد مثل دکتر های خارجی ِ توی سریال ها با کلماتی دلداری دهتده آرامم کند...یکی دو نفر دور وبرم جمع شده بودند و دل می سوزاندند...جهان داشت به حال من خون گریه می کرد اما این لب قلوه ای ِ جان و دل برافروز انگار نه انگار....داشت چایی اش را می خورد ولابد توی دلش به چشم های زنجبیلی ِ جانی فکر می کرد. عین خیالش هم نبود که مرد میان سال محترمی دارد از فرط تنگی نفس جان می دهد اینجا...بد زمانه ای شده... مردم ِ لب قلوه ای ِ دل و جان به یغما برنده٬ به مرگْ هم دیگر بی اعتنا شده اند...آنهایی هم که اعتنا می کنند آنقدر شبیه سماور هستند که آدم اصلا بهبودی قابل توجهی پیدا نمی کند......این توتر هم که دست بردار نیست و مثلا می خواهد به سایرین نشان بدهد که چقدر آدم به درد بخوری است و زندگی و مرگ ِ دیگران در دست ِ اوست...هی توتر جان...از قیافه ات معلوم است که بزرگ ترین موفقیت زندگی ات قبولی در کنکور بوده است و گرنه بعیدمی دانم که بتوانی حتی یک شاش بند ساده را درمان بکنی یا حتی فرق ِ حمله ی آسم و نقش بازی کردن را بفهمی....گر چه همین تنگی نفس پیزوری ِ نمایشی باعث شد تا سماور با انسانیت هر چه تمامتر تبصره ای چیزی دست و پا کند و کار مرا راه بیاندازد ....
نیم ساعت بعد ورقه ی امضا شده در دست ٬خرسنداما کمی اندوه گین داشتم اداره را ترک می کردم... اشتباه نکنید اندوه من جنبه ی شخصی نداشت و به خاطر مفارقت ِ لب قلوه ای ِ نابسودنی نبود بلکه جنبه ای کاملا انسانی داشت:غم ِ توتر٬ که مایوس و محزون راه بازگشت در پیش گرفته بود و زیر لب به مملکت و ملتی که باعث فرار مغزهایی مثل او می شوند نفرین می کرد٬داشت خواب در چشم ِ تـَـرَم می شکست.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک هفته است که از سیرپرست خبری ندارم.احتمالا هنوز پشت چراغ قرمزی که یک هفته است خراب شده ایستاده و منتظر است ببیند که بالاخره کی درست اش می کنند.لابد حالا دارد دور و برش را به دقت می پاید و وقتی مطمئن شد کسی متوجه اش نیست ٬ به سربازی که چند متر آن طرف تر دارد دو نخ سیگار مونتانا می خرد و مردمی که بی توجه از چراغ قرمز عبور می کنند٬یواشکی و زیر لبی می گوید:نامرد هایِ بی مسئولیت ِ قانون شکن.....
ر رنگ نگاهت ژرف و زیبـا مثل دریاسـت آنجا که باید دل به دریـا زد همین جــاسـت
ز زیبــا امیــری قصــد فتــح شهــر دارد در کوچه های قلب من اینـگـونه نجواسـت
ی یلدای خاموشـی و تنـهایی سـر آمــد زیرا که چشـمت قصـه گوی خلوت ماست
ت تـاپیش ازاین جزخودنمی دیدم به دنیـا امــروز در آیـینــه هم روی تــو پیـداسـت
ا امٌید در نومیدی خود غوطـه می خـورد اکنون دلیـل و شـوق پـروازش رزیتــاسـت
"خودم"
همسر بهتر از جانم سلام.......
ماه آذر هم بالاخره از راه رسید.آخرین ماه فصلی که همیشه دوستش داشته ام و بهترین خاطره هایم در این فصل شکل گرفته اند:کسب گواهی نامه ی پایه دوی رانندگی٬گرفتن کارت پایان خدمب مقدس سربازی٬تولد دخترم نیکی که زیباترین دختر هزاره ی سوم می باشد و... و سالگرد ازدواج با شما بانوی هنوز و همیشه....بله...چه خاطرات خوبی...
امروز چهارم آذر ماه سال گرد ازدواجمان است....خوب٬من در این روز خجسته تصمیم گرفته ام که تو را غافلگیر کنم و به سوالی که سالهاست از پاسخ دادن اش طفره رفته ام٬به طور کاملا خصوصی جواب بدهم...بله ...حالا دیگر وقنش رسیده است...
