در کوچه باد می آید٬این ابتدای ویرانی است/آن روز هم که دست های تو ویران شدند در کوچه باد می آمد.....
"فروغ فرخزاد"
جانور غار نشین٬غروب های پاییزی دلش که می گرفت با هرچه که به دستش می رسید روی دیوار غارش نقاشی می کرد.زشت٬ابتدایی و شاید برای من و تو بی معنی...اما خوب٬دل خودش که خالی می شد...وکمترین فایده اش برای من و تو این است که بدانیم او هم مثل من و تو گاهی دلش می گرفته...
خانم ها٬آقایان٬حضار محترم٬ اینجانب با افتخار اعلام می نمایم:
اینجا غار تنهایی یک انسان اولیه است.کسی که از اعماق قرون آمده و زبان شما را بلد نیست اما با زبان ایما و اشاره تلاش کرده تا خوابی را که در بیداری دیده تعریفتان کند شاید شما تعبیرش را بلد باشید...این جانور ابتدایی که باید از رده ی آغازیان باشد خواهش دیگری هم دارد:بلندگوی رایانه تان را روشن کنید و اول ترانه را بشنوید....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از توی رادیو پخشی که فکر می کنم قیمتش از خود ماشین اسقاطی بیشتر بود٬خواننده داشت زار می زد:بگو گفتم یا نگفتم....شاید جوانترها ندانند اما آنوقت ها کسانی بودند که توی کوچه ها داد می زدند:کاسه بشقابیه....اینها لباس کهنه می گرفتند و در عوض ظرف ملامینی٬چیزی می دادند...حالا صدای این بابا عجیب شبیه کاسه بشقابی پیری بود که صلاة ظهری گرم داد می زند کاسه بشقابیه اما مشتری به درد بخوری گیرش نمی آید.....
الحمدلله مسافر چهارم هم پیدا شد و آقای راننده ـ که چشمهایش عجیب شبیه بزمجه بود ـ رضایت داد که راه بیفتد.مسافر چهارم٬که خط ریش بلندش به هانس کریستین اندرسن می مانست در را ـ که جیرجیرش آدم را یاد ویولن زدن سوسمار می انداخت ـ هر طور بود بست و فحش بزمجه که به شدتِ در بستنش اعتراض می کرد را نشنیده گرفت....
کاسه بشقابی ناگهان هیجان زده فریاد زد:حالا یادگار من بعد سفر کردن تو....و بزمجه با نعره همراهیش کرد:طناف داره......
گفتم: پسرم طناف نه ٬طناب...چشمهای شیرین حمید گردشی محجوبانه کرد یعنی که:خب....هنوز هشت سالش بود اما تمام کتاب شعر کودکانه ای که هفته ی قبل هدیه داده بودمش را از حفظ کرده بود دستی به سرش کشیدم و به مادرش گفتم:این بچه خیلی باهوشه ماشاالله....نسخه را گرفت و تشکر کرد......
بحث داغی بود.بزمجه داشت به مسبب اینهمه بدبختی فحش می داد و از این که با این همه استعداد مجبور بود برای گذران زندگی تن به این شغل لعنتی بدهد گله می کرد...حالا خواننده ی دیگری داشت از توی پخش با کاسه بشقابی همراهی می کرد:بگو گفتم یا نگفتم...این یکی مثل آدمی بود که آن دو گوی کوچک اما حیاتیش را کسی در مشت گرفته باشد و با نامردی فشار بدهد.لحن صدایش انگار داشت التماس می کرد که:داداش ...جون من تخمارو ولش ده......
مادر حمید زن دوم بابای حمید بود.بابایی که حالا زن سوم را هم گرفته بود و گهگاه سری به اشان می زد.حمید که حالا یازده سالش بود باز هم شاگرد اول شده بود وقتی کاست "دخترای ننه دریا" که هدیه ی شاگرد اولی اش بود را به دستش دادم٬ چشمهایش جنگل باران خورده ی شاداب بهاری شد..
مثل اینکه آن آدم نامرد فشار دستش را بیشتر کرده بود چون خواننده ی تخم در مشت حالا داشت نعره می زد:حالا یادگار من بعد سفر کردن تو...و بزمجه همراهیش می کرد:طناف داره....هانس برای اینکه صدایش به بقیه برسد داشت فریاد می زد و از بدبختی مردم می گفت.لحنش جدی و کتابی بود.انگار در برنامه ی "میزگردی با شما"ی صدای آمریکا شرکت کرده باشد ٬با لحنی فکورانه عوام کالانعام را به بیداری و اتحاد فرا می خواند...در پایان فرمایشات هم برای اینکه حضار را تحت تاثیر قرار داده باشد صدایش را آورد پایین و مخلصانه گفت:من خودم لیسانس دارم ولی با اینهمه تحصیلات هنوز هشتم گروی نهمه......صدایش قطع شد.لابد به ابری که بالای سرش تشکیل شده بود خیره شده بود.حالا داشت از چیزی لذت می برد:الان همه توی دلشان دارند می گویند اوه...بابا طرف لیسانس داره...حتما خیلی بارشه......نفر وسطی داشت گلویش را صاف می کرد تا وارد بحث شود.برگشتم و نگاهش کردم.مرد میانسالی بود که موهای وزوزی و سبیلهای دسته دوچرخه ایش عجیب شبیه گونتر گراس بود.حالا لابد می خواست از "سرزمین من" و "طبل حلبی" بگوید.گونتر گراس با حرکات دست انگار داشت ابر بالای سر هانس را پاک می کرد.ملامت بار به پس کله ی بی موی من اشاره کرد و گفت:حالا این آقا هیچ...ولی آخه شما جوونا چی از زندگی فهمیدین...صدایش شبیه زوزه ی بادی بود که پس از تناول خوراکی نفاخ از روده ی پیرزنی چاق خارج می شود:ممتد٬ یکنواخت و نازک اما خراش دهنده....گونتر از زمان شاه و عرق فروشی ها و کاباره ها و شهر نو و "تیکه ها"یش گفت.از جاده ی "کن" و خلوت لذتبخش و بی مزاحمش....بزمجه خنده ی چرکی کرد و گفت:طناف داره...
