"...غم دل باتو گویم غار
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟"
صدا نالنده پاسخ داد
"...اری نیست...." " م.امید"
کوکب خانم زن زرنگی است:هروقت از ولایت برایش باقلوایی٬ قطابی٬ چیزی بیاورند نمی خورد.می داند که اینها اغلب فاسد شده وطعم گرفته اند.عوضش همه را جمع می کند می برد برای دکتر پخمه ای که سر خیابانشان مطب دارد تا نمک گیرش کند ودو سه باری رایگان ویزیت شود.
دکتر هم همه را می دهدآقای اصلی نظافتچی مطبش تا بخورد وجان بگیرد.او هم می خورد ومی گوید به به من که از خوردن این چیزها سیر نمی شوم.....آقای اصلی همیشه گلاب به روی شما شکم روش دارد.دکترهم با همه ی دانش ومهارتش نمی داند چرا......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درست است که مدعوین به سه دسته تقسیم شده بودند اما نمی شد انکار کرد که مهمانی گرمی است.هرکدام از دسته ها هم لذت خودشان را می بردند:چادری ها محکم نشسته بودند. نه دست می زدندنه بشکنی ٬چیزی.اما خوب حسابی میوه وآجیل وشیرینی بودکه از گلوهاشان پایین می رفت.گاهی هم زیر لب فحشی نثار جمعیت رقصان از خود بیخود می کردند وچادرها را محکمتر می کردند ...جمعیت رقصان که بانوان وگاهی آقایانی از همه ی سنین بودند با صرفه جویی هرچه تمامتر لباس پوشیده بودند وبا ریتم تند آهنگ بالا وپایین می رفتند ولبخند می زدند ولابد عرق هم می ریختند این را از تغییر رنگ لباسها می شد فهمید.جماعتی هم بودند که بین این دو دسته قرار داشتند وبیشتر دست می زدند وگاهی قری هم می دادند.اینها نه به پوشیدگی دسته ی اول که چهرهاشان نوری بهشتی داشت بودند ونه مثل دارو دسته ی رقصان جهنمی در صرفه جویی افراط کرده بودند.این دسته ی برزخی تفاوت دیگری هم داشتند: مردهاشان هم بینشان نشسته بودندوحرفهایی از جنس گل رد وبدل می کردند...
داریوش گدا بچه محل ما بود:لاغر وزرد ونزار مثل گداهای سابق ومردرندوزرنگ مثل گداهای امروزی.ده سالی از ما بزرگتر بود ولی بین ما بر خورده بود.۲۶ ساله بود که با دختر سی ودوساله ی اصل ونصب داری وصلت کرد ورفت ور دست پدر زنش بازار آهن وشد حاج داریوش گدا.خانه ی خوبی هم توی درّوس خرید ودم ودستگاهی به هم زد.حالا هم که به افتخار من همچه مهمانی باشکوهی راه انداخته بود:بواسطه ی آشنایی با من یکی از اساتید برای درمان مادرش سنگ تمام گذاشته بودو او داشت قدر دانی می کرد....
مردهای جهنمی کراوات زده توی بالکن نشسته بودند و ویسکی همراه ماست وموسیر وماءالشعیر وچیپس می خوردند وقهقهه می زدند.مردهای بهشتی با یقه ی باز وبدون کراوات توی یکی از اتاقها گپ می زدند وگاهی به بهانه ای وارد پذیرایی می شدند وزیر لب چیزی می گفتند وآب دهان قورت می دادند
دیشب در جواب بانوی هم نفس که با تعجب گفته بود:راستی می خوای بری؟تو که مهمونیای فامیلی رو هم بزور می ری...گفته بودم:خانم جان زشته یارو به افتخار من همچه کاری کرده...و توی دلم کلی کیف کرده بودم که اینقدر تحویل گرفته شده ام.بالاخره دکتریم...این داریوش گدا می خواهد ما را به فامیل زنش که اغلب از جهنمی ها هستند نشان بدهد وکلاس بگذارد...حالاجلوی بانو هم کلی سرمان بالاست... فقط گوشی دستشان بیاید که بله...ماهم برای خودمان عددی هستیم...
بچه ها دسته بندی نداشتند.جهنمی وبهشتی وبرزخی توی حیات دور استخر می دویدند وآتش می سوزاندند.ظاهرشان هم خیلی باهم فرق نمی کرد...وسط بهشتی ها بچه ی دوساله ای بود که دل درد بدی داشت ومدام نق می زد...توی جهنمی ها هم پسر چهار پنج ساله ای دست مادرش را می کشید وگریه می کرد.مادر توی هپروت بود.....
از این برادر داریوش گدا بدم می آید.همیشه دیگران را با تمسخروتحقیر نگاه می کندبخصوص حالا که چندسالی می شود از ژاپن برگشته.....یک بار که داشتم بلال می فروختم دوتا بلالم را خورد وهنوز که هنوز است پولش را نداده.....
خانمی که شبیه برزخی ها بود دست دخترکی شانزده ساله را که به شدت جهنمی بود گرفته واورا بزور داخل رقصنده ها کرد.دختر خجالت می کشیدو با کمرویی قر می داد.از میان جماعت برزخی پسرکی که تازه کرک وپشم درآورده بود به سمت دختر رفت وبا نگاهی که بوی تخم مرغ آب پز می داد قرک نازک کوچکی را آغاز کرد.....کمی آنطرفتر از ماعاقله مردی که شبیه سوزنبانها بود داشت سبیلهایش را می جوید وبا لهجه ی زنجانی به زن ودخترش٬ که حالا خجالتش خوب هم ریخته بود٬ فضولات انسانی واینجور چیزها تعارف می کرد
داشتم با خودم فکر می کردم اگر کراواتهای جماعت باز بشود چندتاشان دوباره می توانند گره را تجدید کنند...
اووه عجب میزی چیده بودند.سه برابر جمعیت غذا بود واز همه رقم....با اشاره ی داریوش گدا حمله آغاز شد.بهشتی ها بطور سازمان یافته ودر صفوفی به هم فشرده وهم قسم میز را دوره کردند وکلیه سینی های جوجه کباب را به غنیمت بردند.پیرها را دور میز سازماندهی کرده وظفرمندانه مشغول شدند. برزخی ها بی نصیب نماندند.بره وماهی سفیدها که از نظر بهشتی ها دور مانده بود را تصاحب کردند.دوزخی ها که رو دست خورده بودند زیر لب فحش می دادند وناچارا ناگهان تصمیم گرفتند رژیم پروتئین بگیرند:ماهیچه ٬مرغ وگوشتها را خالی خالی خوردند.بیف استروگانف وزبانها را هم که از نظر بهشتی ها مشکوک میزد با لبخند پیروزمندانه ای بلعیدند....من وبانو وبچه ها ناچارا باقالی پلو وسالاد خوردیم ........
بعداز شام اوضاع به روال سابق برگشت فقط صف دستشویی ها که خوشبختانه سه تا بودند کمی سنگین تر شده بود...
آبتین را بردم دستشویی دوزخی ها.عجیب بوی استفراغ می داد....
از میان برزخی ها زنی نسبتا جوان را بزور بلند کردند.زن مانتو تنش بود.به شوهرش نگاهی کرد وپس از کسب اجازه ی ضمنی چوبی خواست:رقص عربی غریبی را شروع کرد.به سادگی می شد فهمید که در دوران شیردهی است..دوزخی ها پوزخند می زدند وبهشتی ها فحش می دادند درحالی که هنوز بی امان در حال بلعیدن بودند...اووه تازه خانم گرم شده حالا چشم وابرو ولب ولوچه را می چرخاند... اما خداییش مواظب است روسریش عقب نرود.....
داریوش گدا با لحنی مستانه جمع را ساکت کرد ومچ دست من که قصد رفع زحمت داشتم را چسبید وگفت:قبل از اینکه آقای دکتر تشریف ببرن باید به ما افتخار بدن...امید جون کلاس ملاس نذار بابا به یاد جوونیامون یه دهن بیا ببینیم..نگاه مایوسی به بانو انداختم:گفتی مرادیگر از این گرداب خلاصی بنخواهد بود...صدایم را صاف کردم وشروع کردم:شبامون آه که چه تاریک وچه سرده....
این مریضها می گفتند نفست شفاست اما من باورم نمی شد.خداییش تا شروع به خواندن کردم همان بچه ای که مدام داشت نق می زد ناگهان با صداهای آشنایی که از دو سوراخ گوارشی فوقانی وتحتانیش خارج می شد آرامش پیدا کرد و بعدشروع به خواندن از بالا ونواختن ساکسیفون از پایین کرد. ناگهان بهشتی ها شروع کردند به قربان صدقه رفتن وجهنمی ها هم از خنده ریسه رفتن...صدایم در میان همهمه ی جمعیت گم شد ودر حالیکه دوسه لیتر خون در سر وکله ام جریان پیدا کرده بود خفقان گرفتم......برای اولین بار جماعت متحد شده بودند
*****************************************
داریوش گدا به تک تک مدعوین گفته بود که مهمانی را به افتخار تو گرفته ام.بانوی هم نفس هم این را فهمید اما خداییش اصلا برویم نیاورد....این دومین بار است که به من نارو می زنی گدای ورپریده.یک بار هم آن موقعها سر من وچند نفر دیگر کلاه گذاشتی وبا پولهای ما اولین شلوار جین زندگی ات را خریدی...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیرپرست در حالیکه داشت کالباس ها را می لمباند گفت چرا نمی خوری؟....