یادت نرفته که...همیشه می پرسیدی که چرا تو را انتخاب کرده ام و چه معیارهایی داشته ام؟....خوب امروز به این سوال ات مفصلا جواب خواهم داد ولی ترا به خدا فقط بین خودمان بماند و قول بده که به کسی نگویی چون می ترسم آدمی سطحی و کم عقل جلوه کنم و این برای من که همیشه دلم می خواسته در چشم دیگران آدمی متفاوت یه نظر برسم کمی سخت است....
راستش من کاملا با چشم باز و آگاهانه تو را انتخاب کردم و کلا سه معیار عمده برای ازدواج داشتم:اول اینکه طرف باید زن زندگی باشد و اهل تجملات نیاشد دوم اینکه باید برای خودش احترام قائل باشد و با شخصیت باشد و سوم اینکه زیاد اهل حساب و کتاب و معقولات نیاشد...بله و تو هر سه ی این خصوصیات را داشتی...می پرسی که از کجا دانستم؟...پس خوب گوش کن:
روز اولی که همراه آن دوستت به مطب آمده بودی یادت هست؟من و کیمیادوش تازه با کلی قرض و قوله اینجا را خریده بودیم و چون پول هایمان ته کشیده بود مجبور بودیم خودمان دیوارها را رنگ بزنیم و سیم کشی انجام بدهیم و کف زمین را از گچ و آت و آشغال های دیگر پاک کنیم.کیمیادوش یک اوستا کار غرغرو بود و من کارگر ساده..زیر لب به اوستا چسکی فحش می دادم و زمین را دستمال می زدم ...بله شما که آمدید من یک کلاه کاموایی سرم بود و شلوار جینی که زیپش هم خراب بود به پا کرده بودم...نمی دانم چه خراب کاری ای کرده بودم و اوستا چسکی داشت سرم داد می زد که شما از راه رسیدید...همان روز فهمیدم که آدم قانعی هستی:چتر بلندی که معمولا پیرمردها به عنوان عصا استفاده می کنند توی دستت بود و من با خودم گفتم این دختر عجب روح بلندی دارد با این سر و پز چتر پدرش را با خود حمل می کند و اصلا هم خجالت نمی کشد....البته بعدها دانستم آن چترها تازه بین خانم ها مد شده بوده ولی خوب این هیچ چیز از ارزش های تو کم نمی کند....
یادت هست همان روز وقت رفتن از من پرسیدی آقای دکتر من کی می تونم تشریف بیارم برای شروع کار؟...خوب من از همین جمله ی ساده فهمیدم که چقدر برای خودت احترام قائل هستی و حتی برای خودت هم از کلمه ی "تشریف"استفاده می کنی...واقعا خیلی به دلم نشست...
آن روز مردادی را که یادت هست؟..همان روز که من مثلا برای تو قیافه گرفته بودم و از اتاقم بیرون نمی آمدم...تو که خطر را حس کرده بودی و می دانستی ممکن است برای همیشه مرا از دست بدهی زودی به منشی گفتی سه تا بستنی ماگنوم از آن خوب ها بخرد و بستنی مرا خودت شخصا به اتاقم آوردی:مثل همیشه دستی به سر و رو کشیده بودی٬مانتوی دلربایی پوشیده بودی٬ و عطر کریستین دیور ات آدم را به هپروت می برد.آن روز با لحنی گله مندانه ـ که بعدها دانستم کاملا تمرین شده بود ـ گفتی:آقای دکتر شما چرا اینجوری شدین؟سیصد و شصت درجه عوض شدین....همین جمله کافی بود تا مطمئن شوم زیاد اهل حساب و کتاب نیستی....عزیز دلم آدم اگر صد و هشتاد درجه بچرخد یعنی اینکه درست به نقطه ی مقابلش رفته است ولی اگر آدمی سیصد و شصت درجه بچرخد یعنی اینکه یک دور دور خودش چرخیده و به جای اول برگشته است....بله...همین ها بود که مرا به ازدواج با تو مصمم کرد..البته این را هم بگویم دلایل دیگری هم داشتم ها.....
درست فردای آن روز بود.آن جمعه ای که اصحاب همه گی در خانه ی پدری٬مرا چون نگین انگشتری در بر گرفته بودند و من داشتم یکی شان را که عاشق شده بود و هوای ازدواج به سرش زده بود شماتت می کردم و دیگران به نشانه ی تایید سری تکان می دادند...درست فردای همان روز بود که ناگهان در طول مدتی کمتر از دهم ثانیه حس کردم که کمی دل بسته ات شده ام و ناگهان بی مقدمه به تو پیشنهاد ازدواج دادم....و تو بدون حتی یک لحظه فوت وقت و بدون کوچکترین تردیدی پیشنهاد مرا رد کردی... و این مرا شوکه کرد.آخر این اولین بار بود که از زنی جواب رد می شنیدم و این خیلی برای ام گران تمام شد...باورت می شود؟تو اولین کسی بودی که درخواست مرا رد کردی..و البته اصولا اولین کسی بودی که من جرات کرده بودم درخواستم را با او مطرح بکنم.....بله..خوب...بعد از این شنبه ی سرخ بود که من کمی شیدا شدم....