...ای بابا چه می شد کرد.گرانی بود و بابای حمید درآمدش کفاف نمی داد.حمید که حالا سیزده ساله بود باید کار می کرد تا کمک خرج بشود .. حالا حمید پیش" اوس اصغرٍ" تعویض روغنی شاگردی می کرد...درس بی درس....
جوانکی که تا حالا با لبخندی خاموش سمت چپ گونتر نشسته بود٬صد تومانی به دست چند ضربه به شانه ی بزمجه زد یعنی که پیاده می شوم...بزمجه برافروخته فریاد زد:خیله خب بابا...مگه زبون نداری...و هر چه دری وری بلد بود نثار "لبخند خاموش" کرد که با نفهمی هرچه تمامتر به شانه اش زده بود..پسرک غمزده ناله ای از ته گلویش خارج کرد...لال بود...
حمید گریه می کرد...امید گریه می کرد...پاییز گریه می کرد...خدا هم انگار آن بالاها داشت اشکهایش را از فرشته ها پنهان می کرد...در کوچه باد خودش را مثل کودکی بهانه گیر به در و دیوار می مالید... و این ابتدای ویرانی بود...
بزمجه با رضایت دکمه ی پخش را زد و ترانه را تکرار کرد...از پسرک لال کرایه نگرفته بود و از اینکه کار خیری کرده٬سردماغ بود.هانس لابد داشت به بدبختی های بشر فکر می کرد و پی راه نجاتی بود.گونتر به یاد تیکه هایی که آن موقع ها بلند می کرد و کارشان را می ساخت آب دهان قورت می داد و پای وسطش را که حالا لابد کمی هم سفت شده بود می مالید...حالا حتما جای دیگری" اوس اصغر" داشت همین کار را می کرد و به پسربچه هایی که کارشان را ساخته بود فکر می کرد:سعید...مجید...حمید..وشاید خیلی های دیگر... کاسه بشقابی و تخم درمشت و بزمجه یکصدا از طناف دار می گفتند....
بی اختیار از توی کیف تخمه ای درآوردم و شکستم و پوستش را توی مشت گرفتم.بزمجه٬ناگهان غرید: چه خبره حاجی ماشینو به کثافت کشیدی صبر کن برو خونت هرچی دلت خواس بخور....
شرمنده و کتک خورده گفتم:معذرت می خوام آقا حق با شماس.....بزمجه دست بردار نبود و مدام از نفهمی ملت و هرکی هرکی بودن مملکت و طناف دار می نالید...
دماغ بابای حمید قرمز و متورم بود...داشت به تن لش هایی که نارفیق بودند و بچه اش را معتاد کرده بودند فحش می داد...از روزگار کثافت می نالید...یکهو رو کرد به حمید و از میان دندانهایش ــ که بقایای غذاهایی که ده سال قبل خورده بود هم در لابلایشان دیده می شد ــ لندید:ببین تن لش٬من بچه ی معتاد نمی خوام...تو مایه ی ننگی...یا ترک می کنی یا میندازمت تو آشغالا...رو کرد به من و گفت:اینا اراده ندارن که...همه چیز به خود آدم ربط داره....و خودش را نشان داد یعنی که من خیلی با اراده و کاردرست هستم...سرتاپایش را نگاه کردم. به یک تن لش می مانست....ناگهان خون جلوی چشم های تن لش را گرفت و تو سری محکمی به حمید زدو گفت:بدبخت تو هنوز هیفده سالته...تو رو چه به این غلطا....چیزی میان سینه ام گر گرفت.چیزی در دلم پاره شد.دستم آماده شد که توسری تن لش را دو برابر کند و به خودش برگرداند اما...اما یاد قولی که به همسرم داده بودم افتادم... نگاه های ملامت بار سیرپرست هم انگار دستم را سرجای خود نگه داشت....
نه از هانس خبری بود نه از گونتر اما بزمجه ول کن نبود.مدام به بخت خودش و خریت دیگران لعنت می فرستاد...دویست تومانی را که دادم با عصبانیت گرفت و صد تومانی لهیده ای را به طرفم پرت کرد...یک لحظه نگاهش کردم...خوب بود فقط اختیاردار یک ماشین لکنته بود..اگر قدرت بیشتری داشت چه می کرد.....هی پسر....تو چرا اینقدر تن لش را به یاد من می آوری؟...چرا من اینقدر آشفته ام؟....چیز بدی توی سرم می چرخد...هیولای وحشی دارد تنوره می کشد توی وجودم...توی دلم...دنیا لب به لب است...لب به لب از تن لش....تن لش...طناف دار...تن لش....طناف دار.....