مردک مگر تو نمی دانی من تنگی نفس دارم واگر این کالباسهای ادویه دار را بخورم خفه می شوم...
او می بلعید ومن به میهمانی روباه ولک لک فکر می کردم......
من واوستا علی آدمهای ثابت قدمی بودیم:او همیشه مست بود ومن اغلب کتابی در دست داشتم.
هردو هم همیشه داشتیم همدیگر را نصیحت می کردیم:من می گفتم اوستا اینقدر مشروب نخور او هم همیشه می گفت:پسر کتاب نون وآب نمی شه٬مرد باید پول در آوردن بلد باشه...اعتبار مرد به حساب بانکی شه نه این کاغذا.....
اوستا علی دوست صمیمی پدرم بود.معمار قابلی از اهالی باکو...
اولین بار از او ویزیت گرفتم.یعنی ویزیت گرفتانده شدم.پدرم را نشان داد وگفت:ببین من با این خیلی دوستم اما اگه مزدم رو نده پدرش رو در می آرم....یادت باشه اگه بالای جنازه ام هم اومدی از بچه هام حقتو بگیر...این کتابارم بسوزون.... وبزور دویست تومان داد.هنوز آن اسکناس مچاله شده را نگه داشته ام......اوستا علی سرطان معده گرفته بود.قلبش هم ناراحت بود...گفتم:آقا اوستا علی دیگه مشروب نخور برات خوب نیس....گفت:امید مرد رو با پولش میشناسن نه با حرفای گنده گنده ش...
من واوستا علی هردو آدمهای ثابت قدمی بودیم :او هیچوقت نصیحت مرا گوش نکرد و به مشروب خوردن ادامه داد٬من هم نصیحتش را گوش نکردم وبرای نوشتن گواهی فوتش چیزی نگرفتم....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بهار۷۵ بود.داشتم خسته وکم خواب از پادگان به خانه برمی گشتم٬ در حالی که آرزوی بزرگی دلم را انباشته بود: ای خدا٬ای خدای خوب٬ چه می شد آشنایی را سر راه ببینم تا از او پنج تومان قرض بگیرم؟.....
برای اینکه پنج اسکناس هزار تومانی ای را که از کشیک های قاچاقی بدست آورده بودم خرد نکنم نیاز به یک پنج تومانی داشتم تا بتوانم کرایه ماشین را بدهم.پول را که خرد می کنی زودی خرج می شود ومن تصمیم قطعی داشتم که پولدار بشوم.راست گفته اند که این پولدارها با درست خرج کردن پولدار می شوند.درست است که سرباز بودم واجازه ی مطبداری نداشتم ولی باید همین درآمد محدود کشیک را سرمایه گذاری می کردم....خامبا پیرزن همسایه٬ با پنجهزار تومانی که در بانک گذاشته بود کلی پول برده ٬چرا من برنده ی خوشبخت این دوره نباشم؟مادرم که خیلی دلش روشن است...تازه بعد از این که بردم بیخودی ولخرجی نمی کنم قشنگ می زنم به بساز وبفروشی و وقتی حسابی جمع کردم یک درمانگاه می زنم وبعد سر صبر ماشین وخانه ی خوبی می خرم.دست برادرهایم را هم بند میکنم.بعدهم با یکی از این خانم دکترهای تازه کاری که می آیند درمانگاهم کار کنند ازدواج می کنم.البته بعدش بهتر است بنشیند خانه بچه داریش را کند ولی خوب همینکه مدرکی داشته باشد خودش قوت قلبی است.....
خدایا تو به دل آدمها نگاه می کنی وهر آدمی بهره ی قلبش را می خورد شکرت خدایا که دعایم را اجابت کردی و این فرشته رافرستادی درست است که فرشته ی ارسالی ات خیلی هم فرشته ی مقربی به نظر نمی رسد ولی خوب از پس پنج تومان حاجت من برمی آید:فرشته ی ارسالی خانم دکترصفورا ولی پور همکلاس و هم دوره ی سابق اینجانب بود.حالا زیر پل عابر پیاده وسط میدان انقلاب ایستاده بود ولبخند می زد.عجیب... مثل اینکه اوهم از دیدن من بی نهایت خوشحال بود.نکند اوهم داشت مرا به چشم یک فرشته نگاه می کرد؟توی شیشه ی پیراشکی فروشی نزدیک پل خودم را دید زدم:با کلاه کجکی و پیراهن راه راه وساسپندر و شلوار کتان مشکی ٬بیشتر شبیه کارگران زحمتکش چاپخانه بودم تا فرشته ی نجات. هر چند ایشان هم با آن روسری ژرژت ورنگ موی بلوند ان۶ومژه هایی که زیر بار سنگینی ریمل مظلومانه کمر خم کرده بودندچندان حال وروز فرشته ها را نداشت....بیشتر شبیه بازیگرهای تازه کار سینما بود....
جیغ کشید:امید....تا جایی که یادم می آید ایشان هیچ وقت دختر خاله ی من نبود ولی شاید به امر خداوند ناگزیر بود مرا اینگونه بنامد.با نگاهی که سعی کردم دوستانه به نظر بیاید سلام وعلیکی کردم وبعد از کمی حال واحوال تصمیم داشتم بروم سراغ قضیه ی پنج تومانی واینجور چیزها که یهو در آمد که:امید اگه کاری نداری بیا یه سر تا دانشگاه تهران بریم می خوام نمره ی امتحان تخصص رو ببینم...دیدم اگر بگویم نه٬ دیگر نمی شود قضیه را مطرح کرد چاره ای نبود.....
توی راه فرشته دم گرفته بود وبا هیجان از گذشته ها وشیطنتهای ما می گفت وگاهی نگاه مخصوصی هم می کرد. من هم بزور لبخندی می زدم وهی سعی می کردم یک جوری بروم سر اصل قضیه...گفت:زندگی خیلی عجیبه آدم قدر فرصتهایی رو که داره نمی دونه...فرصت خوبی بود زودی درآمدم که:واقعا ..مثلا الان تو باورت می شه مشکل من چی باشه؟....برگشت وباتعجب نگاهم کرد:چی شده ؟صدایم می لرزید با هیجان گفتم که:ببین من ..من ...اینقدر من من کردم که ناگهان دیدم رسیده ایم دم در دانشگاه...با عجله رفت تو وبه پانل خیره شد...فرصت از دست رفته بود....
وامصیبتا!...خانم قبول نشده بود...باباجان اینکه ناراحتی نداردنه که ازمن بدترخیلی درس می خواندی؟ درست است که همه اش توی کتابخانه بودی ولی خداوکیلی این اواخر قلب وروح ونگاهت همه جا را سیر می کردند الا کتابها را...نگاه کن چه بغضی کرده...حالا با این وضعیت من چه جوری جریان پنج تومانی را مطرح کنم؟...
امید این عادلانه نیست!..فرشته داشت با اندوهی گلابتونی می نالید....
آخر چه چیز عادلانه نیست؟نکند توهم مثل نازی پاسبان دختر همسایه ی ما فکر می کنی ترا از تحقیقات رد کرده اند؟...والله رتبه ی کنکور آن بنده خدا که ۶۰۰۰۰ بود وفرق رتبه ونمره را نمی دانست٬ ترا دیگر نمی دانم....
قیافه ی فرزانگان را به خود گرفتم وبا اندوهی مخلصانه گفتم:همینه دیگه فکر می کنی چرا اینقدر فرار مغزها داریم؟..جوری نگاه می کرد انگار مغزش سالهاست که فرار کرده...ناگهان جویی از اشک بستر کرم پودر خورده ی گونه ها را به شستشو نشست ومژه ها از فرصت پیش آمده نهایت استفاده را برده ومقداری از ریمل ها را سبک کردند.منظره ی بدیع وشاعرانه ای بود....گفت:یه کم قدم بزنیم؟...
خوابم می آمد.دلم گرفته بود.حوصله ی تحمل آوار اندوه یک قلب غمزده را نداشتم. خودم به اندازه ی کافی از روزگار گله مند بودم ولی خوب وسوسه ی پنج تومانی راحتم نمی گذاشت...
هزار ماشاالله خانم دکتر چنان پیگیر ویکریز سخن می پراکند که اندک روزنه ای حتی برای طرح موضوع حیاتی پنج تومانی باقی نمی گذاشت...وقتی بالاخره تصمیم گرفت کمی هم به ریه های خود مخلوطی از اکسیژن وسایر گازهای موجود در هوای خیابان انقلاب را تعارف کند به سرعت شروع کردم:ببین زیبایی زندگی به غیر قابل پیش بینی بودنشه گاهی می بینی تو مشکلی داری که حل کردنش برای دیگری مثل آب خوردنه وتو اون یه نفرو یه دفه زیر یه پل می بینی....
گریه مریه رفت پی کارش وگوش هایش چنان تیز شد که گفتی شگرف ترین سر جهان را بخواهد شنید...ای داد وبیداد...خراب شد.مشتاقانه گفت:خوب.....!