شبها موقع برگشتن به تهران٬برای کیمیا دوش شعرهایی را که در هجران یار نوشته بودم می خواندم و او بی صدا رانندگی می کرد و گاهی چیزی موهوم را می جوید.گاهی هم بدون هیچ انگیزه ای یک جاهایی اش را می خاراند و حرص مرا در می آورد..تازه وقتی که میانه اش برای مدتی با شبنم به هم خورد فهمید که من چه می گویم وبا آن چشم های مارمولکی اش برای من از عشق و گداختن و فنای در راه عشق می گفت....
چند بار پیشنهاد مرا رد کردی؟..ده بار؟...بیست بار؟...صد بار؟....من ِ ساده را بگو که جدی گرفته بودم...آخر اگر عاشق من و آن سبیل های مرتب و پیراهن زرد و کت مشکی ام نشده بودی پس چرا هر روز می کوبیدی و این همه راه از تهران می آمدی؟...نگو که اینها حرکاتی حساب شده بوده ...بله این حرکات تمرین شده بود و من حالی ام نبود... می دانی امروزه علم ثابت کرده که وقتی آن چیز عجیب که بعضی ها عشق می نامندش در کله ی آدم جا می کند مغز تشریفش را بی سرو صدا می برد یک جاهای دیگری...و این طور می شود که آدم تن به هر چیزی می دهد و هر چه که بگویند می گوید چشم....دقیقا به همین دلیل بود که هر چه گفتی گفتم چشم... گفتی نجسی نخور گفتم چشم!..گفتی نماز غفیله و نافله و زیارت عاشورا و دعای ندبه ودعای ابوحمزه ی ثمالی بخوان گفتم چشم...گفتی دوشنبه ها و پنج شنبه ها را روزه مستحبی بگیر گفتم آن هم به چشم ....
من در همه ی زندگی ام فقط از دو نفر حساب برده ام:اولی پدرم است که هنوز که هنوز است وقتی چپ چپ نگاه می کند آماده ی فرار می شوم:حس می کنم همین حالاهاست که با کمربند به جانم بیفتد..یکی هم همین مادر تو٬سرکار علیه ی عالیه ی ماج الملوک جواهرچیان است....
روز خواستگاری چنان کج کج نگاه می کرد و سوال های سخت می پرسید که داشتم قالب تهی می کردم..حتی نگاه های مهربان و دل داری دهنده ی مرحوم پدرت هم نتوانست آرامم کند...همین شد که به خاطر خوش آمد ایشان آن حرف ها را گفتم که باعث شد چشم های خواهرم تبدیل به تلسکوپ شود و از دهان دامادمان آقای قمرطلعت اصوات عجیب خارج شود....
نمی دانم چرا آدم ها اصرار دارند برای همه ی اعمال شان ـ حتی اعمالی مثل خوردن و دفع بول و غائط و همچنین جماع و سایر اعمال غریزی ـ دلایلی ماورایی و فلسفی بتراشند...یکی از این آدم ها شخص اینجانب بوده و هستم....هر کس که می شنید می خواهم ازدواج کنم با تعجب می پرسید چرا؟.....و من ناچار به هر کس پاسخی در خور می دادم:مریدان را با لحنی فلسفی و خردمندانه ندا در می دادم که بله...این همان کسی است که می تواند مرا به الوهیت و یگانگی برساند.همان طور که مریم و مهبد به الوهیت و یگانگی رسیده بودند... این ازدواج نیست٬امتزاج ناگسستنی آدمی و خداوندگار است...رندان دیر باور را که به سادگی قابل خر شدن نبودند معصومانه می گفتم:به خاطر دل مادر و خواهرانم است که می خواهم به تجرد پایان بدهم و حلقه ی اسارت بر گوش و دست بگذارم.به خواهرم می گفتم دیگر از تنهایی و تکرار و زندگی روی ابرها به تنگ آمده ام و می خواهم زندگی بر روی زمین را تجربه کنم...و البته به دیگران هم چیزهای دیگری گفتم که حالا چندان یادم نیست...بله روز خواستگاری هم وقتی علیاحضرت ماج الملوک جواهرچیان(رضی الله عنه) با نگاهی که مو بر اندام هر شرزه شیری راست می نمود٬سبب تمایل این حقیر به صبیه ی گرامی را جویا شدند٬مخلصانه و بی ریا گفتم که از زمانی که دیدم این بانوی عفیفه با چه اخلاصی در مطب این حقیر نماز به جا آوردند شیفته ی حالات و عوالم روحانی این مرضیه ی طاهره گردیده ام و می خواهم غلامی شما و ایشان را بنمایم....درست است که نگاه ناباور ِ والاتبار ِ جنت مکان ِ خلد آشیان حضرت ماج الملوک جواهرچیان(دامه حفاظاته) داشت می گفت خر خودتی پسر جان٬اما خوب ٬حس کردم بارقه هایی از رضایت در چشم های مبارک ایشان در حال تلالو است....بعدها در جواب خواهر و دامادمان که علت این چنین افاضاتی را جویا شده بودند گفتم که منظورم نه خود نماز بلکه نفس پای بندی چنین انسانی به عقیده ای خاص بود...و سرم را حکیمانه بالا و پایین کردم و لبخند اندیشناکی صورتم را پر کرد...