نزدیکیهای سر کوچه که رسیدم یک بار دیگر پشت سرم را نگاه کردم.بزمجه هنوز سرش را میان دستهایش گرفته بود و می لرزید....پاییز لابلای چنارهای کوچه منتظرم بود...نباید بیشتر از این منتظرش می گذاشتم.....
یک بار دیگر زیر قولم زده بودم......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیرپرست بطری آب را یک نفس بالا کشید و بعد از اَه بلندی گفت:وقتی نه چشمه ی زلالی پیش رویت هست و نه امکانی برای تصفیه وجود دارد٬همین آب گل آلود را با کیف سر بکش وگرنه از تشنگی می میری و کسی مردنت را به تخمش هم حساب نمی کند الا آن تخمه فروش سر گذر که به ات تخمه ی مانده قالب می کند....و بطری خالی را توی یخچال گذاشت...
سیرپرست جان لااقل بطری را پر کن تا خانمت نفهمد که بطری را دهنی کرده ای...اینقدر هم برای من ادای زوربا را درنیاور....
بودن تو/یا/نبودن من/همین مضحک ترین مساله ی دنیاست...
" بهارنارنج "
آن وقت ها که نمایشنامه می نوشتم و می خواستم روی دست هنریک ایبسن بلند شوم٬صاحبان فن می گفتند که پرسوناژهایت بیشتر تیپ هستند تا شخصیت و من نمی فهمیدم...می گفتند بیش از حد ایده آلیستی و من باز نمی فهمیدم....اما حالا فکر می کنم تفاوت تیپ و شخصیت را فهمیده باشم٬گرچه سالهاست که دیگر دور هنریک ایبسن شدن را خط کشیده ام..... حالا می دانم که آدم های دور و برم بیشتر تیپ هایی منفعل هستند تا شخصیت هایی مستقل.....کسانی که بسته به شرایط رفتار می کنند و مقهور فراردادهای اجتماعی و عرف بی پیرهستند.آدمهایی در گیر آنچه تاریخ می گوید و جغرافی رقم می زند...آدمهایی که حرف هاشان و رفتارشان با تغییر شرایط عوض می شود و سرنوشتشان را جبر جامعه رقم می زند نه شخصیت خود بافته ی مستقل....این را چند باری هم گفته ام....امان از این زندگی که به یک جدول کلمات متقاطع آبگوشتی می ماند.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درست لحظه ای منشی گفت "آقای دکتر تلفن دارید" که حسابی رفته بودم توی حس و داشتم ادای دکترهای درست وحسابی را در می آوردم٬آن هم برای یک نصفه مریض که بالاخره معلوم نبود چه مشکلی دارد٬اما فکر می کنم حالش آنقدرها هم بد نبود چون که وقتی دید من به شنیدن صدای آن سوی سیم قیافه ی مباشر های جان نثار را به خود گرفته ام گوش هایش حسابی بزرگ شد تا بشنود بالاخره این بابا چه دارد می گوید آخر....صدای آشنای کهنه٬بعد از کمی احوالپرسی آدرس مطب را پرسید و خلاص......
خیلی عذر می خواهم که این را می گویم اما در مورد مظفر سردار نیا این بهترین توصیف است:او واقعا گوزمیخ بود.ایشان با آن قد کوتاه و دماغی که از نیمرخ به نان سنگک می مانست و سبیل قندی اش٬نمونه ی کامل یک قجر گوز میخ بود.حتی اگر عکس پدربزرگش راـ که با آن سرداری بلند رسمی و کلاه نشان دار و شمشیر مرصع چیز مخوف دل به هم زنی بود ـ روی دیوار پذیرایی نمی دیدی٬باز هم بی هیچ تردیدی می شد بفهمی که او یک قجر است.در ۶۶ سالگی دغدغه ی بزرگش پرنده هایش بود و اسبهایش و شاید سیب قندی های باغ شمیرانش.هنوز که هنوز است کینه ی آن دیکتاتور یک لا قبای دهاتی را به دل داشت که املاک و زمینهای زیادی را از اجدادش غصب کرده بود.انگار نه انگار که هجده سال بود که دیگر نه شاهی در کار بود نه شاهزاده ای....
عصر پاییزی سرد و مطبوعی عمارت قدیمی اما آنتیک قجری را در بر گرفته بود و توی ذهن تا حدودی افسرده ی من پرسشی پیوسته تکرار می شد:من اینجا چه می کنم؟.....
آن صبح بهاری سال ۷۵وقتی درست روبروی وزارت بهداشت٬ مرد خوش لباس فکل کراواتی مرا به نام صدا زد٬کمی جا خوردم.سرباز مفلوک و افسرده ای بودم و حال و روز خوشی نداشتم:گیج و گول٬مثل خرس پخمه ای که ناگهان از خواب زمستانی اش بیدار شود و ببیند همه ی آن چیزهای خوب و خوش را توی رویا دیده و واقعیت چیز دیگری است....مثل رعیت ترسخورده ای که به پابوس خان می رود٬آهسته نزدیکتر رفتم....- چطووی امیدچاخان؟...پس چوا اینطووی؟.....از اینکه "ر" را "و"تلفظ می کرد فهمیدم که کیست......