ببین فرشته ی ارسالی ٬چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟...آخر شما خانمها چرا اینجوری هستید؟ سال اول که وارد دانشگاه می شوید اگر آبراهام لینکلن هم به خواستگاریتان بیاید دماغتان را کج می کنید ومی گویید من می خواهم ادامه ی تحصیل بدهم وبا دست آن بالاهارا نشان می دهید.سالهای بعد کمی نرم تر می شوید وبه متخصصی ٬آسیستانی چیزی رضا می دهید. آن سالهای آخر تازه خطر را احساس می کنید وهمکلاس و همدانشکده واینجور چیزها را هم بررسی می کنید وبعد از فارغ التحصیلی که عمق فاجعه را حس کردید حتی به من و امثال من هم راضی می شوید واین خیلی بد است.......با این چهره ی دلپذیر ودیدار مطبوع والله لیاقت شما بیشتر از اینهاست...
گفتم:والله منظور خاصی نداشتم....فقط من الان داشتم ...داشتم یه ..یه..
لبخندی زد وجلوی کافی شاپی ایستاد....اووه رسیده بودیم چهارراه ولیعصر...موقعیت حساسی بود. خیلی بد می شد که جلوی یک خانم تو بزنم...ناچار رفتیم داخل در حالیکه من کمی بغض کرده بودم.
در بدو ورود فرشته ی ارسالی کمی غیبت فرمود ووقتی برگشت من از این همه سرعت عمل در تجدید گریم انگشت تحیر به دهان نیمه باز بردم.جل الخالق.....این همانی است که سال اول چادر سیاهی سر می کرد وبه صورتش عمرا دست نمیزد که آیینه ی کاملی از عفاف و تقوا باشد سال بعد چادر را کنار گذاشت امامقنعه ای بلندی می زد که تا سر زانوهایش می رسید بعد هرچقدر بالاتر رفتیم مقنعه ای او بالاتر وبالاتر رفت ولی از حق نگذریم استعداد خوبی هم داشت وواقعا خوب به فوت وفن خود آرایی وارد شده....
فرشته با بی علاقگی "منو "را بررسی کرد وبی میل گفت:سان شاین...خوب من در همه ی عمرم چنین چیزی نخورده بودم ولی مثل همیشه خودم را کاملا وارد نشان دادم:آره تو چنین حالتی بیشتر می چسبه....درجواب متصدی که با لبخند می پرسید بزرگ؟ابرویی بالا انداختم که صد درصد....
ای خدا٬ ای خدای مهربان ای خدای خوب کاشکی سان شاین یک شکلات باشد یا نه یک بیسکویت یا نه اصلا یک جور میوه یا چه می دانم از این بستنی هایی که مادر بزرگ درست می کرد باگلاب ویخ وشیره ی فراوان...
امید به تو چی شده پسر دیگه اون پسر شیطون سابق نیستی؟...یه غمی تو چشاته ... اون امید روزای خوب نیستی ...یادته اون روزا ...چه خاطره هایی با هم داشتیم....
بقول مادربزرگم:ای بر آدم دروغگو نعلت!آخر چرا چاخان می کنی خانم؟...من وتو چه خاطره ای با هم داشتیم؟...چرا نشر اکاذیب "پخش" می کنی؟!همه ی خاطرات من وتو این است:یک بار ساعت پرسیدم که نگو ساعتت عقب بود اشتباهی گفتی ومن به اتوبوس نرسیدم...یک بار هم عروسی دختر عمه ات بود که من جایت کشیک ایستادم وبعدها اصلا به رویت نیاوردی...یک بار هم جزوه ی پوستت را خواستم که ندادی....این تمام خاطرات شیرین من وتو بود.....
ای خدا چرا باید سان شاین این شکلی باشد؟اینهمه آناناس وتوت فرنگی وموز وبستنی وبیسکویت.من اینطور آرزو کرده بودم؟من گفتم یک جورش نه اینکه همه ی اینها باهم...شما هم که یا به آرزوهای ما محل نمی گذاری یا اینکه یک آرزو را چند بار برآورده می کنی...
امید اون موقع ها تو راجع به من چطور فکر می کردی؟....
من چطور فکر می کردم؟ خانم جان شماهاآنموقع ها اصلا ما را آدم حساب می کردید؟همه تان تا فریبرز با آن قد بلند وکت وشلوار قهوه ای خوشگلش جزوه می خواست سر در قدمش می گذاشتید...اگر رضا با آن چشمهای سبز خوش حالتش کوچکترین مشکل علمی داشت همگی در حل آن از سر وجان می گذشتید...یا لااقل این آفتابه با همه ی بی ریختیش چون از نگاهش معلوم بود به آداب بعضی امور واقف است از الطافتان بی بهره نبود...حالا که به خنسی خورده اید نظر ما مهم شد؟....
هزار وهشتصد تومان پول دو سان شاین خانواده ای شد که فرشته ی ارسالی حتی یکدهمش را نخورد ومن باهمه ی اشتهای نهنگ گونه ام فقط نصفش را خوردم.بی معرفت برای یک مهمانی پنجاه نفره سان شاین داده بود....
ای خدا دیدی چطور شد؟حالا من چه کار کنم ؟تا فردا مهلت تکمیل موجودی است...ای خدا آخر چرا سان شاین خانواده را آفریدی؟کافی شاپ به چه درد عالم بشریت می خورد؟می دانی من برای این هزار وهشتصد تومان چقدر بی خوابی کشیده بودم؟می دانی چندتا گلوی بدبو را نگاه کرده بودم وچندتا پیرزن توی صورتم عطسه کرده بودند؟......خدایا نکند شما هم با ضد حال زدن به ما حال می کنی؟......
آخر خدایا اصلا چرا این فرشته را فرستادی؟این که از آن فرشته های مغضوب است که مدتی هم در یکی از چاههای بابل آویزان بوده...این که خودش حاجتمندتراست ...ببینم نکند مرا به عنوان فرشته ی نجات ایشان فرستاده ای؟...از حالا گفته باشم من حوصله ی فرشته شدن واینجور لوس بازیها را ندارم ها...ای خدا حالا من چه کار کنم؟....جایزه...درمانگاه...خانه ی بالا شهر....ماشین خوب ...زن خوشگل ...همه اش دود هوا شد....چرا...چرا....آخر چرا؟.....
امید ...تو داری گریه می کنی؟..راست می گفت داشتم گلوله گلوله اشک می ریختم... ادامه داد:امید تو یه حرفی تو دلت سنگینی می کنه بگو و خودتو خلاص کن ...حالا او هم اشک می ریخت..گفتم:نه ...بذار این حرف هم توی دلم بمونه ...با این کلمات نمی شه خیلی چیزارو گفت گاهی فقط باید سکوت کنی دیگه از دست توهم واسه ی من کاری ساخته نیست بیا...بیا هردوتامون به راه خودمون بریم و به زخمامون خو کنیم...
توی کافی شاپ همه ی مشتری ها با اندوه وبغضی گلوگیر صحنه ای را که احتمالا وداع تلخ دو دلداده بود می نگریستند....فقط صاحب کافی شاپ تفخنده ی رضایت به لب داشت...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بیشتر از ده روز است که بیمارم.فکر کنم این دکترسیرپرست با آن چشمهای ورقلمبیده اش مرا چشم زده.کسی یک دعا نویس خوب سراغ ندارد؟.......
قاصدک در دل من همه کورند وکرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب... " م.امید"
خواب می دیدم:روبروی مطب قیامتی بود خانمها در صفوف به هم فشرده شعار می دادند:
رو دادن به مردا هم جرمه هم گناهه مرتیکه ی جلمبر فقط فکر جماعه....
ناگهان با فرمان سردمدار خود به سمت تنها تنابنده ی مذکری که داشت برای خودش آرام از گوشه ای رد می شد حمله بردند واورا به نمایندگی از سایر مردها زیر رگبار مشت ولگد وتوسری گرفتند....
آخ.... این مذکر بخت برگشته طبق معمول طاهر سرفراز بود....باز هم تو طاهر جان؟....رگ فردینی ام گل کرد و به سمت جمعیت هیجان زده حمله کردم....زنی که یال وکوپالی مثل رستم داشت با چوبدستی ای که به گرزه ی گاوسر میمانست به طرفم آمد.تا به خودم بجنبم ضربه ای حواله ام کرد....از جگر نعره ای زدم واز خواب پریدم...نیکی گریه کنان و بادکنک بدست٬ داشت فرار می کرد...جمعه شروع شده بوده ومن تب داشتم.......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آقای جابری داشت از سواد بالا وانسانیتم تعریف می کرد ومن روی ابرها بودم.می گفت اگر تشخیص حکیمانه ی من نبود مریضش از دست رفته بود.توی دلم قیامتی بود و در قسمتی از بدنم بزن وبکوبی برپا ...دکتر ماندگار کجایی که ببینی چه می کنه این امید....اخم کرده بودم وبه روی خودم نمی آوردم...طوری نگاه می کردم که یعنی خیلی مهم نیست ومن از این کارها زیاد می کنم....
نه....!نرو جابری جان...بازهم بگو......چه حیف شد که جابری ضمن خاکساری وتواضع فراوان برای اینکه وقتم را نگیرد تعظیمی کرد و رفت....حالا من برترم یا ماندگار؟.....
صدای جیغی پیرزنانه از دهانی که یحتمل دو دندان بیشتر نداشت٬لذتی دیگر برلذتهایم فزود: نوبت منه٬نه این غربتی...به به چه صبح دل انگیزی است امروز ..مریضها دارند به خاطر دیدار من سر ودست می شکنند...مانی جان کجایی که ببینی ...پری رو با لگدی در را باز کرد ومرا بدیدار دلنواز خود مفتخر....