بله عزیزم٬ایراد از من نبود...خوب اگر من در جواب شان می گفتم که قامت خدنگ تو دلم را شرحه شرحه کرده و پتوز خفیف چشم راستت دلم را چپه کرده و ظرافت خط چشم استادانه ات همه ی وجودم را خط خطی کرده است٬آیا لب شان را نمی گزیدند و پشت سرم نمی گفتند مردک با این سن و سال و موقعیت خجالت نمی کشد و مثل بچه های دبیرستانی رفتار می کند؟...نمی گفتند عجب آدم سبک مغز ظاهر بینی است؟...نمی گفتند به جای مغز از قسمت های دیگری از بدنش فرمان می برد....اگر به عنوان مهم ترین دلیل این را به خودت می گفتم آیا پشت چشم نازک نمی کردی و نمی گفتی :وا...از کجا معلوم که فردا از من بهترش را پیدا نکنی؟...بله عشاق موجودات دروغ گو و غیر قابل اطمینانی هستند.مثلا همین کیمیادوش خودمان نمی دانی در دوران عاشقی اش چه چاخان هایی می گفت..مردک خجالت نمی کشید و می گفت شب ها سر نمازش شبنم را دعا می کند که خوشبخت بشود.چیزی که حرص مرا در می آورد رفتار دختر مدرسه ای مآبانه اش نبود بلکه دروغی بود که می گفت...آخر مرد ناحسابی ترا چه به نماز؟..مگر آدم نماز خوان سرپایی دفع بول انجام می دهد؟....یا همین آفتابه ی ابوالشهوات هنگامی که دلش پیش خانمش به گرو رفته بود الکی قسم می خورد که از لوله اش فقط برای خالی کردن ادرار استفاده کرده و بس...نامرد بی چشم و رو...روز حساب وقتی که همه ی اعضا و جوارح آدمی لب به سخن باز می کنند خواهیم دید که آن لوله ی زبان بسته را به کجاها که نفرستاده بودی....دهان آدم را باز می کنند...استغفرالله.....
بله...صد البته می دانم که تو به خاطر کمالات و فضایل انسانی و خصال و صفات حمیده ی انسانی ام تن به ازدواج با من داده ای نه چیز دیگر...البته عیبی هم ندارد این هم خودش دلیلی است...اما حالا به هر دلیلی هم که باشد من و تو صاحب دو فرزندیم...وفکر می کنم به الوهیت و یگانگی نزدیک شده ایم...و جا دارد که برای این همراهی از تو تشکر کنم. همسر عزیزم از تو به خاطر بسیار چیزها ممنونم:برای اینکه توی خورش بادمجان آب غوره نمی ریزی...از اینکه توی قورمه سبزی شنبلیله نمی ریزی(آدم وقتی شنبلیله می خورد تا مدت ها از همه ی جانش بوی شنبلیله می آید) ...از این که سوپ های خوشمزه و پرملاطی درست می کنی...از این که جلوی مردم نمی گویی که بچه ها را جیش بگیرم و پی پی شان را بشویم...از این که وقتی مچ مرا هنگام کند و کاو در سوراخ های بینی ام می گیری جیغ و داد راه نمی اندازی و به یک تذکر شفاهی اکتفا می کنی...از اینکه اجازه می دهی گاهی یواشکی وقتی بچه ها خوابند سیگاری دود کنم و پای کامپیوتر بنشینم...به خاطر همه ی این مهربانی ها ممنونم...