شهروز اکبر نژاد شاگرد متوسطی بود اما سال پنجم ابتدایی نمی دانم یکهو چطور شد که همه مان را پشت سر گذاشت وشاگرد اول شد.بعد هم دو بار جهش تحصیلی کرد ودر شانزده سالگی دیپلمش را گرفت. لازم نبود سربازی برود و بعد از اینکه معافی اش را گرفت رفت پیش برادرش که توی یکی از کشورهای اروپایی برای خودش کسی شده بود.خانواده ی شلوغ و عجیبی بودند.بعضی هاشان لات و چهارراه ببند و باجگیر بودند٬بعضی شان ورزشکار و لوطی و خوش اخلاق٬بعضی شان هم درسخوان و اهل مطالعه...
حالا هر دو بیست و هفت ساله بودیم.من دوران خدمت را می گذراندم و او صاحب یک مرکز بزرگ تشخیصی درمانی بود.پزشک نبود اما در یکی از رشته های پیراپزشکی مدرک خوبی گرفته بود.دو سال بود که این مرکز را دایر کرده و درآمد سرشاری داشت و برو بیایی......
بعضی زنها آنقدر زیبا هستند که وقتی نگاهشان می کنی دهانت شیرین می شود.بعضی ها آنقدر خوش تیپ و خوش لباسند که فکر می کنی داری مجله ی مد و زیبایی را ورق می زنی.بعضی آنقدر سکسی هستند که با دیدنشان دچار همان حسی می شوی که از دیدن مجله ی پلی بوی دچارش می شدی٬بعضی چنان حضور مادرانه ای دارند که دلت می خواهد ساعتها برای شان درد دل کنی و از غم گم شدن جوجه ات یا پاره شدن نخ بادبادک ات بنالی....اما عده ای هم هستند که حضورشان چنان مهابت و جذبه ای دارد که بی اختیار حس می کنی که باید دست به سینه بایستی...همان حسی که با دیدن معلم کلاس اول دچارش می شدی...
مژده ی سرداری نیا از این قماش زنهاست.وقتی که شهروز با لبخندی لب به لب از تبختر او را به عنوان همسرش معرفی کرد٬دست روی دست گذاشتم و با احترام تعظیم کردم و چند لحظه ای گذشت تا که فهمیدم دستش به سمتم دراز شده....بعدها هم که یکی از صمیمی ترین دوستانم شد باز هم همین فاصله و همین حس محبت آمیخته به احترام را نسبت به او حفظ کردم....
نمی دانم...نه...شاید هم بدانم که چرا شهروز اینقدر با اصرار و راه و بی راه مرا که تنها یک همکلاس درپیتی دوران کودکی اش بودم ٬به خانه ی خود یا پدرزنش دعوت می کرد.مدتی گذشت تا این را هم فهمیدم که چرا مژده ی تحصیلکرده که پرمعلومات و جذاب هم بود٬تن به ازدواج با شهروزی داده٬ که پاپتی جنوب شهری بی ریشه ای بیش نبود....تا جایی که با فضولی ذاتی ام متوجه شدم٬این خانواده ی قدیمی رو به انقراض بود.درست مثل پرنده ها واسب هاشان..اکثرشان سالها بود که از ایران رفته بودند و تنها پیر و پاتال هاشان که کسانی مثل شازده مظفر بودند ترجیح داده بودند که بمانند و بپوسند...مژده ی پرشر و شور نه دل رفتن داشت و نه سر پوسیدن... حضور روشن کسی مثل شهروز٬گرمای دوباره ی رویش بود...مژده مثلا بر انزوا و برفراموشی شوریده بود...بر گذشته و تاریخش...مژده با شعور ناب و نگاه مخملی پر ابهتش....
حالا بعد از اینهمه سال او دوباره روبرویم نشسته بود....هنوز همانطور زیبا و پر جذبه...و من هنوز هم همان بچه ی مبهوت کلاس اولی......حالا او بود که خواسته ی مهمی داشت....حالا امید باید نقش شرلوک هولمز را بازی کند با آن هوش نازک آمیبی اش.....
خودم را معرفی کردم.زن بی خیال فرمایشم را پرسید.گفتم که می خواهم ببینمش.صدای بی تفاوت زن توی گوشی گفت که جای دیگری دنبال روزی باشم و اشتباهی گرفته ام...اسم شهروز را که گفتم کمی مکث کرد و گفت نمی شناسدش...چیزهای دیگری را هم که مژده یادم داده بود گفتم....شماره ی مطب را دادم و می دانستم که زنگ می زند.می دانستم که شهروز را خبر می کند و شهروز از دیدن من منعش می کند...اما می دانستم که زنگ می زند....
توی خلوت همیشگی بین ساعت یازده و نیم تا دوازده شب بودیم و همسرم اعتقاد داشت که زن تماس نمی گیرد...اما من مطمئن بودم و یک بار دیگر دلیل این اطمینان را برایش توضیح دادم...و او یک بار دیگر از این پیشگویی پر اطمینان من برآشفت ..
جمعه ی اواسط مرداد بود ومن از مهبد خواسته بودم که مرا وسط میدان انقلاب پیاده کند.او هم بدون هیچ فضولی ای پیاده ام کرده بود.حالا کتابها را دید می زدم و منتظر پژوی ۲۰۶ قرمز رنگ زن بودم که بالاخره از راه رسید...