بالاخره غربتی تیپاخورده ی رنجور موفق شد سعادت دیدار مرا بدست بیاورد...از فرط تورم ناشی از اطمینان به نفس گردنم به سمت عقب خم شده بود وفک پایینم به عادت اینجور مواقع یک متری جلو آمده بود...طاهر سرفراز با سرافکندگی وشرمندگی سلامی کرد وتا رخصت جلوس ندادم٬ ننشست. افغانی بود.ریزنقش ونحیف...حالش اصلا خوب نبود مریض ها هم که حسابی خجالتش داده بودند....
عجب چیز خوبی است این صف:می شود انتظار وتلاش وکامیابی را در آن تجربه کنی.می شود برای یک بار هم که شده نگذاری دیگران حقت را بخورند واگر توانستی با زرنگی یا آشنا بازی یا هر کوفت دیگری زودتر از دیگران به مقصود برسی ٬روزت چه روشن وآفتابی می شود.یادش بخیر قدیمها با آن صفهای دراز خاطره انگیز حتی شده برای یکبار لذت پیروزی را می چشیدی....درست است که اینجا دو سه نفر بیشتر نیستند ولی اگر بشود حتی یک نفرشان راهم دور زد لذتبخش است...آهان..این غربتی ها دیوارهای کوتاه مفلوک ومناسبی برای پریدن هستند......
این آغاز آشنایی من وسرفراز بیکس بود.....
بعد از ظهر سردی بود ومن دیر کرده بودم.راننده ی آژانس مثلا میانبر زد وانداخت کوچه ی پشت مطب. با تعجبی که سبیلهای ماهوت پاک کنی اش را سیخ کرده بود به خانه های لانه مانند وکوچه ی پر از مرغ و بچه و جوجه وزباله نگاه می کردو آهسته گاز می داد.وسط کوچه قیامتی بود.جمعیت جوری ایستاده بود که گفتی دیگر هرگز از جای خود نخواهد جنبید...(مرسی شاملو)چاره ای نبود باید بقیه ی راه را پیاده می رفتم...جماعت دزدی گرفته بودند وداشتند عقده ی یک عمر حقارت وتو سری خوردن را با ضرباتی شدید روی سرش خالی می کردند.در حین عبور٬یک لحظه دزد یا آن چیزی که از دزد باقیمانده بود را دیدم:سرفراز بیکس مغموم... دشنام پست آفرینش نغمه ی ناجور........
دزد گوشواره ها برادر نامرد ومعتاد دخترک بود....این را پیرمردی دیده بود.اما جماعت دلش نخواسته بود باور کند.زور که نبود...تازه افغانی ها مایه ی همه ی بدبختی های بنی بشر از آغاز تاکنون بوده اند... با آن چشمهای بادامی تلخشان....با آن فارسی کج وکوله شان واز همه بدتر دیوار چه بسیار کوتاهشان.....هی...چه فرقی می کند..افغانی افغانی است...حتی اگر شاعر باشد...حتی اگر دبیر ادبیات باشد...حتی اگر حافظ وسعدی را از بر بخواند ودرد فردوسی و زخم اسفندیار را از همه بهتر بداند وبشناسد....غربتی٬غربتی است....بی هیچ بیش وکم...و باید تقاص عمری ناکامی وحقارت مرا پس بدهد...آدمها برایی ناکامی هاشان پی مقصری بی آزار می گردند...
هر چه بیشتر با سرفراز آشنا می شدم٬بیشتر شیفته اش می شدم.سل داشت.گرچه دارو می خورد ودیگر خطر سرایت نداشت ولی خیلی رعایت می کرد.کمرو وسربزیر بود.باهمسرو تنها دخترش شیبا از جنگ گریخته بود وبه این در به پناه آمده بود.پیکر از هم پاشیده ی پسرش را قبلا درخاک وطن خود به امانت سپرده بود.اینجا واکنون٬ گچ وتخته سیاه را کنار گذاشته بود وگچکاری می کرد.هربار که مراجعه می کرد یکی از شعرهایش را برایم می خواند. می دانست شعر خواندنش را دوست دارم.می خواند وبغض می کرد....دوستش داشتم.او مرا یاد خودم می انداخت.ممکن بود این جایگاه وسرنوشت نصیب من بشود.همانطور که آن سوی مرزها نصیب چند تا از دوستانم شد...هی ....غربتی غربتی است.حتی اگر در خانه ی خود باشد......
صدای ناله ی شیبا وصورت خونی ولب پاره اش دلم را خیلی نسوزاند.زخم است وزود خوب می شود...خیلی زود....گریه ی همسر سرفراز هم خیلی تکانم نداد...زود فراموش می کند....اما... اما صورت سیلی خورده وچشم های سرخ سرفراز که تلاش بیهوده ای برای سرریز نشدن داشتند٬دیوانه ام کرد.آتشم زد...نفهمیدم چطور شد که ناگهان دست فردین خدابیامرز از آستینم بیرون آمدو سیلی محکمی به گوش غول بچه زد فردین است دیگر وگاهی از این کارها می کند.. غول بچه عقب عقب رفت..دست روی صورتش گذاشت و سرش را پایین انداخت.گفتم: بیا تو اتاق...از اتاق پانسمان تا اتاق من راهی نبود...
غول بچه روبروی مطب مواد می فروشد.وضعش بد نیست.ورزشکار است واندام عضلانی زیبایی دارد.از ده سالگی مریض من بوده واعتقاد دارد من خیلی آقا هستم. ترک تریاکش را مدیون زحمات من است وحالابه سلامتی هرویین وشیشه مصرف می کند.همیشه هم آن روز که بیادش می آید حالش گرفته می شود:دکتر تو نمیری خون جلو چشامو گرفت بد زدمش....اما خوب شمام ماشاالله دستت خوب سنگینه...عیب نداره عین آقام دوستت دارم....
غول بچه آن روز با موتور شیبا را زده بود ودر جواب اعتراض سرفراز ٬اورا هم با مشت زده بود.گرچه بعد از پرخاش من٬رگ لوطی گریش گرفته بود ودست وصورت سرفراز را بوسیده بود و حسابی به او حال داده بود.اما......
چرا من وسرفراز اینقدر همدرد بودیم ؟گرچه از نگاه دیگران هیچ چیزمان به هم نمی مانست اما شبیه هم بودیم.با همان دل زخمی ناماندگار بی درمان..با همان حس غریبگی.... با همان....آدمها را چیزهای گاها ناشناخته ای به هم پیوند می دهد...
نگاه آرامش...وسعت سواد واگاهی حیرت برانگیزش از ادبیات و انسانیت ناب وبی ادعایی که داشت برایم جذاب بود.مرا همخون ازلی و هموطن تاریخی وهمسایه جغرافیایی می نامید...
ندیدم گلایه ای کند .این فلاکت را پذیرفته بود.مثل زخمی ناسور که درمانش نیست و جز تحمل٬گزیری ندارد....اطلسی مرد محزون با چشمهای کوچک ودل بزرگش....
سرفراز تابستان پیش با همسرش ایران را ترک کرد.شیبا را با خود نبردند.او را در گورستانی همین حوالی جا گذاشتند...با عروسک پارچه ای غمگینش ...با چشمان تبدار بی گناهش ... با مننژیت وحشی بی پیرش.....آرام بخواب دخترکم...آرام......به منزل رسیدی...راحت شدی از این همه غربت... از این دربدری...از این صلیب شوم که برشانه های کوچکت سنگینی می کرد...
سرفراز گاهی برایم نامه ای می دهد.گوشه ی دیگری از دنیا خانه کرده.از غربتی به غربتی دیگر رفته است.غربتی دلش غریبه است. هرجا که باشد...حتی در بهشت....
حالا نامه هایش انگار از جهانی دیگر می آید.انگار در خواب می نویسد....همسرش را به آسایشگاه روانی سپرده ودلش را به دست باد....می سوزد ومی لرزد ولحظه ی پایان را انتظار می کشد.مثل شمعی در رهگذار باد....
ومن با خود فکر می کنم که زندگی عرصه ی عدالتمندانه ای نیست...ومن فکر می کنم که همه ی سرنوشت آدمی را توانایی وتلاش رقم نمی زند...ومن بیزارم از تقدیری که با دستان بی رحم تاریخ لاجرم و جغرافیای ناگزیر نوشته می شود.... ومن فکر می کنم آدمی گاهی چه درنده ی بی رحمی است ومن گاهی فکر می کنم آدمی چقدر تنهاست......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیرپرست با چندش اطرافش را نگاه کرد وگفت:نمی خوای این بیغوله رو ول کنی بری یه جای درست وحسابی...با آقایی هرچه تمامتر گفتم:سیرپرست جان همه جا همینجوره منتهی اینجا فقر عیبای آدمارو عریان کرده ...من به اینجا عادت کردم...لبهای دالبر سیرپرست کج و کوله تر شد ٬چشمهایش مثل تلسکوپ بیرون زد وهمی زهره آوردکه:جان عمه ات...فکر کردی من هم خواننده ی وبلاگت هستم که نشناسمت...برای من ادای دکتر شوایتزرو در نیار مرتیکه...فقط بلدی همه چیزو توجیه کنی....من که می دونم اگه عرضه وجراتشو داشتی یه دقیقه هم اینجا نمی موندی...روغن ریخته رو نذر امامزاده می کنه و واسه ی من ژست بشردوستانه می گیره.....