امروز و در سالگرد ازدواج مان می خواهم یک بار دیگر با آرمان های بلند تو تجدید میثاق کنم و به تعدادی از گناهانم اعتراف کنم:آن گلدان چینی عتیقه را که سینا بچه ی خواهرت شکست یادت هست؟همانی که تو خیلی دوستش داشتی و وقتی که شکست لب هایت را غنچه کردی و گفتی فدای سرت و لپ اش را بوسیدی...راستش آن گلدان را قبلا من شکسته بودم و تکه هایش را خیلی با دقت روی هم قرار داده بودم و بنده خدا سینا تا از کنارش رد شد یک هو فرو پاشید.حالا می توانی همان کاری را که سر سینا در آوردی سر من هم بیاوری....
آن دانه های ریز را آبتین روی زمین نریخته بود.آنها خاکستر پیپ من بودند که روی میز کامپیوتر ریخته بودند ومن یواشکی فوت شان کرده بودم.از کجا می دانستم که همه جا پخش می شوند و تو متوجه می شوی.....
چند شب پیش که برنامه ی نود را نگاه می کردم و تخمه می شکستم چند تا پوست تخمه ای را که این ور و آن ور ریخته بود یواشکی جمع کردم و زیر آن یکی فرش ریختم...دلیل حضور آن چند مورچه ی دانه کش بی آزار شاید همین باشد...اصلا از کجا می دانی شاید خداوند چنین مقدر فرموده باشد که روزی این موجودات توسط عمل غیر ارادی من تامین شود...گاهی فکر می کنم ما وسیله ای بیش نیستیم...
راستی٬تابستان که داشتم انگور می خوردم چند تا حبه ی انگور که روی زمین افتاده بود را یواشکی با نوک پا زیر یخچال فرستادم.فکر کنم حالا دیگر کشمش شده باشند...
عزیزم حالا که خوب فکر می کنم می بینم لطف خداوند خیلی جاها شامل حال من شده است:یادت هست اولین سالگرد ازدواج مان برایم چه چیزی خریده بودی؟..آن قاب عکس های نقره ای را می گویم.همان هایی که مدت ها بود هوسش را داشتی...واقعا خدا به من رحم کرد:اگر خدایی ناکرده به جای آن قاب عکس ها از مانتویی چیزی خوش ات آمده بود و آن را برای من خریده بودی الان باید با مانتو به سرکار می رفتم واین پیش مردم اصلا صورت خوشی نداشت....حالا این که خوب است بنده خدا کیمیادوش که برای تولدش از شبنم یک عدد کوبلن هدیه گرفته و باید جلوی هر کسی که به خانه اش می رود با صدای بلند بگوید من واقعا عاشق این کوبلن هستم...
عزیزم چون می دانم از کادوهای ارزان قیمت اصلا خوشت نمی آید امسال هم برای ات چیزی نخریدم اما قول می دهم که هر وقت پول دار شدم٬ یک انگشتر جواهر نشان ِ دوازده سیزده میلیونی برای ات بخرم...همان طوری که خودت بارها گفته ای "الاعمال بالنیات".......به خدا من نیتش را دارم و فقط پولش را ندارم ....
یک چیز مهمی را هم باید اعتراف کنم:من هنوز هم از دیدن مونیکا بلوچی و عاشکین نورینگی وهدیه تهرانی و سایر بانوان کشیده قامت سپیدچهره ی دارای پتوز خفیف پلک٬ دهانم آب ودلم به تاپ تاپ می افتد٬اما فقط یک نفر هست که پای گله گذاری هایش نشسته ام٬برایش تجیر درست کرده ام که از گزند باد و سرما در امان بماند...فقط یکی هست که آفت ها و حشرات مزاحم اش را از بین برده ام و عمری را به پای اش ریخته ام...یکی هست که هر سپیده دم عطر صدایش دلم را روشن می کند و شامگاه لالایی نگاهش رویاهای کودکی ام را تعبیر می کند ...و می دانم تو هم با من همین طور بوده ای...به قول شازده کوچولو:ارزش هر گل به اندازه ی عمریه که پاش صرف کردی...
خوب دیگر بیشتر از این سرت را درد نمی آورم:سال روز ازدواجمان مبارک...دوستت دارم..و باور کن هیچگونه چشم داشت نقدی و جنسی ای پشت این جملات نیست...باور کن...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مهربانانم٬مرا به خاطر غیبت دو هفته ای ببخشید.دارم خانه را عوض می کنم و سخت مشغولم.....