زری زیبا بود.زری خوش لباس بود.زری جذاب بود اما...اما هیچ ابهتی نداشت.نوعی شرم حضور...نوعی کمبود اعتماد به نفس...نوعی فلاکت در وجودش ...نوعی حقارت با نگاهش بود..عروسک خوش آب و رنگ معصومی که عجیب به کار بازی کردن می آمد...به کار دلمشغولی٬وقتی که خسته ای و از همه چیز دلزده...هیچ وقاحتی نداشت...هیچ پتیارگی دل آشوب کننده ای......
مژده فقط می خواست بداند دلیل شهروز برای این کار چه بوده است؟می خواست بداند چه چیزی در زری بوده که او را به خود جذب کرده؟می خواست بداند او کجا کم گذاشته است؟...گر چه تصمیم خود برای رفتن و بریدن را گرفته بود٬اما باز می خواست بداند......و این باز من بودم که سرگیجه داشتم...چرا وقتی زنی مردش را از دست رفته می پندارد گناه را در خود جستجو می کند؟.....
می دانستم دیدار زری کمکی نخواهد کرد.می دانستم که گره ای را باز نخواهد کرد ولی نخواستم خواسته ی مژده را نادیده بگیرم....و زری بدون مقاومتی٬مثل دخترکی خطاکار به پرسش هایم جواب داد.....و زری چیز بخصوصی نگفت...همان حرف های همیشگی و تکراری...همان ها که تاز گی ها عجیب مد شده...لیسانس علوم تربیتی داشت.از شوهرش جدا شده بود حالا به هر دلیلی...رابطه اش با شهروز در حد پر کردن خلا ء هاشان بود و مثل اینکه شهروز خلا ءش را خیلی محکم و سفت پر کرده بود چون خیلی راضی بود.دلش نمی خواست "کاخ آرزوهایش" را روی "ویرانه های"زندگی دیگری بسازد و از شهروز فقط عشق می خواست.معلوم بود خیلی کتاب های فهیمه ی رحیمی و ر.اعتمادی را خوانده است....
ازگل بیچاره ی ببو...آشغال کله ی خاله زنک....اینها همه القاب بنده بود که شهروز از پای تلفن نثارم کرد.ایشان القاب بهتر دیگری هم نثار اینجانب فرمودند که جهت رعایت عفت قلم از نگاشتن آنها معذورم..
فقط جوابش دادم که اگر فکر می کنی با این حرفها شخصیت مرا در هم می شکنی در اشتباهی چون که من مدتهاست که خرد شده ام....
بعد شهروز آن چیزی را گفت که می دانستم دیر یا زود باید بگوید: این که این وسط چه چیزی به من می ماسد و این که لابد من با مژده سر و سری دارم....سالهاست که می دانم در اینجور مواقع چنین واکنش هایی کاملا طبیعی و قابل پیش بینی است....در آخر هم همانطور که انتظار داشتم تهدید کرد که حالم را می گیرد...اما من منتظر پرده ی آخر بودم و می دانستم دیر یا زود اجرا خواهد شد...
..وپرده آخر خیلی زود اجرا شد.شهروز ظهر همان روز زنگ زد و گفت که معذرت می خواهد و گفت که من همه ی جریان را نمی دانم...و گفت این فقط یک گریز بوده.یک واکنش به تحقیرهای مژده و پدرش که خانواده اش را تحقیر می کرده اند...و از مردانه گی و گذشت خود در مقابل مژده گفت و اینکه با وجودی که مژده مطلقه بوده و مبتلا به افسردگی بوده اما او همه ی اینها را پذیرفته بوده ودم نزده بوده.....
هی گفت و گفت اما برایم اهمیتی نداشت...این قصه را بارها و بارها واز کسان دیگری در همین شرایط شنیده بودم...مثل کسی که دارد غرق می شود و به هر خس و خاشاک حقیری چنگ می اندارد.....
مژده اعتقاد داشت که علی رغم خواست خانواده و علی الخصوص پدرش٬زندگی اش را به پای این آدم دهاتی پاپتی ریخته و او لیاقت این محبت ها را نداشته است....این قصه را هم قبلا شنیده بودم .... همیشه ی خدا وقتی کار به اینجا می رسد که دو نفر پته ی هم را روی آب بریزند و همدیگر را تحقیر کنند چندشم می شود....بخصوص مژده ای که از جنس این حرفها نبود....مژده گفت که به این زندگی خاتمه می دهد.....مژده مردها را خائن می دانست...و مژده زنها را قربانیان همیشگی تاریخ....
خیلی حرف ها داشتم اما چیزی نگفتم....گذاشتم تا بگوید و خالی شود...بگوید و به زخمش خو کند...
توی خلوت همیشگی شبانه٬همسرم سخت به حال مژده دل سوزاند و شهروز را نفرین کرد...گفت که اگر او هم جای مژده بودهمین کار را می کرد...گفتم:مژده کاری نخواهد کرد...آخر این قصه معلوم است.شهروز ابراز پشیمانی می کند و هر دو اشک می ریزند و آشتی می کنند.همانطور که شهروز برای خیانت دلیل پیدا کرده بود٬مژده هم برای ماندن دلیلی٬چیزی پیدا خواهد کرد:بچه هاشان٬قلب پدرش...یا عشق عجیبش به شهروز...و چشم هایم را بستم وآرزو کردم که این جدول را هم درست حل کرده باشم.....