سیر پرست جان! من نمی دانم کی و در کجای تو هیزم تر فرو کرده ام .......
.....حال همه ی ما خوب است اما تو باور مکن!
سید علی صالحی
نمی دانم ما قدیمی شده ایم وحالیمان نیست یا این جدیدی ها چاخان می کنند.مردم یاد گرفته اند هر جور که دلشان می خواهد رفتار کنند و وقتی هم اعتراض می کنی یک اسم خارجی می گویند وجوری نگاهت می کنند انگار که از عهد عتیق آمده ای.مثلابه یکی که بچه ی آتش پاره ای دارد و همه ی زار وزندگی ات را به هم می ریزدتا می گویی بابا این بچه ات عجب تخم جنی است لبش را گاز می گیرد وبا اخم می گوید نخیر هم.دکتر سایکولوژیست گفته این بچه آی کیوش بالاست بخاطر همین اینقدر ریسرچراست...به یکی که به دلیل گشادی قسمت میانی خلفی بدنش مدام بیکاراست وقتی میگویی مرد برو نان دربیاورمی گوید:من به پوچی رسیده ام نیهلیست شده ام می فهمی نیهلیست٬...چه بگویم والله یکی را می شناسم که مدام دارد درکار خانمها دخالت میکند وخودش را قاطی بحث هاشان می کند وتا می گویی مرد خجالت بکش قباحت دارد می گوید خودت خجالت بکش من کارم فهمیدن زنهاست من فمنیست هستم می فهمی فمنیست... والله ما قدیمی ها که به اینجور مرد ها یا می گفتیم چشم چران یا خاله زنک....شما را نمی دانم.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدا پدر این خانم قبادی را بیامرزد واقعا یک فرشته است اصلا از طایفه ی پریان است ودر این دریای طوفانی مثل یک پری دریایی به فریادم رسید.من اورا به چشم یک منجی نگاه می کنم.آخر نمی دانید که....جلسه ی اول که او نبود عجب جهنمی بود....خانم ها با مانتوهای زهوار در رفته وسر ووضع شلخته نشسته بودندو مدام از بدبختی وقسط وسگ اخلاقی شوهرهاوآزار واذیت مادر شوهرها وچه می دانم اینجور چیزها حرف می زدند.خداییش هیچکدامشان هم به خودشان نرسیده بودند.....
حالا چهارمین جلسه ای است که آبتین را آورده ام کلاس شنا.بچه های دیگر را مادرهاشان می آورند فقط من ویک آقایی که شبیه بلال نیمه پوست کنده است مرد هستیم.با این رطوبت وگرمایی که اینجا هست آدم خفقان وغمباد می گیرد.باز جای شکرش باقی است که خانم قبادی بانی خیر شد:موهایش را های لایت خوبی کرده ومانتوی کوتاه روشنی می پوشد. چشمهایش را خط چشم استادانه ای زده ٬کرم پودر ملایم ورژ لب مسی رنگش جلوه ی خوبی به او بخشیده.خوش تیپ است ولی خیلی زیبا نیست اما این آقای بلال مگر این چیزها حالیش می شود خیر سرش مثلا دارد روزنامه می خواند اما مدام زیر چشمی پری دریایی را می پاید. یکی نیست بگوید خجالت بکش مردک!مگرتو متاهل نیستی٬چراهوش وحواست همه اش پیش زنهاست؟.مگر ما مرد نیستیم؟ببین از زمانی که آمده ام با اخم وجدیت نشسته ام وقشنگ مطالعه می کنم.اصلا هم کاری به کار خانمها وحرف هاشان ندارم.همین امثال تو هستند که باعث می شوند به ما مردها بگویند چشم چران......
بله داشتم می گفتم: از زمانی که این پری خانم دریایی آمد اوضاع عوض شد:یکباره همین خانمهایی که جلسه ی اول از موهاشان روغن می چکید وبوی پیاز داغ وشنبلیله و ادویه می دادند ٬به طرز معجزه آسایی تغییر کردند.حالا یکیشان مش استخوانی کرده ٬یکیشان موهایش را شرابی کرده٬یکی که موهای وزوزی وابروهای پرپشتیی داشت٬آرایشگاه رفته وابروها و موها را صفا داده وخیلی با نمک شده...یکی هم شینیون کرده وبرای اینکه دیگران هم ببینند مدام روسریش را جابجامی کند....انصافا مانتوها هم حسابی آنتیک شده وفضا را بوی عطرهای ترش وشیرین وسرد وگرم پر کرده.....
خاک بر سرت کنند بلال نرسیده... ببین چطور خودش را لوس می کند:بچه ی پری دریایی جیشش گرفته بود ومادرش را صدا می کرد تا اورا ببرد دستشویی ٬بلال با خودشیرینی دوید وبچه را گرفت وبرد توالت وقتی هم که پری خانم دریایی تشکر خانمانه ای کردمردک مثل این بلالهایی که می دهند گاو بخورد قرمز شد.دل آدم از هرچه مرد است....
داشتم می گفتم:با آمدن پری جان یکهو اوضاع عوض شد.حالا بحثها بیشتر راجع به کلاس موسیقی ورفتن بانوان به استادیوم واسکی در کوههای آلپ وتفاوت کنکورد با جمبوجت است...از شوهرهاشان هم خوب می گویند چون که اول بار پری گفته بود که شوهرش مرد خوبی است و خیلی دموکرات است.به به... حالا همه ی شوهرها تبدیل به براد پیت وآنتونیو باندراس شده اند...اخلاقشان را که نگو:آقا٬ متین٬صبور٬چشم ودل پاک٬دست ودلباز ولیبرال...عجیب است برای اولین بار در طول تاریخ حتی دارند از خواهر ومادر شوهرهاشان هم تعریف می کنند......
الهی به زمین گرم بخوری بلالی...بدبخت نمی داند چطور تک آف بزند!رفته برای همه بستنی خریده. خجالت بکش مرد...ببین نان زن وبچه اش را چطور هدر می کند......
اما خدا وکیلی خوب شد خدا بشر را در دوجنس آفرید.این میکربها حق دارند اینقدر کثیف باشند نه که زنی مردی ندارند حوصله شان نمی کشد به خودشان برسند و از سر بیکاری هی خودشان را تکثیر میکنند...اما از زمانی که پری زیبای دریایی آمده وبه دنبال آن با زیبا تر شدن خانمها٬مربی ها هم انگیزه پیدا کرده اند وعجب با حرارت تعلیم می دهند!چه شیرجه هایی می زنند قیامتی است که نگو...اصولا آدمها در مقابل جنس مخالف خاصه اگر خوش بر ورو هم باشد چند جور رفتار می کنند:بعضی ها جدی می شوند واخم می کنند وشمرده شمرده حرف می زنند وکارهای محیرالعقول می کنند.بعضی ها سعی می کنند حرفهای با مزه بزنند وشیرین کاری کنند ولوس بازی در بیاورند.بعضی ها هم دست وپایشان را گم می کنند وسرخ می شوند وکارهای احمقانه می کنند مثلا همین جلسه ی پیش یک بابایی با زن وبچه اش آمدند که اسم پسرشان را بنویسند.به محض ورود٬ مرد که چهره ای شبیه خورش آلومسما داشت با دیدن خانمهایی که با کنجکاوی نگاهش می کردند جوری هول شد که راه رفتن یادش رفت.پاهایش همدیگر را قیچی می کردند وتقریبا قر می داد.آمد برود داخل استخر پایش لیز خورد وافتاد توی حوض کلر.با عصبانیت بلند شد ونمی دانم چرا زد توی گوش بچه.مادر فریاد زد چرا بچه رو می زنی....آلو مسما هم نعره زد ببند دهنتو همش تقصیر شماهاست...همش چشم وهم چشمی... به من چه که بچه ی خواهرت می ره کلاس شنا...اصلا لازم نکرده شنا بی شنا....پری مهربان دریایی زودی آمد جلو و از کیفش دستمالی در آورد و به مرد داد .به سر پسر بچه هم دستی کشید وشکلاتی به دستش داد.ناگهان زنها که تا به حال فقط تماشا می کردند٬سیل کمکهای نقدی وجنسی خود را نثار پسر وپدر کردند واین بلالی ندید بدید هم خودش را انداخت وسط...قاشق نشسته ی بی خاصیت.......
زنها پدر هم را در آورده اند بس که دارند قپی می آیند.حالا بحث ادامه ی تحصیل واینترنت وگرین کارت آمریکاست وهیچکدام نمی خواهند کم بیاورند.همه هم توی دلشان فکر می کنند بچه شان انشاالله قرار است قهرمان بزرگی بشود...به کمتر از المپیک هم رضایت ندارند...حواسشان جمع است که از دیگران عقب نیفتند...اصلا هم حواسشان نیست که یک آقایی که دماغ بزرگی دارد وچانه ی سوراخش شبیه کرک داگلاس است با بچه اش وارد شده.آخر مرد حسابی ساعت سه است الان وقت آمدن است؟کرک از دربان سراغ مربی را می گیرد واو می گوید برو داخل استخر...کرک که کت پشمی دمده ای پوشیده ولهجه ی شمالی دارد می پرسد ما وسیله نیاوردیم اشکالی ندارد؟..دربان هم جواب می دهد جلسه ی اول عیبی ندارد...کرک دست پسرش را می گیرد ودر حالی که نصف روح وجانش پهلوی انجمن بانوان بزک کرده است به سمت رختکن می رود...
این آبتین هم نمی دانم چه خورده امروز این سومین بار است که جیشش گرفته...نمی گذارد به مطالعه مان برسیم...خوب پسر جان همانجا داخل آب کارت را بکن دیگر...مگر ما بچه بودیم چه کار می کردیم؟فوقش چند تا حباب می آید روی آب .... این بلالی بلا گرفته هم انگار نه انگار...فقط بلد است برای خانمها شزم بازی در بیاورد .....آبتین توی دستشویی باز هم دارد برایم چاخان می کند وازقدرت اتمی و توانایی ماوراء بشری خودش در شنا تعریف می کند نمی دانم این بچه چرا اینقدر چاخان گوست؟....
مخلوطی از صدای جیغ زنها وهوار دربان سالن را پر کرده...نمی دانم چرا فکر می کنم زلزله آمده است آبتین را بغل می کنم و فریاد می زنم ای خدا کمک...ومی دوم بیرون....
نخیر از زلزله ملزله خبری نیست فقط وسط سالن کرک را می بینم که لخت با یک شورت یقه هفت سپید که از فرط استفاده تقریبا توری شده٬ هاج و واج کپ کرده ....زنها رویشان را آنطرف گرفته اند وبعضی شان زیر جلکی می خندند....دربان فریاد می زند:مرد مومن این کلاس مال بچه هاست نه بزرگترا....آخه عقلت نمی رسه؟...بلالی بی تربیت هم با دهان باز وبا نگاهی که از آن حیرت وغبطه می بارد به یک جاهایی از کرک زل زده.... کرک مثل موش مار دیده توان هیچ حرکتی ندارد ومن تازه می فهمم که شایعه ای که راجع به رابطه ی دماغ و اندازه ی بعضی قسمتهای آقایان گفته می شود چندان هم بیراه نیست.....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نمی دانم چرا بعضی ها از اینکه به دیگران ضدحال بزنند اینقدر لذت می برند....اسم خودشان را هم گذاشته اند رک گو.مثلا چند روز پیش برای اینکه جلوی این دکتر سیر پرست قپی در کنم با اطمینان به نفس کم نظیری ابروهایم را دادم بالا وگفتم:دکتر جان این خانم من واقعا آدم با ظرفیتی است خدا وکیلی مثل زنهای دیگر اصلا شکاک وحسود نیست.همیشه هم می گوید من خیالم از جانب تو راحت است.نامرد درآمد که البته در اینکه خیال خانمت راحت است حرفی نیست ولی این به دلیل ورع وپارسایی تو نیست که.....خیال خانمت از جانب بانوان دیگر راحت است ومی داند که هیچکدام رغبت نمی کنند هوویش بشوند....
ضربه ی سختی بود اما خودم را از تک وتا نینداختم ٬چشمهایم را بستم وبا لحن پدرانه ای گفتم:نه پسر جان تو نمی دانی که...خانمها بیشتر به شخصیت و توانایی مالی آقایان اهمیت می دهند نه سر و ظاهرشان...ابلیس بی چشم و رو٬نه گذاشت ونه برداشت وگفت:نه که ماشاالله تو در هر دو زمینه سرآمد روزگار خود هستی ...جمع کن کاسه کوزه ات را عمو و این ژست ها را برای ما نگیر....
سیر پرست جان گاهی واقعا دلم می خواهد زیر چشمهایت صیفی جات بکارم.......
که می گوید بمان اینجا
که پرسی همچون آن پیر به درد آلوده ی مهجور
"خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟"
مهدی اخوان ثالث
امشب دوباره باز تو در خاطرم جلوه گرشدی.امشب دوباره باز ترا بیاد آوردم.ترا ومظلومیتت را.ترا ومهربانی هایت را.ترا و...وبرای غفلت و نامهربانی خود غرق خجلت شدم.ترا فراموش کردیم.از تو غفلت کردیم.از تو ای مظهر عظمت ما.ای یادگار نیاکان پاک ما.ازتو...ای آفتابه.....
تو با ما بودی.در خلوت اندیشناک ما.شاهد ما بودی ویاریمان کردی.در لحظه های یابس تنگنا...در لحظه های سهولت و روانی.و چه بی ادعا و فروتنانه یاریمان کردی.....تو بودی که بی دریع آنچه با خود داشتی به ما بخشیدی...پلیدی هامان را تطهیر کردی و لبخندی دوباره مان بخشیدی.
ای وای بر ما ...ای وای بر ما که چه آسان و بی دلیل ترا که حاصل دسترنج نیای هنر پرورمان بودی به تفرعن بی منتهاوغریب لوله ای پرمدعا که ارمغان شوم فرنگ زدگان بود فروختیم.آن لوله ی دیلاق بی هنر را که شلنگش می نامیدند بر تو ترجیح دادیم وتو را به کنج دنج فراموشی سپردیم.....
امشب که دوباره آب قطع شد یکی ازسلاله ی تو که با سپیدی کوچکش جایی در خلوتکده ی استراحتگاه به خود اختصاص داده٬با بزرگواری به فریادم رسید ومن دانستم که تو هر طور که باشی چه سفالی چه مسی چه پلاستیکی ٬چه بزرگ باشی چه کوچک٬چه نقش بی بدیلی در زندگی داری ...
من باز خواهم گشت....من به ریشه ها باز خواهم گشت وترا با هیچ چیز عوض نخواهم کرد.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شلوار پاکوی سفیدی پوشیده بودم که با کاپشن سیاه وسفیدم خیلی هماهنگ بود.از اینکه اینقدر خوش تیپ شده بودم چیزی در دلم غنج می زد وگونه هایم گل انداخته بود:حالا همه با نگاه های تحسین آمیز نگاهم خواهند کرد وشاید چند نفری هم عاشقم بشوند.اما باید خیلی هم خودم را نگیرم که نگویند تا خوش تیپ شد خودش را گم کرد.حالا هر کس مرا ببیند می گوید چه پسر خوش لباس جنتلمنی واقعا از دانشجوهای دیگر خیلی سرتر است......
بچه مزلف آشغال عوضی:این کلمات دقیقا از دهان موجودی با ۱۶۰سانتی متر قد وپهنایی در همین حوالی خارج شد وصد البته منظورش جنتلمن خوش لباس مفلوکی بود که من بودم.با بهتی اساطیری به موجودی که مرامورد خطاب قرار داده بود نگاه کردم:با من هستید؟....نه پس با خودمم؟ جاندار غارنشین با نگاهی که قدمت اعصار وقرون را با خود داشت و با تنفر سراپایم را ورانداز می کرد.....
داشتم خودم را اماده می کردم تا با ضربتی کارساز او را به غارش بازگردانم...اما خوب خودم بهتر می دانستم که چنین جراتی را ندارم:چرا مگه من چی کار کردم؟...این را با گردنی کج وصدایی ملایم گفتم...دیگر دلم نمی خواست دردسر درست کنم.مصیبتهای دوره ی دبیرستان هنوز یادم نرفته بود
ماقبل تاریخ با خشم فریاد زد:دانشگاه جای این قرطی بازیا نیست بد بخت خود باخته .....اوه پس کلمه ی خود باخته در عصر پارینه سنگی هم کاربرد داشته.خوب است والله...این اولین برخورد من با ماقبل تاریخ عزیز بود اما خوب آخرینش نبود.او ودوستش که چشمان زاغی پر از نفرت و غیرت و عرق ناموس پرستی داشت بارها مرا مورد لطف و نوازش قرار دادند.البته تقسیم وظایف کرده بودند:ماقبل تاریخ فحش می داد و حفظ ناموس نگاه های رعشه آور می کرد.بعدها دانستم که مغز متفکر حفظ ناموس است....
این دو همه جا بودند وسر بزنگاه سروکله شان پیدا می شد وبه وظیفه ی خود عمل می کردند:
دل سوسمار (هم اتاقیم)گرفته بود ومن توی زیر زمین دانشکده برایش آواز کودکانه ای می خواندم که حالش جا بیاید ناگهان صدای صاعقه وار ماقبل تاریخ همه جا را پر کرد:آهای الاغ!...سوسمار با وحشت گفت: امید مثل اینکه با توئه....گفتم :نه عزیزم با توئه مگه نمی بینی اسم تورو می گه...ما قبل تاریخ خیالمان را راحت کرد:الاغا با شما هستم...با لقب هایی که نثارمان کرد می شد یک باغ وحش پر وپیمان درست کرد..........آن طرفتر از نگاه حفظ ناموس آتش می بارید......
چاق ٬ پشمالو وکله ی کچل:اینها مشخصات آدمهایی است که هورمون مردانگیشان زیاد است واز وقتی که ماقبل تاریخ این را در درس فیزیو لوژی خواند دردسر من دو چندان شد.با پشتکاری تحسین برانگیز رد نگاه مرا تعقیب می کرد و اگر خدایی ناکرده جاندار مونثی در شعاع صد مایلی هم در حال حیات بود روزگارم سیاه می شد هرچقدر هم می گفتم بابا جان هر گردی که گردو نیست به خرجش نمی رفت....هی....چه می شد کرد...عیبی ندارد عوضش دکتر می شوم و این خودش خیلی خوب است .با این خیالات دشواری ها را تاب می آوردم.......