من و پاییز دو همزاد توامانیم...او که می آید همراه هم کوچه باغهای متروکه ی یادها را قدم می زنیم و زمزمه می کنیم...او که می آید بغض مان را بی شرم و بی آزرم پروای باریدن می دهیم .... بسیار ناگفته هامان را زیر گوش هم نجوا می کنیم وبرای آنها که دوستشان می داریم تلواسه می کنیم.... ...او که می آید...او که می آید...دنبا آلونک رنگ رنگ مسدودی می شود و انسان جانور محزونِ مجبوری....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیرپرست دندانهایش را خلال کرد وکنفوسیوس وار زمزمه کرد:
هوم...زندگی همین است...یک بزرگراه بی در و پیکر....منتهی توی بزرگراهی که مردها رانندگی می کنند نه دوربینی هست نه پلیسی...آنهایی هم که قانون را رعایت می کنند یا ماشینشان فرسوده است یا بزدل هستند٬ کمتر کسی پیدا می شود که از سر شعور خلاف نکند...اما بزرگراه زنها پر از مامور و دوربین است و خلاف کردن چندان هم ساده نیست...گرچه آنهایی که شیردل شده اند این روزها کم نیستند....
سیرپرست جان بهتر نیست شما راجع به نحوه ی صحیح نگهداری از دندان ها نظریه بدهی؟....
شیخی به زنی فاحشه گفتا: پستی! هر دم به هوای دگری دل بستی!
گفتا: شیخا ٬هر آن چه گویی هستم! آیاتو هرآن چه می نمایی هستی؟
"خیام نیشابوری"
چطور باید سر صحبت را باز کنم که شبیه مردهای هیز فرصت طلب به نظر نرسم؟ژست پدرانه بگیرم بهتر است یا ژست آقایان روشنفکر همه چیز دان؟مثل پولدارها رفتار کنم یا شبیه عارفان پشت پا به مال دنیای دون زده؟...اصلا چه کسی بود که می گفت این امید راحت به درون هرکسی که دلش بخواهد راه می برد؟...چه کسی بود که می گفت امید خوب نقش بازی می کند؟...بس که این دختر خانم خوشگل است آدم همه ی بازی هایش یادش می رود.....
از سر صبح و به محض دیدار بانوی کشیده قامت سپید چهره که گونه های برجسته و چشمهای درشتش به سوفیا لورن می مانست مغزم جای خود در حفره ی جمجمه را به انبوه سوالات و خیالات عجیب و غریب داده و تشریفش را برده بود.حتی یک کلمه از حرفهای آقای دکتری که مدرس این جلسه ی بازآموزی پزشکی بود را نفهمیده بودم.و عجب بازآموزی باشکوهی بود.سالن پر بود از انواع و اقسام پزشکها در سن ها و جنس های مختلف که همه گی به نیت کسب امتیاز اینجا جمع شده بودند و هیچکدام گوش و هوششان توی سالن نبود...اما هیچکدام به اندازه ی من ذهن شان مشغول نبود... تصمیم خودم را گرفته بودم تا هر طوری شده این سوفیا خانم را به حباله ی نکاح سوسمار -دوست و هم اتاق سابقم که حالا بیزینس من میلیاردر تنهایی شده -دربیاورم...سوسمار که اولش ناز می کرد با دیدن سوفیا ناگهان چشمهایش حالت کلاپیسه ای پیدا کرد و از یک یک سوراخ هایش مایعات گوناگون شروع به ترشح و ایضا تراوش نمود.حالا سوراخ های دماغش به شدت باز و بسته می شدند و با التماس مرا به سوی سوفیا اشارت و دلالت می کردند...آه سوفیا تو با سوسمار من چه کرده ای که از یادش نمی روی؟.....
این سوفیا باید دارای تربیت سنتی باشد چون یکی دو باری که چهره ی مهربان و دوست داشتنی مرا دید که با لبخندی پدرانه و چشمهایی ناز گربه ای توی کوکش رفته ام ٬بین دو ابرویش خطی به نشانه ی اخم تشکیل داد یعنی که من خیلی نجیبم٬اشتباه گرفته ای مردک تاریخ گذشته ی نظرباز.....
راستش خانمها برای ابراز نجابت-که معمولا در مقابل آقایانی به کار می رود که نه به درد ازدواج می خورند نه به کار عشقواج می آیند-غالبا دو رویه دارند :مدرن ها و امروزی ها لبخند محجوب خانمانه ای می زنند یعنی که ما اهلش نیستیم بابا جان ....سنتی ها هم همانطور که قبلا ذکر شد به شیوه ی سوفیا عمل می کنند........
عباس هیروشیما درست هم سن و سال من بود.پدرش روبروی مغازه ی پدرم دستفروشی می کرد:سیگار٬کبریت٬سنجاق سر٬آیینه.....خدابیامرزدش چشمهایش شدیدا ضعیف بود و مردم بیشتر به قصد کمک چیزکی از او می خریدند تا روزگارش را بچرخاند.آنطور که می گفتند این عباس را خود خدا نیافریده بود.سازنده ی او یکی از این فرشته های طرح کادی ای بود که برای تمرین و دستگرمی٬ ایشان را ساخته بود و اشتباها قاطی باقی محصولات کارخانه ی خلقت به عالم ناسوت فرستاده شده بود...