چند وقتی بود هر وقت دستشویی می رفتم حس می کردم کسی پشت در ٬با جدیت مشغول استراق سمع است والبته او ماقبل تاریخ بود:باید می فهمید که من این کار را در حالت نشسته انجام می دهم یا ایستاده خود را خلاص می کنم...
ای بابا..... من از ۸ سالگی دیگر هیچوقت ایستاده مبادرت به خلاصی نکردم:تابستان گرمی بود وما غرق فوتبال بودیم....خسته اما با لبخند به خانه برگشتم وبا لگد ی قهرمانانه در دستشویی را باز کردم وبا چشمانی بسته سرگرم امر لذتبخش خلاصی شدم...فریاد جانکاهی گفت رقیه...پدرم بود که مادر را به یاری می طلبید......در کمال تعجب این بار کتک نخوردم اما پدر که از حمام برگشت از من خواست که راه شرافتمندانه ای برای خلاصی پیشه کنم ومن گفتم چشم.......
ماقبل هیچ فرصتی را برای بوییدن دهانم از دست نمی داد منتهی چون نمی دانست باید دنبال چه نوع بویی باشد٬کمتر کامیاب می شد وبا نفرتی ازلی نگاهم میی کرد....
روزها می گذشتند وجوانی ما به سطرهای غمگینی در دفترچه ی خاطرات بدل میی شد. بالاخره این نیز بگذرد.....اما گاهی چه سنگین وسخت می گذرد....
هی....درست است که ماقبل تاریخ هنوز هم به دستور حفظ ناموس مرا نوازش می کرد ولی چند وقتی بود که دیگر آن شور سابق را نداشت.در نگاهش نوعی بی علاقگی وافسردگی دیده می شد واین مرا کمی نگران می کرد های...... ماقبل جان چه شده؟.......
من وسوسمار خیلی ظرف و ظروف داشتیم و تا همه ی آنها کثیف وپشت در اتاق تلمبار نمی شد حال ظرف شستن نداشتیم.معمولا یک روز جمعه که اتاق به شلخته ترین وضع ممکن رسیده و همه ی ظرفها هم کثیف شده بود سوسمار آستین ها را بالا می زد وشروع به نظافت می کرد من هم پاچه ها را بالا می زدم وبا کوهی از ظرف به حمام می رفتم وآواز می خواندم ومی شستم:داریوش گوگوش ستار ترکی ترکیه ای و....تا ظرفها تمام بشود کنسرت هم ادامه داشت.در یکی از همین روزها سایه ی ماقبل رادم در حمام دیدم وخودم را آماده ی نوازش کردم...اما...اما ماقبل با بهتی باستانی و با نگاهی غمزده بی حرکت ایستاده بودوچیزی نمی گفت.با گلویی خشکیده خفقان گرفتم...ببخشید این چی بود که می خوندید؟...ماقبل با ادب واحترام می پرسید....داشتم ما "به هم نمی رسیم "گوگوش را می خواندم.با صداقت اعتراف کردم.نام گوگوش را که شنید چشمانش درخششی پیدا کرد که تا پیش از این فقط در چشمان کیومرث بعد از کشف آتش دیده شده است....
بعد از آن دیگر ماقبل هیچگاه نه به غارش بازگشت ونه مرا مورد التفات قرار داد.ما با هم دوست شدیم واولین هدیه ی من به او یک کاست گوگوش بود که دور از چشمان شرربار حفظ ناموس گوش می کرد واشک می ریخت......درست است که دوستان بخاطر این دوستی حسابی شماتتم کردند اما خوب بالاخره اوهم یک انسان بود...
هی....ماقبل عاشق شده بود.عاشق دخترکی سانتی مانتال که از همکلاس هایش بود....بخاطر همین بود که از "مابه هم نمی رسیم "خیلی خوشش آمده بود.انگار کسی از زبان او حرف می زد...حالا سیگار می کشید واشک می ریخت و درد دل می کرد.هر چقدر هم که نصیحتش می کردم فایده نداشت....آخر پسر جان این چه انتخابی است ؟کجای شما به هم می خورد او باخ گوش می کند وتو "بری باخ" را هم بلد نیستی...مادر او جوراب شیشه ای به پامی کند وننه ی تو شلیته.پدرش پیپی می کشد که عطرش آدم را به رویا می برد بابای تو چپق بلندی دارد که دودش بوی پی پی می دهد....آنها شنیسل می خورند وشما اشکنه......هی...من وتو را چه به این حرفها؟....امامگر به خرجش می رفت؟...از حفظ ناموس جدا شد.راهشان جدا شده بود.حفظ ناموس همانی بود که بود برای خودش غارنشین دیگری پیدا کردو ادامه داد.....
درست است که ما قبل به دخترک نرسید اما شلوار جین وتی شرت پوش شد.طرز استفاده از سشوار و افتر شیو را آموخت ومام رولت و ادوکلن وان من شو را به کمدش اضافه کردوبا یک رژیم سفت وسخت از پهنای خود کاست.استعداد خوبی داشت به سرعت فنون دلبری را آموخت وبه جرگه ی دلبران پیوست و درد سرتان ندهم برای خود دن ژوان خوبی شد......اینها همه معجزه ی ترانه بود
***************************
دو سال پیش حفظ ناموس را در کنگره ای دیدم.کت وشلوار اسپرتی پوشیده و ادوکلنی حسابی زده بود.نگاهش مهربان بود ودیگر از غیرت وناموس واینجور چیزها خبری نبود.مثل یک جنتلمن سلام وعلیک گرمی کرد.تخصص خوبی گرفته ومرکزی درمانی ای دایر کرده و کارو بارش سکه بود.با لحنی دوستانه گفت:دکتر خبرتونو دارم.می دونم کجاهایین.و شروع کرد به تعریف هایی که بیشتر در جهت سوزاندن نشیمنگاهم بود:بخدا شما حیفین.از "توانایی" هاتون استفاده کنین جای شما اونجاها نیست....اگه دلتون خواست از همکاریتون خوشوقت می شم.کارتش را با احترام تقدیم کرد وچند ضربه ی دوستانه به پشتم زد که یعنی:نبینمت اینجور مفلوک پسر جان..........
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هفته ی پیش شبی خطایی از این حقیر سراپا تقصیر سرزد که بانوی هم نفس را حسابی دلگیر نمود. ایشان طریقت قهر ونامهربانی در پیش گرفتند وچنان می نمود که دیگر با من سر آشتی نخواهند داشت. باید از" توانایی"های خود برای رفع کدورت بهره می جستم.پس راه مطبخ را در پیش گرفتم ومشغول شستشوی ظروف شدم وزیر لب با صدایی حزین که خبر از گداختگی دل می داد زمزمه کردم:همخونه ی من ای خدا از من دیگه خسته شده....ناگهان بانوی هم نفس مطبخ را به عطر حضور خویش متبرک فرمود ودلجویانه زمزمه نمود:امید عزیزم عیبی نداره من از تو هیچوقت خسته نمی شم.....هیچوقت...
وبدینگونه بود که باز عشق به آشیانه ی ما باز گشت:یک بار دیگر ترانه معجزه کرده بود....
چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی
فروغ فرخزاد
سال ۶۸ ناگهان اسم آندره تارکوفسکی سر زبان سینما روها افتاد.یادش بخیر... سینما عصر جدید فیلمهایش را نمایش می داد.ایثار٬آینه ٬سولاریس٬کودکی ایوان و....ما که تبریز درس می خواندیم هرطور بود خودمان را می رساندیم تهران وفیلمها را می دیدیم.اکثریت قریب به اتفاقمان هم مطلقا سر در نمی آوردیم که منظور این بابا چیست ولی وقتی از سینما بیرون می آمدیم قیافه ی فکورانه ای می گرفتیم و می گفتیم عالی بود....اسمش خیلی پر طمطراق بود:تارکوفسکی....چقدر برای کلاس گذاشتن مناسب بود....چقدر به دیگران فخر فروختیم....چقدر برای عوام کالانعام قیافه گرفتیم وبرای نادانیشان تاسف خوردیم....یادش بخیر.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جوانک سبیل قیطانی با چشمهایی که به مگس سرکه میماند دچار مشکلی شده بود:چند روزی بود که یکی از کفل هایش درد وسوزش داشت.آنقدر که نمی توانست بنشیند.ظاهر آراسته ای داشت.تی شرت فیروزه ای تمیز و شلوار جین تازه ......درست است که ادوکلن me tooیش کمی قلب وروح آدم را خدشه دار می کرد ولی هرچه بود از بوی عرق بهتر بود.از کلمات شیکی استفاده می کرد : آقای دکتر دردش شبها واقعا "خفیف" می شه....یه دوایی بدید که "حداکثر "آرومش کنه ...البته منظورش از خفیف شدید بود واز حداکثر حد اقل.....باید معاینه اش می کردم....کورک پدر ومادر داری روی کفلش جا خوش کرده بود.....حین معاینه پرسید دکتر آخه این از کجا پیداش شده؟...
شورت سابقا سفیدی که هم اکنون در قسمتهای مرکزی زرد ودر حاشیه خاکستری بود از کفل ایشان محافظت می فرمود.سوراخهای متعددی هم داشت که احیانا نقش هواکش را بازی می کردند....هی... سالهاست که می دانم که پیراهن زیرها چه اختلاف طبقاتی عمیقی با سایر پوششها دارند و چه مظلومانه به کار خود مشغولند...کمتر جورابی را دید ه ام که شست پا مثل سیب زمینی از آن بیرون نزده باشدوتاریخ آخرین شستشویش اگوست سال هزارونهصدوشصت ونه نباشد....... ظاهر را درست کن بی خیال آن پایین ها....ای کاش می شد روز خواستگاری پیراهن های زیر افراد را هم بررسی کردمطمئنا نتایج هیجان انگیزی را در بر خواهد داشت...
صدای دورگه ی مردی چرتم را پاره کرد...داشت سر منشی ام داد میزد:چه خبره هر روز هر روز ویزیتو گرون می کنید؟...آخه این ملت بدبخت از کجا بیاره ...کمر مردم خم شده....
والله بخدا امسال ویزیت را اصلاگران نکرده ایم ولی خوب بعد از عید هر کسی که می خواهد ویزیت بگیرد لبخند معنی داری می زند ومی گوید گران شده؟...به این حرف های عادتی ٬عادت کرده ام ....اما این بابا عجیب داد می زد.هر چقدر هم که منشی توضیح می داد به خرجش نمی رفت که نمی رفت...فریاد می زد:اونی که نداره باید بمیره؟ ... بابا انصافم خوب چیزیه٬ امسال که بنزین گرون نشده دیگه بهونه تون چیه؟....خوب اگه خرجتون زیاده به مردم چه ربطی داره؟....کم کم صداهای دیگری هم اضافه شد:بخدا بچه سه روزه تب داره از زور بی پولی نمی تونم بیارمش...زن دیگری گفت: والله منم از همسایه قرض گرفتم...بیمه هم که نداریم....عجب... صدای همگی آشنا بود ومدتها بود که پیش من می آمدند اینها چرا حرف این یارو را قبول می کردند وصدا به صدایش می دادند؟.....
مگس سرکه را روی تخت رها کردم واز لای در دزدکی دید زدم:مردی که فریاد می زد لباس روغنی کثیفی به تن داشت وچیزی مثل تیوپ توی دستش بود. ظاهرش شبیه کاوه ی آهنگر بود واحتمالا آن تیوپ هم درفش کاویانی بود که با خود حمل می کرد...کاوه که از همراهی مظلومان به شور آمده بود با لحنی حماسی و شور انگیز فریاد زد :فکر کردین با کی طرفین؟...من کلی آشنا دارم... نمی ذارم خون مردمو تو شیشه کنین....غریو مظلومیت حضارستمدیده سالن را پر کرد...توی آینه خودم را نگاه کردم:بی شباهت به ضحاک ملعون نبودم٬بخصوص با آن گوشی معاینه که روی شانه هایم مثل مار سنگینی می کرد...نسخه ی مگس سرکه را نوشتم .شورت یا آنچه که از شورتش باقیمانده بود را بالا کشید و پایش را از مطب بیرون نگذاشته به دادخواهان به تنگ آمده پیوست وشروع کرد به صفحه گذاشتن....
صدای پیرمرد نظامی محترمی که از مریض های همیشگی من است به هوا خواهی بلند شد:بابا ویزیت این بنده خدا نصف دکترای چهارراه طالقانی ام نیست که...پیرزنی غرید:اون چهارراه طالقانیه... این که هیچ درست آدمو معاینه نمی کنه...همش سرش یا تو کامپیوتره یا با کتاباش ور می ره...![]()
عجب حرمله ای بودم و خودم نمی دانستم....کاوه با گامهایی مصمم که از عزم راسخش برای دفاع از مستمندان و محرومان حکایت می کرد خود را به بارگاه هولناک ضحاک رساند ونطقی تاریخی و ستم سوز را آغاز کرد: دکتر این نونا خوردن نداره...این مردم همه بیچاره ان...به زن وبچه ات نون حلال بده...چه جوری می خوای جواب بدی؟.....سکوت ضحاک آتش خشم کاوه را شعله ور کرد٬نزدیک تر آمد وبا انگشت روی میز چند ضربه زد:این میز حرمت داره....این لباس مقدسه ...وبه پیراهن سرمه ای رنگی که از مادرخانمم عیدی گرفته بودم اشاره کرد.راست می گفت واقعا پیراهن مقدسی بود.فقط کمی تنگ بود....
توی سرم قیامتی بود:با چک ولگد بیرونش کنم؟...نه بابا از آن ارقه هایی است که تا پایش را بیرون بگذارد سه چهارتا تهمت اخلاقی وناموسی برایم می سازد وهمه هم دربست قبول می کنند.....
برایش توضیح بدهم؟....چه چیز را توضیح بدهم؟خودش بهتر از همه واقعیت را می داند.منتهی فعلا به نفعش است که نداند بخصوص حالا که چهار نفر هم برایش کف زده اند و حسابی کیفور است... هی ... چه گوارا....چه گوارا......چه گواراست این لحظات شیرین یگانگی....
نگاه تندم که توی چشمهایش افتاد کمی از عرش فاصله گرفت وصدایش لرزید.بالاخره ضحاک است
شوخی که نیست....گفتم بشین!...درفش کاویانی را گوشه ای روی زمین ول کرد وروی مبل ولو شد...
گفتم:شما به نظر آدم منطقی ودرستکاری میرسی و حرف حقو قبول می کنی!...چشمهایش گردشی کودکانه کرد وانگشتش را به سمت بالا گرفت وگفت:آره حرف حق بر و برگرد نداره....از اینکه یک پزشک کچل ریش پروفسوری با سواد داشت مثل آدم با او حرف می زد احساس غرور می کرد... ومن شروع کردم:ببین بقول دورکهایم تمام مشکلات ناشی از عدمه.ما بنا به اصل عدم قطعیت هایزنبرگ تمام اربیتالهای خالی این جامعه رو باید دست به دست هم پر کنیم تو با بیلت من با فکرم می فهمی که؟...سری تکان داد که بعله تا آخرش را فهمیدم.ادامه دادم:خوب شد حالا توی این شرایط حساس که میشل فوکو با اون ابهتش دست نیاز به طرف چایکوفسکی دراز کرده من وتو چه کاره ایم؟چرا مایاکوفسکی با اون سر تراشیده باید راه کهکشانی انتحار رو در پیش بگیره ؟بابا هنوز زخم گوش ونگوگ خون چکانه...چرا باید اجازه بدیم که مغزمون پر از آنژیوسترونژیلوس کانتوننسیس بشه در حالی که سیستی سرکوزهای وطنی از بی پناهی دارن نابود می شن می فهمی که؟...نگاهش مثل بوشمن در صحراهای کالاهاری خیره شده بود.از میان دهان مبهوتش چیزی مثل بعله خارج شد... حسابی مسحور کلمات پر مغز من شده بود گفتم:ختم کلام...اون
ذهن تو که در حد یک کانا هم نیست باید با من انتلکتوئل دست بدست هم بدن تا بلکه بشه امثال ترو تا حد یک انسان نئاندرتال ترقی داد.من حرفامو زدم دیگه خودت می دونی!اگر اشتباه می کنم بگو اشتباه می کنی!....بلند شد دستش را روی سینه اش گذاشت وچشمهایش را بست وبا خاکساری هر چه تمامتر در پیشگاه چنین مرد بزرگی سر تعظیم فرود آورد...با خضوعی عارفانه گفت: دکتر من شنیده بودم شما خیلی دانشمند خاکی ومنطقی ای هستین ولی باور نمی کردم.... حرف منطق جواب نداره...والله مثل شما کم پیدا می شه...حیف که عمر و جوونیتونو واسه ی این مردم قدر نشناس گذاشتین.....لیاقت ندارن که....درفش کاویانی اش را برداشت وعقب عقب رفت تا به شان علمی وشخصیت برجسته ی من اسائه ی ادب نشود....نگاه مهربان و وارسته ام را اندیشمندانه به چهره اش دوختم ولبخندی حکیمانه صورت نورانی ام را انباشته کرد....فقط مانده بود حسابم بامگس سرکه...
صدا زدم:خانوم قزلباش....آمپول آن آقا را خودم می زنم......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خداروح پدردکتر کیمیادوش را قرین رحمت کند.شب جمعه ای برای ذکر فاتحه رفتیم سر مزار ایشان٬ وادی رحمت(قبرستانی در تبریز).بالای یکی از قبرها درخت شاه توتی بود.رفتم روی دوش علی هلو وبا خلوص نیت مشغول تغذیه شدم.ناگهان مرد نخراشیده ای فریاد زد:هی...چی کار می کنی؟....علی هلو با غد بازی گفت: به تو چه مربوطه؟ ـ...به من چه مربوطه...هان...حالا بهتون میگم وشماره مزار پدر کیمیادوش را یادداشت کرد.کیمیا با نگرانی گفت می خواد چیکار کنه؟...گفتم بدبخت شدیم کیمیا٬ این بابا مثل اینکه اینجا کاره ایه...احتمالا مرخصی این شب جمعه ی پدرتو لغو کنه....
هی ...عجب روزگاری بود جوانی ها.....