یادش به خیر آن روزهای گرم بلوغ...روزهایی که ناگهان متوجه می شدی ای بابا دماغت چقدر بزرگ است یا چشم هایت مثل اینکه کمی چپ است یا لباس هایت چقدر بی ریخت و جواد است...آن روزها همین عباس هیروشیما بود که به دادمان می رسید.با آن چشم های ژاپنی و پوست تیره و هیکل نحیفی که به قربانیان بمب اتمی در هیروشیما می مانست....هر وقت که دیدار آینه دلمان را پراز یاس می کرد با به یاد آوردن ریخت و هیبت عباس٬ معجون رقیق امید٬ذهن و دهن مان را شیرین می کرد....
عباس اما کرم کتاب بود.هر جا که کتابی گیر می آورد می خواند. شاگرد اول همیشه گی دبستان رضوی گدا بود.بزرگتر که شد قاری قرآن هم شد و چه خوب می خواند...همه تحسینش می کردند اما خوب توی دلشان مسخره اش هم می کردند.بس که نحیف و کریه بود این پسر....
بلوغ آمده بود و تازه تازه در می یافتیم که آن وسیله ی بین دو پا تنها به کار دفع ادرار نمی آید و کاربردهای مهم دیگری هم دارد.شبها گوشه ای جمع می شدیم و از خاطرات عشقی و نقدی و جنسی مان برای هم تعریف می کردیم.خاطراتی که البته اغلبشان رویا بود اما خوب٬ خیلی می چسبید.از چیزها که دزدکی و از پشت بام دیده بودیم.از نگاه های عاشقانه ی دختر همسایه و نگاه های داغ بعضی خانم ها....همه مان هم عاشق شراره بودیم و توی دلمان خودمان را سزاوارتر از بقیه می دیدیم.عباس فقط گوش می کرد و گاهی هم با بغض می گفت:غلام همت آنم که زیر چرخ کبود زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است...خدا لعنت کند مرا٬یک بار هم که عباس یواشکی توی گوشم گفت که شراره را دوست دارد و می خواهد دکتر بشود تا با او ازدواج کند٬من چنان رسوایش کردم و رازش را همه جا جار زدم که شد مضحکه ی محل و همه ی کسانی که از نبودنها و نداشته هاشان به تنگ آمده بودند عقده ی حقارت شان را سر عباس بیچاره خالی کردند....ماقد می کشیدیم وعباس مومن و مومن تر می شد....حالا دیگر از ما فاصله می گرفت و سلام و علیک هم نمی کرد....
گلویش را فشار دادم و گفتم:پدرسگ آدم فروش سگ چهره....پدرتو در میارم...این آخرین کلماتی بود که تا قبل از امروز بین من و عباس رد و بدل شد.عباس در حق بهترین دوستم کاری کرده بود که غیر از این نمی شد جوابش داد......سالها گذشت تا دانستم امثال عباس راهی جز این نداشتند...باید یک جوری خودش رابالا می کشید...
چند سال بعد٬ وقتی عباس دانشجوی پزشکی بود با دختر خادم مسجد که دختر خوب و عفیفی بود ازدواج کرد و تا وقتی که تخصصش را نگرفت او را طلاق نداد......
من باید به قسمت بر سر دو راهی مجله ی خانواده نامه ای بنویسم و مشکل خودم را مطرح کنم:آیا باید سوفیا را برای سوسمار خواستگاری کنم یا برای عباس هیروشیما که نا غافل نمی دانم از کجا پیدایش شده و التماس دعا دارد؟.دکتر عباس هیروشیما که حالا فوق تخصص دارد و کرسی استادی دانشگاهی و دم و دستگاهی...اما خداییش هنوز هم اکبیری است و چشمهای کج و کوله ی مفلوکش حال آدم را می گیرد...توی وقت تنفس ٬دکتر هیروشیما که یکی از سخنرانان جلسه بود ناگهان یقه ی مرا گرفته بود و درخواستی داشت.انگار نه انگار همان عباسی است که یک روز داشت توسط دستهای من خفه می شد.گر چه حالا کلی ادای اعتماد به نفس داشتن را در می آورد ولی مثل اینکه در مورد جماعت نسوان هنوز هم کمرو و خجالتی بود....نگو که سوفیا از اینترن های خود عباس بوده و همان وقتها گلوی ایشان که موجود بلندپرواز زیباپسندی بودند نزد سوفیاخانم به گرو رفته بود........ سوسمار که بو برده بود قضیه از چه قرار است نگاه های گرسنه ی بدی به این بز زخمی گری گرفته می کرد یعنی که ای دزد ناموس٬حالا یک لقمه ی چپت می کنم......
سوفیا داشت نسکافه اش را لب می زد و من گره ی کراوات را محکم کرده بودم و تصمیم داشتم نقش یک جنتلمن را بازی کنم و سر صحبت را باز کنم.تصمیم گرفته بودم انتخاب را به عهده ی خودش بگذارم تا از بین دو دلداده یکی را انتخاب کند:یکی شان٬ یک سوسمار قد بلند و میلیاردر و جنتلمن٬یکی شان هم یک استاد دانشگاه سربزیر و مرد خدا....
در گوشه گوشه ی سالن کسان دیگری هم بودند که داشتند گره کراوات یا یقه ی پیراهن و زیپ شلوارشان را چک می کردند تا سر صحبت را باز کنند.اینجا حالا بیشتر شبیه شهر قصه بود تا یک سمینار بازآموزی و سوفیا خاله سوسکه ی قصه بود که دل درویش و رمال و دیگران را برده بود و خودش هم این را خوب می دانست....یواشکی کمی ادوکلن زدم و بعد از پکی به پیپ مهبد که با چشم های آبی نگران مرا می پایید٬به سمت سوفیا حرکت کردم.....
ای داد و بی داد....یک آقا موشه ی پدرسگ نامرد٬نمی دانم از کجا پیدایش شد و قاپ خاله سوسکه را دزدید.سوفیای نجیب سر سنگین حالا چنان لبخندی می زد که گونه های برجسته اش اندازه ی دو سیب گلاب خوشبو شده بود.....انگار نه انگار همان سوفیای عفیف بی زار از هر چه مرد است.... اوهو...من این آقا موشه ی خوش سر و ظاهر را خوب می شناختم....
سیامک نوه ی سوگلی حاج حجت اسکاتلندی - دوست صمیمی و مقتدای پدرم - بود.در لحظه ی آفرینش ایشان٬ احتمالا خداوند قدری احساساتی بوده اند و به همین خاطر چیزی میان انسان و شعر سروده بودند شاید هم به تلافی خبطی که در خلقت عباس پیش آمده بود٬ایشان را اینچنین بی نقص و دلربا آفرینش فرموده بودند .سیامک٬با چشم های درشت خمار و لب های برجسته ی زیبا٬ غزلی شد که به مدد ثروت بی کران پدربزرگ٬که از قرار شیدای این نوه ی دختری بود٬با نفیس ترین مواد به زیور طبع آراسته و به بازار زندگی عرضه شد.....سیامک درست در لحظه ی تولد به همه ی آن آرزوهای دست نیافته ی هفتاد و هفت پشت عباس هیروشیما دست پیدا کرد.سه سال کوچکتر از من بود وسی هزار سال بلند بخت تر از عباس.از همان بچه گی٬آنقدر از کمالات و فضایل سیامک برایمان گفته بودند که او را موجودی برتر و فراتر از آدم ها می دیدیم.گاهی که توی خانه ی حاجی حجت اسکاتلندی چشممان به دیدار این موجود فرا بشری روشن می شد خیلی با احتیاط رفتار می کردیم مبادا آسیبی به این آنتیک ترین جواهر خلقت برسانیم....
سیامکِ چهارده ساله٬ امیر مغرور سیاره ی خوشبختی بود.درهای بسته را یا ثروت پدربزرگ باز می کرد یا صورت غزلگونه اش.یوسف را صورت زیبای خداداده عزیز مصر کرد یا سیرت عفیف خودساخته ؟......
سیامک بزرگ و بزرگ تر می شد.حالا دیگر هیمالیا در نگاهش تپه ی کوچک مفلوکی بود.او که از همان روزهای خردسالی به دیگر کاربردهای آن آلت کرمی شکل پی برده بود٬حالا دیگر سرزمینهای نامکشوف و ممنوع بسیاری را در نوردیده بود.بسیار دخترکان نورس و زنان رسیده ای که به آیینه هم جز اخم ِ نجابت نمی فروختند٬به یک دیدار او تمامی سرمایه ی عصمت را یکجا هبه می کردند که او سزاوارترین نیازمندان بود...
پسرک مغرور نازپرورد٬درون ساده ی بی شیله پیله ای داشت.نیازی به پیچیده بودن و دلیلی برای کینه ورزی نداشت و حاجتی اش به نقش بازی کردن نبود.هر چه بود خودش بود.نقش بازی کار امثال من بود.لزومی نداشت که کله ی کسی را نردبان صعود خود کند.او خودش آن بالاها بود.کودکی بود که در حیاط خلوت زندگی به بازی می اندیشید و بازیچه هایش......
نوزده ساله بود که همراه هم به شهرستانی دور رفتیم تا او را که پذیرفته شده ی پزشکی دانشگاه آزاد بود ثبت نام کنیم.روز ثبت نام عروسکی چشم آبی با نجابت سنگین حضورش عجیب در میان جمع آواز دل و هوش ربایی سر داده بود.بی اختیار زیر لب گفتم:دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست.....سیامک تنها لبخند مشتاقی زد و من می دانستم که دل به دریا خواهد سپرد....
سیامک و مجسمه ی آبی چشم عفاف و تقوی٬ یک چند ماهی با طیب خاطر بازی زن و شوهر بازی کردند.هردو از این بازی بسیار لذت بردند و خوب بعد از اتمام بازی هر کدام پی کار خودشان رفتند. ..روز جدایی من یکی از شهود بودم.پدر عفیفه ی دریا چشم با خشم فریاد زد٬این پسره دختر منو بازی داد...آنقدر عصبانی بود که جرات نکردم بگویمش که دختر شما هم به این بازی مشتاق بود......
حالا سیامک بازی هیجان انگیز دیگری را آغاز کرده بود واین سوسمار بود که زیر لب آلات و ادوات تناسلی خر را به عمه ی ایشان تعارف می کرد.واین هیروشیما بود که نمی دانستم پشت آن نگاه های تنفرآمیزش آیا دارد باز هم غلام همت بی تعلقان می شود یا سلاح کینه را برای روز انتقام صیقل می دهد.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیرپرست مرد پاکدامن و وفاداری است چون چاره ای جز این ندارد......